پادکست کهنه‌گات – قسمت صفرم

و اینک اولین تجربه من در زمینه پادکست!

قسمت صفرم از مجموعه پادکستهایم درباره جهان معرفتی گات در حاشیه و به بهانه پخش فصل نهایی سریال بازی تاج و تخت.

در این قسمت خواهید شنید:
چگونه گاتی شدم؟ روایت مسیر سریال‌بینی‌ام از لاست و برکینگ‌بد تا گات به مثابه جستجوی جهان و زندگی دوم.

موسیقی‌های استفاده شده در این قسمت:
قطعه dragonstone اثر رامین جوادی از آلبوم موسیقی متن فصل ۷ سریال بازی تاج و تخت
قطعه Locked out again اثر Michael Giacchino از آلبوم موسیقی متن سریال لاست
قطعه main title اثر Dave Porter از آلبوم موسیقی متن سریال برکینگ بد

جیکوب و جک

جیکوب بسیار زیسته بود و حالا وجودش آمیخته ای از دانایی و اندوه و پایداری بود و با بازی فوق العاده بازیگرش جذبه ای ساخته بود که آسان نمیشد گفت چرا انقدر خواستنی است و چرا نمی شود دوستش نداشت. در عین آن همه تاکید بر نشانه هاي خداگونه و معنوی والایش، زمینی و ملموس و دست یافتنی می نمود با آن گزیده گویی و آن لحن آرام و بی تاکیدِ سخن گفتنش، با آن چشم های بی رمق و نگاه های خسته اش و البته با آن ته ریش اساسی اش. حضور جیکوب در لاست بسیار کوتاهتر از شخصیت های اصلی بود و تنها در چند قسمت حضوری نه چندان طولانی داشت اما مهمترین آدم این قصه بود و درعین حال چون کوه یخی که تنها نوک قله اش از آب بیرون بزند نادانسته ترین و نامکشوف ترین آدم افسانهء لاست ماند. کم از او فهمیدیم که او هم کم از خود گفت و همین است که بسیار به او می اندیشم که توی این همه عمر بر جیکوب چه گذشت؟ یادم هست 102 قسمت منتظر بودیم تا بعنوان بلند مرتبه ترین مرد جزیره نشانش دهند و همزمان نگران بودیم که دیدنش اسطوره ذهنی ما را از جیکوب ویران سازد اما او در قسمت 103 خیلی راحت و ساده و صمیمی آمد و حضورش بی هیچ ضرب و زوری در دل تماشاچی لاست نشست و اینک بزرگترین معمای مانده از لاست این است که چگونه است که همه اینقدر جیکوب را دوست دارند؟

جک چه نیکو نمودار رنج بشری شد از لحظه چشم گشودن به هستی (جزیره) تا لحظه چشم فرو بستن از آن. یاد جایی از فصل اول می افتم که او تنها پزشک جزیره بود و بون سخت مجروح شده بود. جک برای نجاتش رگش را به رگ خود وصل کرده بود وتا به او مستقیما خون برساند و چه سخت تقلا می کرد که نجاتش دهد که موفق هم نشد یعنی خود بون از او خواست که دست از تقلا بردارد و اجازه دهد که بمیرد. این گویا ترین تصویر از شخصيت جک است گمانم و تصویری در همین فصل نهایی که پس از مرگ چند تن از یارانش و نجات چند تای دیگر، تنها سمت دریای تاریک و طوفانی شب رفت و رو به دریا ايستاد و بغض و فریادی  تلخ و بی صدا در چهره و نگاهش دوید. همه طول حضورش وقف کمک به یارانش بود و پی حقیقت دوید و پی راه نجات و چه بسیار شکست خورد و چه بسیار زخم خورد و چه بسیار فقدان چشید. بی قراری اش را وقتی از جزیره بازگشته بود به موطنش یادم نمی رود. یاد حاج کاظم خودمان می افتادم که مردمش تجربهء نبردش را نمی فهمیدند و مردم جک هم از  جزیره بی همتای او و يارانش چيزي نمي دانستند. باز به جزیره بازگشت و جنگید و رهبری چند ساعته ای را تجربه کرد تا زخمی عمیق و دوست داشتنی بر گرده اش نشست. تا بعد از ادای تکلیف باز برود همانجایی که چشم گشود نجات یارانش را ببیند و بعد چشم ببندد پی رهایی و خلاصی خویش در کنار همان سگی که وقت چشم گشودن معروفش به کنارش آمد و من می گویمش کلب آستان جک! که تنها وجودی بود که مهربانانه با جک در آن لحظات انتهایی ماند و جک چه شادمانه رها شد از رنج و درد و این پاداش پذیرش رنج دردی به آن عظمت است.

اگر چون جیکوب دوهزار سال زندگی کنی و دوهزار سال نگهبان جزيره باشي که بتوانی بسياري نقشه هايت را عملي كني و بسیاری چیزها را بدانی و بفهمی ايمان همراه با اندوهی عمیق وجودت را تا دم مرگ و حتی پس از مرگ فرا می گیرد و اگر چون جک مجال چندانی برای زیستن نیابی پیوسته در رنج خواهی بود شاید قطره اي از هستی ات را بفهمی قبل رفتن و شايد ذره اي ايمان بجويي. جک آن چیزی است که بشر هست و جیکوب آن چیزی است که بشر می خواهد بشود اما در هیچیک نشان از شادی نیست مگر در لحظه شهادت جک. انگار رنج بشری بیشتر به شادی راه می برد تا آن دانایی و جاودانگی!

پی نوشت: لاست تمام شد هرچند نه در حد انتظار اما دیگر هفته به انتظار چهارشنبه نمی گذرد و همینجوری باید بگذرد. بدرود لاست! تو رفیق همراه و یار موافقی بودی اما كاش  آنجور تمام مي شدي كه شايسته اش بودي. بدرود لاست! هرگز فراموشت نمي كنم.