در آستانه ششمین میعاد با بازی تاج و تخت

got s7

رفیقم اقبال همان سال نخست و به محض اتمام فصل نخست، آن ده قسمت جادویی سریال را برایم پیچید در یک لوح فشرده که ببین این اصل جنس‌است! گفتم مثل لاست نشود که کلی جذب شویم و کلی در عالم معنایی اثر تفسیر کنیم اما در فصل آخر بفهمیم سرکار بوده‌ایم و کلا عالم معنایی چندانی در کار نبوده؟ گفت: خیالت راحت! چون این سریال یک اقتباس‌است از رمانی بزرگ‌ به قلمی نویسنده‌ای بزرگ و نه یک داستان که توسط گروه نویسندگان سریال، فصل به فصل نوشته‌شود و تهش به شر چگونه تمام‌کردنش بمانند! گفت: رمان سترگی که قرار‌ است هفت کتاب باشد و پنج کتابش تاکنون منتشر شده و هر کتاب در حد هزار صفحه‌است که قصه را با جزئیات و دقت دارد پیش می‌برد لذا خیالت تخت که به فرجام درست خواهد رسید. بهش گفتم: چه خوب ولی با این اوصاف سریال طولانی خواهد شد و ما به پای این اثر پیر خواهیم شد! اقبال هم آهی کشید و گفت: عمرمان خواهد گذشت و پیر خواهیم شد …
و نرم نرم پیر هم شدیم واقعا، چون شمردم و دیدم امسال دارم ششمین انتظار را برای تماشای همزمان و هفتگی سریال تجربه می‌کنم. نگاه کردم این شش سال چه پر واقعه بود برای عمرم که من در آن هم پدر از کف دادم و هم خود پدر شدم و بزرگ شدم اما همچنان در حریم این افسانه همچون کودکی ذوق‌زنان می‌چرخم و می‌گردم و سرمست می‌شوم. در جوار این داستان حال من همیشه بهتر است. گرچه نگرانی‌هایی هم دارم و باتوجه به انحرافات جهت‌داری که چند فصل گذشته در اقتباس رخ داده، آن خاطرجمعی شش سال پیش را نسبت به عاقبت بخیری سریال ندارم اما دیگر آلوده‌تر از آن شده‌ام که بخواهم تنزه‌طلبی کنم و خودم را کنار بکشم آن هم دم این فصول آخر که جهان گات و جهان نغمه مبهم‌ترین اوقاتشان را سپری می‌کنند. جناب مارتین هنوز کتاب ششم را منتشر نکرده که بخواهیم منتظر کتاب هفتم و منتظر پایان باشیم! از این سو سریال رأسا دارد کار داستان را تمام می‌کند و به انتها می‌رساند و حالا حالاها نخواهیم فهمید این پایان چقدر متکی بر کتاب و جناب مارتین خواهد بود و چقدر متکی بر سازندگان سریال مگر اینکه سالها بعد اگر عمرمان کفاف داد و کتاب هفتم و پایانی هم منتشر شد آن موقع بفهمیم عاقبت داستان را در کتاب و کنار هم بسنجیمش با عاقبت داستان در سریال! گات شوخی‌شوخی همه عمر ما را تا اطلاع ثانوی درگیر خود کرده، از اواخر جوانی تا اواخر میانسانی و شاید اوایل پیری. تازه اسپین‌آف‌ها هم در راه‌است! ای داااااد! چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد! نکند حضرت حافظ هم به سهم خودش درگیر ازل دنیای نفمه آتش و یخ شده که این بیت را فرموده؟ نکند روزگاری معلوم شود آنچه واقعیت بوده وستروس بوده و این ما بودیم که افسانه‌های خیالی در عدم بودیم که مدام خواب وجود می‌دیدیم در جهان گات؟ قشنگ دیوانه‌شده‌ام!
وعده دیدار نزدیک‌است و باز آیین سالانه دوشنبه‌شبهای گات در پیش‌است! دوشنبه‌‌شبهای اپیزود دیدنمان و دوشنبه‌‌شبهای بحث‌های جوگیرانه بی‌پایانمان و دوشنبه‌‌شبهای بی‌خوابی‌هایمان! دوشنبه‌شب‌هایی که سال به سال بزم رفاقت‌هامان را شلوغتر و پرشورتر و غنی‌تر می‌کند، دوشنبه‌شب‌هایی که دیگر تبدیل شده به مراسمی جهانی و همگانی که قرار است حال همه ما را کنار یکدیگر بهتر کند. خدا کند که سریال راهش را گم نکند و چونان فصول گذشته که کمابیش چنین کرده، به گوهر وجودی جهان نغمه وفا کند و امانت گات را که حالا دیگر متعلق به هم دنیاست به سلامت و به حقیقت، به مقصد و به مقصود برساند. برای بیم‌ها و دلواپسی‌ها وقت بسیار است، عجالتا حال زمان امید‌ است و بی‌تابی آغاز! پس پیشاپیش ورود همگی دوستداران عالم گات به این زمستانی‌‌ترین تابستان عمرمان مبارکباد!

Winds of Winter

azor ahaiهر سال زمستان، رحمت می‌فرستم بر روح بلند مخترعان بخاری گازی. بر آن بزرگوارانی که این دستگاه مفید را جوری ساختند تا خلایق متصل با آن دست به یقه باشند و میان مردن از سرما و مردن از گازگرفتگی در تقلایی ابدی گرفتار بمانند. این گرفت و گیر از همان اتصال و روشن کردن بخاری شروع می‌شود تا همان روزی که زمستان، مغلوب بهار گردد و بخاری‌ها خاموش. همین حالا اگر در هر خانواری که سیستم گرمایشی منزلش بخاری‌است یک نفر که متخصص روشن کردن و مراقبت این آهن‌پاره باشد یافت نشود آن خانوار، شانس بقایش را در زمستان به کل از دست خواهد داد! یک نفر که بداند پیچ تنظیم را چقدر نگاه دارد و فندک را کی بزند که شمعک روشن شود و بعد شمعک را چه مدت با دست روشن نگاه دارد که با پیچش بعدی کل مشعل گر بگیرد و اگر هیچکدام درست رخ نداد، بتواند گرفت و گیر قضیه را در یک حدی رفع و رجوع کند و کار را راه بیندازد. یکی که انگشتانی مقاوم دارد در مقابل انواع فشردگی و در مقابل حرارت، یکی که توان چندین بار تکرار آن  عملیات جانکاه بخاری‌افروزی را داشته باشد و باز دستش قلم نشود، یکی که حواسش به گرمای لوله دودکش باشد و وقت و بی وقت و شب و نیمه‌شب سرانگشتانش را روی لوله دودکش بخاری بگذارد و وقتی انگشتانش سوخت اتفاقا خشنود شود که همه چیز مرتب‌است و همه زنده می‌مانیم و آنگاه که انگشتانش یخ کرد، مضطربانه بکوشد به ضرب پنجره گشودن و لوله درآوردن و باز وصل کردن، جریان هوای داغ را از بخاری به سمت دودکش بام برقرار کند مبادا یخ بماند و اهل خانه را قربانی و اگر نتوانست و نشد بخاری را خاموش کند و یک لحاف روی همه عزیزانش علاوه کند. یکی که دشمن وزش بادهای زمستانی باشد که در جهتی برعکس از بام و از طریق دودکش به سمت بخاری می‌وزند تا شعله‌های آبی و آرامش سرخ و خشمگین و تهدیدگر شوند. یکی که همه جوره بکوشد جهت این وزش شوم را عوض کند و به بیرون از خانه و به سوی بام هدایت کند با آزمودن انواع لوله و انواع کلاهک اچ و هزارجور گچکاری و الخ. یکی که حواسش باشد، شب به شب، ظرف آب روی بخاری را آب کند که هنگام خواب رطوبت هوا مناسب باشد مبادا خشکی گرم هوا، سبب آزردگی مجاری تنفس اهل خانه شود. یکی که هربار مصمم شود که اگر از این زمستان جان به در برد، در بهار آینده‌اش سیستم گرمایشی را به پکیجی چیزی ارتقا دهد و هر بهار و تابستان بفهمد که نه پولش را دارد و نه وقتش را و نه اصلا حوصله چنان عملیات عظیمی را! سلحشوری بی‌شمشیر و عاشق، یک تنه قد علم کرده در مقابل وحشت شب‌های طولانی زمستان، آنگاه که مرگ اطراف آدمیان می‌رقصد، تا خود ظهور بهار! یک آزور آهای خانگی!