مرد نامرئي

درباره فيلم مرشد (2012)
فيلمي از پل تامس اندرسون
ماخذ: روزنامه اعتماد يكشنبه 1 ارديبهشت ماه 1392

Joaquin Phoenix

ترديدي نيست در اينكه مرشد فيلمي است بسيار انديشيده و طراحي شده با اجرايي پر وسواس و در خور تامل و تحسين و گاه حيرت انگيز. همچون فيلم قبلي فيلمسازش، خون به پا مي شود و آن سيلان شاعرانه و شكوهمند دوربينش در آن صحراي بكر و بي آب و علفي كه انسانهايي طماع به جانش مي افتادند تا شيره سياه وجودش را بمكند، آن هم با نقش آفريني شورانگير  دانيل دي لوئيس كه نبض فيلم در دست او مي تپد انگار اما … همين اماست كه جاي سخن و پرسش بسيار دارد.

آثار پل تامس اندرسون اما از آنجا ضربه مي خورند كه انگار قرار است از همه كمال و نقاط درخشان نوشتاري و اجرايي فيلم ارابه اي ساخته شود كه محمل حرفهاي بزرگ و بظاهر سنگين فيلمساز شود. حرفهاي بزرگي كه كمتر تلاش مي شود جهت سهولت حملش به اجزاي قصه و آدمهاي قصه تبديل يا شكسته شوند لذا اين ارابه فاخر نيازمند مي شود به زور بازوي بازيگري توانا و نابغه كه بايد تمام طول مطول فيلم آن را به دوش بكشد تا به سرمنزل اتمام و اكمال برساند و بنشاندش. اينچنين است كه فيلم با وجود تحسين برانگيز برانگيز بودنش در جهاتي و با وجود اينكه شديدا اثر بزرگي به نظر مي رسد فاقد آن دستاورد حسي يا حتي فكري است كه مخاطب انتظارش را دارد.

مرشد نيز پس يك سي دقيقه اميدوار كننده و گيرا به همان راه اثر قبلي مي رود منتها اين بار در معيت بازي بي نظير و نبوغ آميز واكين فينكس كه همين برگشتنش به بازيگري با اين فيلم و اين نقش خود نقطه مغتنم فيلم مرشد است. يك سرباز از جنگ برگشته اما فراموش شده، يك سرباز از جنگ برگشته اما مجنون و سرگشته، مردي كه انگار ديده نمي شود كه انگار روي زمين برايش جايي نيست. مردي كه معجوني عجيب از تينر انواع داروهاي صنعتي مي سازد و مي نوشد بلكه بواسطه آن با جهان و مردم اطرافش رابطه برقرار كند. ملواني كه از كشتي جنگ به ساحل اميد پاي ميگذارد اما چيزي جز سرخوردگي نصيب نمي برد پس از خشكي به آن كشتي ديگر مي رود، از دريا به دريا. غريقي كه بر هر خسي براي نجات مي آويزد، آن كشتي شادان و چراغان و شب رو كه محضر مرشد(فيليپ سيمور هافمن) است كه جاي خود دارد. تنها جايي كه مردي بي هيچ پرسشي (بي هيچ پرسشي؟) او را همچون عضوي از خانواده اش مي پذيرد و مراقبت مي كند و به يادش مي آورد كه همه وجود و بودنش قفل شده به عشقي دور و وصل نيافتني در گذشته اي روياگون.

فيلم اما انگار هميجاهاست كه از ريل خارج مي شود. از جايي كه قهرمان تك افتاده و خسته ما كه از برقرار نمودن هر شكلي از رابطه ناتوان است قرار است مراد خود را بجويد و وارد يك رابطه عميق مردانه شود. درست در همين مرحله تكوين و تشكيل رابطه است كه فيلمنامه تلاش چنداني نمي كند يا دليلي نمي بيند كه مختصات و پلكان سير اين رابطه انساني را بدرستي ترسيم كند و بسازد. ناگهان در ميان رابطه اي قرار مي گيريم كه نمي شود علل عواطف مثبت يا منفي اين دو نسبت به يكديگر را درك كرد و فرضهايي پيش روي مخاطب قرار مي گيرد كه اين رابطه آيا عيني است يا ذهني؟

اگر عيني است پس بايد بشود دانست كه فردي  بكدام دلايل و انگيزه ها به مرشد و مكتبش مي گرود و مدافع راستين و سرسختش مي شود؟ اين گرايش دليلي فراتر از اولين دست محبت و رفاقت مي طلبد. دلايل تمايل مرشد به فردي اگر چيزي فراتر از آن معجون زهر است چيست و آيا در فيلم هست؟ شخصيت هاي فرعي و آدمهاي آن كشتي كجاي اين ماجرا ايستاده اند؟ براستي فرزندان مرشد بجز چند شِكوه و كرشمه چه تاثيري در روند قصه دارند؟ همسر مرشد (ايمي آدامز) با وجود حضور پررنگتر آيا اصولا تبديل به شخصيت مي شود يا آدمي است سرگردان ميان كلاف سردرگم اين رابطه مريد و مرادي كه مدام بايد چشمانش را گرد كند و ديالوگهاي بظاهر مهم ادا كند كه چندان هم مهم نيستند. زمان زيادي از فيلم صرف تبيين آن مكتب روانشناختي مي شود كه حقيقتا كاركردي فراتر از مك گافين فيلمنامه هم پيدا نمي كند كه كاش قدري از اين زمان به قوام شاه رابطه فيلم تعلق مي گرفت.

فرض دوم اين است كه تحت تاثير معجون زهر يا روان پريشان فردي، از كشتي به بعد وارد روايت ذهني فردي مي شويم كه عينيت و ذهنيت در آن متمايز و قابل تفكيك نيست. او انگار وقايع را با هذيانهاي ذهنش مي آميزد و نشانمان مي دهد كه دلالتهايي نيز بر اين فرض در فيلم موجود است كه آشكارترينش صحنه آوازخواني مرشد و صحنه تلفن او به فردي در سالن سينماست. بعلاوه حضور كوتاه لورا درن (بازيگر فيلمهاي ديويد لينچ) كه ارجاعي است به سينماي او و مشخصا به مخمل آبي. در اين صورت كيفيت رابطه او با مرشد وارد فضايي ديگر مي شود. شايد شبيه رابطه جفري و هيولايي به نام فرانك در مخمل آبي، هيولايي كه انگار زاده درون تاريك خودش است. جوانكي كه سرانجام موفق به قتل فرانك و رهايي خود از بند آن ديو درون مي شود. آيا مرشد نيز كيفيتي چون ديو/فرشته دارد براي فردي؟ ديوي كه بايد از آن رها شود يا فرشته اي كه ياري اش مي كند كه رها شود و به زندگي ميان مردم برگردد؟ اما مرشد فاقد آن ويژگيهاي بارز مثبت يا منفي است كه دلالتي بر ديو فرشته بودنش باشد. او سخنراني متبحر است كه معلوم نيست چقدر انديشمند است؟ چقدر نبوغ دارد؟ اصلا چقدر كلاهبردار است؟ براستي رهايي فردي از او يا به دست او معطوف به كدامين خصلت مرشد است و چگونه اتفاق مي افتد؟

اين حد از ابهام زايي و درك ناپذيري و نفوذناپذيري مي تواند در خور تحسين باشد اما همزمان نمي تواند نشانه اين باشد كه فيلمساز ار عهده درونمايه پيچيده يا بيهوده پيچيده شده اش بر نيامده است؟ در جايي از فيلم پس از انتشار كتاب دوم مرشد، كتابي كه مرشد براي نگارشش خيلي زور زده و خيلي رنج كشيده. ويراستارش مي گويد كه مزخرف است و مي شود آن را در يك جزوه سه صفحه اي خلاصه كرد و در مترو و ميان مردم پخش كرد و البته سر اين حرف از فردي كتك مفصلي هم مي خورد. آيا اين ديالوگي خودهجوگر درباره خود فيلم و فيلمساز نيست؟

تقديم نامچه: خدا را شكر كه رفيق ناديده اي چون آرمين ابراهيمي دارم. رفيقي كه بي اينكه بهش بگويي خودش مي فهمد، خودش مي داند اصلا كه كي آدمي با حال و روز من آمادگي بازگشت دارد و كي ندارد و درست همان موقع كه آدم ميخواهد برگردد مي گويد، نهيب مي زند به آدم كه برگرد و درست همان موقع خب آدم برميگردد. دمش گرم و عمرش دراز باد. لذا اين پست تقديم مي شود به او.

پیوند مرتبط:
صفحه ۱۱ روزنامه اعتماد مربوط به پرونده اين فيلم و این یادداشت در قالب فایل PDF

سلوكِ مردِ مجنون

نگاهي به فيلم جك به قايق سواري مي رود ( فيليپ سيمور هافمن )


اين يادداشت با ياري دوست عزيزم آرمين ابراهيمي و
با اندك تغييراتي در شمارهء روز پنجشنبه 29 ارديبهشت ماه 1390 در روزنامه روزگار به چاپ رسيد.

جک را بقدر حضور محجوبش روی پرده می توان شناخت گیرم که نزدیکترین رفیقش هم خبر چندانی نداشته باشد از گذشته‌اش. خانه لابد جمع و جوری دارد که هرگز نمی بینیم مگر در همان نمای درشتش در بستر و در وقت بیداری با آن موهای ژولیده خوش‌ترکیب. او راننده میانسالی است که هنوز کلاه‌کش سیاه و واکمن قدیمی‌اش را ترجیح می دهد به لباس فرم شیکی که باید بپوشد و لیموزین مجللی که باید براند. مرد تنهایی که هر روز صبح کارش را از گاراژی مشرف بر ابرشهر آغاز می کند تا مركبش را به دل همان ابر شهر تو ‌در تو آتش کند. عمویی دارد که صاحب و مقیم همان گاراژ است و رئیسش. مرد پیری که دورادور هوایش را دارد و دورادور از همه چیز او آگاه است و دورادور هدایتش می کند.

جک انگار فرشته ای هبوط کرده است مثل فرشته فیلم بالهای اشتیاق. فرشته ای نیک‌سیرت که دارد راه و رسم زندگی زمینی را پله پله و در مسیری سلوک وار می آموزد. غریبه ای ساده‌دل و زلال در میان مناسبات پیچیده آدمها. همانقدر که با دروغ هیچ میانه‌ای ندارد و از درک مفهوم خیانت و چرایی پیشامدش ناتوان است، ادراک واژه عشق که گاهی نثارش می شود هم برایش دشوار است. خوشتر‌است اگر از چیزی یا کسی خوشش آمد از واژه دوست داشتن استفاده کند تا عشق. خیلی هم که شیفته چیزی شود، مثل قطعه موسیقی محبوبش توی نوار واکمن، علاقه وافرش را با واژه مثبت توصیف می کند. همانطور که زن آرمانی‌اش در تصورش آدمی‌است موسيقي‌دوست و مثبت.

جک اما انسان را دوست دارد، محبت را خوب می شناسد و رابطه ها برایش جدی‌است. همین‌است که خوب مي‌داند براي بيمار بستري چه هدیه‌ای بخرد كه خنده‌اش بيندازد و با او چه بگويد و چه کند كه درد و غمش از يادش برود. خوب بلد است پای درد دل رفیق بنشیند و سنگ صبورش باشد و برای دلتنگی‌اش آرام و پنهان بغض کند اما نمی تواند پنهانش دارد و به همسر بی‌وفای او معترض نشود. نمی تواند مشتری‌های رنگ و وارنگ لیموزینش را به چشم دیگری نگاه کند. نمی تواند خشمگین نشود وقتی برای دریافت فرمهای آزمون کار کمی دیر می‌رسد و مسئول مربوطه هم به او لطفی نمی‌کند و در مراجعه بعدي نمی تواند با او مهربان و فروتن نباشد وقتی مرحمتش را می‌بیند.

جک وقتی با كاني آشنا می‌شود و قرار است مهم ترین رابطه زندگی اش را بنا کند برایش سنگ تمام می‌گذارد. حواسش هست كه اكنون بايد رشد كند و آنچه تا به حال بوده بسنده اين فصل بزرگ زندگي‌اش نيست و بقدر روياهاي خودش و او بايد قد بكشد و گاه بال بگشايد. پس براي شغل مناسبتری اقدام مي‌كند و در ديدار اول به محض اينكه زير برف زمستاني روياي شيرين قايق سواري در تابستان در ذهنشان نقش می بندد و بدل مي شود به وعده اي عاشقانه، ترديد نمي كند كه اين رويا بايد تعبیر شود. پس در اولین قدم جک براي بار نخست به آب مي‌زند تا نزد كلايد شنا بياموزد. ترس و حیرت شیرینی از آب دارد در عین اشتیاق و اراده استوارش به آموختن. انگار همه وجودش را در رهن تجلي آن روياي دونفره نهاده است و آخرش شناگر هم مي‌شود. در ديدار ديگر وقتي از كاني مي شنود كه هرگز كسي برايش آشپزي نكرده باز جك يقين دارد كه مي‌خواهد براي او آشپزي كند و او را ميهان دستپخت خودش كند هرچند پخت و پز نمي‌داند. باز با راهنمايي كلايد مي‌رود و آشپزي مي‌آموزد و با همان سعي و اراده آشپز مي‌شود.

جك اینک آرمانهای مقدسی دارد، وعده ای برای شام و وعده ای برای قایقرانی. هر لحظه همه درسها را در ذهن مرور مي كند. توي رويا صحيح و روان شنا مي كند. توي رويا دقيق و ظریف آشپزي مي كند. انگار مي خواهد آموخته هايش را دروني و خودي كند تا نشود چيزی دروغین و الصاقی. پس شش بار تمام شام موعود را تمام و كمال براي دوستانش و در آشپزخانه آنها مهيا مي‌كند تا بار هفتم همانجا و در حضور كاني در اين آزمون توفيق يابد كه آن قليان جادويي و آن لحظات ناب دوستانه و آن بيخودي و مستی و راستی از پس خلسه‌ای خواستنی طوفاني به پا مي كند. زخم‌هاي لوسي و كلايد سر باز مي‌كند و بزم محبت مي‌شود كارزار كينه هاي نهان و بغض هاي فروخورده زوجي به انتهای خط رسيده.  غذا مي‌سوزد و جك مي‌شكند و شب موعود به هيچ زور و ضرب و کوششی آرامش و سامان نمي‌يابد. جك و كاني ناچارند به ترك خانه‌اي كه پذيراي كابوس شده.

كاني در عين نجابت و لطافتي كه در وجودش دارد، زن سرسختي است كه اهل كوتاه آمدن و تسليم شدن نيست. گذشته تلخ و غمباري را از سر گذرانده و حالا در میانسالی ديگر واهمه اي از زندگي ندارد. آن گونه كه براي موفقيت در كارش مي كوشد و آنگونه كه با آن مرد مزاحم و بي شرم درگير مي شود و با صورتي خون آلود يك راست به محل كار مي رود تا در همان وضعيت يك مشتري را به قرارداد نزديك كند و خودش را ثابت كند و آخرش همكارش لوسي به زور راهي بيمارستانش كنند. به عكس جك خانه كاني را مي بينيم. كوچك و خودماني و زيبا مثل خودش. او هم وقت آغاز آشنايي با جك آنقدر به تحقق روياهاي بظاهر كوچكش مصمم هست كه دریابیم اين دو نيمه گمشده هم بوده اند. گرچه همچون جك روح كودكانه اي دارد اما به موقعش همچون بزرگتري سرد و گرم چشيده است که با کلامی سنجیده به جک نیرو می دهد و خوب بلد است اين خانواده نو تاسيس را از لحظات حساس به سلامت عبور دهد. جک به اتکای همین اعتماد و وفای کانی است که سست نمی شود و می خواهد و می تواند و قله های بظاهر کوچک را فتح می کند. این زن انقدر آرزومندانه و مومنانه به سطح یخ زده دریاچه نگاه کرد تا یخ آب شد و قایق بر آب افتاد و جک پارو ها را بدست گرفت و او مقابلش نشست تا با پیروزمندانه نگاهش کند تا آدم و حوای قصه مسیر زندگی را امیدوارانه در کنار هم طی کنند و کی می‌گوید که نمی‌توانند؟