شب‌بیداری با مرگ

مقایسه دو فیلم مادر قلب اتمی (علی احمدزاده) و شریک‌جرم (مایکل مان)
این یادداشت در تاریخ شانزدهم مهرماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

پایان دهه ۹۰ و اوایل هزاره جدید، دوران پختگی آثار مایکل مان بود. شاهکارهایش را ساخته بود و هنوز مرتب فیلم می‌ساخت تا نوبت رسید به شاهکاری جمع و جورتر که ترجمه نام این اثر استاد هم تقریبا ناممکن‌است، وثیقه؟ شریک‌جرم؟ همدست؟ بهتر‌است همان Collateralصدایش کنیم. داستان یک راننده تاکسی به نام مکس که انگار سالهاست غرق‌شده در امنیت روزمرگی و به مرور هدفهایش بدل به آرزو و رویا و حسرت شده‌اند. او در عمق این تکرار بی‌غایت مجبور شد شبی برزخی را در جوار عجیب‌ترین آدم شهر به صبح برساند. در کنار وینسنت، یک آدمکش حرفه‌ای.collateralاین سو اما علی احمدزاده، فیلمسازی جوان و جویای نام‌است. او در دومین فیلمش می‌خواهد قدم بلندی بردارد و بر هم می‌دارد. مادر قلب اتمی را می‌سازد، داستان آرینه، یک دختر جوان مسیحی از خانواده‌ای مذهبی و مرفه که مثل بسیاری از هم‌نسلانش زندگی زیرزمینی سرخوش اما واقعیت‌گریزی دارد. عادت کرده به قانون‌شکنی‌های کوچک و دیگر عمقی در اعتراضش مشهود نیست، آخر او همیشه ورود ممنوع می‌رود! عیش‌های دست‌ساز و اعتراضات یواشکی! او به سرعت دارد از همه چیز می‌گریزد و همه‌چیز را دور می‌زند تا فقط عبور کرده‌باشد، از خانه، از خانواده، از مردان، از زنان، از آدمها و دست آخر هم از وطن. اما قبل از این گریز آخر است که او هم باید شبی برزخی را با عجیب‌ترین آدم شهر به صبح برساند. در کنار غریبه‌ای بی‌نام که حرفها و کارهایش ابتدا می‌خنداندت اما بتدریج سخت می‌ترساندت.
مادر قلب اتمیپس از شنیدن صدای نشستن یک هواپیما، وینسنت انگار از آسمان آمد، از کره‌ای دیگر یا از جهانی دیگر؟ یک مرد پرجذبه، خاکستری‌پوش و خاکستری‌موی! این مرد همه توجهش معطوف اجرای تمام و کمال ماموریتی‌است که هزینه‌اش را نقدا و کامل به او پرداخت‌شده، کشتن شاهدان و دادستان یک پرونده جنایی مهم! او همدستی از این دنیا لازم دارد و چه کسی بهتر از یک راننده تاکسی بزدل و بی‌خبر از همه‌جا که هم راننده‌اش باشد، هم گروگان و هم همدست! از گذشته وینسنت هیچ نمی‌دانیم مگر همان یک‌بار که خودش مدعی شد والدینش را کشته اما بعد گفت شوخی کرده! یا بعد از کشتن آن نوازنده جاز که انگار تداعی دردناکی از گذشته‌اش از ذهنش می‌گذرد اما باز هم هیچ نمی‌گوید. بهترین بازی کارنامه تام کروز!

غریبه انگار از ناکجا می‌آید. سبز می‌شود توی راه آرینه و نوبهار، تا به بهانه آن تصادف مدیونشان کند، تا اسیرش شوند. آدمی که انگار روی زمین بند نیست و هر لحظه همه‌جا می‌تواند باشد. مردی‌است جذاب و خاکستری موی اما حرفهایش جنس‌ حرفهایی نیست که این دختران جوان عادت به شنیدنش داشته باشند. می‌گوید از دنیایی موازی آمده، پدرش یک هیولاست و مادرش عاشق صدای هیتلر‌ بوده. انگار با تمام دیکتاتورها و مشاهیر عالم در همه اعصار ارتباط دارد. به چند زبان سخن می‌گوید اما زبان مشترکی بین او دختران شکل نمی‌گیرد و حتی کرشمه‌های دخترانه هم راهی باز نمی‌کند. غریبه بازی را تماما در دست می‌گیرد و صحنه‌گردان این کابوس می‌شود. این اجرای باورنکردنی بهترین بازی کارنامه محمدرضا گلزار است!

گرگی در چشمان وینسنت خیره می‌شود. او مکس را تمام شب، ایستگاه به ایستگاه مهمان ضیافت خونین و بی‌نقص خودش می‌کند تا شاهد باشد. مکس طاقت‌بریده، می‌خواهد هر جور که شده فرار کند از این وحشت و پناه ببرد به گوشه دنج و رنجور زندگی خودش اما از دست ویسنت نمی‌شود گریخت. وینسنت نهیبش می‌زند که چگونه اجازه داده شهر چنین اهلی و رامش کند و از آرزوهایش و از خودش مدام دور و دورترش کند. او را برمی‌انگیزد که به زنی که دوست دارد زنگ بزند و قدمی بردارد برای دلش، از مادر بیمارش عیادت کند و در مذاکره‌ای با یک رییس تبهکار مخوف نقش وینسنت را بازی کند! ویسنت این راننده تاکسی منزوی را از یک گروگان بی‌دست و پا رشد می‌دهد به یک حریف سرسخت. به کسی که لیاقت دارد ته ماجرا، مقابل وینسنت بایستد. وقتی زن مورد علاقه مکس بعنوان هدف بعدی ماموریت معرفی می‌شود دیگر این مکس‌است که‌ نمی‌تواند از قصه کنار بکشد. او باید با همه وجود به دل قمار حادثه بزند.

مرد غریبه پیش چشم دختران با صدام حسین دیدار می‌کند. این واقعیت‌است یا امتداد هپروت دختران؟ آرینه به عادت مالوفش این بار نیز فرار را می‌آزماید بلکه بتواند این دیوانگی را هم دور بزند اما غریبه دور زدنی نیست! او آرینه را حریف خود می‌خواهد پس خشونت آغاز می‌کند. نوبهار بیمار را با نهیب‌های تحقیرآمیز به دنیای خودش و به جوانمرگی دعوت می‌کند. هیچ راه سرراست و مسالمت‌آمیز و هیچ شیوه برآمده از عادت و انفعال ختم‌کننده این کابوس نیست. آرینه باید رخ به رخ با غریبه مواجه شود.

مکس حالا به خودآمده، باید جان آن زن را از چنگال تیز وینسنت برهاند. ویسنت حالا مکس را می‌بیند که می‌خواهد تمام‌قد در مقابلش بایستد پس با رجزی او را به مصاف می‌خواند و می‌گذارد گلوله‌های مکس بر جانش نشیند و تیرهای خودش این‌بار به خطا رود تا به او بگوید مکس تو دیگر عضو آن اجتماع میلیونی مردگان متحرک نیستی! تو دیگر بیدارشده‌ای! آنگاه جسم بی‌جان وینسنت توی آن سپیده سحر با قطاری که از چرخهایش شرر می‌بارد می‌رود که توی آن شهر برزخی بچرخد و بچرخد. و اینک وظیفه به انجام رسیده‌است.

آرینه برای جان نوبهار با غریبه وارد بازی مرگ می‌شود اما باز می‌کوشد تقلب کند،‌ آخرین تلاش برای دور زدن. سیلی برق‌آسای غریبه می‌فهماندش که این بازی را باید با جان و دلش بازی کند و هیچ جایی برای زیرکی نیست. بازی آغاز می‌شود و تهش غریبه که آرینه را هوشیار و بالغ مقابل خودش می‌بیند اجازه می‌دهد او برنده باشد و خود داوطلب سقوط می‌شود. غریبه در سپیده سحری که دارد بر شهر آشکار می‌شود محو می‌شود. بعد از اینکه گفت: من هرگز نمی‌بازم! اینک وظیفه او هم به انجام رسیده‌است.

مکس و آرینه، هر دو شبی را با شمایلی برازنده از مرگ به سحر رساندند و به مدد این سلوک دشوار، قادر به عبور از سرکوبی شدند که زندگی هردو را معیوب کرده‌بود. هر دو برای نجات جان آنکه دوستش می‌داشتند برای اولین بار ترس و محافظه‌کاری را پشت سر گذاشتند و تا پای جان جنگیدند. هرچه بادآبادی گفتند و شکست احتمالی را ترجیح دادند به ترک میدان. دیگر امکان ندارد مکس به روزمرگی خموده و نومیدش بازگردد، حالا اوست که رویای شخصی خود را به اراده خود می‌سازد چون دیگر نمی‌تواند مقهور و مغلوب بماند. آرینه هم دیگر از زندگی و آنچه دوست دارد و آنچه رنجش می‌دهد فرار نخواهد کرد چون دیگر جسارت مواجهه با انتخاب را آموخته. آنها از جوار مرگ با چشمانی باز به زندگی برخواستند که فرموده‌اند آدمها خوابند وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند.

مورد عجیب پیزولاتو-ویلنو

درباره فیلم‌ها و سریال‌های جنایی در سال‌های اخیر
منتشر شده در وب‌سایت هفت‌فاز به تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۹۵

TD2يك جنايي‌نويس كسي‌است كه قوت غالب فكري او متريال جنايي‌است. پس بحر آثار جنايي دنيا از كتاب و شعر و ترانه تا نمايش و فيلم را عميقا غواصي مي‌كند و همزمان در عالم واقع هرگز صفحه حوادث مطبوعات را از دست نمي‌دهد و دست به گوگلش براي درآوردن جزئيات پرونده‌هاي معروف جنايي همتا ندارد. دستش اگر به خود پرونده‌ها برسد كه در بسياري اوقات مي‌رسد يا مي‌رساند، از قاضي مستقيم آن پرونده مسلط‌تر مي‌شود بر ابعاد و زواياي پيدا و پنهان آن جنايت. جوري كه شايد به نظر خيلي‌ها جنايي‌نويس بودن مي‌تواند خود يك بيماري خطرناك باشد اما آنها اهميتي نمي‌دهند. وقت خلق داستانشان كه فرا مي‌رسد همه توشه فربه‌شده از آثار جنايي و پرونده‌هاي واقعي را لختي زمين مي‌گذارند و تخيل را پرواز مي‌دهند تا داستان خود را بسازند. يعني خلق جنايت شخصي و هيولاي شخصي و جهان تاريك شخصي در ذهن و آنگاه پنهان كردن تمام سرنخ‌هاي كشف جنايت جز معدودي و سپس ثبت آن بر صفحات كاغذ يا بر قطعات نگاتيو تا عرضه‌اش كنند به مخاطب كه مسحور گشودن اين گره‌هاي كور داستان شود، كه مبهوت ريزبيني باورنكردني طراح اين رمز و راز شود در تاريكترين نقطه درون انسان. جنايي‌نويس چيره دستانه نور را به سويه تاريك بشر مي‌اندازد، آن را ذره به ذره و مرحله به مرحله به تماشا مي‌گذارد، آنجايي كه همه آدمها مي‌ترسند ازش اما كنجكاوند به ديدنش كه يعني بيمناك شدن از خويش كه يعني معلق ماندن مخاطب ميان سه‌گانه كارآگاه و جنايتكار و قرباني كه در هر يك نشاني آشنا از خود مي‌يابد. پس از نگاهي مي‌شود گفت جنايي‌نويس رسالت معلمي بدوش دارد در جامعه به مثابه يك مصلح اجتماعي. او مخاطبانش را مدام با آن روي خود آشنا مي‌كند و تذكر مي‌دهد تا دمي غافل نشوند از لگام زدن بر آن وجه پنهان و هولناك. اما نگاهي ديگر مي‌گويد جنايي‌نويس و مخاطب اجزاي يك چرخه معيوب و بيمارند كه شريكند در بازتوليد مكرر و بي‌پايان لذات ساديستي! انگار در دنياي جنايي‌نويسي دنبال هيچ قطعيتي نمي‌توان بود و همه چيز دو پهلو و فريبنده‌است. پيشه‌اي كه شالوده‌اش دست و پنجه نرم كردن با معما و راز است آن هم در غياب نور، گاه خودش بزرگترين معماست كه سرچشمه جوشش اين آثار حيرت‌انگيز را درون جنايي‌نويس بايد جست يا درون آن سويه تاريك؟ اين موضوع وقتي مرموز‌تر مي‌شود كه به اشتراكات و وقوع نوعي همزماني در آثار دو جنايي‌نويس مهم معاصر برمي‌خوريم كه نمي‌توان با قاطعيت حكم بر اتفاقي بودنش داد! آيا بايد پي يكجور ارتباط گشت بين نيك پيزولاتو و دنيس ويلنو؟ دو سينماگر كه در دو رسانه فيلم مي‌سازند دنيس ويلن كه فيلمهايش را براي پرده سينما مي‌سازد و تاكنون ژانرهاي متنوعي را آزموده اما فيلمهاي مهم او در گونه جنايي و نگاه خلاقانه‌اش به خلق روايت‌هاي تازه و مؤثر جنايي از وجود شم قوي جنايي‌نويسي در ذهن او خبر مي‌دهد. نيك پيزولاتو كه خالق سريالهاي تلويزيوني‌است تنها در اين ژانر طبع‌آزمايي كرده و با توليد سريالهاي مهمي چون قتل و كاراگاه واقعي به نتايج درخشان و بديعي در اين ژانر كهنه دست يافته و نام خود را بعنوان يكي از بزرگترين جنايي‌نويس‌هاي امروز تثبيت كرده‌است.
اولين شباهت در آثاري كه اين دو سينماگر حوالي سال 2013 ساختند و نمايش دادند آشكار شد يعني فيلم زندانيان اثر ويلنو و فصل اول سريال كارآگاه واقعي اثر پيزولاتو كه حاوي نقاط مشترك كليدي بودند. نظير ناپديد شدن دختربچه‌هاي يك شهر و پيدا نشدن آنها، آدم‌ربايان و قاتلاني با گرايش‌هاي شيطان‌پرستانه كه خبر از گسترش ترسناك اينگونه فرقه‌ها در اجتماع دارد، يك مرد عقب‌مانده ذهني كه مظنون‌است و پليس و مخاطبان را گمراه مي‌كند، مبارزه جانانه دو مرد براي يافتن هيولا و غلبه بر وي كه در زندانيان يكي پليسي تودار است و ديگري پدر يكي از قربانيان كه جداگانه به دل تاريكي مي‌زنند براي يافتن هيولا و مقابله با او. اما در كاراگاه واقعي اين دو مرد مبارز هر دو پليس‌ند كه كه يكي پدر نگران دختركاني‌است كه قربانيان بالقوه‌اند و آن ديگري مردي تنها، خسته و تلخ. دو پليسي كه رابطه پر قبض و بسطي دارند اما در اين مبارزه همراه هم هستند و همراهتر هم مي‌شوند. هيولايي كه نهايتا رخ مي‌نمايد و معلوم مي‌شود شهروندي به ظاهر معمولي‌است كه هميشه همان اطراف بوده و از شدت پيدايي پنهان مانده‌است و مردان مبارزي كه در هر دو اثر به اين فهم مي‌رسند كه تازه بخش كوچكي از يك تاريكي بزرگ را كشف و خنثي كرده‌اند. بر همه اينها علاوه كنيد اجراي كمال‌گرايانه و پر وسواس اثر و وارد كردن اقليم و جغرافيا بعنوان يك عنصر اصلي درام در هر دو اثر. در اين سال علت شباهتهاي اين آثار هم‌دغدغگي دو هنرمند در يك همزماني جالب تفسير شد و اينكه بازتاب‌دهنده ناهنجاري‌هاي اجتماعي مشابه در زمانه خود هستند. همه چيز موجه بود تا اينكه اين دو سينماگر آثار بعدي خود را ساختند و نمايش دادند.
در حوالي سالهاي 2013-2014 فيلم جديد ويلنو يعني آدمكش‌حرفه‌اي (سيكاريو) ساخته شد. سيكاريو با اينكه اثري‌است در ژانر جنايي اما حال و هواي متفاوتي با زندانيان دارد چه به لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا. از آن سو پيزولاتو هم فصل دوم كارآگاه واقعي را در فضايي يكسر متفاوت با فصل اول توليد كرد اما اين‌بار هم شباهتها حيرت‌انگيز است! نظير فاصله‌گرفتن از كمال‌گرايي و وسواس براي نيل به اجرايي پوشيده و كمتر چشمگير با ظاهري معمولي براي تقويت تاثير ناخودآگاهانه اثر بر مخاطب ، انتخاب نوع روايت سربسته و گيج‌كننده اما هيپنوتيك يك قصه هولناك جنايي بجاي روايت بيانگر و توصيفي آن، معادل شدن پليس‌ها و تبهكاران و حل شدن‌شان در يكديگر بوجهي كه ديگر قابل تمييز دادن از هم نباشند چه به لحاظ هدفها و چه به لحاظ روش‌ها آن هم در جهاني كه خود به مثابه هيولايي مهيب دارد گرداب‌گونه آدمهايش را رو به تباهي و بدويتي دهشتناك مي‌برد، با مردابهاي انساني متعفني طرفيم كه در فيلم شهر خوآرز ناميده‌اندش و در سريال شهر وينچي. يك پليس زن خسته‌دل اما عدالت‌جو و معتقد به قانون كه بايد شاهدي شكننده باشد بر تمامي تباهي‌هاي جهان قصه، يك تبهكار سابق كه با پليس همدست مي‌شود براي اجراي انتقام شخصي و تمركز و تاكيد بر كودكاني كه گاه قربانيان و گاه بازماندگان مغموم و دل‌خراشيده اين جنايات مخوفند. باز علاوه كنيد كاربرد معنايي و روايي هلي‌شات به عنوان يكي از عناصر فرمي اثر كه در سريال نماهاي بي‌نظير و خوفناك شهر و بزرگراه‌هاي پيچ‌در‌پيچ و گره‌خورده را شامل مي‌شد و در فيلم تپه و كوههاي به ظاهر بكر را كه انگار دنيايي تجارت و تباهي در شاهرگهايشان جريان دارد مثل آن تونلي كه مسيري به سمت هيولا بود. و نهايتا موسيقي افكتيو و هراس‌آور و بسيار شبيه هر دو اثر.
تناظر ميان آثار اين دو هنرمند هنوز به عدد معروف 3 نرسيده‌است اما در همين دو مورد هم بقدر كافي عجيب‌ و پرسش‌برانگيز است براي ذهن‌هايي كه پرورده معماهاي جنايي در ادبيات و سينما هستند و از كنار هيچ نكته‌اي نمي‌توانند براحتي عبور كنند. پرسش‌هايي كه در عين تخيلي بودن مي‌توانند جدي هم باشند، پرسش‌هايي شايد فعلا بي‌پاسخ. آيا ما با دو جنايي‌نويس مؤلف مواجهيم كه همزمان الهاماتي مشابه دريافت مي‌كنند؟ آيا فرستنده الهامات از جهاني ديگر يا از آن سويه خيلي تاريك، خواسته يا ناخواسته، دغدغه ‌و نگاهي خاص را عينا به ذهن هر دو جنايي‌نويس ارسال كرده؟ اصلا كجا معلوم كه يكي ازاين دو نفر متناظر آن ديگري درجهاني موازي نباشد؟ رونوشتي برابر اصل كه از آن جهان به اين جهان گريخته پس اكنون هردو جنايي‌نويس در يك جهانند و نظام خلق آثار جنايي را به هم زده‌اند؟ شايد هم اين دو جنايي‌نويس در نقب زدنهاي ذهني عميقشان به دل تاريكي و گذرشان از تونل‌هاي پيچ در پيچ جنايت از قضا و همزمان به لانه هيولا دست يافته‌اند و اكنون دارند آن مشاهدات غريب را از ظن روايت مي‌كنند كه يقينا بي‌شباهت نخواهد بود روايتشان؟ يا برويم سراغ ملموس‌ترين احتمالات: اين دو با هم رفاقتي چيزي دارند و يكي‌شان‌ حواسش به آن يكي ‌و آثارش‌است و دارد از روي دستش مي‌نويسد؟ يعني امكان وقوع سرقت هنري؟ درباره آشنا بودن يا نبودنشان با هم مي‌توان پاسخ بلي يا خير يافت اما درباره احتمال تقلب و كپي‌كاري بايد گفت گرچه زميني‌تر و باورپذيرتر از آن احتمالات ماورائي قبلي به نظر مي‌رسد اما اتفاقا نامحتمل‌تر است چرا كه ويلنو و پيزولاتو هر يك در آثارشان سبك و اجراي شخصي خود را جهت خلق فرمهاي بديع در ژانر جنايي دنبال مي‌كنند كه واجد خصايص متمايز از يكديگر است و از قضا فاقد ردپاهايي كه افشاگر كپي‌كاري‌ باشد. كافيست طراحي و پردازش شخصيت كارآگاه راس كول فصل اول كاراگاه واقعي را با كارآگاه لوكي زندانيان يا فرانك فصل دوم كارآگاه واقعي را با آلخاندروي سيكاريو مقايسه كنيم تا آشكار گردد تمايز سبك دو جنايي‌نويس در تراشيدن پيكره آدمهاي داستان‌هايشان از مواد مشابه در زمينه مشابه. پيكره‌هايي يگانه‌ كه هر يك حاصل قلم و ضرب چكش جنايي‌نويس خودش‌است و بس. همين‌است كه بايد عبور كنيم از پرسش‌هاي كارآگاهي خودمان درباره چند و چون و چرايي شباهت دنياهاي دو هنرمند و برسيم به اينكه چه چيز هيجان‌انگيزتر از فرض چنين تقارني كه يعني تكاپويي جاندار براي جاري كردن خون تازه در رگهاي اين ژانر آن هم در دوراني كه حال جنايي‌نويسان بزرگش خوب‌ نيست، كه مايكل مان‌ش خسته‌است، ديويد لينچ‌ش با سينما قهر كرده‌است و ديويد فينچر‌ش ساختن فيلم شكيل و شسته و رفته برايش اولويت دارد بر فيلم تكان‌دهنده‌ ساختن‌. حالا دو سينماگر جنايي‌نويسي در عرصه هستند كه هنوز جرات و جسارت دارند در دالان‌هاي تاريك هيولايي قدم بردارند و حوصله دارند براي ساختن داستانشان با همه تاريخ يك ژانر كشتي بگيرند و خطر كنند و در نهايت روايتي را به مخاطب ارائه كنند كه تمام تصورات و پيشنهاده‌هاي ذهني‌اش را به هم بريزد و ديگر تضميني نباشد پس از اين فروپاشي آن مخاطب آيا اثر را باز هم پذيرا باشد و بفهمد يا اينكه اساسا از آن بيزار شود. هنوز هنرمنداني داريم كه با اين ژانر به دل خطر مي‌زنند تا در جايگاهي والاتر بنشانندش.
جنايي‌نويسي يعني پذيرش احتمال كشف نشدن. جنايي‌نويس و جنايتكار مخلوقش چه بسيار همانندند. هر دو اهدافي در سر دارند و هر دو با همه سرنخ‌هايي كه تعمدا به جا مي‌گذارند باز هم ممكن‌است هيچكس نتواند ردشان را بزند. ممكن‌است كارآگاهان و مردان مبارز قصه نتوانند مانع به فرجام رسيدن پروژه خونين هيولا شوند و دنياي اثر يك‌ جنايي‌نويس هم ممكن‌است نزد مخاطب نامكشوف بماند و معما در عمقش حل ناشدني بماند گرچه در سطح حل شده فرض شود. مشتاقانه آثار بعدي و فصلهاي بعدي كارهاي  ويلنو و پيزولاتو  را به انتظار نشسته‌ايم تا به مثابه قطعات پازل كنار هم قرارشان دهيم بلكه پيكره واحدي رخ نمايد كه پاسخ بسياري پرسشها شود. چه مهيج و ترسناك است همسفري با اين دو جنايي‌نويس در ظلمات دالانهاي مهيب ذهن انسان. اين داستان هنوز تمام نشده‌است.

بعد از پایان مخمصه

اخیرا و برای چندمین بار مخمصه شاهکار استاد مایکل مان را دیدم. یک فیلم سه ساعته که در هر بار تماشا بطرز عجیبی کوتاهتر و روان تر می شود. خواستم و کوشیدم که چند خطی برای این فیلم کالت بزرگ بنویسم اما نتوانستم و همه را خط زدم. شاید هنوز به آن سن و سال نرسیدم که قابلیت نوشتنش را یافته باشم. فقط می توانم از لحظات فیلم بگویم و از اینکه این بار هم گرم تماشای این نمایش مهیج دزد و پلیسی شدم و باز لحظات نابش را زیستم. ماجرای دزدی که نابغه بود و نامش نیل مک کالی بود  و پلیسی که زیرک بود و نامش وینست هانا بود که بعد از کلی تعقیب و گریز بی امان، عاقبت دزد نابغه به ضرب گلوله های پلیس زیرک کشته شد و دست های آنها به هم رسید که اصلا مخمصه قصه همین دو دست مردانه است که از مهلکه های مختلف می گذرند تا تقابل تمام شود و در آن خلوت اسطوره ای فرودگاه به هم برسند.
مخمصه
اقیانوسی است که قصه آدمهای زیادی را در دل خود دارد حول آن ماجرای مرکزی تقابل دزد و پلیس اصلی. مثل قصه کریس که از یاران نیل مک کالی بود و از همسرش خیانت دیده بود ولی همان همسر در یکی از عاشقانه ترین سکانسهای تاریخ سینما او را از میان دام پلیس ها و از میان محاصره آن همه پلیس و تک تیرانداز فرار و نجات می دهد.
قصه مجرم آزاد شده ای که باید دوره ای آزمایشی را برای آدمی عوضی در رستورانی کار کند و ذلت و تحقیر پذیرد به امید یافتن کاری بهتر و روزهایی بهتر اما با اولین ندای نیل برای شرکت در سرقت بانک رئیس رستوران را با غرور به گوشه ای هل می دهد می رود و آزادگی را جای آزادی انتخاب می کند و عاقبت در آن سرقت بدشگون بانک کشته می شود.
قصه مرد پیر سپید گیس کار چاق کنی که فقط در کنار نیل دیده می شود همچون زال در کنار رستم. اطلاعات و دستورات لازم را راجع به ماموریت ها و آدمها به او می دهد و البته همیشه انتخاب را به عهده خودش می گذارد.
قصه دختر بچه ای که رگ هایش را در وان حمام خانه ناپدری اش که وینسنت باشد می زند و وینسنت که خسته از  آن همه تعقیب و گریز، لحظاتی برای استراحت و آرامش به خانه می آید حالا باید دختر را نجات دهد و تحویل مادرش دهد. آرامشی در کار نیست!
قصه سارقانی که مرگ را به اسارت در زندان ترجیح می دهند و تسویه حساب با خائن را به فرار.
قصه پلیسهایی که حتی یک نفر از دار و دسته نیل را هم نمی توانند زنده دستگیر کنند گو اینکه از آن مردان فوق حرفه ای در پایان فقط کریس زنده ماند که از پی آن فرار معجزه آسا راهی نامعلوم و ناکجا شد.
قصه وینست هانا که نیل را ستایش می کند اما جایگاه پلیس بودنش ناچارش می کند به کشتنش و قصه نیل مک کالی که اجازه می دهد وینسنت بزندش.
قصه آن 30 ثانیه معروف در مرام نیل که می گفت وقتی در مخمصه می افتی باید در حداکثر 30 ثانیه از همه چیز بگذری تا بتوانی فرار کنی و خودش هم آخرش در سکانس عاشقانه دیگری که اتفاقا 30 ثانیه بیشتر نیست از معشوق دل می کند و می گریزد.
قصه آدمهایی که به ناچار همه چیز را باید با زمان اندازه بگیرند و بسیار پیش می آید که باید ظرف چند ثانیه تصمیم مهمی بگیرند و پاسخ قطعی شان را با بله یا خیر بگویند و حتی گاهی در لحظه ای باید تصمیم بزرگتری بگیرند.
قصه آن لحظه ای که نیل و وینسنت مقابل هم قهوه می خورند و حرف می زنند و کم کم کار از خط و نشان کشیدن به درد دل کردن می رسد.
قصه آن نزاع خیابانی پس از سرقت بانک و سارقانی که با جان و دل با پلیس ها می جنگند و آن التهاب و دلشوره ای که این نبرد به دل تماشاچی می اندازد.
مخمصه قصه آدمهاست در بستر ابرشهر لوس انجلس. قصه آدمهایی که در محدوده قانون و عرف نمی گنجند و قیام می کنند برای آروزهاشان و قصه پلیسهایی که با تمام توان می کوشند آنها را به بند کشند و به محدوده های تعریف شده و رسمی برگردانند تا آن شهر را و آن جنگل انسانی را رام کنند. اما تسلیم در مرام آن مردان نیست و این تنازع ازلی تا ابد انگار باقی است. همین است که دوست دارم عالیجناب مایکل مان دنباله ای بر مخمصه بسازد که مثلا ببینیم حالا، 15 سال بعد از آن ماجراهای خونین، کریس، آخرین بازمانده آن مردان در چه حال است؟ تحت حمایت آن پیر سپید گیسو، دار و دستهء‌ خودش تشکیل داده؟ همسر و فرزندش را بازگردانده؟ وینسنت هانا بعد از کشتن نیل توانسته به پلیس بودن ادامه دهد؟ خانواده از هم پاشیده اش را توانسته سامان دهد؟ چه بر سر معشوقه نیل آمده؟
هرچند تصور مخمصه ای که نیل مک کالی با بازی رابرت دنیرو نداشته باشد سخت است در عین اینکه وینسنت هانا برای آل پاچینو هنوز باقی مانده باشد  اما مگر نه اینکه پدرخوانده2 هم مارلون براندو نداشت و ماندنی شد؟