پدرم

اون همه حرصي كه ميخورد براي درس و مشق دانش آموزاش ما كه ديگه واويلا. مي گفت: سرمايه شماها فقط درسه. توي خونه هرچي بتونه بچه رو از درس بندازه مردوده غير كتاب! ويديو؟ حرفشم نزن! آتاري؟ محال ممكنه! فقط مي موند تلويزيون كه اونم وقتايي كه زياده روي مي كرديم و از برفكشم نمي گذشتيم از كوره در مي رفت و تهديد مي كرد كه آخرش اين تلويزيونو ميذارم تو كارتن و جمعش مي كنم تو اشكاف، خيال همه راحت!

به چه وامصيبتايي نصف شبا بايد جام و جهاني و هنر هفتم مي ديديم. كافي بود فقط حس کنیم صداي خش خش پاشدنشو از جا مثلا به نيت دستشويي، حتي شده اشتباهي، تا در كسري از ثانيه تلويزيون خاموش بشه و هركدوم متواري بشيم و در اولين گوشه تاريك پناه بگيريم. یعنی انقدر از وقت تلف كردن بدش ميومد و حالا كي بهش ثابت كنه اينام زندگيه حاجی.

همه بچه ها رو كه درس خونده فرستاد پي بختشون تازه يه ذره تونست دست از دلواپسي برداره و ياد خودشم بيفته كه مثلا فوتبال و سريال و جدول و سرگرمي و كانال عوض كردن هم بد چيزايي نيستا. هنوز بساط شعر و خوشنویسی كنار تختش به راهه اما حالا اون روبرو جاي تلويزيون هم امن و استواره و كي جرات داره حرفي بزنه. حاجی دمت گرم!

پی نوشت: عکاسی از والدین همراه با متن را استاد عکاسی تکلیف کرده بود. می گفت همیشه آرزو داشته استادش این تکلیف را به او بدهد و نشده و این بخت به شاگردان خودش رسید. خدا خیرش دهد که سبب شد بهتر ببینم و بیندیشم درباره کسانی که عمری در کنارشان زیسته ام. کاش همه اهالی عکاسی این تمرین ارزشمند را انجام دهند حتی اگر بار اول دوربین دست میگیریم. کاش بشود یک کمپین اصلا.