آرمیده در رنج*

به بهانه پایان پخش سومین فصل سریال تویین پیکس
اثر دیوید لینچ محصول ۲۰۱۷
این یادداشت در تاریخ بیست و یکم شهریورماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

david lynch twin peaks
ده سالی گذشته بود و دیگر پایان طربناک و مومنانه اینلند امپایر را نقطه وداع دیوید لینچ با سینما پنداشته بودیم که خبر رسید استاد فصل سوم تویین‌پیکس را در هجده قسمت یک‌تنه کارگردانی خواهد کرد! این یعنی بشارت هجده ساعت تجربه لینچی تازه که سخت بود باورش اما در کمال ناباوری با همت همه خانواده تویین‌پیکس این پروژه رویایی به سرانجام رسید. پخش این فصل بی‌تردید از مهمترین رویدادهای سینمایی امسال‌است چرا که دیوید لینچ در طول این هجده قسمت، باز هم توانست مخاطب کارآزموده‌اش را غافلگیر کند و همچنان چندین قدم از او پیش بماند.

فصل سوم تویین‌پیکس نه شباهتی به سریالهای عصر‌طلایی دارد و نه حتی شباهتی به فصلهای قبلی خودش دارد! فضاهای آشنای لینچ را دارد اما مگر می‌شود با لینچ دست لینچ را خواند که در هر فیلم،  برگی تازه از جعبه جادوی منحصربفردش برایمان رو می‌کند. پس تماشاگر بینوا در مواجهه با دنیای غریب فصل تازه، هیچ دستاویزی نمی‌یابد. دربه‌در دنبال چیزهای آشنا و آدمهای آشنا می‌گردد و کلی از آشنایان تویین‌پیکس را هم ملاقات می‌کند اما در آنها دیگر هیچ‌چیزی آشنا نیست. انگار سایه‌ای همه‌چیز آن دنیا را در برگرفته، سایه‌ای از اندوه، از ترس. تماشاگر سرنخ‌های کهنه‌ای از داستان دارد که سریعا متوجه می‌شود دیگر استفاده‌ای ندارند و سرنخ‌های تازه‌ نیز به این آسانی‌ها به دست نمی‌آیند.

توی این تویین‌پیکس، علی‌الظاهر همه چیز سرجایش هست اما هیچ‌چیز مثل سابق نمانده. انگار در طول ۲۵سال، گردی غریبه روی تمام شهر را پوشانده باشد. انگار اهریمن و زمان به هم ساخته‌اند و بی‌وقفه بر این شهر تاخته‌اند و همه شادابی و پویایی شهر را زدوده‌اند. آنچه باقی مانده بیشتر به شهر ارواح مانند‌ است، به شهری بازمانده از جنگی خانمان‌سوز. آدمهای آشنای داستان ما یا گرفتار اندوه پیری‌اند یا فرورفته در جنونی تلخ  یا در تلاشی نومید برای نجات شهر. جوانان نورس داستان هم که بی‌خبرند از آنچه از سرگذرانده‌اند و آنچه در پیش‌است.  برادران هورن را می‌بینیم که دیگر آن هماهنگی شیربن را با هم ندارند و دور شده‌اند از هم. جری هورن پیرمردی دیوانه‌ شده که مدام در گریز‌است و  مدام سر به کوه و بیابان می‌گذارد. بن هورن هنوز هتلش را می‌گرداند اما دل و دماغ سابق را ندارد، انگار او آخرین بازمانده نرمال‌ خانواده‌‌است که مسوول پرداخت همه تاوان‌هاست آن هم به دلار! همین‌است که بن هورن دیگر از همه شیطنت‌های تازه واهمه و پرهیز دارد. دکتر جاکوبی همچون خطیبی مصلح در تلویزیون اینترنتی خودش، برای مردم شهر سخنرانی می‌کندتا بیدارشان کند و نجاتشان دهد آن هم با تبلیغ برای بیل‌های طلایی به قیمت ۲۹٫۹۹ دلار! که ای مردم بشتابید و یک بیل بخرید و با آن خود را از این کثافت بیرون بکشید! همان بیل‌‌هایی که دکتر خودش می‌خرد و خودش رنگ طلایی به آنها می‌زند. توی شهر، جیمز موتورسوار، مبهوت و سرگردان ‌است و هنوز عشق از او می‌گریزد. عمویش اد در سکوتی از سر تسلیم، فقط پمپ بنزینش را می‌چرخاند و نورما نیز همه وجودش را روی توسعه کافه دابل‌آر گذاشته تا یاد نکند از تک‌افتادگی‌اش. دختر شلی گرفتار ازدواجی نحس شده و خود شلی هم کمافی‌السابق دل به شیاطین ‌می‌بازد! از آدری پسری شرور به جا مانده که در شهر مصیبت می‌آفریند و خود آدری زندانی برزخی دیگر‌ است. توی کلانتری هم اوضاع بهتر نیست و آنجا هم اگر زندگی‌واری لوسی نباشد ماتم و رکودش امان می‌برد. آن وسط هاوک گیس‌سپید‌کرده وظیفه‌اش را در مراقبت از همه آدمهایی می‌داند که از آن تندباد جان به در برده‌اند یا ظاهرا جان به در برده‌اند. او همچون آن پیرمرد لولی‌وش که هری دین استنتون عالی بازی‌اش می‌کند، در عین اینکه امیدشان رو به نومیدی‌است باز دست از مبارزه و تلاش نمی‌کشند.

این شهر انگار همه نبردهای پیشین را به آن شیطان مقیم باخته و دیگر دارد از رمق می‌افتد. ابلیسی که نطفه‌اش، خیلی پیشتر در جریان یک سرآغاز شوم در تاریخ بشریت و در دل آن شرارت آغازین بسته شد و از همان لحظه قلمرو گسترد و در زیر پوست زندگی و زندگان نبردی آغاز کرد. مصافی پنهان که با کشف جسد لورا پالمر بود که تازه شروع کرد به عیان شدن. لورا پالمری که فقدانش پر شد از ویرانی و از تسخیر و غلبه گام به گام اهریمن بر شهر و آدمها.

اما روزگاری یک دیل کوپر پای در شهر نهاد و شد امید نجات و طلیعه پیروزی. کاراگاهی جوان، زیبا و پرنشاط و در عین حال مصمم و بی‌باک. او عاشق قهوه و پای گیلاس بود اما تیرش هم خطا نمی‌رفت. او به مرز پیروزی هم رسید اما در نبردی نزدیک مغلوب عاشق بودنش شد و ۲۵ سال آزگار در اغمایی بیدار به سر برد در بازداشت خانه ‌سیاه. آن بیرون ۲۵ سال آزگار بدل پلیدش یا همان کوپر بد، در غیبت حریف، هرچه خواست تاخت و تسخیر کرد و داشت بی‌هیچ دردسری مقدمات غلبه نهایی‌اش را مهیا می‌کرد اگر مردمان پیر می‌گذاشتند.

انگار تنها این مردمان سالخورده هستند که نگران تباهی این دنیا هستند و عاقبت نیز همانان دست به کار می‌شوند برای نجاتش. پیرمرد تک‌بازوست که دیل را همچون نوزادی به دنیا برمی‌گرداند و می‌گذاردش کنار زنی لایق که در وجودش عشق بدمد تا وقت بیداری‌اش زودتر فرارسد. آن رییس نازنینش در بیمه‌است که همچون پدری دلسوز زبان کودکانه دیل خواب‌زده را می‌فهمد و حمایتش می‌کند. کلانتر ترومن و معاونش هاوک که هنوز سرنخ‌های آن پرونده نفرینی را دنبال می‌کنند تا روز مبادایش فرارسد. و آن بانوی پیر و کنده چوبی جادویی‌اش که تا آخرین نفسش هاوک را هدایت می‌کنند در این مبارزه. خود جناب لینچ، در نقش گوردون کول مامور پیر FBI  به فرجام رساندن این پرونده را که چند همکار و دوستش را بلعیده، رسالت تاریخی خود می‌داند و انگار هیچ دمی از عمر نمی‌تواند فارغ از نفرین این راز سربه‌مهر باشد.

مجموع همه این تلاش‌های همسو و باورمند است که عاقبت مایه بیداری دیل کوپر می‌شود و او را شش‌دانگ به رینگ مبارزه می‌فرستد. اویی که به پشتوانه این همه عمر تلخ که بر همه گذشت و این همه آدم نازنین که توی این مصاف دوام نیاوردند این بار نباید بازنده باشد. اما انگار بردها و باخت‌ها مراحلی بیش نیستند. هر مرحله مخوف‌تر و دشوارتر از مرحله قبل و هر منزل فریبنده‌تر. دیل کوپر در تصمیمی جسورانه و آرمانی می‌کوشد شکست بزرگتری بر حریف تحمیل کند. او وارد بعدی دیگر می‌شود و از مرزی ترسناک می‌گذرد بلکه بتواند همه آب رفته را به جوی برگرداند اما در هولناکترین و ملتهب‌ترین لحظه این مرحله‌است که دیوید لینچ نقطه پایانش را بر این واپسین اثرش می‌گذارد. این بار هم نتوانستیم دست استاد را بخوانیم و این بار نیز ما را در حیرت و اندوهی عمیق به حال خود رها کرد. اندوهی که نه به سیاهی پایان بزرگراه گمشده و جاده مالهالند است و نه به قدر انتهای اینلند امپایر روشن‌است. اندوهی ناشی از کشف این مهم که این مبارزه را هیچ پایانی‌ در کار نیست و آنان که مردان مبارزه با سیاهی باشند رنجی ابدی را به جان خواهند خرید در این کابوس واقع‌نما یا این واقعیت کابوس‌گونه تا بلکه روزگاری پاسخ پرسش مونیکا بلوچی در رویای گوردن کول را بیابند که چه کسی دارد رویای ما را می‌بیند؟

*برگرفته از عنوان اپیزود سوم فصل اول “Rest in Pain” (در رنج بیارامد) که به خاکسپاری لورا پالمر می‌پردازد و دستکاری کنایه‌واری‌است از عبارت rest in peace (معادل روحش شاد) که از ذکرهای تدفین‌است.

مورد عجیب پیزولاتو-ویلنو

درباره فیلم‌ها و سریال‌های جنایی در سال‌های اخیر
منتشر شده در وب‌سایت هفت‌فاز به تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۹۵

TD2يك جنايي‌نويس كسي‌است كه قوت غالب فكري او متريال جنايي‌است. پس بحر آثار جنايي دنيا از كتاب و شعر و ترانه تا نمايش و فيلم را عميقا غواصي مي‌كند و همزمان در عالم واقع هرگز صفحه حوادث مطبوعات را از دست نمي‌دهد و دست به گوگلش براي درآوردن جزئيات پرونده‌هاي معروف جنايي همتا ندارد. دستش اگر به خود پرونده‌ها برسد كه در بسياري اوقات مي‌رسد يا مي‌رساند، از قاضي مستقيم آن پرونده مسلط‌تر مي‌شود بر ابعاد و زواياي پيدا و پنهان آن جنايت. جوري كه شايد به نظر خيلي‌ها جنايي‌نويس بودن مي‌تواند خود يك بيماري خطرناك باشد اما آنها اهميتي نمي‌دهند. وقت خلق داستانشان كه فرا مي‌رسد همه توشه فربه‌شده از آثار جنايي و پرونده‌هاي واقعي را لختي زمين مي‌گذارند و تخيل را پرواز مي‌دهند تا داستان خود را بسازند. يعني خلق جنايت شخصي و هيولاي شخصي و جهان تاريك شخصي در ذهن و آنگاه پنهان كردن تمام سرنخ‌هاي كشف جنايت جز معدودي و سپس ثبت آن بر صفحات كاغذ يا بر قطعات نگاتيو تا عرضه‌اش كنند به مخاطب كه مسحور گشودن اين گره‌هاي كور داستان شود، كه مبهوت ريزبيني باورنكردني طراح اين رمز و راز شود در تاريكترين نقطه درون انسان. جنايي‌نويس چيره دستانه نور را به سويه تاريك بشر مي‌اندازد، آن را ذره به ذره و مرحله به مرحله به تماشا مي‌گذارد، آنجايي كه همه آدمها مي‌ترسند ازش اما كنجكاوند به ديدنش كه يعني بيمناك شدن از خويش كه يعني معلق ماندن مخاطب ميان سه‌گانه كارآگاه و جنايتكار و قرباني كه در هر يك نشاني آشنا از خود مي‌يابد. پس از نگاهي مي‌شود گفت جنايي‌نويس رسالت معلمي بدوش دارد در جامعه به مثابه يك مصلح اجتماعي. او مخاطبانش را مدام با آن روي خود آشنا مي‌كند و تذكر مي‌دهد تا دمي غافل نشوند از لگام زدن بر آن وجه پنهان و هولناك. اما نگاهي ديگر مي‌گويد جنايي‌نويس و مخاطب اجزاي يك چرخه معيوب و بيمارند كه شريكند در بازتوليد مكرر و بي‌پايان لذات ساديستي! انگار در دنياي جنايي‌نويسي دنبال هيچ قطعيتي نمي‌توان بود و همه چيز دو پهلو و فريبنده‌است. پيشه‌اي كه شالوده‌اش دست و پنجه نرم كردن با معما و راز است آن هم در غياب نور، گاه خودش بزرگترين معماست كه سرچشمه جوشش اين آثار حيرت‌انگيز را درون جنايي‌نويس بايد جست يا درون آن سويه تاريك؟ اين موضوع وقتي مرموز‌تر مي‌شود كه به اشتراكات و وقوع نوعي همزماني در آثار دو جنايي‌نويس مهم معاصر برمي‌خوريم كه نمي‌توان با قاطعيت حكم بر اتفاقي بودنش داد! آيا بايد پي يكجور ارتباط گشت بين نيك پيزولاتو و دنيس ويلنو؟ دو سينماگر كه در دو رسانه فيلم مي‌سازند دنيس ويلن كه فيلمهايش را براي پرده سينما مي‌سازد و تاكنون ژانرهاي متنوعي را آزموده اما فيلمهاي مهم او در گونه جنايي و نگاه خلاقانه‌اش به خلق روايت‌هاي تازه و مؤثر جنايي از وجود شم قوي جنايي‌نويسي در ذهن او خبر مي‌دهد. نيك پيزولاتو كه خالق سريالهاي تلويزيوني‌است تنها در اين ژانر طبع‌آزمايي كرده و با توليد سريالهاي مهمي چون قتل و كاراگاه واقعي به نتايج درخشان و بديعي در اين ژانر كهنه دست يافته و نام خود را بعنوان يكي از بزرگترين جنايي‌نويس‌هاي امروز تثبيت كرده‌است.
اولين شباهت در آثاري كه اين دو سينماگر حوالي سال 2013 ساختند و نمايش دادند آشكار شد يعني فيلم زندانيان اثر ويلنو و فصل اول سريال كارآگاه واقعي اثر پيزولاتو كه حاوي نقاط مشترك كليدي بودند. نظير ناپديد شدن دختربچه‌هاي يك شهر و پيدا نشدن آنها، آدم‌ربايان و قاتلاني با گرايش‌هاي شيطان‌پرستانه كه خبر از گسترش ترسناك اينگونه فرقه‌ها در اجتماع دارد، يك مرد عقب‌مانده ذهني كه مظنون‌است و پليس و مخاطبان را گمراه مي‌كند، مبارزه جانانه دو مرد براي يافتن هيولا و غلبه بر وي كه در زندانيان يكي پليسي تودار است و ديگري پدر يكي از قربانيان كه جداگانه به دل تاريكي مي‌زنند براي يافتن هيولا و مقابله با او. اما در كاراگاه واقعي اين دو مرد مبارز هر دو پليس‌ند كه كه يكي پدر نگران دختركاني‌است كه قربانيان بالقوه‌اند و آن ديگري مردي تنها، خسته و تلخ. دو پليسي كه رابطه پر قبض و بسطي دارند اما در اين مبارزه همراه هم هستند و همراهتر هم مي‌شوند. هيولايي كه نهايتا رخ مي‌نمايد و معلوم مي‌شود شهروندي به ظاهر معمولي‌است كه هميشه همان اطراف بوده و از شدت پيدايي پنهان مانده‌است و مردان مبارزي كه در هر دو اثر به اين فهم مي‌رسند كه تازه بخش كوچكي از يك تاريكي بزرگ را كشف و خنثي كرده‌اند. بر همه اينها علاوه كنيد اجراي كمال‌گرايانه و پر وسواس اثر و وارد كردن اقليم و جغرافيا بعنوان يك عنصر اصلي درام در هر دو اثر. در اين سال علت شباهتهاي اين آثار هم‌دغدغگي دو هنرمند در يك همزماني جالب تفسير شد و اينكه بازتاب‌دهنده ناهنجاري‌هاي اجتماعي مشابه در زمانه خود هستند. همه چيز موجه بود تا اينكه اين دو سينماگر آثار بعدي خود را ساختند و نمايش دادند.
در حوالي سالهاي 2013-2014 فيلم جديد ويلنو يعني آدمكش‌حرفه‌اي (سيكاريو) ساخته شد. سيكاريو با اينكه اثري‌است در ژانر جنايي اما حال و هواي متفاوتي با زندانيان دارد چه به لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا. از آن سو پيزولاتو هم فصل دوم كارآگاه واقعي را در فضايي يكسر متفاوت با فصل اول توليد كرد اما اين‌بار هم شباهتها حيرت‌انگيز است! نظير فاصله‌گرفتن از كمال‌گرايي و وسواس براي نيل به اجرايي پوشيده و كمتر چشمگير با ظاهري معمولي براي تقويت تاثير ناخودآگاهانه اثر بر مخاطب ، انتخاب نوع روايت سربسته و گيج‌كننده اما هيپنوتيك يك قصه هولناك جنايي بجاي روايت بيانگر و توصيفي آن، معادل شدن پليس‌ها و تبهكاران و حل شدن‌شان در يكديگر بوجهي كه ديگر قابل تمييز دادن از هم نباشند چه به لحاظ هدفها و چه به لحاظ روش‌ها آن هم در جهاني كه خود به مثابه هيولايي مهيب دارد گرداب‌گونه آدمهايش را رو به تباهي و بدويتي دهشتناك مي‌برد، با مردابهاي انساني متعفني طرفيم كه در فيلم شهر خوآرز ناميده‌اندش و در سريال شهر وينچي. يك پليس زن خسته‌دل اما عدالت‌جو و معتقد به قانون كه بايد شاهدي شكننده باشد بر تمامي تباهي‌هاي جهان قصه، يك تبهكار سابق كه با پليس همدست مي‌شود براي اجراي انتقام شخصي و تمركز و تاكيد بر كودكاني كه گاه قربانيان و گاه بازماندگان مغموم و دل‌خراشيده اين جنايات مخوفند. باز علاوه كنيد كاربرد معنايي و روايي هلي‌شات به عنوان يكي از عناصر فرمي اثر كه در سريال نماهاي بي‌نظير و خوفناك شهر و بزرگراه‌هاي پيچ‌در‌پيچ و گره‌خورده را شامل مي‌شد و در فيلم تپه و كوههاي به ظاهر بكر را كه انگار دنيايي تجارت و تباهي در شاهرگهايشان جريان دارد مثل آن تونلي كه مسيري به سمت هيولا بود. و نهايتا موسيقي افكتيو و هراس‌آور و بسيار شبيه هر دو اثر.
تناظر ميان آثار اين دو هنرمند هنوز به عدد معروف 3 نرسيده‌است اما در همين دو مورد هم بقدر كافي عجيب‌ و پرسش‌برانگيز است براي ذهن‌هايي كه پرورده معماهاي جنايي در ادبيات و سينما هستند و از كنار هيچ نكته‌اي نمي‌توانند براحتي عبور كنند. پرسش‌هايي كه در عين تخيلي بودن مي‌توانند جدي هم باشند، پرسش‌هايي شايد فعلا بي‌پاسخ. آيا ما با دو جنايي‌نويس مؤلف مواجهيم كه همزمان الهاماتي مشابه دريافت مي‌كنند؟ آيا فرستنده الهامات از جهاني ديگر يا از آن سويه خيلي تاريك، خواسته يا ناخواسته، دغدغه ‌و نگاهي خاص را عينا به ذهن هر دو جنايي‌نويس ارسال كرده؟ اصلا كجا معلوم كه يكي ازاين دو نفر متناظر آن ديگري درجهاني موازي نباشد؟ رونوشتي برابر اصل كه از آن جهان به اين جهان گريخته پس اكنون هردو جنايي‌نويس در يك جهانند و نظام خلق آثار جنايي را به هم زده‌اند؟ شايد هم اين دو جنايي‌نويس در نقب زدنهاي ذهني عميقشان به دل تاريكي و گذرشان از تونل‌هاي پيچ در پيچ جنايت از قضا و همزمان به لانه هيولا دست يافته‌اند و اكنون دارند آن مشاهدات غريب را از ظن روايت مي‌كنند كه يقينا بي‌شباهت نخواهد بود روايتشان؟ يا برويم سراغ ملموس‌ترين احتمالات: اين دو با هم رفاقتي چيزي دارند و يكي‌شان‌ حواسش به آن يكي ‌و آثارش‌است و دارد از روي دستش مي‌نويسد؟ يعني امكان وقوع سرقت هنري؟ درباره آشنا بودن يا نبودنشان با هم مي‌توان پاسخ بلي يا خير يافت اما درباره احتمال تقلب و كپي‌كاري بايد گفت گرچه زميني‌تر و باورپذيرتر از آن احتمالات ماورائي قبلي به نظر مي‌رسد اما اتفاقا نامحتمل‌تر است چرا كه ويلنو و پيزولاتو هر يك در آثارشان سبك و اجراي شخصي خود را جهت خلق فرمهاي بديع در ژانر جنايي دنبال مي‌كنند كه واجد خصايص متمايز از يكديگر است و از قضا فاقد ردپاهايي كه افشاگر كپي‌كاري‌ باشد. كافيست طراحي و پردازش شخصيت كارآگاه راس كول فصل اول كاراگاه واقعي را با كارآگاه لوكي زندانيان يا فرانك فصل دوم كارآگاه واقعي را با آلخاندروي سيكاريو مقايسه كنيم تا آشكار گردد تمايز سبك دو جنايي‌نويس در تراشيدن پيكره آدمهاي داستان‌هايشان از مواد مشابه در زمينه مشابه. پيكره‌هايي يگانه‌ كه هر يك حاصل قلم و ضرب چكش جنايي‌نويس خودش‌است و بس. همين‌است كه بايد عبور كنيم از پرسش‌هاي كارآگاهي خودمان درباره چند و چون و چرايي شباهت دنياهاي دو هنرمند و برسيم به اينكه چه چيز هيجان‌انگيزتر از فرض چنين تقارني كه يعني تكاپويي جاندار براي جاري كردن خون تازه در رگهاي اين ژانر آن هم در دوراني كه حال جنايي‌نويسان بزرگش خوب‌ نيست، كه مايكل مان‌ش خسته‌است، ديويد لينچ‌ش با سينما قهر كرده‌است و ديويد فينچر‌ش ساختن فيلم شكيل و شسته و رفته برايش اولويت دارد بر فيلم تكان‌دهنده‌ ساختن‌. حالا دو سينماگر جنايي‌نويسي در عرصه هستند كه هنوز جرات و جسارت دارند در دالان‌هاي تاريك هيولايي قدم بردارند و حوصله دارند براي ساختن داستانشان با همه تاريخ يك ژانر كشتي بگيرند و خطر كنند و در نهايت روايتي را به مخاطب ارائه كنند كه تمام تصورات و پيشنهاده‌هاي ذهني‌اش را به هم بريزد و ديگر تضميني نباشد پس از اين فروپاشي آن مخاطب آيا اثر را باز هم پذيرا باشد و بفهمد يا اينكه اساسا از آن بيزار شود. هنوز هنرمنداني داريم كه با اين ژانر به دل خطر مي‌زنند تا در جايگاهي والاتر بنشانندش.
جنايي‌نويسي يعني پذيرش احتمال كشف نشدن. جنايي‌نويس و جنايتكار مخلوقش چه بسيار همانندند. هر دو اهدافي در سر دارند و هر دو با همه سرنخ‌هايي كه تعمدا به جا مي‌گذارند باز هم ممكن‌است هيچكس نتواند ردشان را بزند. ممكن‌است كارآگاهان و مردان مبارز قصه نتوانند مانع به فرجام رسيدن پروژه خونين هيولا شوند و دنياي اثر يك‌ جنايي‌نويس هم ممكن‌است نزد مخاطب نامكشوف بماند و معما در عمقش حل ناشدني بماند گرچه در سطح حل شده فرض شود. مشتاقانه آثار بعدي و فصلهاي بعدي كارهاي  ويلنو و پيزولاتو  را به انتظار نشسته‌ايم تا به مثابه قطعات پازل كنار هم قرارشان دهيم بلكه پيكره واحدي رخ نمايد كه پاسخ بسياري پرسشها شود. چه مهيج و ترسناك است همسفري با اين دو جنايي‌نويس در ظلمات دالانهاي مهيب ذهن انسان. اين داستان هنوز تمام نشده‌است.

فرار از غرب به شرق

از انيميشن‌های هالیوودی دیگر خسته شده‌ام. پای هرکدامشان که می‌نشینم چیزی ندارند مگر جذابیت چشمگیر فناوری سه بعدی به علاوه مقادیری طنز احیانا خنده‌دار و یک پیام ثابت و همیشگی که هرجور که شده خواه باظرافت و خواه گلدرشت می‌کنند توی پاچه من مخاطب. آن پیام را هم همه می‌دانید چیست: پی قهرمان نگرد، قهرمان خودت هستی! آقا اصلا درست اصلا من فهم کردم قهرمان خودمم، دو زاری من جا افتاد و اصلا کور شوم اگر پی قهرمان بگردم! یکی به این شورای سیاستگذاری انیمیشن‌های هالیوود بگوید بس‌است دیگر، پی حرف تازه‌ای بگردید لطفا. گیرم که همه کودکان هر نسل مدام باید در معرض همین پیام متولد شوند و رشد کنند بلکه به درد جامعه‌شان بخورند و گیرم که این انیمیشن‌ها شاید اصلا برای من نباشد اما به هرحال سهم من کو؟ تا کی باید قصه یک موجود کارتنی بی‌عرضه را تماشا کنم که از خود نومید‌است اما یکی می‌آید او را به خود می‌آورد که قهرمان خودتی و او هم به خودباوری می‌رسد و می‌رود زمین و زمان را به هم می‌دوزد و قشنگ بر شخصیت بد داستان هم غلبه می‌کند و تمام و کمال می‌شود قهرمان ملت! چند بار آخه؟!؟ هیچ امیدی دیگر ندارم به هیچکدامشان.
عوضش همینطور بی‌هوا رفتم سراغ انیمیشن ژاپنی. رفتم سراغ فیلمهایی که پیامشان را به این درشتی تو چش و چال آدم نکنند. سراغ فرهنگ پیچیده و اسرارآمیز شرق دور. سراغ کودکانگی لطیف و خیال‌انگیز آثار هایائو میازاکی. مفتخر شدم به ملاقات جناب توتوروی نازنین، نگهبان طبیعت و سبزینگی. در رکابش وارد عالمی شدم که رویای ناب بود و چرخی زدم و آنگاه سرمست برگشتم به دنیای خودم. غرقه خیالپردازی لجام گسیخته و بی حد و مرز شهر اشباح شدم و مثل یک بچه خوب به تلمذ نشستم و گذاشتم قشنگ تربیتم کند و رسم زیستن بیاموزدم آنچنان که استاد، ایکیوسان را. آن هم با تماشا و همراهی دخترکی که نه احساس بی‌عرضگی می‌کند و نه ادعای قهرمانی دارد، بلکه در شادی و در مصیبت بر اساس اصول و شیوه خودش زندگی می‌کند و پیش می‌رود و همین‌است که سلوکش به سرمنزل مقصود هم می‌رساندش. بعد رفتم سراغ روانشاد ساتوشی کان و جهان تیره و تار و روانشناسانه آثارش. سراغ آبی کامل رفتم و تصویر تکان دهنده ای که از سویهء تاریک سینما نشانم داد و ازجنون شهوانی شهرت و ستاره شدن. شبیه آن چیزی که استاد لینچ سالها بعد از این فیلم در جاده مالهالند و اینلند امپایر نشانمان داد و بعید نیست از روی دست این اساتید خلاق ژاپنی هم نگاه کرده بوده باشد! و بازیگر هزاره که انگار روی دیگر سکه سینما را نشان می دهد، جادوی سینما و وجه شاعرانه و عاشقانه آن در مایه های بازیگر خدا باشِ پری مهرجویی و پاسداری از عشق سینما در مقابل شهوت سینما که این عشق است که جادو می آفریند درست آنگونه که این اساتید انیمیشن ژاپنی با تکیه بر اندیشه وسیعشان جادو جنبل می کنند و اینگونه راحت در اتاق رویا و خیال راه می روند و تازه دست ما را هم می گیرند و با خود می برند و دوری می زنیم و بعد صحیح و سالم و درس آموخته از در دیگر بیرونمان می آورند. پیشنهاد می کنم شما هم امتحان کنید ضرر نمی کنید! باور ندارید لحظاتی به چشمهای همین جناب توتورو نگاه کنید حتما قانع می شوید.

My.Neighbor.Totoro.full_.34268

مرد نامرئي

درباره فيلم مرشد (2012)
فيلمي از پل تامس اندرسون
ماخذ: روزنامه اعتماد يكشنبه 1 ارديبهشت ماه 1392

Joaquin Phoenix

ترديدي نيست در اينكه مرشد فيلمي است بسيار انديشيده و طراحي شده با اجرايي پر وسواس و در خور تامل و تحسين و گاه حيرت انگيز. همچون فيلم قبلي فيلمسازش، خون به پا مي شود و آن سيلان شاعرانه و شكوهمند دوربينش در آن صحراي بكر و بي آب و علفي كه انسانهايي طماع به جانش مي افتادند تا شيره سياه وجودش را بمكند، آن هم با نقش آفريني شورانگير  دانيل دي لوئيس كه نبض فيلم در دست او مي تپد انگار اما … همين اماست كه جاي سخن و پرسش بسيار دارد.

آثار پل تامس اندرسون اما از آنجا ضربه مي خورند كه انگار قرار است از همه كمال و نقاط درخشان نوشتاري و اجرايي فيلم ارابه اي ساخته شود كه محمل حرفهاي بزرگ و بظاهر سنگين فيلمساز شود. حرفهاي بزرگي كه كمتر تلاش مي شود جهت سهولت حملش به اجزاي قصه و آدمهاي قصه تبديل يا شكسته شوند لذا اين ارابه فاخر نيازمند مي شود به زور بازوي بازيگري توانا و نابغه كه بايد تمام طول مطول فيلم آن را به دوش بكشد تا به سرمنزل اتمام و اكمال برساند و بنشاندش. اينچنين است كه فيلم با وجود تحسين برانگيز برانگيز بودنش در جهاتي و با وجود اينكه شديدا اثر بزرگي به نظر مي رسد فاقد آن دستاورد حسي يا حتي فكري است كه مخاطب انتظارش را دارد.

مرشد نيز پس يك سي دقيقه اميدوار كننده و گيرا به همان راه اثر قبلي مي رود منتها اين بار در معيت بازي بي نظير و نبوغ آميز واكين فينكس كه همين برگشتنش به بازيگري با اين فيلم و اين نقش خود نقطه مغتنم فيلم مرشد است. يك سرباز از جنگ برگشته اما فراموش شده، يك سرباز از جنگ برگشته اما مجنون و سرگشته، مردي كه انگار ديده نمي شود كه انگار روي زمين برايش جايي نيست. مردي كه معجوني عجيب از تينر انواع داروهاي صنعتي مي سازد و مي نوشد بلكه بواسطه آن با جهان و مردم اطرافش رابطه برقرار كند. ملواني كه از كشتي جنگ به ساحل اميد پاي ميگذارد اما چيزي جز سرخوردگي نصيب نمي برد پس از خشكي به آن كشتي ديگر مي رود، از دريا به دريا. غريقي كه بر هر خسي براي نجات مي آويزد، آن كشتي شادان و چراغان و شب رو كه محضر مرشد(فيليپ سيمور هافمن) است كه جاي خود دارد. تنها جايي كه مردي بي هيچ پرسشي (بي هيچ پرسشي؟) او را همچون عضوي از خانواده اش مي پذيرد و مراقبت مي كند و به يادش مي آورد كه همه وجود و بودنش قفل شده به عشقي دور و وصل نيافتني در گذشته اي روياگون.

فيلم اما انگار هميجاهاست كه از ريل خارج مي شود. از جايي كه قهرمان تك افتاده و خسته ما كه از برقرار نمودن هر شكلي از رابطه ناتوان است قرار است مراد خود را بجويد و وارد يك رابطه عميق مردانه شود. درست در همين مرحله تكوين و تشكيل رابطه است كه فيلمنامه تلاش چنداني نمي كند يا دليلي نمي بيند كه مختصات و پلكان سير اين رابطه انساني را بدرستي ترسيم كند و بسازد. ناگهان در ميان رابطه اي قرار مي گيريم كه نمي شود علل عواطف مثبت يا منفي اين دو نسبت به يكديگر را درك كرد و فرضهايي پيش روي مخاطب قرار مي گيرد كه اين رابطه آيا عيني است يا ذهني؟

اگر عيني است پس بايد بشود دانست كه فردي  بكدام دلايل و انگيزه ها به مرشد و مكتبش مي گرود و مدافع راستين و سرسختش مي شود؟ اين گرايش دليلي فراتر از اولين دست محبت و رفاقت مي طلبد. دلايل تمايل مرشد به فردي اگر چيزي فراتر از آن معجون زهر است چيست و آيا در فيلم هست؟ شخصيت هاي فرعي و آدمهاي آن كشتي كجاي اين ماجرا ايستاده اند؟ براستي فرزندان مرشد بجز چند شِكوه و كرشمه چه تاثيري در روند قصه دارند؟ همسر مرشد (ايمي آدامز) با وجود حضور پررنگتر آيا اصولا تبديل به شخصيت مي شود يا آدمي است سرگردان ميان كلاف سردرگم اين رابطه مريد و مرادي كه مدام بايد چشمانش را گرد كند و ديالوگهاي بظاهر مهم ادا كند كه چندان هم مهم نيستند. زمان زيادي از فيلم صرف تبيين آن مكتب روانشناختي مي شود كه حقيقتا كاركردي فراتر از مك گافين فيلمنامه هم پيدا نمي كند كه كاش قدري از اين زمان به قوام شاه رابطه فيلم تعلق مي گرفت.

فرض دوم اين است كه تحت تاثير معجون زهر يا روان پريشان فردي، از كشتي به بعد وارد روايت ذهني فردي مي شويم كه عينيت و ذهنيت در آن متمايز و قابل تفكيك نيست. او انگار وقايع را با هذيانهاي ذهنش مي آميزد و نشانمان مي دهد كه دلالتهايي نيز بر اين فرض در فيلم موجود است كه آشكارترينش صحنه آوازخواني مرشد و صحنه تلفن او به فردي در سالن سينماست. بعلاوه حضور كوتاه لورا درن (بازيگر فيلمهاي ديويد لينچ) كه ارجاعي است به سينماي او و مشخصا به مخمل آبي. در اين صورت كيفيت رابطه او با مرشد وارد فضايي ديگر مي شود. شايد شبيه رابطه جفري و هيولايي به نام فرانك در مخمل آبي، هيولايي كه انگار زاده درون تاريك خودش است. جوانكي كه سرانجام موفق به قتل فرانك و رهايي خود از بند آن ديو درون مي شود. آيا مرشد نيز كيفيتي چون ديو/فرشته دارد براي فردي؟ ديوي كه بايد از آن رها شود يا فرشته اي كه ياري اش مي كند كه رها شود و به زندگي ميان مردم برگردد؟ اما مرشد فاقد آن ويژگيهاي بارز مثبت يا منفي است كه دلالتي بر ديو فرشته بودنش باشد. او سخنراني متبحر است كه معلوم نيست چقدر انديشمند است؟ چقدر نبوغ دارد؟ اصلا چقدر كلاهبردار است؟ براستي رهايي فردي از او يا به دست او معطوف به كدامين خصلت مرشد است و چگونه اتفاق مي افتد؟

اين حد از ابهام زايي و درك ناپذيري و نفوذناپذيري مي تواند در خور تحسين باشد اما همزمان نمي تواند نشانه اين باشد كه فيلمساز ار عهده درونمايه پيچيده يا بيهوده پيچيده شده اش بر نيامده است؟ در جايي از فيلم پس از انتشار كتاب دوم مرشد، كتابي كه مرشد براي نگارشش خيلي زور زده و خيلي رنج كشيده. ويراستارش مي گويد كه مزخرف است و مي شود آن را در يك جزوه سه صفحه اي خلاصه كرد و در مترو و ميان مردم پخش كرد و البته سر اين حرف از فردي كتك مفصلي هم مي خورد. آيا اين ديالوگي خودهجوگر درباره خود فيلم و فيلمساز نيست؟

تقديم نامچه: خدا را شكر كه رفيق ناديده اي چون آرمين ابراهيمي دارم. رفيقي كه بي اينكه بهش بگويي خودش مي فهمد، خودش مي داند اصلا كه كي آدمي با حال و روز من آمادگي بازگشت دارد و كي ندارد و درست همان موقع كه آدم ميخواهد برگردد مي گويد، نهيب مي زند به آدم كه برگرد و درست همان موقع خب آدم برميگردد. دمش گرم و عمرش دراز باد. لذا اين پست تقديم مي شود به او.

پیوند مرتبط:
صفحه ۱۱ روزنامه اعتماد مربوط به پرونده اين فيلم و این یادداشت در قالب فایل PDF