قطارنواز

دخترک نشسته کنار من با جدیت کنسرت لئونارد کوهن نگاه می‌کند، هنوز دوسال و نیم‌ش هم نشده!
توی مونیتور پیرمرد دارد گیتار می‌نوازد، گفتم سر صحبت را باز کنم باهاش.
– دخترم این آقاهه داره چیکار می‌کنه؟
– داره قطار می‌زنه!
– داره چی‌ می‌زنه؟
– قطار می‌زنه!
– قطار!!؟
(نگاهم کرد به نگاهی عاقلانه و پریقین)
– آره! قطار!
(و دوباره رو برگرداند سوی مونیتور و با جدیت استماع و نظاره کنسرت را پی‌ گرفت!)

و آنگاه من پیرمردی را دیدم که قطار می‌نواخت و چه زیبا می‌زد . . .

Nevermind

14-td-opening-credits_w529_h352_2xاصلا حواسم به این آهنگش نبود توی این آلبوم آخری. انگاری صدایم نمی‌زد تا اینکه دیدم سر درآورده از عنوان‌بندی آغازین سریال مورد علاقه‌ام! تازه آنجا بود که شروع کرد به صدا زدنم. تا اینکه سیاوس بهم گفت که سراینده یا خودش قاتل سریالی بوده یا ذهن یک قاتل سریالی را خوب شناخته! اینجا بود که دیگر ترانه قشنگ صدایم زد آن هم به بانگ بلند. لذا رفتم سراغش و دورانی را به غواصی در بحر این قطعه گذراندم و دیدم حق با رفیقم است و این ترانه اتمسفر و تم این سریال جنایی را یک‌جا در دل خود دارد. اهل فن می‌دانند موزیسین‌های ادیبی مثل لئونارد کوهن و بعد از او نیک کیو داستانگویی در ترانه را به سبک جریان سیال ذهن آزمودند. تصاویری شاعرانه و روایتگر به واژه در می‌آیند و سپس آن تصاویر به چسب تک گویی یک راوی غالبا روان‌پریش به هم پیوند می‌خورد تا هاله‌ای از یک داستان تاثیرگذار را شکل دهد. یک داستان موهوم و مبهم و به شدت سینمایی که در عین اینکه هماره رازوارگی خود را حفظ می‌کند و هرگز پیش چشمان مخاطب شفاف و واضح نمی‌شود، تاثیر بی‌مانندی در مخاطب و شیوه سلوکش با موزیک دارد چرا که رسیدن به تفسیر و قضاوتی عمیق از این ترانه-داستان بستگی دارد به اینکه چقدر با آن آهنگ و آن قصه مهیب پشت سرش زندگی کرده باشی. حالا این سلوک برای این ترانه به مدد اینکه هشت قسمت بر پیشانی فصل دوم سریال کاراگاه واقعی نشسته بود، میسر شد. پس از برادرم محمد خواهش کردم ترجمه‌اش کند و او هم دریغ نکرد، دمش گرم. ترجمه فارسی ترانه Nevermind اثر لئونارد کوهن را می‌خوانم شاید بتوانم اندکی به راز داستان مستتر در جانش نزدیک شوم و همزمان شاید پرده‌ای از اسرار سریال را هم بگشاید. انگار که خالق سریال پاسخ برخی پرسشهای مهم اثرش را در متن این ترانه پیش‌بینی کرده باشد. سریالی عجیب و هولناک که بیشتر درباره‌اش خواهم نوشت.

مهم نیست

جنگ مغلوبه شد
معاهده امضا شد
دستگیر نشدم
از مرز رد شدم

دستگیر نشدم
با وجود اون همه تلاشی که کردن
من بین‌تون زندگی می‌کنم
منتها با ظاهر مبدل

باید زندگیم رو
پشت سر میگذاشتم
چند تا قبر کندم
که هیچوقت پیداشون نمیکنی

قصه رو گفتن
با راست و دروغهاش
من یه اسمی داشتم
اما مهم نیست

مهم نیست
مهم نیست
جنگ مغلوبه شد
معاهده امضا شد

حقیقتی هست که می مونه
و حقیقتی که می میره
نمیدونم کدوم
پس مهم نیست.

برد شما
اونقدر کامل بود
که بعضی میون خودتون
بفکر افتادن

سیاهه‌ای درست کنن
از زندگی کوچک ما
اون لباسایی که پوشیدیم
قاشقامون چنگالامون

اون بازیای شانس که توش
سربازامونو بازی کردیم
اون سنگهایی که کندیم
اون ترانه‌هایی که ساختیم

قانون صلح ما
که می فهمه
یه شوهر رهبری می‌کنه
یه همسر حکم می‌رونه

و تمام این تعبیرها رو
مثل
بی‌تفاوتی شیرین که
بعضیا بهش می‌گن عشق

یا بی‌تفاوتی اعلا
که بعضیا بهش می‌گن تقدیر
ولی ما
اسمهای خودمونی‌تری داشتیم

اسمهایی ژرف
اسمهایی حقیقی
اونا برای من حکم خون‌ دارن
و برای تو حکم خاک‌

که نیازی نیست
باقی بمونه
حقیقتی هست که زنده می‌مونه
و حقیقتی که می‌میره

مهم نیست
مهم نیست
زندگیم اون زندگیه
که پشت سر گذاشتم

حقیقتی هست که زنده می‌مونه…

نتونستم بکشم
اونطور که تو می‌کشی
نتونستم بیزار باشم
سعی کردم نشد

تحویل دادی منو
لااقل سعی کردی
تو طرف اونا رو گرفتی
اونایی که ازشون بدت میومد

این قلب تو بود
این دسته مگسا
این یه زمانی دهنت بود
این پیاله‌ی اکاذیب

تو خوب بهشون می‌رسی
تعجبی نداره
تو از طایفه‌شونی
تو از جنسشونی

مهم نیست
مهم نیست
قصه رو گفتن
با راست و دروغاش
دنیا مال توئه
پس مهم نیست

مهم نیست
مهم نیست
زندگیم اون زندگیه
که پشت سر گذاشتم

پر و پیمون زندگیش می‌کنم
وسیع زندگیش می‌کنم
در لایه‌های زمان
که نمی‌تونی از هم جدا کنی

زن من اینجاست
بچه‌هام هم
قبرشون امنه
ازدست اشباحی مثل تو

در قعر مکانهایی
با ریشه‌های درهم پیچیده
زندگیم اون زندگیه
که پشت سرگذاشتم

پی‌نوشت:
لینک متن ترانه به زبان اصلی با امکان شنیدن قطعه

بازگشت

روزهای پرماجرایی بوده برایم این روزها که نبودم اینجا. آلبوم  کوهن منتشر شد و بارها گوشش دادم. سفری تازه رفتم که گفتنی زیاد دارد. جشنواره‌ای گذشت که تنها دو فیلمش را توانستم ببینم و باید درباره‌شان بنویسم اما حیف گیر کرده‌ام وسط امتحانات و انواع پروژه و پروسه و خوب می‌دانید وسط این تنگناها و بی‌وقتی‌ها چه فکرها و ایده‌های نابی که به ذهن آدم نمی‌رسد. باید گوشه‌ای یادداشتشان کرد که هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتد و فراموش می‌شود و در وقت فراغت در به در باید بگردی پی ایده و سوژه که توی آن لحظات هم برعکس چیزی به ذهنت خطور نمی‌کند. لهذا دفترچه ایده‌ها را باید جدی گرفت و روزی باید اجراییش کرد که بدجور به درد می‌خورد به خصوص توی شلوغی سر در گم آخر سال. این روزها هر وقت خسته می‌شوم به این عکس نگاه می‌کنم و آرام می‌شوم. اگر نسخه با کیفیتش بود تا به حال زده بودمش به دیوار خانه. روی جلد یک کتاب کشفش کردم و شانس آوردم نام عکاس هم در کنارش بود که در اینترنت هم یافتمش. بی‌نظیر است. روزی این چنین سرخ باید رفت اما هنوز گمانم وقتش نشده. هنوز باید نوشت و نوشت و نوشت البته همراه با عکس اضافه. اگر کنجکاوید بگویم آن کتابِ زیبا مجموعه شعر و عکسی است با عنوان تو مشغول مردنت بودی از نشر وزین و دلبر حرفه هنرمند که رفیقم احمد معرفیش کرد بهم. آن عکاس هم خانمی هنرمند است اهل فنلاند با نام سوزانا میجوری (با همین تلفظ آیا؟). تصورم این است که وقتی دختر سرخپوش به فانوس سرخ برسد بزرگترین اتفاق دنیا رخ داده است. باور ندارید؟

ایده های کهنه اما تازه

یک هفته بیشتر نمانده به انتشار ایده های کهنه*، جدیدترین آلبوم لئونارد کوهن* بزرگ و این برای من و خیلی ها که او را خوب می شناسند خبری است بی نهایت خوش. هیجان زده ام درست مثل همان شب ده سال پیش (ده سال گذشته یعنی؟) که در خوابگاه برادرم مثلا به تکمیل پایان نامه اش کمک می کردم و او از کامپیوترش با ویندوز98 و وینَمپ آهنگ فوق العاده زمان پایانِ* کوهن را پخش کرد و برق از سرم پراند و این اولین ملاقات من با صدای بی نظیر و موسیقی خاص استاد بود. از آن نقطه شروع شد و همه این سالها کارنامه این استاد گزیده کار را از جوانی تا سالخورگی اش دنبال کردم و مونسم بوده در حدی که قسم یاد کنم به اسمش. او شاعری است که نمی شود از مرور اشعار و ترانه هایش گذشت و خواننده ای است که نمی شود از صدای جادویی اش گذشت. اشعاری پر از رومانس و حکمت و گاه خشم و هجو و پوزخند که اغلب مکالمه با معشوقی اثیری است. هشت سال از آخرین آلبومش می گذشت و کم کم  داشتیم می پذیرفتیم که پیرمرد در نیمه دوم دهه هشتم زندگی اش دیگر شاید قرار نیست اثر دیگری برای ما بسازد که این خبر از سایت رسمی کوهن برخواست و قطعه زیبای نشانم بده کجا* از آلبوم تازه پخش شد که باز برق از سرم پرید که استاد هدیه دیگری برای ما دارد. اینک همان کوهن قدیمی که می شناختیم و منتظرش بودیم سرحال و ویرانگر باز سراغم آمده. کمی بعد قطعه شاهکار ظلمت* هم منتشر شد و باز مشتاق تر شدیم که انگار این ایده های کهنه اصلا خود جنس است و قرار است پودر شویم انگار! یک هفته مانده و دوست داشتم این مناسبت را گرامی بدارم و بگویم وسط این غرغرها اخبار خوشی هم برایم هست که مثل یک کودک سرشار از هیجان و وجد و سرور شوم.
ترانه نشانم بده کجا را برادرم محمد (همان برادری که کوهن را به من شناساند که موسیقی را برایم تغییر داد) ترجمه کرده است که اینجا می آورم. متن انگلیسی ترانه ها با توجه به ثبت سماعی آنها و عدم انتشار متن رسمی دقیق نیست و لذا ترجمه هم مشمول مساله احتمالی بودن برخی عبارات است. این مشکل درباره قطعه ظلمت بیشتر هم هست. خوشحال می شوم اگر کسی بتواند آن را سماعی یا بر اساس متون سماعی احتمالی ترانه ترجمه کند.

ترانه نشانم بده کجا
اثر لئونارد کوهن

نشانم بده كجا، خواهي اين غلامت رود
نشانم بده كجا، از ياد برده‌ام كه نمي دانم
نشانم بده كجا، سر خم مي كنم
نشانم بده كجا، خواهي اين غلامت رود

نشانم بده كجا، دستي رسان تا سنگ از راه دور نهيم
نشانم بده كجا، نتوانم اين به تنهايي
نشانم بده كجا، کلام مردي شد
نشانم بده كجا، رنج آغاز شد

بلايايي گذشت و آنچه توانستم اندوختم
بارقه اي از نور، ذره‌اي دور
پابندهايي بود تا بهر عزيمت شتاب كنم
پابندهايي بود تا چون غلامی دوستت بدارم

نشانم بده كجا، خواهي اين غلامت رود
نشانم بده كجا، از ياد برده‌ام كه نمي دانم
نشانم بده كجا، سر خم مي كنم
نشانم بده كجا، خواهي اين غلامت رود

نشانم بده کجا
نشانم بده کجا
نشانم بده کجا

لینک دانلود  این دو قطعه موسیقی:

نشانم بده کجا (picofile)
ظلمت (4shared) 

 

*Old Ideas, Leonard Cohen,  Closing Time,  Show Me The Place,  The Darkness

 

ساز بيست سالگي هاي ما

سازي به خانه ام آمده. گيتاري كه هديه است. هديه اي از يار موافق. هشت سال پيش بود كه آرش از من پرسيد چرا گيتار نمي گيرم و من هزار بهانه آوردم و او قبول نكرد. اگر آن موقع حرفش را خريده بودم حالا شايد خيلي جلوتر بودم و خوب نشد ديگر مثل خيلي چيزهاي ديگر. نمي دانم چقدر برايش جنگيدم يا نجنگيدم اما نشد!
باورم نمي شود كه هشت سال گذشته از زماني كه در حوالي بيست سالگي نازنينمان، من و آرش و مصطفي توي خيابان راهنمايي راه رفتيم و توي آن بستني فروشي كه ديگر نيست بستني خورديم و با هم از گيتار گفتيم و از شعر و از عشق. اولين بار بود كه رفقا مرا تا دير وقت در خيابان هاي شهر نگاه داشتند و چرخاندند به پياده روي و گفتن و گفتن. وقتي به خانه رسيدم مادر نگرانم دم در خانه انتظارم را مي كشيد و نگاهش به ته كوچه بود تا كي در افق تاريك آن انتها ديده شوم تا خيالش راحت شود، بس كه بي سابقهء رفاقت و ديروقتي بودم من و البته از آن شب ديگر سابقه داري شدم كه هي بر سابقه اش افزود و هي در خيابان هاي شهر با دوستان بيست ساله اش گشت و گفت تا نيمه شب به خانه رسيد و مادرش هم دیگر به انتظارش دم در نیامد و آن دورهای دور و شبگیر را نپایید.
سالهاست نديدمش و چقدر دلم تنگ شده براي آرش آن سالها. گمانم او هم بعدا سازش را كنار گذاشت. گوشي را برداشتم و ميان فهرست بلند بالاي شماره هاي بي مصرف موبايلم، شماره اي ازش يافتم و گرفتم. بوق هاي مكرر آزاد زد و زد و باز زد تا كه مشغول شد. پيامي دادم جوابي نيامد. مي دانم كجاست اما مي ترسم از مكالمه اي كه از پس ابهام ساليان سر بر مي آورد. گوشي را باز مي اندازم روي ميز. فايده اي نمي رساند اين دستگاه هميشه مرتبط. لحظه اي نمي سازد. دل نگراني را شايد فرونشاند اما دلتنگي را نه.
حالا گيتاري دارم كه ياران حوالي سي سالگي ام برايم فراهم آوردند و مشوقند و خيلي آهنگ هست كه دوست دارم بياموزم كه بزنم. آن همه شاهكارهاي لئونارد كوهن، در آمدهايي از پينك فلويد و متاليكا و كلي گروه ديگر، قطعات غريب ابراهيم منصفي و محسن نامجو، موسيقي متن فيلم وانس، قطعات مكزيكي و اسپانيش و صد البته فرامرز اصلاني را شايد زودتر بياموزم. به افتخار بيست سالگي نسل من كه دلتنگي هايش در كنار ترانه هاي او گذشت و هركه گيتاري به دست گرفت بيش و پيش از همه از او زد و از او خواند و گريست و بعد بي آنكه دلش بخواهد بزرگ شد و گيتار و اشك را به گوشه اي نهاد و رفت پي كارش. نمي دانم بيست ساله هاي امروز وقت عاشقي چه مي خوانند.

پي نوشت: به رفيق قديمي ام گسپند كه گفتم خبر گيتار را، گفت پس بايد از گيتار هم بنويسي. گفتم اطاعت از رفاقت.