شرِّ محاط

درباره دختری با خالکوبی اژدها (2011)
کارگردان: دیوید فینچر
ماخذ: روزنامه اعتماد 22 فروردین‌ماه 1391

دیوید فینچر سراغ اجرای هر داستانی برود، آن داستان را به دنیای خود می‌آورد بیش از آنکه وارد دنیای آن داستان شود. دنیای تلخ و تیره و نورگریزی که سویهء در سایه مانده و پنهان آدمها را هدف گرفته، وجهی ستزه‌جو و ضد‌اجتماع که همچون بمب ساعتی هر آینه امکان انفجار و طغیانش هست. وجهی که به کنترل قدرت مسلط سیستم در نمی‌آید و گر بجنبد اجتماع اطراف را فلج می‌کند و نظم برساخته مدرن را ساقط. اما برای رسیدن به مرحله کنش نیاز است که وجه اهریمنی آدم قصه او را از انفعال خارج کند و به مبارزه خواند که در همه آثار فینچر می‌شود ردش را گرفت. وجه اهریمنی گاه در شخصیتی مکمل متبلور می‌شود و گاه در خود آدم اصلی و گاه به مفهومی مهاجم بدل می‌شود، به شری فراگیر و انکارناپذیر.

در بیگانه‌3 زن در مبارزه با هیولایی وحشت‌انگیز است برای بقا و خود حامل هیولایی دیگر است. جان‌دوی فیلم هفت با جنایات مخوفش به تعبیر خود چکش‌وار می‌خواهد جامعه گناهکار و خفته را بیدار کند و میلز در مبارزه با او نهایتا جزو بازی او می‌شود. نیکلاس پولدار و منفعل در بازی مرگباری قرار می‌گیرد که برادر دیوانه‌اش برایش تدارک دیده و او حالا ناچار است بازی کند. کارمند افسرده و روانپریش باشگاه مبارزه با همدستی وجه یاغی وجودش تا مرز نابودسازی اجتماع اطرافش پیش می‌رود. مادر فیلم اتاق امن برای حفاظت از فرزندش در مقابل دزدان مهاجم ناچار است به کنشهایی نامنتظر. در زودیاک دیگر منشا شر معین نیست و بدل به مفهومی فراگیر می‌شود که آحاد جامعه را همچون بازیچگانی متاثر می‌کند و به مبارزه می‌خواند که یا هضم در این مفهوم گردند یا در مقابلش بایستند به بهایی گزاف و هولناک. مورد عجیب بنجامین باتن با آن تمایز ذاتی به عنوان یک واقعیت ناسازگار عملا و ذاتا به جنگ جبر زمان و زمانه رفته گرچه هیچ چیزی تغییر نمی‌کند چرا که شر محاط جبر زمان و زمانه‌است که غالب مطلق‌است. در شبکه اجتماعی شر محاط اجتماعی است که زاکربرگ را با همه نبوغش نادیده می‌گیرد و این جامعه معیارهایی ظاهرفریب را ارزش می‌داند که در او نیست و لذا او با سلاح همان نبوغ چشمهای آن جهان ظاهربین را خیره می‌کنده و از آنها تقاص می‌کشد.

دختری با خلکوبی اژدها بازگشت فینچر به مایه‌های آشناتر خودش است. در دنیای این اثر شر محاط دیگر منشائی ندارد که بشود به اهریمنی شاید موهوم چون زودیاک نسبتش داد. فرد فرد این اجتماع می‌توانند منشاء‌ این شر باشند و اهریمن قصه. اجتماعی که در آن دروغ و فریب و خیانت امری معمول و روزمره‌‌است. حتی اعتمادی به محارم هم نیست و تجاوز و آزار پیش چشم این آدمها امری دیرهضم نیست. انحراف و زشتکاری حتی از سوی آنان که حامی نظم مدرن جاری هستند دور از ذهن نیست و همه دارند با همه چیز خوب کنار می‌آیند انگار که اهریمن خاطره‌ای از گذشته دور است مثل همه سوابق نازیسم در آن خانواده. دنیایی که در آن اصول حرفه‌ای غالب است بر اصول اخلاقی و خبرنگارش در مسیر مخاطره‌آمیز کشف حقیقت نیتی جز منافع شخصی و رسیدن به سقف قراردادش ندارد. دنیایی که قاتل سریالی‌اش‌ هم دلمرده و بی‌انگیزه است و فارغ از هر اعتقاد و باوری انگار از روی عادت و اینکه وارث جنایت‌است به تکرار کشتار دست می‌زند و مقتولها و آیات انجیل و شیوه کشتن انگار کاربردی جز سرگرمی و هجو ندارد برایش.

توی این دنیا انگار نیروی شری که از درون این انسانها می‌جوشد بر همگی مسلط شده و راه می‌بردشان. دیوید فینچر در اجرا این شرمحاط را به تدریج بر همه قابهای تیره و کم‌نورش مسلط می‌کند و این حضور سنگین و خوفناک ذره ذره بر مخاطب نیز مسلط می‌شود. تعلیق و دلهره‌ای که با ساده‌ترین نشانه‌ها نبض اثر را در دست می‌گیرد و شر فراگیر را گوشزد می‌کند. مثل صدای سوت قطاری که ناگاه سکوت صحنه را می‌شکند. مثل صدای وزش باد از دری که معلوم نیست کجای آن خانه باز مانده. مثل دورنمای مرموز آن خانه شیشه‌ایِ در ارتفاع که همچون خانه روانی هیچکاک خودنمایی می‌کند. مثل گلوله‌ای که در خلوت آن دهکده به سویت می‌آید ناگاه. مثل خلوت وهم انگیز کتابخانه. مثل دوربینی که آگاهانه از در بسته خانه گناه دور می‌شود. مثل آن گربه که جلوی درب خانه ذبح شده است. مثل قفلهایی بی اعتبار و آدمهایی نامطمئن و دربهایی که بسته یا باز، هیچکس را از هیچ چیز محافظت نمی‌کنند.

در تیرگی این دنیا آدم اصلی فینچر شکل می‌گیرد. دختر سیاهپوش تنها و تک‌رویی که نشان اژدها بر تن دارد و هزار نشان دیگر. دختری که تحت کنترل دولت است به واسطه جرمهای دوران کودکی و بعنوان یک خطر احتمالی برای اجتماع. خطری که هرآینه توسط افرادی خارج از دایره کنترل مورد آزار قرار می‌گیرد و هربار نشان خوی اهریمنی آدمیان را بر جایی از تن و وجودش حک می‌کند تا بماند به یادگار و تا آنجا که خود سیمایی اهریمنی یابد که درون پلید آدمیان اطرافش را بازنماید و فریاد کند. او کنترل و محدودیت را برنمی‌تابد و چون زاکربرگ از نبوغش بهره می‌گیرد که همه موانع را بشکند و به قلب سیستم نفوذ کند. همه قفلها و رمزهای امنیتی و الکترونیکی و رایانه‌ای برای او شوخی‌است و از همگی عبور می‌کند و به هر فناوری که بخواهد دست می‌یابد تا اطلاعات مورد نظرش را پیدا کند. به خاطر همین نبوغ است که بعنوان یک کارآگاه خصوصی به سیستم کمک می‌رساند و بدردخور شده‌است گیرم که سیستم حاضر نیست کنترل او را لغو کند. او حرفه‌ای است اما اصول اخلاقی خودش میزان کارش است و به سهم خودش در مبارزه‌ای نابرابر با پلشتی‌هاست انگار. او وقتی آن مردِ نامرد را مجازات می‌کند انتقامجویی دلیل آخرش است و این آیین مجازات را به آن علت اجرا می‌کند که از تکرار زشتکاری‌های او در قبال دیگر دختران بیگناه پیشگیری کند و انگار نگاه عقوبتگر اوست که ماشین آن قاتل سریالی را می‌برد روی هوا. پس اگر انگیزه عدالتخواهانه دختر و نبوغش  در کنار انگیزه حرفه‌ای و شخصی میکائیل قرار نمی‌گرفت خبرنگار ما هرگز به لانه جانی تنها دست نمی‌یافت.

این دختر اما زیر رزم‌جامه سیاه و سنگینی که به قواره تن خود دوخته و بر تن و جانش پوشانده، قلبی تنها دارد نیازمند محبتی انسانی. شاید جستن عشق مبارزه دیگر اوست در جای‌جای اجتماعی که عشق درآن دیگر کیمیاست. او به میکائیل هم دل می‌بندد و هم امید. لحظاتی کوتاه برق امید و شادی را در چشمان این جنگجوی ابدی رویت شد وقتی با قیم بیمارش شطرنج بازی می‌کند و می‌خواهد خوشحالش کند.

امیدی نومید می‌شوید و هدیه‌ای هدر می‌رود و عاطفه‌ای ترک برمی‌دارد. مبارزه دختر سیاهپوش در دل سیاهی این شهر ادامه‌دارد و شوالیه تاریکی از پا نخواهد نشست. این دل شکستگی تنها یه خالکوبی و نشان جدید خواهد بود بر تنش. او خواهد جنگید و به قدر مبارزه‌اش به دنیای اطرافش نور خواهد بخشید که رسالتش همین‌است. مثل آنجا که در دل سیاهی و ظلمت فندکی می‌زند که سیگاری بگیراند و شعله فندک چهره‌ بیگناهش را لحظه‌ای روشن ‌‌می‌کند، همین و بس. دیوید فینچر حواسش هست میان این همه سیاهی نور کوچک امید را روشن نگاه دارد.

پیوند مرتبط:
پرونده این فیلم در روزنامه اعتماد در قالب فایل PDF

حکایت آن نقّاد

این روزها کسی دل خوشی از او ندارد. هر هفته با حضورش در هفت و نقد یک فیلم، عده ای را خشمگین می کند و عده ای را غمگین و فردایش هزار جور تعریض و نقد علیهش بیرون می آید که پنبه فیلمها را می زند و چرا سلیقه خاص و بی رحم او باید سلیقه رسمی سینمای ایران شود و الخ. من نیز روزگاری با آنها هم نظر بودم اما نمی دانم چگونه شد که بر خلاف این جریان کم کم دارم عاشقش می شوم با وجود اینکه فیلم محبوب فیلمساز محبوبم را هم با بدترین الفاظ بدرقه کرد و اعصاب مرا هم حسابی پله کرد آن شب. اما حالا دارم عادت می کنم به تماشا کردنش و اخیرا وقتی درباره فیلمی حرف می زنم احساس می کنم دارم سبک او و تکیه کلامهای او را تقلید می کنم و در ناخودآگاهم هوس می کنم یک مسعود فراستی باشم، حتی در خودآگاهم البته نه به آن بی رحمی که من در سینما لذت می جویم و او واقعا نمی دانم لذت می جوید یا نه. چرا که نقد را مقدم بر سینما می داند و نقد را نه تنها پیشه که رسالت هنری خود می داند و همین است که در این عرصه کمتر تعارف دارد. آنچه از او شناختم برپایه مشاهدات و مطالعه نگاه اوست وگرنه تشخیص نیات آدمها از ما بر نمی آید. پس از کنارها تهمت ها و توهین های کلیشه ای که همیشه نثارش می شود، عبور می کنم و اصل را بر صداقتش می نهم که البته نشانه هایش در او پیداست و البته هر چه بیشتر پای صحبتش می نشنیم بیشتر قانع می شوم که نقدهایش در بسیاری مواقع صحیح است و دارم از او بسیار می آموزم و اینکه ترس از فراستی ترس از نقد صریح است که ما ملت تعارفی نه علاقه ای به آن داریم و تحملش را داریم.
به هر صورت باید اینها این را اعتراف می کردم و اینکه این یادداشت قرار نیست در تمجید یا در نقد یک منتقد یا در تایید یا رد مواضعش باشد بلکه واگویه آن چیزهایی است که در این یک سال از مسعود فراستی دیده ام و او را از یک منتقد ترسناک پیش من به یک سینماشناس دوست داشتنی تبدیل کرد. او که همیشه عادت داشت در 5 دقیقه اول تصمیمش را برای فیلم بگیرد و از سینما خارج شود حالا بخاطر مسوولیتی که در بخش نقد برنامه هفت و در مقابل رسانه و مخاطبان دارد همه فیلمها را کامل تماشا کند و این یعنی یک قدم برداشتن به سمت اعتدال و البته نه به سمت سازش که مطلوب من هم نیست.

یک مسعود فراستی یعنی یک منتقد سینمایی که سواد و آزمودگی بالایی در سینما دارد و به اصطلاح در مباحث مختلف کم نمی آورد و نمی شود دورش زد. او نسبت به شان والای مقوله نقد متعصب و جدی است و شخصیت شفاهی و شخصیت مکتوبش یکی است. یعنی در یادداشتهایش همانها را می نویسد که شفاها می گوید و برعکس. بی پرده و بی تعارف و شفاف و گاه با لفظ و لحن تند نسبت به فیلم سخن می گوید و اهل پوشیده گویی و ایما و اشاره و ملاحظه گری نیست و اگر ملاحظه ای به او سفارش شود بعدا اعلام می کند که به دلیل سفارش فلان نهاد درباره فلان فیلم بناچار ملایم تر سخن گفتم و بابتش عذرخواهی هم می کند از مردم. همچنین صدای گرم و بیان فوق العاده ای هم دارد برای ارائه منظور نظرش. لذا نه در واژه کم می آورد و نه در لحن ولذا نگران بد فهمیده شدن سخنش نیست و بیانش شفاف و بی شبهه است. او ژست و هیبت و سبک لباس پوشیدن خاص دارد. مثل نوع نشستنش و نوع استفاده از دستهایش در حالات مختلف که بدلش می کند به شومنی خاص و تیپیک. کت و پیراهن اسپرت به همراه ریش جوگندمی و دو عینک که همین عوض کردن عینک هایش یکی از تاثیرگذارترین اکت های او حین سخن گفتنش است. تکیه کلام خاص دارد: فلان سکانس یا حس درنیومده، داریم شوخی می کنیم، فلان شخصیت یا نما لقه و… که همچون موتیفهایی جذاب مستمع را بر سر ذوق آورد که پی بگیرد حرفش را و گاه منتظر این موتیف ها باشد. یک مسعود فراستی تحمل می شناسد و اصول گفتگو را درست رعایت می کند. وقتی فیلمسازی را زیر آتش تند نقدش می گیرد و نوبت به دفاع فیلمساز می رسد کاملا سکوت می کند و گوش می کند و فیلمساز اگر بدترین الفاظ را هم به شخص خودش نسبت دهد که تو بیماری و تو غرض ورزی و الخ باز هم نه عصبانی می شود و نه توی سخن طرف می رود و وقتی دوباره نوبت بهش رسید باز بحث خودش را پی میگیرد. توی سخن هیچکس نمی رود گیرم که وقتی توی سخنش بروند باز سکوت می کند و اجازه می دهد طرف مقابل حرفش را بزند. او اعتماد به نفس بالایی دارد و چیزی نمی تواند تمرکزش را به هم بزند. وارد حاشیه سینما نمی شود و تنها مصمم به نقد خود فیلم است به لحاظ ساختار و مضمون و محتوا. بر خلاف آنچه از یک منتقد بی رحم و خشن انتظار می رود بسیار بذله گو و خوشروست و حتی گاه احساساتی. جوری که اگر فیلمی را دوست داشته باشد با ذوق و شوق تمجیدش می کند و بی خیال نقاط ضعفش می شود و می شود مجلس گرم کن و شخصیت مثبت برنامه. اگر از فیلمی بدش بیاید مسلسل وار ایرادات فیلم را لیست می کند و جا برای نقاط قوت نمی گذارد و هیچکس و هیچ چیز جلو دارش نیست و تازه آنجا می شود بدمن جذاب برنامه. توی نقد گاهی از صراط عدالت خارج می شود و گاه مواضعش بی منطق می نماید اما در عین حال شدیدا انتقادپذیر هم هست و تاثیر نقدهایی که به شیوه نقدش می شود را می شود نرم نرم در هفت مشاهده کرد. مثلا اینکه الفاظ تندش را در نقدهای جدید دارد تعدیل می کند یا اینکه قبلا ایرادات فیلم را خیلی کلی مطرح می کرد و متهم به کلی گویی و هجمه بی منطق می شد اما کم کم دیدیم که تلاش کرد ایراداتش به فیلم ها را بیشتر توضیح دهد و براهین و مثالهای سینمایی برایش اقامه کند و گاه در میان ایرادها از نقاط قوت فیلم هم یاد کند. مسعود فراستی حتی درباره آن آیتم طنز شوخی با هفت و خودش هم نگاه مهربان و در عین حال منتقدانه دارد و می گوید حرکات و تکیه کلامهای مرا رو خوب تقلید کرده اند اما متن ها ضعیف است و آرزو کرد این آیتمهای طنز با متنهای قویتر ادامه یابد.

به هر صورت فراستی دارای هویت مستقل و تکی است که شبیه هیچکس نیست و این امتیاز برجسته اوست. چیزی شبیه یک پرسونای جذاب سینمایی است با ویژگیهای بارز نمایشی که برای هر برنامه تلویزیونی واجب است حالا چه در نقش مثبت و چه در نقش منفی. پرسونایی که ببینندگان را ترغیب به همذات پنداری می کند یا لااقل برای من چنین است. کدام سینمادوستی دوست ندارد چون او باشد. محکم از آنچه دوست دارد دفاع کند و آنچه دوست نمی دارد را بی تعارف از خود براند. سواد کم نیاورد، از آنچه می گوید نترسد و تحت هیچ فشاری خودش را توی بحث نبازد. زمانی که به خاطر بکار بردن آن لفظ نازیبا درباره کیمیایی چند برنامه از هفت کنار گذاشته شد، فریدون جیرانی برای بازگشتش نظرسنجی برگزار کرد توی هفت و اکثریت بالا و قریب به اتفاقی رای به بازگشتش دادند. این یعنی با همه زبری و تندی که در نقد دارد سینمادوستان کم کم به او اعتماد کرده اند و از همه مهمتر حضور جذابش را دوست دارند هر هفته تماشا  کنند. یعنی هر چقدر اهالی سینما با نقدهایش مشکل دارند مردم شیوه نقد کردنش را می پسندند. این یعنی یک منتقد دارد تبدیل به یک ستاره و یک برند معتبر رسانه ای می شود که می تواند مثبت باشد. تداوم حضور یک منتقد تمام عیار در تلویزیون از طرفی به ما جسارت بیان نقد می آموزد و از طرف دیگر لزوم نقدپذیری را درک می کنیم و این فی نفسه رخداد فرخنده ای است. هرچند حضور منتقدان دیگر در کنار یا در مقابلش و با او وارد دیالوگ شدن، که خوب هم از آن استقبال می کند، اتفاق زیباتری خواهد بود اما صرف حضور خود مسعود فراستی را یک لازمه می دانم در سینمای ایران و در برنامه هفت که مغتنم است.

مجموعه‌ای برای جرم

اما هرچه است نشان می دهد که جرم فیلم مهمی است و آقای کیمیایی یک بار دیگر توانسته شهر را به هم بریزد که این یعنی زنده است و سینمایش هنوز خوندار و بحث برانگیز است. حالا دیگر برای جرم، به حق اولین سیمرغ عمرش را هم تصاحب کرده که این خودش بحث‌ها را داغ‌تر کرد. اکنون هرکجا که در رسانه ها پا بگذاری دعوایی سر جرم برپاست و  البته در موارد نادری گفتگوهای سالم و ثمربخش. دعواهایی که دیگر پر شده از مضامین کلیشه ای که مناسب هیجانات و هواداری های فوتبالی است تا سینما و مردی که چهل و چند سال است دارد فیلم می سازد. توی این کارزار گرچه نگاه متعصبانه در دو سو کار را به اینجا رسانده اما گزافه نیست اگر بگویم که مخالفت ها تندتر است و نمی دانم چرا. بخش بزرگی از هواداران که همیشه با هجمه توهین های کلیشه ای مواجه هستند سالهاست در مقام دفاع گیر کرده اند و نمی دانند چرا باید برای چیزی که دوست دارند این همه جواب پس بدهند. چرا باید همیشه از آنها توقع اثبات و دلیل باشد سر فیلمهای استاد. چرا این همه کینه این همه خشم؟ تماشاگری را دیدم که فقط آمده بود که ایراد و گاف پیدا کند و لحظه ای هم حاضر نشد دل به فیلم بسپرد که بفهمد حرف دل این آدمهای زخمی و این نگاههای عاشق چیست. لابد همین آدم می رود توی رسانه و اینترنت داد سخن سر می دهد که این چه فیلم بدی است و باز همان سنت کلیشه های رنگ رو رفته و بی محتوا در قضاوت که دارد مهوع می شود نظیر ماندن کیمیایی در گذشته دور، خوبی قیصر و گوزنها، بدی چاقو و لات بازی و…. پس کی قرار است یک فیلم کیمیایی را بگذاریم وسط و بدون پیشداوری ببینیم و بعد تحلیلش کنیم که قوت و ضعفش کجاست و تاویلش چیست؟
من جرم را دوست دارم و می دانم که فیلم مهمی است که خواهد ماند. چنانکه محاکمه در خیابان و رئیس جز چند سکانس فیلمهای مورد علاقه من نیستند اما جرم فیلم درست و مردانه ای است. همانی که منتظرش بودم سالها. یادآور خاطرات خوش ردپای گرگ و دندان مار. پر از نگاه و پر از حرف دل و پر از حسهای ناب. اگر با دلی صاف به تماشای جرم برویم حداقل بخشی از این حسها و لحظات را خواهیم زیست اما چه دشوار است بی غرض تماشا کردن فیلم مردی که همیشه خواستیم اثبات کنیم که هیچ در چنته ندارد. آدم هوادار استاد که باشد تازه تنهایی قهرمانان قصه هایش را می فهمد که چگونه می شود چیزهایی را دید و دوست داشت و گرامی داشت که برای دیگران اصلا وجود ندارد و تازه اگر متهمت نکنند به از مد افتادگی لطف کرده اند. حالا که درد مردان کیمیایی را می شناسم کوتاه نمی آیم چون می دانم او هنوز چشمه جوشان سینمای ایران است پس منتظر یادداشت بلندم درباره جرم باشید. با این مقدمه طولانی و این متن کوتاه شما را دعوت می کنم به چیزهایی درباره جرم.

آنونس زیبای جرم در دو نسخه که روایت دوم صدای کیمیایی را در خود دارد. برای تجدید خاطره با موسیقی عالی کارن همایونفر فعلا فقط این آنونسها را دارم:
لینک دانلود نسخه اول آنونس
لینک دانلود نسخه دوم آنونس

آهنگ قدیمی و جادویی نفرین با صدای آرتوش. قطعه ای که توی ضیافت و رئیس هم بود و این یعنی آقای کیمیایی خیلی دوستش دارد. این آهنگ را توی جرم در سکانس زیبای رستوران با آن حال و هوای ناب عاشقانه خلوت رضا و ملیحه، امیریل ارجمند به عنوان یک خواننده کافه ای در کنار گیتار و ویولن سل زیبا اجرا کرد. اگر خاطره خوبی از این سکانس دارید خوب است شنیدن بارها و بارهای این دو روایت از آن آهنگ مخصوصا نسخه اول:
لینک دانلود آهنگ نفرین با صدای آرتوش
لینک دانلود آهنک سفر با صدای آرتوش

برنامه هفت و بحث جالبی که میان علی معلم و مسعود فراستی در نقد جرم در گرفت که دیدن و شنیدنش خالی از لطف نیست و حتی راهگشاست برای درست دیدن این اثر:
لینک دانلود بخش اول مناظره
لینک دانلود بخش دوم مناظره

و ویدیوی گفتگوی کوتاه مسعود کیمیایی با فریدون جیرانی در همان برنامه هفت که کلام این مرد حسن ختامی است بر این مجموعه:
لینک دانلود مصاحبه