خوب می دانم باز کِی می میرد* + یک پی نوشت

پسرکی بود لاغراندام، ترسیده، هراس‌دار، جرجِ کلونیِ The American، از همان اول ماجرا چشم‌هایش را دیده بودیم که هراس داشت، ترس داشت از تنهایی، از بی‌کسی. جکِ آدم‌کش، پسربچه‌ی بی‌زنی بود که دلش می‌خواست جایی، جای سفت و امنی گیر کند از همان ابتدا انگار. پسرکِ آدم‌کشِ «آمریکن» معطل یک جفت چشم بود که دل بدهد و محکم در بر بگیردش و خیالش راحت بشود و خواب راحت داشته باشد شب‌ها، که نشد عاقبت. کاش آقای کیمیایی‌مان این‌ آمریکن را ساخته بود اصلن. کاش گیتی‌خانم بود و آن پیانوی آخر را او ساخته بود برای‌مان. کاش ترس‌ها و تنهایی‌ها و ناامنی‌های جرج کلونیِ آمریکن، در غریبه‌گیِ کوچه‌های بی‌قاعده‌ی آن ده‌کوره‌ی ایتالیایی این‌همه خالی نبود از دل‌دار، از کسی که دراز نکشد جلوی آدم صاف توی چشم‌هایت نگاه کند که: بی‌کس ‌ای، بی‌کس ‌ای مومن!

حقا که به عکس و یادداشت زیبا و موجر و جامعِ جناب سرهرمس مارانا نمی شود چیزی اضافه کرد اما چه کنم که هنوز آنقدر فروتن و بزرگ نشده ام که کنار بایستم و به احترامش، سخن دیگری نگویم اما می کوشم یاد بگیرم که حداقل کمتر بگویم. بی صبرانه این آمریکایی را یافتم و دیدم و عجالتا بگویم که باید شاکر و شادمان باشم که هر سال یکی پیدا می شود که برود سراغ ژانر محبوب من تا پرونده یک آدمکش حرفه ای تک افتادهء تلخ  و ساکت و احساساتی دیگر را بازگشاید. قصه بسیار گفته شده ای که همین کلیشه بودنش ساختنش را دشوارتر می کند و مرد میدان می طلبد که این بار هم دل تماشاچی را برباید و همراهش کند و نشانش دهد که این قهرمان تازه مثلا چطور از خواب بر می خیزد؟ چطور ورزش می کند؟ خالکوبی اش چیست؟ چطور راه می رود؟  چطور نگاه می کند، چطور ماموریتش را انجام می دهد؟ چطور مبارزه می کند؟ اسلحه اش چیست؟ چه کتابی می خواند؟ چطور عاشق می شود و چطور زخم بر می دارد و چطور می میرد؟ این بار جای این آدم اساطیری با یک جرج کلونی درجه یک طرفیم که قبلا وصف ارادتم را به او گفته ام (+) و اینجا هم به کمال نقش آفرینی می کند. مخصوصا چشم ها و نگاه زار و حیرانش در سکانس خیره کننده پایانی که زخمی و مایوس و تنها در جادهء منتهی به مرگش می راند به امید اینکه شاید بتواند به موقع برسد پیش آن زن زیبا و آن جور دردناکی که روی فرمان می کوبد. مثل همان مسیر و مقصدی که جف کاستلو سامورایی، گوست داگ،  لئون و وینسنت شریک جرم و آدمهای کیمیایی هم روزی دچارش شدند و این چنین در قلبم جای گرفتند. کاش آمریکایی را همه ببینید تا بیشتر درباره اش گفتگو کنیم تا ببینیم آنتون کوربین چقدر در بازتعریف این روایت کهن توفیق داشته است.

پی نوشت: حالا که وصف آن سکانس پایانی فوق العاده را گفتم، حیف است که موسیقی زیبایش را نشنوید.  لینک دانلود آن قطعه را اینجا می گذارم. اگر فیلم را دیده باشید تجدید خاطره خوبی است و اگر نه مشوق خوبی برای تماشا:

mr. butterflys last journey
by   Herbert Groenemeyer
4shared link    –    1.3 mb

*برگرفته از شعر معروف سهراب، صدای پای آب