براي پيراهن لاجوردي شماره 21

فوتبالي پاره وقتي هستم. تورنمنت خيلي مهيجي بايد باشد بلكه بتواند مرا خركش كند پاي جعبه جادو كه قاطي ماجرا بشوم و هي حرص بخورم و جوش بزنم و بالا پايين بپرم و آخرش هم تيمم ببازد و بروم تا مثلا دو سال ديگر كه باز جو بگيردم و چند صباحي فوتبالي شوم. شاهد اين امر هم اين است كه آخرين پست فوتبالي بنده در اينجا يادداشتي است در ستايش ديگو فورلان بعنوان آخرين شماره 10 كلاسيك كه مربوط ميشود به جام جهاني گذشته يعني همان دو سال پيش. شده ام مثل بهرام شفيع كه دوراني همه فوتبالها را گزارش ميكرد و از زماني به بعد فقط در جامهاي جهاني ميشد صدايش را روي فوتبال شنيد آن هم بقدر چند بازي. انگار كه بخواهي كم كم مخدري را ترك كني كليه علايق فوتبالي در يك پروسه شايد ده ساله دارد مثل زهر از بدنم خارج ميشود. مثلا ديگر غصه تيم ملي را نميخورم و از پرسپوليسي بودنم تقريبا هيچي نمانده. ديگر نگران سرنوشت تيمهاي شهرم نيستم كه مثلا پيام آيا منحل ميشود يا ابومسلم به ليگ برتر برميگردد يا نه. ده تا ال كلاسيكو و آن همه جو كري خواني حريفم نشد كه حسي بگيرم و محض آبروداري يك دقيقه اش را هم كه شده ببينم يا اقلا بروم بعدش توي اخباري اينترنتي جايي گلهايش را تماشا كنم. ال كلاسيكو و ليگ قهرمانان و امثالهم هيچيك صدايم نزدند و من در عالم فيلم بيني خودم ماندم تا جام ملتها آغاز شد و عشقي به قدمت بيست سال باز صدايم زد و حيرتا كه زهر اين يكي هيچ رقم از خونم بيرون نمي رود: ايتاليا تيم مردان! تيم اساطير!
ايتالياي امسال تيم تحقيرشدگان و گمنامان بود كه اتفاقا از اين دست كم گرفته شدن توسط حريفان كمال استفاده را برد و كار مدعياني را يكسره كرد و خودش را كشان كشان رساند به آن بالا اما باز هم خالق تراژدي شد كه قدرت خدا به ياد ندارم يك جور صلح آميزي باخته باشند كه آدم بپذيرد و زود فراموشش كند. باختهايشان مثل يك زخم روي پوست هواداري آدم مي ماند بس كه شدت و حدت دارد. چه دوراني كه در آخرين لحظات و با پنالتي يا گل طلايي همه آرزوها و اميدها را برباد ميداد و داغ بر دل ميگذاشت و اشك در چشم جاري ميكرد و چه حالا كه با سنگيني بي سابقه اي همه چيز را واگذار كردند به نفرت انگيزترين تيم تاريخ فوتبال.
تيم لاجوردي پوشان اين دوره اما پيرلوي مصممي داشت كه حواس همه را به خودش جلب كرده بود بي آنكه بخواهد خودنمايي و جلوه فروشي كند كه او همواره خودش بود و اين خود بودن بي نهايت زيبا بود. يكي از آخرين بازماندگان نسل طلايي اساطير فوتبال ايتاليا كه صورت سنگي و نگاه نافذش تصور ديدن اشكش را دشوار كرده بود. آن وسط زمين مردانه ايستاد و مبارزه كرد و لشكر بي ستاره و گمنامش را به سوي مصاف نهايي رهبري كرد در زميني كه شد مسلخشان. شب بدي كه لشكر خسته يكي يكي ناكار ميشدند و ناچار به ترك ميدان تا قاضي بر شيپور پيروزي حريف دميد و ايتالياي زخمي بر خاك افتاد تا غلتيدن اشك بر گونه هاي پيرلو، مرد مردستان را همه جهانيان نظاره كنند و بغض كنم و بگويم دم شما گرم كه تا همين نزديكيهاي قله بالا آمديد و مردانه صعود كرديد در روزگاري كه فوتبال مردانه رو به افول است و سرورش اسپانيا! پيرلوي عزيز اگر نوجوان بودم در اينكه عكست بايد روي ديوار اتاقم باشد شك نميكردم و حتي همين حالا. شماره 21 تو در ذهن و دلم حك شده با لحظه لحظه حضورش در زمين و صد البته با آن پنالتي افسانه اي و آن ضربه ايستگاهي بي نظير. خاطرات تازه اي برايم ساختي تا فردا كه همه ميادين از مرداني چون تو خالي شد به خود ببالم و نقل كنم كه دوران من قهرماني چون پيرلو را به خود ديده.
اين پست فوتبالي هم تمام شد. شايد تا جام جهاني 2014 پست فوتبالي ديگري ننويسم. ولي بدانيد كه اين فوتبالي پاره وقت باز هم برميگردد اگر هنوز جلوه حضور انسان در فوتبال فروغي داشته باشد و بشود رد اساطير وجدانگيزي چون فورلان و پيرلو را جايي زد و يافتشان. پيش از آنكه همه چيز نشود تيم و نظم و تيكي تاكا. اين هم كه نباشد مسلم بدانيد اقلا حكايت ايتاليا همچنان باقي است.