آواز شادی به سیاق نیک کِیو

این روزها فیلم بی‌قانون با فیلمنامه و موسیقی نیک کیو به بازار آمده و این بهانه خوبی است تا چند خطی برای هنرمندی بنویسم که از روزی که رفیق سفر کرده‌ام فرزان به من شناساندش و در آن سکانس طلایی بالهای اشتیاق، شاهکار ویم وندرس به من نشانش داد، از زندگی موسیقایی‌ام بیرون نرفته. مردی که نمی‌شود که سینمایی بود و موسیقی او را دوست نداشت که آثار او خود سینماست. ترانه‌هایی به شدت تصویرگر که جملگی از جنس شعر و روایت‌اند در کنار موسیقی و تنظیمی که در خدمت فضا و تصویرسازی آن ترانه سنگ تمام می‌گذارد جوری که در نماهنگهای سردستی برخی آهنگهایش تصاویر ضعیف بدجور روی موسیقی زار می‌زند و به گرد پای تصاویر خود قطعه نمی‌رسد و همین است که وقتی سراغ ساختن موسیقی متن فیلم می‌رود اگر تصاویر فیلم به آن غنا و کمال موسیقی بصری اون نباشد محمل مناسبی برای کارش نمی‌شود و برعکس اگر قابها از پس ملودی و تنظیم او برآید که دیگر نتیجه می‌شود عیش کامل و مدام ما! مثل شاهکار بی‌مانندی چون قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل و البته پیشنهاد که فیلمنامه‌اش هم کار خودش بود.
بی‌قانون گرچه امتیازات زیادی مخصوصا در هشتاد درصد ابتدایی فیلم دارد در زمینه شخصیت پردازی و پرداختن لحظات خشن بدیع و نفسگیر، اما با احتساب فصل پایانی آن چیزی نشده که این همه مدت منتظر و بیقرارش بود. گرچه این بدان معنا نیست که اثر از تصاویر و فضاهای نیک کیوی تهی است که برعکس سرشار است اما پایانی نامتجانس و نامتناسب همه چیز را به هم میریزد و لابد می‌دانید که در همه چیز این نقطه پایان است که اهمیت دارد*. هرچه بود بهانه‌ای شد تا باز نقبی بزنم به دنیای نیک کیو و آثار درخشانش.

نیک کیو و گروهش در سال 1996 آلبوم غریبی به بازار عرضه کردند با عنوان تصانیف جنایت. هر قطعه این آلبوم روایتگر جنایتی هولناک است که تنها شرحش می‌تواند خوف بیافریند. قطعاتی که در ژانر جنایت از عاشقیت و تغزل تا نفرت و جنون ره می‌پیمایند. یک بار گوش فرا دادن به این آلبوم بی‌نظیر تجربه‌ای یکه و در عین حال رعب‌آور و اندیشه‌برانگیز است و شاید همین است که در انتهای آلبوم به عنوان حسن ختام قطعه‌ای امیدبخش و روشن به نام مرگ پایان نیست پیش بینی شده شاید برای پیشگیری از برداشتهای سطحی و جوگیرانه که ای بسا به فجایعی ممکن است بیانجامد که این نشان تعهد و هوشیاری هنرمند است.
همیشه آرزویم این بوده که این آلبوم عجیب را اینجا معرفی کنم روزی و همیشه تصورم این بوده که این معرفی همراه خواهد بود با ترجمه ترانه فوق العاده جایی که گل‌های سرخ وحشی می‌رویند که سیاوش عزیز روزگاری به من شناساندش و قصه‌ای بس عاشقانه و شگرف دارد که به وقتش درباره‌اش خواهم گفت. اما در این پست بر آن شدم که سراغ قطعه دیگری بروم که بیشتر وصف تاملاتم باشد، آواز شادی که آغازگر آلبوم است و انگار حالا حالاها با داستانش کار دارم و آن شب و آن کلبه برفی و آن مسافر ناشناس و درمانده حالا حالاها قصد ندارند دست از سرم بردارند و دارم هر روز به شکلی در ذهنم می‌سازمشان. پس از برادرم، محمد، خواهش کردم که متنش را به آن شیوه ادیبانه که خوب می‌داند ترجمه کند و او هم به نحو احسن انجامش داد. البته گفتنی است که ترانه منهای آهنگ ناقص است و انگار بخشی از داستان بر دوش لحن‌سازی بازیگرانه نیک کیو و سازبندی فضاساز و روایتگر قطعه است که قرار است هرچه در تصویر داستان است به مدد وکال و ضرب پیانو و گیتار و ویولن در گوش ما بازآفرینی کند. اینک این ترانه/داستان را تقدیم شما می‌کنم و کاش بدانم بعد از خواندن و شنیدنش در ذهن شما چه گذشته؟!

*کلام پایانی فیلم گوست‌داگ از کتاب شیوه سامورایی

 لینک دانلود قطعه آواز شادی
متن انگلیسی ترانه
 آواز شادی

به من رحم كن آقا!
بگذار خودم رو به تو آويزان كنم
جايي براي ماندن ندارم
و مغز استخوانهايم از سرما تير مي‌كشد
قصه‌اي برايت خواهم گفت
از مردي و خانواده‌اش
بالله اگر دروغ بگويم

ده سال پيش با دختري آشنا شدم كه نامش شادي بود
شيرين و سرخوش بود
چشماش جواهر براق آبي بود
و در بهار به عقد هم درآمديم
نمي‌دانستم خوشبختي و عشق كوچك ما چه ارمغاني خواهدداشت
يا زندگي چه در چنته دارد
همه چيز اما به سوي فرجام خود پيش مي‌رفت
در اين شكي نبود
لا لا لا

صبحي بيدار شدم و او را گريان ديدم
و روزهاي بسيار بعد
بس غمگين و تنهاتر شد
شادي تنها نامش بود
غمي بي‌نام درون سينه‌اش رخ نمود
و نيروي شوم و سياهي بادبان برافراشت
بدرود اي زمينهاي سرخوش
كه شادي تا ابد در شما خانه دارد
*سلام هراس‌ها سلام*

اين ابراز ندامتي بود يا دلشوره‌اي منحوس؟
گويي كه در قلب آخرين شبِ خون آكنده اش نگريست
آن چشمهاي مجنون، آن چاقوي تشنه به خون
واي، آقا مي‌بينم كه حواستان به من است!
خوب، ممكن بود اينچنين؟
چند بار اين را پرسيده ام؟
خوب، مختصر در ادامه
ما بچه‌هايي داشتيم، اولي ، دومي ، سومي
اسمشان را گذاشتيم هيلدا، هتي و هالي
آنها كودكان مادرشان بودند
چشمهاشان جواهر براق آبي بود
و مثل موش آرام بودند

در خانه صداي خنده‌اي نمي‌آمد
هيچ، نه از هيلدا، هتي يا هالي
كسي تعجب نمي‌كرد، بس كه مامان شاديِ بينوا پژمرده بود
اما شبي كسي به خانه كوچك ما‌ آمد
در حال ملاقات دوست بيماري بودم
آنگاه که طبيبی بودم
شادي و دختران به حال خود بودند
لا لا لا

شادي را با نوارچسب برق بسته بودند
در دهانش چيزي چپانده
زخم خنجرهاي مكرر بر تنش
درون كيسه خوابي فشرده بودندش
جان دخترانم را از تخت كوچك خودشان ربوده بودند
شكل قتل خيلي شبيه قتل همسرم
شكل قتل خيلي شبيه قتل همسرم

نيمه شب بود كه به خانه برگشتم
به پليس تلفن زدم
گفتم كسي جان چهار بي گناه را گرفته
نتوانستند مردك را بگيرند
هنوز آزاد مي‌چرخد
گويا قتلهاي بسيار ديگري هم كرده
با نقل قولهايي از جان ميلتون كه با خون كشته بر ديوار مي نويسد

تحقيقات پليس با هزينه وحشتناك پيش مي رود
در خانه من نوشته بود «دست راست سرخ او»
كه شنيدم از بهشت گمشده است
اينجا شلاق باد سردتر مي‌شود
اما قصه من رو به اتمام است
مي ترسم صبح يخبندان شود

و اينگونه خانه‌ام را ترك كرده‌ام
از زميني به زمين ديگر مي‌روم
بر روي گامهاي توام و تو نیز عیالمندی
بيرون لاشخورها مي‌چرخند
گرگها زوزه مي‌كشند، صداي هيس افعي مي‌آيد

و براي اتمام اين اكرامِ كوچك اي رفيق
كه حاصل جمع رحمت زميني خواهد بود
مي‌شود مرا در عداد دوستان بشماري؟
خورشيد بر من تاريك است
و خاموش همچون ماه
شما، آقا، اتاقي داري؟
به داخلش تعارفم مي‌كني؟
لا لا لا