در انتظار نسخه چهارم

درباره فیلم قاتل اهلی (مسعود کیمیایی)
محصول ۱۳۹۵

این یادداشت در تاریخ چهاردهم آذر در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

در سینمای ایران یک علم تازه باید‌ بنیان نهاده شود با عنوان تطبیق نسخ چون اینجا یک فیلم از اکران خصوصی و جشنواره تا اکران عمومی و شبکه خانگی چند نسخه به خود می‌بیند که هریک برای خود فیلم مستقلی‌است با طول و عرض متمایز و با آغاز و پایان متفاوت. این کثرت نسخ کار نقد را دشوار می‌کند که کدام نسخه را باید اصل قرار داد. گاه پیش می‌آید که نویسنده‌ای نقدی وارد می‌کند بهلحظه‌ای از فیلم و دیگری عنوان می‌کند در مثلا نسخه جشنواره سکانسی‌ بود در توضیح این ابهام که حالا نیست! گاه سینما به سینما نسخه عوض می‌شود! پیش آمده نسخه اکران عمومی فیلمی را دو نفر در دو سینما دیده‌اند و باز در بحث به مشکل خورده‌اند چون صحنه‌ای که یکی مصداق آورده دیگری مدعی‌است در فیلم نبوده و قس علی هذا!

در آثار مسعود کیمیایی دیگر عادت کردیم به چند نسخه بودن فیلم‌هایش از نسخه مفصل اولیه تا نسخه‌ کوتاهتر اکران. برای کسی که سینمای کیمیایی را می‌شناسد این امری غریب نیست. فیلمسازی که فیلمنامه را گرچه دقیق هم بنگارد اما فیلم‌نوشت برایش فراتر از یک نقشه راه نیست و حین اجرا بسیار به آن می‌افزاید و یا از آن می‌کاهد. او بیش از این که در قید به تصویر کشیدن قصه‌اش باشد خود را وقف عکاسی از جهان ذهنی خود می‌کند. این فرایند آزاد فیلم‌سازی در مرحله تدوین دشوارترین خوان خود را باید از سر بگذراند که از این خیل نگاتیو‌های ثبت شده از آن جهان ذهنی چگونه می‌شود فیلمی سر و شکل‌دار تدوین کرد که خطوط داستانی عجیب و نامانوسش هم تداوم یابد و هم درک شود.

کیمیایی از دل یک چنین سبک فیلمسازی، هم فیلم حکم را خلق‌ کرد که از بهترین‌های او شد و هم قاتل اهلی که انگار کشتی‌اش به ساحل نرسیده. در این واپسین اثر کیمیایی، این کثرت نسخ دیگر دارد بیداد می‌کند. وقتی درباره این فیلم سخن می‌گویی نمی‌دانی درباره کدام فیلم داری سخن می‌گویی و مخاطبت درباره کدام فیلم دارد می‌اندیشد. نسخه تهیه‌کننده برای اکران خصوصی، نسخه کارگردان برای اکران جشنواره و نسخه مرضی‌الطرفین برای اکران عمومی و خدا می‌داند کدام نسخه برای اکران شبکه خانگی! فیلم توی این هیاهوی سهم‌خواهی و خیرخواهی بتدریج گم شد که حالا وقت نوشتن بناچار باید اعلام کنی که این نوشته درباره نسخه اکران عمومی فیلم‌است که نگارنده نسخ دیگر را ندیده که بخواهد قیاس کند یا نه.

قاتل اهلی چه در داستان و چه در لحن به آثار وصیت‌نامه‌ای کیمیایی نزدیک‌است، به اعتراض و حکم که هردو ماندگارند. در وصیت‌نامه اول یعنی اعتراض، امیرعلی، وجه اساطیری سینمای کیمیایی یعنی قیصر حالا موی سپید‌کرده، به نفع فهمیدگی اجتماعی، تن به حذف خودخواسته می‌دهد تا نسل نوگرا، نسل روزنامه و قهوه و گیتار و پیتزا بمانند و قهرمانان خود را بپروند. در وصیت‌نامه دوم یعنی حکم تیرگی بیشتری حکمفرماست. وجه اجتماعی سینمای کیمیایی یعنی قدرت در قالب رضا معروفی پس از گذر از جوانی و مبارزه، حالا خود صاحب قدرت و حکم‌است. او قهرمان عاصی جدید یعنی محسن چشمه‌سری را از پای در می‌آورد برای تصاحب عشق او و به نفع بقای دار و دسته خودش.

وصیت‌نامه سوم یعنی قاتل اهلی نیز بیشتر از حکم در سیاهی فرو می‌رود. دیگر کار از تقابل قهرمانان دو نسل گذشته چون در این دوران هیچیک دوام نمی‌آورند. حاج‌سروش و سیاوش مطلق هر دو عصیان می‌کنند اما قادر نیستند از حصار بسته بازی کثیف پول و قدرت خارج شوند. از عصیان آنها هیچ گلدان شمعدانی لب پنجره نمی‌ماند. آنها قهرمانانی ناکامند و فیلمساز می‌کوشد غمخوارانه داستان این شکست را روایت می‌کند. آنها باید بیایند و برای بجا آوردن وظیفه‌‌ای از سر اعتقاد یا تعلق خاطر مبارزه‌کنند تا بمیرند. از این رو قاتل اهلی یادآور فیلمهای جنایی دهه شصت و هفتاد سینمای فرانسه‌است با همان سردی و خشونت در تصاویر و روایت. نظیر همان فیلمهایی که ما عصرهای جمعه از شبکه یک یا سه‌شنبه‌شب‌ها از شبکه دو می‌دیدیم و بیشتر اوقات لینو ونتورا را در نقش قهرمان خود ‌داشت، قهرمانی که همیشه باید تا پای جان برای حل معمایی مخوف می‌کوشید و می‌جنگید تا سرانجام هم به شکستی محتوم تن دهد و در غربت و تنهایی محض بمیرد.

قهرمانان پیر و جوان قاتل اهلی دیگر فرصتی برای عاشقیت ندارند بس که این نبرد سیل‌آسا بر آنها فرو می‌آید. دیگر فرصتی برای مکالمه با نسل جدید هم نیست. نسل جدید که آن خواننده نماینده‌اش است فهمی ندارد از باورهای حاج‌سروش و ارادت سیاوش، بهمن تعریف خود را از اعتراض دارد، یک اعتراض شیک و امن و آبرومند. اما این سو نه سیاوش تن به معامله‌های فریبنده‌ آن وکیل فاسد می‌دهد و نه حاج‌سروش مصلحت‌اندیشی‌های پیر مرادش حاج‌نور را برمی‌تابد. آنها می‌کوشند در این شهرگناه، نقطه‌ای سپید حک کنند اما دستاوردی ندارند. فقط سیاوش به قیمت جان خود آن وکیل فاسد و خائن را از گردونه هزار مهره این بازی حذف می‌کند. اما دستاورد حاج سروش از این هم کمتر است. او تصمیمی راسخ به عصیان و افشاگری می‌گیرد اما درست قبل از اینکه بتواند کاری برای رسالت قلبی‌اش انجام دهد در بهترین سکانس فیلم پشت آن چراغ قرمز ترور می‌شود و در تنهایی غریبی گوشه خیابان جان می‌دهد، انگار فرجام لینو ونتورا در فیلم پروانه روی شانه! می‌ماند پیچیده‌ترین شخصیت این فیلم و شاید سینمای کیمیایی یعنی که حاج‌نور با بازی درخشان پرویز پورحسینی. پیرمردی مؤمن که هم عقیده و آرمان دارد برای مبارزه با مافیای اقتصادی و هم انگار دغدغه‌هایی عمیق‌تر دارد برای مصلحت و آرامش شهر. اوست که ناچار است مدارک ساخته‌شده علیه آبروی حاج‌سروش را جمع‌آوری کند و اوست که باید حکم دهد برای خاموشی صدای شاگرد عزیزش مباد که فریادش شهر را به هم بریزد. و اوست که باید در خلوت خود تلخ بگرید برای تصمیم‌های دشواری که بناچار باید بگیرد، برای خونی که از زخم اعتقاد می‌ریزد و برای آرمانی که روا نیست توسط مافیای پلید و سلطه‌جو بلعیده‌شود. قاتل اهلی اوست آیا؟

وقتی درباره قاتل اهلی می‌نویسی می‌بینی که هنوز فیلم روی کاغذ فیلم خوبی‌است و می‌تواند ماندگار هم باشد اما در عمل اتفاق دیگری افتاده. با اثری مواجهیم که گرچه آن هیمنه باشکوهش از قفای این پریشانی و شلختگی هنوز پیداست و با اینکه چند لحظه خوب و یک ترانه زیبا و کلی دیالوگ شنیدنی دارد ولی انگار هنوز ناتمام‌است. بخش بزرگی از قابلتها و انرژی مهیب داستان در مجادله بی‌پایان کارگردان و تهیه‌کننده و همدل نبودن گروه تولید هدر رفته‌است. فیلمنامه در حد جمع و جور نشدنی بسط یافته، کارگردانی در این فرایند تند و وسیع تولید، کیفیت ثابتی پیدا نمی‌کند و نماها از سطح خوب تا ضعیف و حتی عجیب فیلمبرداری شده‌اند. بازیگران عمدتا یا دل به قصه نداده‌اند یا توی این فضای ناهمدل به درکی از نقشها نرسیده‌اند. موسیقی‌متن که باید نقطه قوت آثار کیمیایی باشد این بار نه کمکی به روایت می‌کند و نه نوای خوشی در گوش مخاطب می‌سازد، گاهی گمان می‌کنی که شاید اصلا مخصوص این فیلم ساخته نشده و صرفا چند تم انتخابی‌است! صداگذاری همچون سریالهای روتین انجام شده و صداگذار هیچ حواسش نیست که مثلا صدای عصای حاج‌نور توی خانه‌ خلوت و اسرارامیزش چقدر اساسی ‌باید باشد اما حیرتا که آن عصا صدا ندارد! نهایتا تدوین که در آن اثر چندانی از سلیقه و هنر نیست و قیچی تدوینگر گهگاه در پرت‌ترین لحظات نما فرود می‌آید و وارد پرت‌ترین لحظات نمای بعدی می‌شود و تدوین موازی خطوط داستانی به شکل عجیبی به زور کنار هم چسبانده‌شده‌، بی‌هیچ تناسب و تقارنی! بگذارید دیگر از حاشیه‌های مخرب فیلم بگذریم که بسیار نقل شده و می‌شود.

همه اینها را که بگذاریم کنار هم فقط افسوس می‌ماند و حسرت از فیلمی که بعد از شکست فیلم عجیب متروپل با آن روایت انیمیشنی‌اش، می‌توانست گام بلندی به پیش باشد، گامی به سمت سینمای اصیل کیمیایی تا بنشیند کنار حکم و جرم اما در عوض در مسیر معکوس به سمت از دست رفتن می‌تازد اگر نگوییم از دست رفته‌است. اما سینمای ما سینمای نسخه‌های متعدد است و می‌شود امیدوار بود شاید روزگاری نسخه چهارم و پنجمی هم از قاتل اهلی تدوین شد با موسیقی و صدای تازه. آن وقت است که فیلم می‌تواند یک‌جای آبرومند از کارنامه استاد محکم بایستد چون حیف‌است که فراموش شود. امیدواریم چون آدمیزاد حق دارد رویا ببافد، آن هم درباره سینمای مسعود کیمیایی، سینمایی که دوستش داریم.

سینما از نو

سینمای شهرمان جمعه‌ها انیمیشن اکران می‌کند. هر از گاهی با دخترک می‌رویم کارتونی تماشا می‌کنیم و ذوق و شوق و برق سینما در چشمانش را زندگی می‌کنیم. این جمعه مادرش امتحان داشت پس پدر و دختری رفتیم زندگی مخفی حیوانات خانگی دیدیم آن هم سه‌بعدی! دخترک چند دقیقه بیشتر عینک سه‌بعدی را تحمل نکرد و تقریبا کل فیلم را به چشم خودش و با همان وضعیت مات و دولایه دید و همچنان کیفور و سرمست بود به همراه مواردی تذکر به من که عینک نزن و من هم بناچار لحظاتی عینک را برمی‌داشتم تا دخترک دوباره برود توی فیلم و من بتوانم باز یواشکی عینک بزنم و درک اولین تجربه سینمای سه‌بعدی را در کنار فرزندم ادامه دهم. بچه‌م اساسا سینما دوست دارد و فاصله که می‌افتد درخواستش را به انحاء مختلف اعلام میکند مثلا شبها که به این تلویزیون های بزرگ تبلیغاتی در میدانها و چهارراه‌های شهر می‌رسیم با دست اشاره میکند که نگا سینماااا!!!‌ خب البته باباش هم عمری‌است سینما دوست دارد… از سینما که بیرون آمدیم، در راه خانه، دخترک در کنار هیجانات بعد از فیلم‌بینی‌اش چند بار با همان فارسی نوپایش از من هی تشکر کرد و هی گفت مرسی بابا منو بردی سینما! قند در دلم آب شد و همزمان رندی کردم و گفتم خب یه بارم تو دست بابا رو بگیر ببرش سینما ببرش ایستاده در غبار، ببرش نفس! طبعا درست متوجه وجه کنایی سخنم نشد چون هنوز فارسی‌اش به این حدود عمیق و مردم‌آزارانه زبان نرسیده ولی کودکانه و موافقانه خندید که یعنی خب بریم! حواسم هست که دخترک که خود لمس ناب زندگی‌است از هر فیلمی تماشایی‌تر است ولی زندگی هم مجموعه وصل‌ها و هجرهاست و نمی‌شود دلتنگ نشد برای سینما و دوران‌های پرسینما.  پس حالا انیمیشن در سالن سینما می‌بینیم تا رشته ارتباط من و سینما گسسته نشود ای کاش جشنواره فجر که در پیش‌است هم تماما انیمیشن بود! بگذار یک بار دیگر با دخترک بزرگ شوم و ژانرها را این‌بار کنار او مرور کنم. از انیمیشن به موزیکال از موزیکال به کمدی از کمدی به اکشن و از اکشن به درام و جنایی و الخ. این‌بار شاید داستان من و سینما به فرجام تازه‌ای رسید بهتر از فرجام سابق. راستی آقای کیمیایی انیمیشن نمی‌سازد؟!

اپیزودنگاری‌های من بر شهرزاد

shahrzadتصمیمی برایش نداشتم اما ناگهان دیدم که اپیزودنگاری درباره سریالها را با شهرزاد تجربه کردم. آن چه در زیر می‌آید یادداشتهای من درباره سریال شهرزاد است که هفته به هفته و بصورت تقریبا منظم پس از توزیع هر قسمت به رشته تحریر درآوردم و در کانال شخصی‌ام منتشر کردم. حالا که جمعشان کردم و دارم برای اول بار بصورت یکجا نگاهشان می‌کنم برای خودم جالب و‌ شیرین‌است که انگار دارم شرح حال خودم را می‌خوانم در این بیست و هشت هفته. بیم و امید‌هایم، ذوق‌کردن‌ها و توی ذوق خوردن‌هایم، فرضیه‌های دلخوشانه‌ام، تغییر لحن‌هایم و شوق‌ها و خشم‌هایم. فارغ از اینکه شهرزاد کجای تاریخ سریال‌سازی ما بایستد این تجربه اپیزودنگاری برای من تجربه‌ای قیمتی شد که بدم نمی‌‌آید بار دیگر با سریالی دیگر تکرارش کنم. حالا این شما و این بلندترین پست وبلاگم.

قسمت دوم
در قسمت دوم هم نور امیدی نتابید. این همه سهل‌انگاری و بی‌حوصلگی بعید بود از حسن فتحی. نه ظرافتی در دیالوگ‌نویسی نه دقت‌نظری در طراحی صحنه و لباس به سبک دهه سی. یعنی یک لحاف دست‌دوز پیدا نمی‌شد که همه سریال را پتوهای ماشینی حالایی گرفته‌؟

قسمت پنجم
توی قسمت پنجم شهرزاد چیزای خوبی می‌شه پیدا کرد.
مثل شهرزاد توی سکانس وداع با فرهاد تو کافه نادری بلحاظ ترانه‌ علیدوستی‌ چشم نوازش!
مثل ظهور ناگهانی صدای محسن چاووشی تو لحظات پایانی این قسمت روی اون نمای شاعرانه از پیاده‌روی کافه ‌نادری!
مثل اون صحنه باحال و بامزه که جمشید، پدر بیمار شهرزاد، با خانواده متوسط و نسبتا سنتی‌ش تو فضای نشمین خصوصی‌شون نشستن به کل‌کل که یهو خبر میاد بزرگ‌آقا که رئیسه و از طبقه اعیانه داره میاد عیادت جمشید. کل خانواده دستپاچه و هول، همراه مرد بیمار، لحاف و تشک به دست و دمپایی پوشیده نپوشیده، بدو بدو از حیاط رد می‌شن و می‌رن تو فضای مهمون‌خونه مستقر می‌شن، منتظر قدوم مهمان بلند‌پایه!
امیدوارم  تو قسمتای بعدی این چیزای خوب هی بیشتر و بیشتر بشه.

قسمت ششم
منهای آن عاقد امروزی باقی را پسندیدم.
فصل نفسگیر عروسی تنه می‌زد به سکانس‌های کابوس‌وار حکم (مسعود کیمیایی) و فصل جنایت تنه می‌زد به سکانس‌های پرالتهاب و خونین انتقام و تسویه حساب در سریال بوردواک امپایر.
همشهری ما محمد الهی در نقش اصلان توپچی عالی‌است و شهاب حسینی حضور چند بعدی درخشانی دارد.

قسمت هفتم
1- تعویض آهنگساز سریال در میانه راه اگر از سر ضرورت یا ناچاری هم بوده باشد ضربه بدی به روح اثر می‌زند. توی سریال‌های جهان اگر همه عوامل هم هر قسمت تغییر کنند آهنگساز یکی‌است و یگانگی سازنده موسیقی‌متن، اصلی خدشه‌ناپذیر است و در حد توان می‌کوشند این یک دو نشود. در سریال مختارنامه هم این داستان رخ داد. امیر توسلی موسیقی درخشانی برای سریال ساخته بود شامل ملودی‌های گوش‌نوازی مختص تک‌تک کاراکترهای مهم قصه که ناگهان در قسمتهای پایانی کار نام بهزاد عبدی به عنوان آهنگساز دوم کنار اسمش آمد و دیدیم آن قسمتهایی که عبدی موزیکش را ساخته بود اصلا قابل دیدن نبود. نه اینکه موسیقی‌اش بد بوده باشد نه! ولی بیننده نمی‌توانست بپذیردش وقتی روح قصه را با شکلی از موزیک توی آن همه قسمت به ذهن و دل سپرده باشد. حالا شهرزاد هم گرفتار این ماجرا شده و این بار امیر توسلی جای فردین خلعتبری را گرفته و جنس دیگری از موسیقی را حاکم کرده بر اثر که تا عادت نکنیم بیشتر حواس پرت می‌کند و اعصاب به هم می‌ریزد.
2- به نظرم خوب‌است حواسمان بیشتر به قباد و به شهاب حسینی باشد. با همین فرمان پیش برود از شخصیت‌های ماندگارمان خواهد شد.

قسمت هشتم
صحنه‌ای هست که شهرزاد از سر سفره نذری شیرین برمی‌خیزد. شیرین به کنایه می‌گوید شیطان رجیم سفره متبرک را ترک کرد! که شهرزاد از در خارج نشده از حال می‌رود. زنان به کمکش می‌روند. اینجاست که با نمایی خاص مواجه می‌شویم. یک نمای نزدیک برعکس از شهرزاد نیمه‌بیهوش که چشمانش به وجه ترسناکی به شیرین دوخته شده. این نما را که بگذاریم کنار جواب‌های دیپلماتیک و بسیار سنجیده شهرزاد به بزرگ‌آقا در همین قسمت، درست در زمانی که منتظریم او لب به شکوه و اعتراض بگشاید، این یعنی احتمالا با انتقامی نرم و سرد اما مهلک قرار است طرف باشیم. داستان وارد فاز مهیبی دارد می‌شود، حسن فتحی دیگر دل به کار داده!

قسمت نهم
ابعاد مرموزی از داستان دارد رخ می‌نماید به همراه آدمهایی مرموز و نامکشوف، توجه غریب و پدرانه حشمت به قباد، نزدیک شدن ترسناک اکرم به شیرین و دنیایی که مدام اما آرام آرام دارد مخوف و مخوفتر می‌شود.

قسمت دهم
سریال نرم‌نرم  و با اطلاعات دادن قطره‌چکانی به مخاطب دارد حواسمان را می‌برد سمت کاراکتر به ظاهر فرعی حشمت (ابوالفضل پورعرب). مردی مرموز در آستانه پیری که هیچ از او نمی‌دانیم مگر این که از آدمهای اصلی دار و دسته بزرگ‌آقاست و توجه خاص و پدرانه‌ای به قباد دارد و احتمالا در گذشته‌اش اسراری له یا علیه این خاندان وجود دارد که به مرور آشکار خواهد. فعلا چیزی لو نرفته و سریال بدون شتاب و آرام آرام دارد به او نزدیک می‌شود. به او که همیشه در بک‌گراند اتفاقات مهم و حتی هولناک این خاندان حضور داشته و دارد. هنوز مانده که از اکستریم لانگ‌شات این آدم برسیم به اکستریم کلوزآپش! فعلن فقط می‌شود گفت دم ابوالفضل پورعرب گرم که این کاراکتر را خوب فهمیده و با بازی خوبش توانسته این اسرارآمیز بودن را خیلی خودمانی درآورد و اصلا سعی نکرده با اکت‌ها و میمیک‌های اغراق شده جلو جلو کاراکتر را لو بدهد و مرحبا به حسن فتحی برای احیای یک ستاره در حال فراموشی.

قسمت یازدهم
در یادداشتهای قبل از نکات امیدوارکننده سریال می‌گفتم اما این‌بار دستم خالی‌است. درام بعد از ده قسمت خودداری دارد بطرز نگران‌کننده‌ای به سبک فیلمنامه سریالهای کره‌ای ترکی میل می‌کند. رمالی و چیزخور کردن و زیراب‌زنی و به اصطلاح مکر زنانه سهمش دارد بیشتر می‌شود از شخصیت‌پردازی و درام‌پردازی درخور. اینها را کنار بگذاریم آن تکریم غلیظ مردمان کرمان را کجای دلم بگذارم؟ آنقدر غلیظ که هیچکس شک نکند تازه ساخته شده به جهت ماله‌کشی.
می‌ماند یک سکانس نسبتا خوب کله‌پاچه خوری آدمهای بزرگ‌آقا و آن صدور یک حکم خلاصی بدون آنکه کسی دست از شام بکشد. گمانم این سکانس کم باشد برای دلخوش ماندن ما.

قسمت دوازدهم
خب الحمدالله سریال دوباره به ریل برگشت شاید چون بخشهای نچسب اکرم ندیمه شیرینش کم بود. بماند که تاکید زیاد روی ری‌اکشن حشمت به تشر بزرگ‌آقا بر سر قباد که گفت گاهی شک می‌کنم تو از خون من باشی اگر به پاکی زن‌برادرم یقین نداشتم! که یعنی حشمت پدر قباد است. راز بزرگ سریال زود لو رفت اما عیب ندارد.
سریال در بهترین لحظاتش نزدیک می‌شود به حال و هوای رمان جسدهای شیشه‌ای (مسعود کیمیایی) یعنی همان معجون عشق و سیاست و جنایت و آدمهایی که هر کدام به نسبتی متاثر از این مثلث ملتهب‌اند و هریک زخمی عمیق دارند که نهایتا از پا درشان می‌آورد. مثل داستان نقشه توده‌ای‌ها و رویا برای فرهاد و رویارویی محتوم بزرگ‌آقا و رقیب دیده‌نشده‌اش بهبودی که مشتاقم می‌کند به تعیب داستان. عاشقانه خونین ما خونین‌تر هم خواهد شد.

قسمت سیزدهم
دوران دبیرستان عاشق زنگهای تاریخ معاصر بودم با آقای لطفی که خداوند به سلامت داردش، دبیری جدی که به سرهنگ‌های قدیم می‌مانست، منظم و دقیق و مسلط به تاریخ. روی صندلی‌اش که می‌نشست روایت تاریخ را پرحرارت و مهیج آغاز می‌کرد تا پایان ساعت: جنبش تنباکو، داستان مدرس، داستان کودتا و مصدق. روایت جذابش چنان پرتابم می‌کرد به بطن وقایع تاریخی که چشم و گوش نمی‌توانستم ازش بردارم. بعدها رمان تاریخی جسدهای شیشه‌ای (مسعود کیمیایی) دوباره همان کار را با من کرد و با سطر سطرش مرا می‌فرستاد به سالهای تاریک و تب‌دار بعد از کودتای ۲۸ مرداد که عشق و آرمان را به اسلحه و خون پیوند می‌داد. بعد از آقای لطفی و آقای کیمیایی حالا آقای فتحی با شهرزادش فیل ما را راهی هندوستان کرده. این وجه سریال‌است که جذبم می‌کند، وقتی زن مارکسیست تشکیلاتی عاشق دشمنش می‌شود، همان دختری که فرهاد ازش می‌خواست کاش کمی شعرهایش سیاسی‌تر شود! وقتی اسلحه‌ها از غلاف بیرون می‌آیند تا منطق خون، درام را رقم ‌زند. جایی که مجال شکننده زیستن و عاشقانگی با کشیدن ماشه‌ها تمام می‌شود.
سریال عجالتا روی ریل درست و با سرعت درست دارد پیش می‌رود. دستم که به آقای لطفی که نمی‌رسد، بروم جسدهای شیشه‌ام را ورق بزنم باز. فصل «رضا در یک اسلحه بود» . . .

قسمت چهاردهم
۱- رشد شخصیت فرهاد طی سریال تماشایی‌است. دارد نرم‌نرمک مرد می‌شود. آن پسرک شاعر جوگیر هیجانات سیاسی با آن همه خامی و معصومیت کجا و این مرد زخم روزگار چشیده نترس که شکست و خشونت را دارد عمیقا تجربه می‌کند کجا! لحن آن نامه زیبا انگار شروع پختگی اوست.
۲- سکانس دونفره فرهاد و آذر(رویا) نقطه اوج کارگردانی و اجراست در سریال، با آن همه ظرافت نمایشی و تئاتری که از سر حوصله و دقت طراحی شده. چیزی‌است که انتظارش از حسن فتحی می‌رود و جای این اجرا‌های کمالگرایانه‌اش در بسیاری لحظات اثر خالی‌است. امید که بیشتر شود.
۳- الحمدالله قسمت خالص و خوبی ‌بود بدون اکرم‌جات و مکرها و الخ! با خیال راحت و بی‌هیچ اعصاب‌خردی تا تهش رفتیم.

قسمت پانزدهم
یک اپیزود معمولی با چند گره‌گشایی و غافلگیری بی‌ظرافت و معمولی. می‌ماند یکی ظهور جمشید هاشمپور که بد نبود و باید باقی حضورش را دید برای داوری و دیگری کمدی موقعیت خوبی که در رابطه حشمت و قباد وجود دارد و هنوز جای کار دارد. اما امان خستگی تیم سازنده که حواسشان به راکورد زخم دست قباد نیست!

قسمت شانزدهم
این اپیزود به نوعی اپیزود هاشم (مهدی سلطانی) است. مردی که عمری‌است در دار و دسته بزرگ‌آقا صاحب منصب و شغلی خشن‌است و کارش هم خوب‌است و خوب هم رشد کرده و ارتقا یافته که به سطح کسب و حجره‌داری رسیده اما دلش هرگز با آن خشونت نبوده و سالهاست انگار می‌کوشد از آن پیشه خونین که آزارش می‌دهد فاصله بگیرد و به کسب حلالش در حجره اکتفا کند، محلی که به جای خشونت و خلاص‌کردن و خون بشود دست مردم را گرفت و مهر ورزید. اما هربار بنا به ضرورتی ناچار می‌شود به دل آن پیشه منحوس بازگردد و تن به حکم بزرگ‌آقا سپارد. بنا به ضرورت پدر بودن یک‌بار برای نجات پسرش فرهاد از اعدام و بار دیگر برای رها کردنش از پرونده قتل سیاسی و بازگرداندنش به دانشگاه. پدری که سراپا ایثار و نثار است، در خشمش از آدمکشی بی‌دلیل تقی‌رفعت تا رساندن آن مجروح به بیمارستان تا وقتی هیکل سرخش از خون دیگران را به خانه و لب حوض می‌رساند و آن سکانس تغزلی و زیبا با همسرش مرضیه (فریبا متخصص) که بر خلاف باور تماشاچی بر تمام زوایای شغل خشن هاشم آگاه‌است و انگار سالهاست شوینده خون‌هاست از لباس مردش‌ که تمامی هم ندارد. چه بازیهای خوبی هم دارند این زوج. این اپیزود گویی دارد مهیایمان می‌کند برای وداع با هاشم. مرد آنقدر تنها و زخمی و خسته‌است میان این اجتماع وحشی که هر لحظه بیم فرو ریختنش می‌رود و انگار دلش هست که یکی خلاصش کند از زیر این بار سنگین و زجر‌آور. اگر از خانواده‌اش و از فرهاد خاطرجمع شود دیگر مهیاست برای رفتن که باید رفت از دنیایی که نمی‌شود با آن ساخت. شاید مرگی تراژیک به دست نوکیسگان بی‌صفتی چون تقی‌رفعت. لحظات غمناکی در پیش‌است، بسیار خواهیم گریست.

قسمت هفدهم
دریغا که سریال نمی‌تواند تعادل شخصیت‌ها را حفظ کند. هر زمان تصمیم می‌گیرد روی شخصیتی تمرکز کند می‌تواند آن شخصیت را به درخشش وادارد اما همزمان باقی کاراکترها را به حاشیه‌ای سیاه‌لشکرطور می‌راند. طبیعی‌است پررنگ شدن یک کاراکتر به محو شدن نسبی و موقتی دیگران بیانجامد اما نه اینکه بدل به دکور و لوازم صحنه شوند. چند قسمتی بزرگ‌آقا درخشید و باقی هیچ. بعدش همین بزرگ‌آقا پیش جذابیت قباد در چند قسمت حسابی رنگ‌ باخت و بعد همینطور نوبت به حشمت و آذر و هاشم و حالا هم سرهنگ رسیده و باقی هم که هیچ، مخصوصا شهرزاد که مدتهاست ناظر خاموشی بیش نیست که انگار بیش از این هم قرار نبوده باشد، یک شاهد که رنج می‌کشد! یا بزرگ‌آقا که دیگر آن پدرخوانده فرزانه به نظر نمی‌رسد و به پیرمردی دهن‌بین شبیه شده که در بازی جنایت تیموری و بهبودی و شیبانی که اضلاع مخالف همند به نوبت می‌توانند متقاعدش کنند و کلاه سرش بگذارند! مگر اینکه نقشه بزرگ‌آقا رو دست نقشه همگی باشد.
ثمره این اپیزود، سکانس دونفره بزرگ‌آقا و شیبانی‌است. بازی اغراق‌آمیز محمدهادی قمیشی در نقش شیبانی کیفیت گنگستری مطلوبی به فضا افزوده. جایی که در کمال تفاهم و احترام و ادب حکم تقی رفعت صادر شد، لابد مجری این ماموریت هم کسی جز هاشم نخواهد بود که یعنی اضطراب‌آورترین مواجهه در پیش‌است.

قسمت هجدهم
می‌گویند سنگ را هم هی گرم و سرد کنی ترک برمی‌دارد، مخاطب که جای خود دارد با این وضعیت سریال که قسمتی پر زور است و قسمتی بی‌رمق! این اپیزود البته اپیزودی گرم و قوی بود آن هم با آغازی درخشان. بی‌شک درد دل‌های سه نوچه بی‌رحم و لوده بزرگ‌آقا در مجلس ترور و سپس نگاه‌های پر از رجز پدرخوانده‌ها در آن میهمانی بزرگان از بهترین لحظات سریال‌است. التهاب و خشونت مدام عریانتر می‌شود.
از آن‌سو مرگ تراژیکی که سریال بسیار روی آن سرمایه‌گذاری کرده و اجرای پر آب و تاب و مفصلی دارد چندان به دل راه نمی‌یابد. ما با سکانس دو نفره هاشم و مرضیه خوش‌تریم بس که صمیمی و دوست‌داشتنی و باورپذیرند. دیگر این قسمت‌های باقیمانده مدام منتظره دونفره‌های این زوجم، منتظر حرفهای دلشان و آن طنز ملیح مواج در رابطه این دو. عاشقیت را در حریم هاشم و مرضیه باید جست نه الزاما پیش شهرزاد و قباد و فرهاد و آذر.

قسمت نوزدهم
سریال از میان اشاراتش به کلی ژانر دارد به سمت پدرخوانده میل می کند. بزرگ آقا ویتو کورلئونه است و قباد دارد می شود مایکل کورلئونه. ترور ناکام دُن ویتو به دست سران خانواده های رقیب و قصد آنها برای تکمیل ترور در بیمارستان و نقش کلیدی مایکل در نجات پدر و نهایتا جانشینی پسر در زمان حیات پدر آن چیزی است که دارد نعل به نعل توی سریال هم رخ می دهد. لابد باید انتظار داست که به زودی قباد بی دست و پا و احساساتی، قدرت را در این خاندان به دست گیرد و وجه تاریک و خشن خود را نمایان کند و لابد انتقام سختی از بهبودی و شیبانی و الخ بگیرد! خواستم بعد از مدتی دوباره تاکید کنم که حواستان به حشمت و هواداری و مراقبت بی چون و چرا و پدرانه اش از قباد و تلاش مرموزش برای به تخت نشاندن او باشد. انگار که ارتباطات و معامله هایی دارد با رقبا که تیر خوردن دستش را مشکوک و طبق یک نقشه نشان میدهد. حشمت انگار نقشه ای بزرگ دارد برای میراث بزرگ آقا، نقشه ای برامده از عشق و انتقام، نقشه ای که انگاه دهه هاست دارد به آرامی اجرایش میکند. حالا با به قدرت رسیدن قباد انگار داریم می رسیم به پرده نهایی نمایش حشمت.

قسمت بیستم و بیست و یکم
سریال قدم به قدم دارد پدرخوانده یک را بازسازی می‌کند و باید دید تا فرجام هم در همین مسیر خواهد تاخت. اینک با گادفادر ایرانی مواجهیم که از قضا کیفیت مناسبی هم دارد و گهگاه فرضیات ما را هم به چالش می‌کشد که این میوه هوشمندی نویسندگان اثر است که هماره سریال را قدمی از مخاطب جلوتر نگه می‌دارند تا از خطر لو رفتگی و ملوث شدن مصون ماند.
در قسمت بیستم فصل فراری دادن بزرگ‌آقا از بیمارستان توسط فرهاد و قباد عینا از پدرخوانده اقتباس شده، جایی که مایکل کورلئونه پدر مجروحش را از بیمارستان و از خطر ترور مجدد فراری می‌دهد. قتل حشمت قتل ناجوانمردانه سانتینو را به یاد می‌آورد. در قسمت بیست و یکم میزانسن سکانس دست‌بوسی بزرگ‌آقا و نیز سکانس اعلام خبر قتل حشمت به بزرگ‌آقا و آدمهایش و خشم سانتینو‌ وار قباد از این خبر نیز مستقیما از سکانسهای پدرخوانده اقتباس شده، جلسات جذاب پدرخوانده‌های رقیب در آن بیغوله با دیالوگ‌نویسی برجسته که دیگر جای خود دارد. اما برویم سراغ فرضیات:
با توجه به نقش اساسی فرهاد در نجات بزرگ‌آقا و معادل بودن او بلحاظ دانشگاهی‌ و رومانتیک بودنش با مایکل کورلئونه در صحنه متناظر و نیز توانمندی که از خود بروز می‌دهد و تخته شدن نشریه‌اش آیا باید منتظر ورود او به تشکیلات زیرزمینی قدرت باشیم؟ آیا قدرت تشکیلاتی از نسل بزرگ‌آقا و هاشم به قباد و فرهاد منتقل خواهد شد؟ دکتر فاطمی که اعدام شود تمام امید فرهاد به سیاست خواهد مرد و شاید این نقطه عطف زندگی او باشد برای گام نهادن در مسیر انتقام.
فرضیه دوم در تکمیل فرضیه باطل شده قبلی، حشمت پدر قباد نبود لکن نصرت قریب به یقین پدر خونی قباد است. مردی که پانزده سال احتمالا برای پوشیده نگاه داشتن یک راز در زندان منتظر مانده و در غیابش برادرش را مسئول مراقبت و به قدرت رساندن قباد کرده. پدرانگی در نگاه‌های این مرد سپیدموی به قباد آشکار است و آن سکانس مؤکد سیگار گیراندنش برای قباد در انتهای اپیزود حکم اتمام حجت دارد.
سریال روزهای خوب و مهیج‌اش را می‌گذراند، دیگر از اکرم نگویم که حلاوت گفتارمان به تلخی نگراید. از سرب و حکم کیمیایی که بگذریم مدتهاست در ایران ژانر گنگستری را در این حد مطلوب تجربه نکرده‌بودیم که بحمدالله محقق شده.

قسمت بيست و دوم
سريال متاسفانه از فضاي جذاب گانگستري فاصله مي‌گيرد و سر مي‌خورد سمت وجه ملودراماتيك و مكرآميزش. يعني افتادن سرنخ بازي‌ها دست امثال اكرم! گرچه در اين قسمت، نقطه عطف مهمي در داستان رخ مي‌دهد اما چه سود وقتي اين نقطه عطف از آن همه دسيسه نچسب منتج شده باشد و آدم را ياد نقاط عطف سريالهاي تركي بياندازد.
تنها چيز قابل تاملي كه در اين قسمت مي‌توان يافت ترديد مريم است ميان نامزد عاشق‌پيشه و منورالفكرش بابك و سرهنگ تيموري قدرتمند و مصمم براي تصاحبش. آيا مريم براي پيشرفت در بازيگري به دامان قدرت پناه خواهد برد و به عشق پشت خواهد كرد؟ اتفاقي كه براي شهرزاد هم افتاد و البته شهرزاد از سر ناچاري قدرت را بجاي عشق برگزيد كه عاقبتش نامعلوم‌است. اما گمان مي‌رود كه مريم در اين دوراهي، انتخابي فاعلانه داشته باشد و نه از سر اجبار. آيا اين بار با دزدمونايي گناهكار مواجه خواهيم بود و با اتللويي كه گمانش به خيانت باطل نيست؟ آيا انتقام و جنايتي ديگر در راه است؟ بايد ديد.

قسمت بیست و سوم
قسمت‌های پایانی‌ شهرزاد است و عجالتا که جذابیتهای گانگستری سریال رو به افول گذشته و بازی به دست اکرم‌ها افتاده و در وجود عاشقان قصه، چه شهرزاد و چه فرهاد و چه قباد و چه بابک، میل و اراده چندانی به خیزش و قیام به چشم نمی‌خورد در مقابل پایگاههای فاسد قدرت که عشق می‌ربایند و عاشق می‌سوزانند. میان این همه سستی‌ و تردید و ترس‌است که اکرم‌ها مرکب اهداف شیطانی خود را پیش می‌رانند. آیا از میان عاشقان قصه کسی مایکل کورلئونه خواهد شد؟ کسی که ورود کند به بازی قدرت تا به سهم خود سرنخ‌ها را به دست بگیرد؟ کسی که بخواهد بازی‌گردان بازی‌ها باشد جای همیشه بازی‌خوردن؟ طوفان انتقام‌ها کِی برخواهد خواست؟

قسمت بیست و چهارم
چند دونفره خوب و دیدنی که فارغ از سمت و سوی داستان به دل می‌نشینند: سکانس دونفره شهرزاد و قباد و سکانس دونفره فرهاد و بابک.
و اما امان! امان از اکرم که اگر اینطور پیش برود انگار بدبختانه پیروز نهایی داستان اوست! به گمانم اینکه سریال پایان‌بندی خوب و درخوری داشته باشد دیگر نه چندان محتمل‌است و نه چندان قابل انتظار. وقتی هم وجه سیاسی و هم وجه گانگستری اثر کم اثر و بی‌سرانجام شده. عجالتا توی این چهار قسمت باقیمانده به تک لحظه‌های خوب و دلنشین سریال قانعیم و دلخوش. امید که بیشتر از اینها نصیبمان شود.

قسمت بیست و پنجم
خوب‌است که سریال حواسش هست که هر قسمتی که نومیدت کرده قسمت بعدش بیاید از دلت در بیاورد. مثل این قسمت که اگر بخواهم خودم را کنترل کنم که نگویم بهترین قسمت سریال تاکنون بوده اما اقلا باید بگویم یکی از بهترین اپیزودها که بوده! چرا که از بازیهای چندش‌آور اکرم فاصله می‌گیریم و به بازیهای بزرگ گانگستری می‌رسیم. نبرد شیرها و گرگ‌های حریض و تنها که می‌فرماد: یه زوزه گرگ می‌ارزه به زندگی صدتا شغال. جایی که مردان خشن در مرز باریک مرگ و زندگی قمار می‌کنند و وارد نبرد می‌شوند برای زیستن در قلمرویی بزرگتر. نبرد آدمهایی که هر چه می‌کوشند نمی‌توانند عادی باشند و عادی بمانند و مدام بازیهای خونین به درون خویش می‌کشدشان. درست مثل سکوت مرگبار هاشم در آن سکانس شاهکار که بزرگ‌آقا ( با بازی بی‌نظیر و در خور تحسین علی نصیریان) به آدمهایش نبرد بزرگ و خونینی را وعده می‌دهد. آنجا که یکی از آدمها آواز سر می‌دهد تا هاشم دردمندانه تصور کند روزهای خونین و نفرت‌انگیزی که در راه است. زندگی با او سر سازگاری ندارد و  رستگاری انگار از او می‌گریزد. رهایی را در بعد دیگری باید بجوید لابد.

قسمت بیست و ششم
سفره را عجولانه از پیش مهمانان که ما باشیم دارند جمع می‌کنند. خونین‌ترین قسمت سریال که باید نقطه‌ اوج داستان باشد رفع‌ تکلیفی سرهم‌بندی می‌شود که مبادا وصل عشاق دیر شود و از دهان بیفتد. البته سریال راه خودش را به نفع پسند توده مخاطبان درست می‌رود لابد و این ماییم که جدی‌تر از آنچه می‌توانست می‌خواستیمش. باید پذیرفت که در زیر پوست گیرم فاخر غالب فیلم و سریالهای سالهای اخیر چیز زیادی پنهان نیست. انگار نه کسی درد و دغدغه‌ای برای بیان نمایشی دارد و اگر هم دارد حوصله‌اش را ندارد. نوعی بی‌تفاوتی پوچ‌انگارانه، نوعی هر چه باد آباد نامؤمنانه که البته نزدیک‌است زندگی‌هامان بدبختانه.

قسمت بیست و هفتم
کفگیر به ته دیگ خورده. سریال‌سازی ما دورانی‌است گرفتار سندرم نود شبی‌ها شده. سریالهایی که ایده دارند و با انگیزه آغاز می‌شوند و در میانه به اوج می‌رسند و از نیمه هر چه به پایان نزدیک می‌شوند با فروکش انگیزه و خستگی عوامل همه چیز به آشفتگی و بی‌هدفی نامطلوبی می‌رسد و از کیفیت و معنا می‌افتد. انگار که از برنامه‌ریزی و بودجه هم عقب بوده باشند و نوعی آشوبِ شاید دستوری بخواهد سر و ته اثر را ارزان هم بیاورد. مثل غیبتهای شیرین در قسمتهای اخیر که انگار بازیگران هم کاملا در خدمت کار نیستند. از تم عشق و جنایت و سیاست که قرار بود در تلفیقی درست اثری ماندگار بسازند هم این دم آخری سریال، فقط همان عشقش مانده آن هم مدل اشک‌انگیز و غلیظش. سکانس طولانی مغازله لب حوض شهرزاد و فرهاد را نتوانستم تاب بیاورم و تعجب کردم که چگونه می‌شود در اجرای یک سکانس عاشقانه اینگونه افراط کرد و گندش را در آورد! پس اعتقاد و حوصله و هنر سازندگان، سر سکانسی که قرار بوده شاه‌سکانس کل اثر باشد کجا جا مانده بوده؟
این قسمت البته یک هاشم خوب دارد و دونفره‌هایش با فرهادش. بعلاوه یک شهاب حسینی خوب و یک قباد همدلی‌برانگیز در لحظه شکستن وقتی به شهرزاد می‌گوید تحقیرم نکن! ولی قباد چه اهمیتی برای نویسندگان دارد وقتی بخواهند عاشق و معشوق اولیه را به هر ضرب و زوری به هم برسانند. کاش فصل دومی در کار نباشد.

قسمت بیست و هشتم (قسمت پایانی)
پایان سریال چیزی ورای انتظار در خود نداشت و نقطه‌ای بود در ادامه سیر سقوطی چند قسمت اخیر. سکانس رازگشایی از مهمترین راز سریال یعنی نصرت (حشمت سابق) نیز سهل‌انگارانه برگزار شد و بعدش هم وصال عشاق و الخ. دیگر تکراری‌است اگر بگویم زوج هاشم و مرضیه بخاطر نگارش درست کاراکترهاشان و اجرای درست و دلنشین بازیگرانشان یعنی دکتر سلطانی و فریبا متخصص، تنها عناصر مجموعه بودند که تا به پایان قوت خود را از دست ندادند و تا دم آخر لحظاتی انسانی و زندگی‌وار ساختند. به عکس تقریبا تمام کاراکترها که خیلی پیش از پایان تمام شده‌بودند گیرم که هنوز بودند و هستند. به هر صورت این دفتر شهرزاد به پایان آمد و حکایت هم گویا همچنان باقی‌است.
سریال شهرزاد گرچه بنا به عللی به فرجام درست و درخوری در داستانش نرسید اما در همین اندازه هم استانداردی تازه ساخت در سریال‌سازی عامه‌پسند ایران و کوشید از سبک و مشخصه‌های سریال‌سازی جهانی در حد توان بهره بجوید که حاصل آن توزیع منظم و شکیل و ایجاد مارکت‌های موازی مثل مرغ آمین البته در کنار کشش رازآمیز و تاویل پذیر داستان آن هم با چاشنی خشونت و غافلگیری که باب فرضیه‌پردازی را در سریالی ایرانی باز کرد. اگر قرار است فصل دومی در کار باشد و اگر تمایلی هست به تولید فصلی قویتر، به سنت سریال‌سازی جهانی شاید لازم باشد از فیلمنامه‌نویسان و کارگردانان بیشتری استفاده شود که سنگینی بار یک پروژه بزرگ نیفتد تنها به دوش یک فیلمنامه‌نویس و یک کارگردان که اواخر کار خستگی و رمق‌بریدگی هر دو در اثر به چشم آید. حالا که شهرزاد برخی استانداردهای جهانی سریال‌سازی را آزموده، شاید وقت آن است که مهمترین عنصر این صنعت یعنی کار گروهی نیز آزمایش شود. یعنی مثلا حسن فتحی و نغمه ثمینی بشوند کریتور سریال و تیمی از کارگردانان و نویسندگان حرفه‌ای را هدایت کنند و فتحی هم اگر دلش خواست چند قسمت مهم کار را خودش کارگردانی کند. مسلما هم شدنی‌است و هم نتیجه ارتقا خواهد یافت اما با توجه به اینکه کار گروهی را عموما نه بلدیم و نه خوش داریمش و هنوز کار فردی را ترجیح می‌دهیم آیا صنعت سریال‌سازی ایرانی آمادگی و تمایلی برای این تحول را دارد؟ لیکن ما را از آتیه گریزی نیست!*

*دیالوگی از فیلم ناصرالدین‌شاه آکتور سینما

رضا‌ بودن و بهروز ماندن

مدرسه که می‌رفتم نام فامیلیم به گوش هر کی که می‌‌رسید حیرت می‌کرد. توی دبستان هم یادتان هست که فامیل مهم بود و اسم کوچک حتی بین دوستان هم کاربردی نداشت و همین بود که روی فامیل آدم دقت می‌شد و همه کنجکاو می‌شدند که بهروز یا بهروزی؟ فقط بهروز؟ هیچی تهش نداره؟ اسم شهری دهی چیزی؟ یعنی فامیلتم اسمه؟ اگه اسمتم بهروز بود که خیلی معرکه می‌شد! بهروزِ بهروز!!!  لابد فامیلتونو عوض کردین. چی بوده قبلش؟ خلاصه من هر سال باید پاسخگوی این انواع علائم سوال همشاگردی‌ها و معلمانم می‌بودم. چون اصولا نام فامیلیم از خودم باکلاس‌تر بود و اصلا تنه می‌زد به اسامی ادبی و آرتیستی. دو سیلابه و بی‌پس و پیش! همین بود که جلب توجه می‌کرد و این که پسوند “ی” و “یان” و “نژاد و “پور” و الخ نداشت اصلا برای هیچکی قابل هضم نبود و کسی باور نمی‌کرد چنین اسمی ریشه در روستای پدری من داشته باشد و تبار ساداتش که در تصور عامه فامیلی حسینی فامیلی منطقی‌تری می‌توانست باشد برای آنها.

روستای گزین که نام رسمی‌اش جزین است دهات پدری ماست. مردمان دوران اسم‌گذاری در روستای ما از سطح سواد بالایی برخوردار نبودند و به واسطه خشکسالی‌های پیاپی اقتصاد روبراهی هم نداشتند اما اهل ادب بودند و ادبیات در فرهنگ شفاهی آنها بسیار رواج داشته. چنان‌که معماری برجسته‌ای هم دارد و دورنمایش یک یزد مینیاتوری را به یاد می‌آورد با آن بادگیرهای قدیمی و خانه‌های اصیل. گزین شاعر زیاد داشت. شاعرانی که به سختی می‌توانستند غزلیات خود را بنویسند اما غزل را که با غلطهای املایی‌اش می‌خواندی باورکردنی نبود بس که زیبا و درست بودند به لحاظ وزن و قافیه و عروض و لفظ و معنا و الخ. پدرم می‌گفت بچه که بوده اکثر غزل‌های حافظ را از بر داشته و در مشاعره با بزرگان ده کم نمی‌آورده و همین بوده که پدرش به توصیه همان بزرگان دریافته این بچه حیف می‌شود اگر به مدرسه نرود. پس پدرم در همان کودکی عازم دبستان شهری می‌شود که چندان هم نزدیک نبوده. قصه‌های ترسناکش از آمد و شد بین روستا و شهر هنوز تن آدم را می‌لرزاند. کودکی10 ساله با یک الاغ، شبانه و از میان کویر نا‌امن چند فرسخی را بپیماید و گرگی تا نزدیکش بیاید و نگاهی کند و صرف نظر کند و برود و کودک نهایتا بتواند خود را به ده برساند چون هیچکس نبوده که دنبالش بیاید به شهر. پدرم درس را در سخت‌ترین و فقیرانه‌ترین شکلی که می‌شد ادامه داد و جزو معدود هم نسلهایش در دهات بود که تا این حد پیش آمد و خود را به جایی رساند. تا حالا چند باری بهم گفته منی که همه حافظ را از بر بودم، درسهایم در حافظه‌ام نمی‌ماند چون چیزی برای خوردن نداشتیم جز همان گونی‌های نان خشکی که از ده می‌رسید و اگر وضعیت کمی بهتر بود باید به مدارج عالی‌تری می‌رسیدم. اینها را می‌گوید که اندکی قدرشناس و شکرگزار باشیم که زندگی را در آرامش شروع کردیم اما هیهات که ما خیره‌تر از این حرفهاییم. پدرم عاقبت از این دالان دهشت عبور کرد و معلم شد و توی همان فردوس سر و سامانی به خودش داد و داماد شهری‌ها شد. می‌گویند پدرم بی‌تاثیر نبوده در انتخاب فامیلی بهروز گرچه از ادبیات آن ده این انتخاب دور از ذهن نبوده و فامیلهای در جالب باز هم دارد.

من بچه چهارم و آخرم. دو فرزند اول دختر بودند و پدرم سرضرب نامهای مورد علاقه‌اش را روی آنها گذاشت. مهناز و بهناز، نامهایی که با فامیلمان هم جور بودند و ترکیبشان شیک و باکلاس هم هست انصافا. نوبت به پسران که رسید انگار که کوپن پدر در نامگذاری تمام شده باشد مادرم دست به کار شده بود که نامهایی بر اساس باورهای مذهبی‌اش روی پسرانش بگذارد و این که سید اولاد پیغمبر نامش باید در شأن سیادتش باشد و این وسط از نذر نیاز برای پسردار شدن هم غافل نشوید که اگر پسر شود نامش را محمد بگذاریم و خوابنما شدن‌ها که خود حکایتی‌است و ساکن مشهد بودن و مجاور امام رضا بودن هم که کلیدی‌است اصلا. پس نام برادرم شد محمد و نام من هم شد رضا یعنی در حقیقت سیدمحمد و سیدرضا که توی دهات پدری بهمان می‌گفتند آق‌سدممد و آق‌سدرضا! می‌شود گفت اسمم را دوست دارم و هرگز مشکلی نداشتم باهاش منهای زمانی که تلفظ “ر” و “ض” برایم به طرز مرگباری سخت بود و پشت سر هم قرار گرفتن این دو حرف شده بود واویلای من و مایه تمسخر دیگران و البته هنوز هم در تلفظ “ر” چندان موفق نیستم. سر همین “ر” معلم اول دبستانم مادرم را کشید به مدرسه که این پسر هرچه می‌کنیم نمی‌تواند “ر” را بچرخاند توی دهانش و حقیقتش هنوز هم نمی‌توانم.

رضا بودن را دوست دارم. دو سیلاب است و مخفف هم ندارد که از این خاصیتش خوشم ‌می‌‌آید. رضا یعنی خشنود و همین معنایش به صاحبانش هم یک‌جوری نفوذ می‌کند و اغلب رضاهایی که دیده‌ام مهربان و ملایم و بامرام و تودل برو بوده‌اند مثل خودم! و دیگرانی که با یک عدد رضا مواجه می‌شوند هم می‌دانند با چنین موجودی روبرو خواهند بود و خیالشان راحت می‌شود که با این آدم بد نخواهد گذشت. رضابهروز بودن هم خوب است و نسبتا خوش‌آهنگ. تازه رضابهروز بودن یعنی بابا تو دیگه خیلی توپی! یعنی یک آدم خشنود خوشبخت! سید اولش را هم که اضافه کنی یعنی کاردرستی نیایی و یک‌جور نجیب‌زادگی ماورائی هم داری و این یعنی سقف و اند انرژی مثبت در نامم هست و چرا حالش را نبرم و سپاسگذار والدینم نباشم که همه چیزهای خوب را توی اسمم گذاشته‌اند که توی رودرواسی اسمت هم که شده آدم بدی نشوی اقلا. از این تعریف از خودهای فروتنانه که بگذریم بعدها یک چیز دیگر هم علاوه شد که رضا بودن را دوست بدارم. عشق سینما که شدم عاشق سینمای کیمیایی شدم. اصلیتش درست نمی‌دانم عشق کیمیایی مایه عشق سینما شدن من شد یا برعکس. محو قصه‌ها و آدمهاش می‌شدم و یک روز حواسم جمع شد که ببین توی اغلب فیلمهایش یک رضای مهم دارد. یک رضای مهربان و عاطفی و دردمند که از یک جایی قاطی می‌کند و به سرش می‌زند و یا کار دست خودش می‌دهد یا دست دیگری و من از رضا بودنم همین مانده که به یک جایی برسم که قاطی کنم و به سرم بزند و خدا می‌داند کی می‌رسد این موعد مقدس؟ مثل رضا موتوری، مثل آقارضا سرچشمه، مثل همه آن رضاها.

پی‌نوشت: باید اضافه کنم، بطور خصوصی، که در دوران دانشگاه و از سمت دوستان نزدیک یک جور دیگری صدا زده می‌شدم: رضابِروز! که باید یک نفس و بدون مکث و با کمی تاکید روی کسرهء “ب”  و اصلا در یک سیلاب تلفظ شود. تمرین کنید … رضابِروز … رضابــــِروز … آهان حالا شد!

خدمت تمام شد

سلام به عالم عشق و معرفت

دوری من و شما به درازا و زخم و چرک کشیده است. قد و سایه شما را زحمت بسیار کشیدم تا پیدا کردم. وقتی خبر حبس شما را شنیدم که خود به حبس بودم و حزن روی حزن آمد. اما در وقت حبس من، شما آزاد شده بودید وشما خواسته کسی نباید به سراغ شما می‌آمد. این از دل سنگ و جان رعنای شما می‌آید که شاگردی مثل شما برای من فخر است.

غرض از این ورود به خلوت شما، خواسته‌ای دارم که اگر برآورده کنی، مردانگی کردی که بیراه نیست و در شما سراغ داریم. من گرفتار بیماری بی‌علاجم که خداوند درد همه را علاج است. خوشامد شما را به عروسی پسرم که اسمش را رضا صدا می‌زنم در همین پاکت گذاشته‌ام. نام شما را بر پسرم گذاشتم که همیشه شما را صدا بزنم. در این دمادم آخر عمر که اجل زنگ ما را می‌زند، اگر عروسی پسرم را ببینم، گل از چرکم وا می‌شود و می‌خواهم هر آنچه طلب شما از من که حساب‌ کردنی نیست و قدم و قلمی ندارد و قدر دارد، به آب بیندازید و فراموش کنید.

به تهران بیایید که دست و دل من سخت نیازمند شماست. حالا من دست در گردن شما عکسی به یادگار بگیرم. رفاقت و مشدی‌گری و انس کم است. بیا داستان را از ما هم بشنو. اگر یاری کنی و دست در دست شما،‌ پابوی شما جان بدهم که چه گوارا باشد به شما جان دادن. اگر ورود شما مقبول افتاد، ورود به تهران به این نمره تلفن بنمایید که با صدای شما در تهران باصفا شویم. ما گرفتارِ هم بودیم و هنوز هم گرفتاریم.

طلب شما از من یک حبس است که پرداختی ندارد. نه حبس شما، نه معرفت حبس شما. ما که عشق را به شما بدهکاریم. فقط شما به حبس نبودید. ما هم زندان حزن حبستان شدیم. عرضم را در تهران به شما می‌گویم، نه در کاغذ. باید کاری برای این جان‌سوخته انجام دهی که این انجام فقط به دست شماست. دختری دارم که همسن غیبت شما را دارد. به غیرت شما نیاز است و به این که شما همیشه محرمید. بیایید. من زمین‌گیر و دست به دیوارم. غیرت شما را رخصت.

صادق خان

[ردپای گرگ – مسعود کیمیایی – نامه صادق‌خان به رضا – 1371]

 

پی‌نوشت: عکس کار خودمه یعنی مربوط است به یک تمرین عکاسی که رفتیم پارک ملت و من حسابی گیر دادم به درختها و یادگاریها. این یکی به نظرم از باقی بهتر شد شاید چون قصه بهتری داشت. جوانکی اهل دل لابد توی یک اردیبهشت ملس خدمت وظیفه‌اش تمام شده و رفته توی حال و هوای بهاری پارک ملت قدمی شاید سرخوشانه زده و دست آخر خودش را روی درختی که لابد برگهایش سبز و روشن و ترو تازه بوده ثبت کرده، با خط خوش و با ایجاز و سادگی تاثیرگذارش، خدمت تمام شد 84/2/22، که یکی مثل من شش هفت سال بعد از آن روز، توی یک عصر سرد پاییزی و روی درخت بی‌برگ دیدش و مبهوت ماند.  می‌شد فقط عکس را بگذارم بی هیچ حرفی، که نیازی ندارد به هیچ شرح و حاشیه‌ای و حتی به این که نیازی به شرح ندارد هم نیازی ندارد. اما مرا که می‌شناسید، خودم را باید یک جای هر مطلب جا بدهم. کنار ایستادن و نگاه کردن حالیم نمی‌شود انگار و زود می‌پرم وسط کادر. خب به قول آن رفیق قدیمی جوانها همیشه باید سعی کنند توی کادر باشند!
بگذریم توی همین حال و هوای ورود به کادر بودم که به بهانه‌ای یاد آن نامه فاخر کردم و زنگ صدای زنده‌یاد منوچهر حامدی که این نامه را نیک روخوانی کرد و اینکه خیلی وقت بود دست‌نویسش کردم برای چنین روزی که بزنمش سینه وبلاگ و نمی‌دانم چرا این همه سال طول کشید و بی آنکه ربطی به چیزی داشته باشد امروز انگار نوبتش شد که کنار همین عکس قاب شود بی زنگ صدای آن مرحوم. حالا خودم کنار می‌ایستم و نگاه می‌کنم از ترکیب این دو تابلو چی درمی‌آید. شما نیز بنگرید. بی‌ضرر است لابد.

قصهء هر روزه و مدام

توضیح: این یادداشت از نوشته های قدیمی من است که در 25 خردادماه 1385 در وبلاگ مرحومم، صدنوا، منتشر شد. کودکانه تر از امروزم است و یادآوری این کودکیِ تا حدی رنگ‌باخته تلخ و شیرین است اما خاطرش عزیز است که خاطره یک خاطره‌است. همین است که دست به متن اصلی نزدم و عینا همان را اینجا می آورم. به اضافه یک عکس که از مجموعه عکسهای بهروز زکی‌زاده با عنوان از جنس عشرت‌آباد  امانت گرفته‌ام كه همين عكسها شد بهانه اين خاطره بازي و اين رجعت.

از یک عکس شروع شد، عکسی از کودکی من در حیاط کودکی ها…
تابستان باشد و عصر جمعه اما بهارخوابی نباشد برای نشستن و خیالات، حیاطی نباشد که مشاع نباشد برای راه رفتن وباز خیالات. پس می نشینی کنج اتاق و یاد آن حیاط و آن بهار خواب و خیالات قدیم.
بهارخواب، مهتابی، ایوان، بالکن، تراس یا آنچه به گوشتان آشناتر را سهراب مهتابی می گفت:

“پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است.”

اما من با بهارخوابم خوشترم، نامی که از بچگی شنیدم که “بارخواب” تلفظ می شد که نمی دانستم یعنی چه! خیلی گذشت و خیلی بزرگ شدم تا فهمیدم که اصل کلامش بهار خواب است…
سالهای سال، عشق ِ تابستانمان بود خوابیدن در بهارخواب وهمیشهء خدا دعوا بود سر اینکه کی کنار نرده بخوابد و من که کوچیکه بودم همیشه بازنده و جایم کنار دیواری بود که شبها گرمای روز را پس می داد و نگاه حسرتبارم به نردهء سرد. اما در راه بود سلطنت کوچکم بر مهتابی! سالها که می گذشت و ستاره ها بی نور می شدند و آسمان شب را شهر هِی روشن و روشنتر می کرد، هر کس به بهانه ای به خانه خزید و قید شب خوابیدن در مهتابی را زد، سرمایی شدن و حساسیت ها و …
آخرش تنها ماندم و یک بهارخواب که زمانی شش نفر را پهلو به پهلو تنگ هم جا می داد و می خواباند.
من ماندم و آسمانی که اگر مهتاب بود که خیال و رویای آدم را صد برابر کند و اگر نسیمی می وزید بر برگهای چسبک ِ روندهء دیوارها و بر برگهای اقاقی برای تکانی آرام و صدایی آرام، که دیگر ضیافت بود. عزا بود آن شبی که بارانی بود و طوفانی بود و نمی شد آنجا خوابید. یا نیمه شبهایی که در خواب بودی و بجا می آوردی که باران بر سر و رویت می بارد و هی لج و لجبازی و چپیدن زیر پتو که توی خانه نروی و آخرش هم تسلیم شوی و غرولندکنان رخت و پناه به خانه ببری.
اصلا عیش روزهای تابستان به عصر شدن بود و غروبِ آفتاب که مراسم ِ آب فراشی ِ بهارخواب باشد و پهن کردن زیرانداز. بعد هندوانه و مادر و پدر و رادیویی که هی پیچ موجش عوض می شد و ما بچه ها و حرف و حدیث و نقل قصه های ما. همین بود که تابستان بیشتر پای حرف هم می نشستیم. آخر دوستتر داشتیم چراغها را هم خاموش کنیم و چراغها هم که خاموش شود اول ِ نقل و کلام است.
حالا همه چیز گذشته. چهار تابستان پیش تابستان آخر بود که خواب بودم در بهارخواب و یک پایم از نرده بیرون بود و آویزان و همهء بدنم، همهء یخ نردهء فلزی را می بلعید و خودم و ذهنم آن دورهای دور را می پایید و باز اگر ستاره بود و ماه بود و نسیم در برگهای چسبک و اقاقی بود و آب خنک هم کنار دست، پرواز ِ من بلندبالاتر می شد… چه بچه دل بودم من!
چه تقارنی است میان بزرگ شدنم و انقطاعم از آن حالات و آن دوران. حالا توی اتاقم در یک آپارتمان، بی هیچ آسمان و ستاره و نسیمی… تابستان و زمستان و شب و روز. هندوانه که چنگی به دل نمی زند و رادیو هم نمی خواند و خیالبازی من هم که بی خیال!
حس غریب دلتنگی بر آنچه اساسا و تماما تمام شده ماناست و عظیم. باورم نمی شود آنچه روزگاری جزء زندگیم بود، خود زندگیم بود، حالا بدل شده به افسانه ای دور به تصویری از رویا… افسانه ای که بعدها بچه های ما چیزی از آن نه حالیشان می شود و نه باورشان!
از یک عکس شروع شد، عکسی از کودکی من در حیاط کودکی هایم. پر ِ باغچه و چسبک و گل، پر ِ بهارخواب و تاب و دیوارهای آجری، خود ِ بهشت! حواسم نبود روزگاری بهشت در خانه داشتیم، حالا حواسم هست اما رانده شده از بهشت… حکایت آدم و حوا، حکایت هر روزهء همهء آدمهاست که چه ها داشتیم و روزگار که نو می شود و سر در راه سن و سال و ترقی می نهیم، چه ها می بازیم!؟ قصهء هر روزه و مدام، قصهء عبرت نیست. قصه این است: بهارخواب ِ خوب ِ من تمام شد و دیگر رنگش را هم نخواهم دید، یادش بخیر!. دیگر حالا عصر جمعه ها، بی هیچ خیالاتی، خیلی دلگیرتر است. دلم برای خودِ خودم خیلی تنگ شده، آن خودی که در زیبایی می زیست که دنیا و آدمها را که همه را خوب می دید که … اما حالا …
به یاد سلطان ( در فیلم سلطان مسعود کیمیایی) می افتم که بر خانهء قدیمی اش مرثیه می گفت، یکی دو روز پیش از انتحار ِ نوستالژیکش. ایستاده روی اتوبانی بنا شده بر خانه های قدیمی رو به معشوقش می گوید:

” اینجا این خونهء ما بود…200 متر حیاط با 5 تا اتاق، 2 تا باغچه و یه دونه حوض وسطش.
اینجا این اتاق ِ من بود، اونجام اتاق مادرم که توش همیشه سماورش روشن بود، همیشه.
اینجا تو اتاق ِ من قدرت همیشه اینجا می نشست، رفیقم بود…
…این اتوبانو وقتی می خواستن بسازن همهء اون خونه ها رو خریدن، مام دیگه نتونستیم صابخونه شیم. از خونه ات مواظبت کن، اگه حریفشون شدی. خونه ها خراب می شن جاش خونه های بهتر، خوشگلتر ساخته می شن. اما من از این اتوبانا، از این بُرجا نمیدونم چرا وحشتم می گیره؟! دنیا اینجوری گنده می شه. شهر شده عین ِ … شهر شده عین ِ بهشت اما …<بغض و سکوت ِ سلطان> “

مجموعه‌ای برای جرم

اما هرچه است نشان می دهد که جرم فیلم مهمی است و آقای کیمیایی یک بار دیگر توانسته شهر را به هم بریزد که این یعنی زنده است و سینمایش هنوز خوندار و بحث برانگیز است. حالا دیگر برای جرم، به حق اولین سیمرغ عمرش را هم تصاحب کرده که این خودش بحث‌ها را داغ‌تر کرد. اکنون هرکجا که در رسانه ها پا بگذاری دعوایی سر جرم برپاست و  البته در موارد نادری گفتگوهای سالم و ثمربخش. دعواهایی که دیگر پر شده از مضامین کلیشه ای که مناسب هیجانات و هواداری های فوتبالی است تا سینما و مردی که چهل و چند سال است دارد فیلم می سازد. توی این کارزار گرچه نگاه متعصبانه در دو سو کار را به اینجا رسانده اما گزافه نیست اگر بگویم که مخالفت ها تندتر است و نمی دانم چرا. بخش بزرگی از هواداران که همیشه با هجمه توهین های کلیشه ای مواجه هستند سالهاست در مقام دفاع گیر کرده اند و نمی دانند چرا باید برای چیزی که دوست دارند این همه جواب پس بدهند. چرا باید همیشه از آنها توقع اثبات و دلیل باشد سر فیلمهای استاد. چرا این همه کینه این همه خشم؟ تماشاگری را دیدم که فقط آمده بود که ایراد و گاف پیدا کند و لحظه ای هم حاضر نشد دل به فیلم بسپرد که بفهمد حرف دل این آدمهای زخمی و این نگاههای عاشق چیست. لابد همین آدم می رود توی رسانه و اینترنت داد سخن سر می دهد که این چه فیلم بدی است و باز همان سنت کلیشه های رنگ رو رفته و بی محتوا در قضاوت که دارد مهوع می شود نظیر ماندن کیمیایی در گذشته دور، خوبی قیصر و گوزنها، بدی چاقو و لات بازی و…. پس کی قرار است یک فیلم کیمیایی را بگذاریم وسط و بدون پیشداوری ببینیم و بعد تحلیلش کنیم که قوت و ضعفش کجاست و تاویلش چیست؟
من جرم را دوست دارم و می دانم که فیلم مهمی است که خواهد ماند. چنانکه محاکمه در خیابان و رئیس جز چند سکانس فیلمهای مورد علاقه من نیستند اما جرم فیلم درست و مردانه ای است. همانی که منتظرش بودم سالها. یادآور خاطرات خوش ردپای گرگ و دندان مار. پر از نگاه و پر از حرف دل و پر از حسهای ناب. اگر با دلی صاف به تماشای جرم برویم حداقل بخشی از این حسها و لحظات را خواهیم زیست اما چه دشوار است بی غرض تماشا کردن فیلم مردی که همیشه خواستیم اثبات کنیم که هیچ در چنته ندارد. آدم هوادار استاد که باشد تازه تنهایی قهرمانان قصه هایش را می فهمد که چگونه می شود چیزهایی را دید و دوست داشت و گرامی داشت که برای دیگران اصلا وجود ندارد و تازه اگر متهمت نکنند به از مد افتادگی لطف کرده اند. حالا که درد مردان کیمیایی را می شناسم کوتاه نمی آیم چون می دانم او هنوز چشمه جوشان سینمای ایران است پس منتظر یادداشت بلندم درباره جرم باشید. با این مقدمه طولانی و این متن کوتاه شما را دعوت می کنم به چیزهایی درباره جرم.

آنونس زیبای جرم در دو نسخه که روایت دوم صدای کیمیایی را در خود دارد. برای تجدید خاطره با موسیقی عالی کارن همایونفر فعلا فقط این آنونسها را دارم:
لینک دانلود نسخه اول آنونس
لینک دانلود نسخه دوم آنونس

آهنگ قدیمی و جادویی نفرین با صدای آرتوش. قطعه ای که توی ضیافت و رئیس هم بود و این یعنی آقای کیمیایی خیلی دوستش دارد. این آهنگ را توی جرم در سکانس زیبای رستوران با آن حال و هوای ناب عاشقانه خلوت رضا و ملیحه، امیریل ارجمند به عنوان یک خواننده کافه ای در کنار گیتار و ویولن سل زیبا اجرا کرد. اگر خاطره خوبی از این سکانس دارید خوب است شنیدن بارها و بارهای این دو روایت از آن آهنگ مخصوصا نسخه اول:
لینک دانلود آهنگ نفرین با صدای آرتوش
لینک دانلود آهنک سفر با صدای آرتوش

برنامه هفت و بحث جالبی که میان علی معلم و مسعود فراستی در نقد جرم در گرفت که دیدن و شنیدنش خالی از لطف نیست و حتی راهگشاست برای درست دیدن این اثر:
لینک دانلود بخش اول مناظره
لینک دانلود بخش دوم مناظره

و ویدیوی گفتگوی کوتاه مسعود کیمیایی با فریدون جیرانی در همان برنامه هفت که کلام این مرد حسن ختامی است بر این مجموعه:
لینک دانلود مصاحبه

مشاهدات جشنوارهء 8 (+ یک لینک)

لینک: این گزارش به لطف امیر قادری و با عنوان حساب استاد سواست رفت توی سایت کافه سینما. طبعا خوشحالم. شاید این سرآغاز خوبی باشد بر مرحله تازه ای از نوشتن.

مسرورم که یک جشنواره دیگر را هم درک کردم و این یعنی هنوز زنده ام و هنوز خسته و نومید نشده ام. جشنواره هشتم در مشهد به لحاظ اطلاع رسانی برنامه ها از طریق سایت و پیامک پیشرفت چشمگیری داشت که کار هماهنگی و برنامه ریزی فیلم بین ها را آسانتر کرد. گو اینکه انتخاب 20 فیلم امسال بدون سلیقه و شناخت انجام شده بود. چنانکه در واکنش به اعتراض مخاطبان برخی فیلمهای مطرح جایگزین فیلمهای آن فهرست شد. موفق به تماشای 6 فیلم شدم که چند خطی درباره هریک می نویسم که نظرات اولیه ام درباره آنهاست و به ترتیب تماشا اینجا می آورم یادداشت ها را. مفصلش بماند برای وقت اکران و تماشای دوباره که شاید این ستاره ها را بالا و پایین کند که فیلمها با آدم زندگی می کنند و هر لحظه در ذهن ما داوری می شوند. گاه دوستشان داریم و گاه نه. گاه دلمان برایشان تنگ می شود و گاه دل می کنیم از آنها. فیلم یک موجود زنده است و داوری اش خیلی دشوار و پیچیده.

آلزایمر (احمدرضا معتمدی)   1/2**
وقتی فرامرز قریبیان کم حرف و آن روحانی ریش سفید مسجد را از شهر زیبا، مهدی هاشمی ساده دل و مهران احمدی پیژامه پوش را از هیچ، مهتاب کرامتی مفلوک را از بیست و طرح کلی قصه و آن کارگاه شیشه گری را هم از بیداری رویاها برداری و بیاوری در یک فیلم همه را جمع کنی انتظار نمی رود فیلم اصیلی حاصل شود که نیست. اما کشش قصه بقدری هست که فیلم را لحظه ای رها نکنی و طنز ملایمی در جای جای فیلم جاری هست که خسته نشوی و غر نزنی. همین که معتمدی بعد از آن فیلمهای عجیب و دشواریاب تلاش کرده قصه ای را روان تعریف کند دمش گرم که ابتدای مسیری تازه و مبارک است. مسیری که در آن معتمدی به پرداخت یکایک شخصیت ها اهمیت می دهد و به مدد بازی خوب بازیگرانش گهگاه لحظاتی تاثیرگذار از جنس سینما می آفریند. از نمادگرایی آلزایمر که می گویند هر شخصیتش نمادی از یک جریان در تاریخ ایران است خداییش چیزی دستگیرم نشد که ایراد از من است البته.

ورود آقایان ممنوع (رامبد جوان)   ***
رامبد جوان بعد از آن همه بالا و پایین در کارنامه هنری اش سرانجام دارد موفق می شود و بد نیست اگر کم کم او را سلطان کمدی رمانتیک ایران نامیم. رامبد جوان با پسر آدم دختر حوا و ورود آقایان ممنوع نقش کارگردان را در کمدی به ما متذکر می شود که مدتهاست در میان انبوه کمدی های بی مایه فراموشش کرده بودیم. جوان کارگردان ریتم و میزانسن را خوب می شناسد و تا لحظه آخر نبض تماشاچی از دستش در نمی رود. ضرباهنگ فیلم را کوبنده و روان حفظ می کند. شوخی ها کلامی و بصری را بدرستی زمانبندی می کند و بدقت اجرا می کند که بیشترین خنده را بگیرد. اجرای هیچ صحنه ای را دست کم نمی گیرد. دکوپاژ پویا و پر زحمتی را در معمولی ترین لحظات فیلم اجرا می کند. ابایی ندارد از اجرای سکانس های بزن و بکوب و دشوار در یک فیلم کمدی که کسی جدی اش نمی گیرد. اینگونه است که از نظر من فیلمهایش دارد به استانداردهای کمدی رمانتیک در سینمای جهان نزدیک می شود. رضا عطاران مشهدی عالی است. مانی حقیقی و ویشکا آسایش دلپذیرند. و ایکاش رامبد جوان فیلمنامه نویس قدر قدرتی چون پیمان قاسمخانی را در فیلمهای بعدی هم کنار خود نگه دارد تا سینمای کمدی ایران را دگرگون کنند.

جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)   1/2***
بار اول تماشای هر فیلم از اصغر فرهادی مسحور کننده است. تجربه ای بی نظیر و یگانه است. در طول فیلم همه حواست میرود پیش آدمهای فیلم و از صندلی ات جُم نمی توانی بخوری. ولی تماشای بار دومشان معمولا خاطره خوشی در بر ندارد و کمتر لحظه ای در فیلمهایش می یابم که بخواهم بار دیگر مزمزه اش کنم و حظی تازه کنم. رقص در غبار و شهر زیبا را هنوز دوست دارم اما از آن به بعد دیگر فیلمهایش دل مرا بدست نیاورده اند. بالای سر قصه هایش همیشه دست توانای یک فیلمساز را احساس می کنم که با بی رحمی و زیرکی آدمهای بیچاره قصه را پله پله به سمت ویرانی و نگون بختی هدایت می کند و عامدانه و با دقت همه درهای نجات و صلاح و روزنه های روشنایی را به رویشان می بندد. بار اول تماشای جدایی نادر از سیمین هم میخکوبم کرد و هم مبهوت. آخرش هم پر قوت برای این بزرگترین فیلمساز نسل جدید ایران کف زدم. برای مردی که مقتدرانه جوایز اصلی جشنواره فجر و برلین را به خانه برد و به فتح قله های سینمای جهان می اندیشد. ایکاش بار دوم تماشای این فیلم به نفع فرهادی تمام شود.

جرم (مسعود کیمیایی)   ****
حساب استاد سواست. مهم نیست اگر به حساب پارتی بازی بگذارید. تماشای هر فیلم تازه او برای من تجربه ای است آکنده از هیجان و ضربان قلب و اضطراب و رعشه دست و دلم که این بار با چه مواجه خواهم بود و آیا فیلم مرا با خود خواهد برد یا نه بس که در این سن و سال و این دوران آخر فیلمسازی اش تجربه گر شده و فیلمهای آخرش شباهتی ندارند به هم. جرم هم غافلگیری دیگری بود. سیاه و سفید بود و خوب شروع شد اما ناگهان دیدیم دیالوگهای دونفره که در آثارش فیلم به فیلم کمتر می شد در جرم شده شالوده اثر و همین بود که در ملاقات اول طولانی و کشدار و خالی به نظر می رسید و ارتباط گرفتن با فیلم را دشوار می کرد حالا که به ریتم تند چند اثر اخیر کیمیایی عادت کرده ایم. انگار استاد بخواهد به اصل سینمای خودش برگردد و من آماده نباشم. شب وصال با جرم ناراحت بودم و به خیلی ها هم گفتم و شکوه کردم. اما عجبا که فردایش ار خواب برخاستم و دیدم جرم را دوست دارم. اینکه ذهنم یک شب تمام به نفع استاد توی سرم مبارزه می کرد و برنده شده بود یا فیلم این همه دیر اثر کرده بود نمیدانم. به هر صورت دیگر نماها و لحظه های درخشان جرم را در یک فرایند غریب دریافته ام و حالا منتظر تماشای دومم که راحت توی صندلی ام فرو بروم و فیلم را با همه وجود به دلم راه دهم. فیلمی برای امروز ما با نگاه اجتماعی متعهد و برنده و با قهرمانانی کنشگر که توی سینمای ما کیمیاست. بهترین پولاد را دارد که دیگر برای خودش مردی شده و به حق توی این فیلم برای اولین بار شایسته رضا شدن شده. شگون این جرم چه خوش بوده است که امسال، سال مسعود کیمیایی شد در جشنواره ای که با بزرگداشتش آغاز و با اولین سیمرغ دوران فیلمسازی اش ختم شد. برای استاد و برای خودم خیلی خوشحالم.

یه حبه قند (رضا میرکریمی)   ***
با بهترین فیلمش خیلی دور خیلی نزدیک که بسیار دوستش دارم شاید پنداشت که به قله داستانگویی کلاسیک در سینمای ایران رسیده لذا از آن پس ترجیح داد که تن به آزمونهای تازه و دشوارتری در روایت دهد که دیگر درجا نزده باشد. آزمون اول نمایش جزئیات روزمره یک زن خانه دار در طول یک شبانه روز که به فیلم متوسط به همین سادگی انجامید و حالا در یه حبه قند آزمون دوم پرداختن به زندگی و روابط یک خانواده سنتی و پرجمعیت است که برای یک عروسی در یک خانه باغ قدیمی گرده هم آمده اند.  میرکریمی این پروژه جاه طلبانه را از نظر تکنینکی خوب و دقیق کارگردانی کرده و زحمت بسیار کشیده. بازیها عالی است. طراحی صحنه و قابها چشم نواز است و موسیقی علیقلی هم چون همیشه گوش نواز. پر از تصاویر و جزئیات خاطره انگیز ونوستالژیک از سبک زیستن سنتی ایرانی است. اما همه اینها چندان موثر نیست وقتی فیلم نمی تواند قلابش را در دل تماشاچی جا بیندازد یا شاید اصلا قلابی برای جا انداختن ندارد که به عمق هیچ جیز دست نمی یابیم که باید با شتاب هر ایده ای را در سطح رها کنیم و برویم سراغ بعدی و ناگهان می بینیم کلی ایده خام نپرورده روی دستمان مانده. شاید هنوز برای میرکریمی زود است که پختگی نگاه مهرجویی در درخت گلابی و مهمان مامان در نمایش همین جزئیات نوستالژیک برسد که چطور فضاسازی های او تماشاچی را درگیر می کند و چرا همان اجزا در یه حبه قند کار نمی کند. در آن سینما چیزی از جنس تجربه و ایمان هست که کسب آن عمر می طلبد. البته نتیجه تماشای دوم یه حبه قند در داوری نهایی من تعیین کننده خواهد بود.

آقا یوسف (دکتر علی رفیعی)   ***
پیر تئاتر ایران این بار هم قصه ای شنیدنی با خود آورد. قصهء پدری فداکار که عاشقانه دختر مهربان و زیبایش را دوست دارد و برای تامین او  پنهان از چشمش نظافتچی خانه های مردم شده. اما این پدر که خود دو چهره در زندگی اش دارد، چهره دیگر دختر را و خواسته های امروزی اش را نمی تواند برتابد و اینگونه است که همه باورها و خیالاتش فرو می پاشد و خیلی خیلی تنها می شود. قصه، نگاه پدرانه یک فیلمساز هفتاد و چند ساله را با خود دارد که انگار قرار نیست حتی در ظاهر هم با قواعد زندگی امروز و نگاه نسل جدیدش سازش کند. وقتی چیزی توی کَت یک مرد نمی رود، نمی رود. دیگر چه جای تعارف. قصه را نرم نرم و منزل به منزل پیش می برد. اجرایش غلط ندارد بس که شیک و با سلیقه است. سلیقه ای رشک انگیز در ترکیب رنگ ها. آن همه قرمز تند و تیز و آن همه آبی آرام در آن همه لباس و آن همه غذا و خوردنی. قرمز زنانگی و عطر و فلفل دلمه ای و کفش پاشنه بلند. آبی مردانگی و محبت. یک مهدی هاشمی آشنا و یک هانیه توسلی زیبا. کلی بازیگر مکمل که راحت باورشان می کنیم. فقط موسیقی خوبی ندارد. فیلمی که گرچه به اوج ماهی ها عاشق می شوند دست نمی یابد اما باز هم یک جوری دل تماشاچی را با خود می برد.

پی نوشت: کمی بیشتر از چند خط شد. پیشترها گفته ام هرچه می کنم دستم به کم نمی رود. امسال هم سینما در زمستان و بخصوص شب شلوغ و پر از آشنایی جدایی نادر از سیمین حال ما را خوشتر کرد. باقی بماند برای بعد و یادداشتهای جامع تر و مفصل تر که خدا می داند آنها چقدر می شود.

ما آدمهای سرما و سینماییم (+ یک پی نوشت)

اگر آدم در زمینه ای به هر دلیلی کم کار شد شاید اصل قضیه این باشد که ایمانش را به آن قضیه دارد از دست می دهد و ایمان باختگی امری تدریجی و ذره ذره است. مثل آن غورباقه که گرم شدن نرم نرم آب را متوجه نمی شود و آرام و زنده زنده و بی هیچ تقلایی پخته می شود. اگر دماسنج ایمانت افت قابل ملاحظه ای نشان می داد مثل یک بیمارِ سراسیمه همه کار می کردی که برگردانیش به سطح اول اما هرگز سرد شدن هر روزه و مدامت را نمی فهمی. یعنی می فهمی و نمی فهمی. می فهمی و انکار می کنی و گاه با یک وارسی سطحی خودت را قانع می کنی که همانی که بودی و زمان کار خودش را می کند.
این شاید باشد دلیل کم کاری و کمیابی من که از این همه گذشته بیشتر روزهایش چیزی در ذهن نداشتم برای نوشتن و وقتی ایده هایی آمد یا نصفه ماند و یا شروع نشد و هی تعویق و امروز و فردا به امید فرجی و معجزه ای. همه مشغله ها را هم که بگذاریم کنار می ماند این سرمای استخوان سوز که می گردد پی بدنهای ضعیف که عاصی کندشان که هی تب دار شوند و هی همراهی کنی با ضعفت که گوشه ای بیفتی و تکانی هم نخوری. اگر ایمانی باشد سخت ترین بیماری را هم در هم می شکند نه اینکه منتظر کمترین کسالتی بنشیند برای افتادن و سکون و رکود و وقت کشی که انصافا گهگاه بسیار هم خوش است.
جشنواره فیلم فجر این چهارشنبه به مشهد می رسد. به قرار سالهای گذشته شب های گرم و خوشی در پیش است در عین سرمای پرسوز بهمن که ما آدمهای سرما و سینماییم. شبهای پر ازقصه و  سینما و دید و بازدید با رفقا و آشنایان و گاه غریبه ها. توی سالنهای سینما در شب های پرحرارت جشنواره هیچکس با هیچکس غریبه نیست و همه انگار خویشاوندند. با خودم فکر می کنم ازاین همه انتقادات فنی که به برگزاری این جشنواره در این 29 سال وارد شده می شود گذشت که این جشنواره توی این مدت ایرانی ترین پدیده زندگی ما شده درست مثل شب نشینی ها و میهانی های زمستانی و یلدایی ایرانیان که مهمانانش این بار با فیلم پذیرایی می شوند و همگی هم میزبانند و هم میهمان. مردمانی به بهانه سینما و فیلم دیدن گرد هم می آیند تا کنار هم باشند، توی صف، توی سالن انتظار، توی سالن نمایش و توی ازدهام پر گفتمان خروج که بگویند و بخندند و سرخوش باشند. سینما می شود بهانه این همه رفاقت و پیوند و قاطی خودِ خودِ زندگی می شود و به رسالت اصیل خودش باز می گردد تا محبت آدمها را در دل همدیگر قرار دهد تا برای چند روز هم اگر شده کنار هم بمانند و زندگی کنند.
امسال هم پر از امید این فریضه سالانه را بجا می آورم که محک ایمانم شود. کاش بتوانم از این لحظات و از این شبها و از این همه فیلم بنویسم توی این وبلاگ که بگویم کدام فیلمها دل من و تماشاگران را بدست آورده است و کدام فیلم عاشقمان کرده است. مخصوصا که توی این جشنواره شاهد یک فیلم از یک مرد خواهیم بود که هرگز ایمانش را به سینما از دست نداد. مردی که همیشه و توی هر شرایطی فیلم ساخت و کنار دوربین ماند و هرازگاهی که چند صباحی دور ماند از سینما بی تاب شد و کوشید که زودتر بازگردد و فیلم بسازد و بازگشت و باز هم فیلم دلش را ساخت. عشق و ایمان رشک انگیز او به سینما نمی شود که گرامی و مقدس نداشت. در بجا آوردن این احترام از ما همین بر می آید که مومنانه به تماشای تازه ترین فیلمش برویم و توی آن سالن تاریک خواستنی گرد هما آییم و عاشقانه آخر او را زندگی کنیم. امسال در شبی گرم و در سالنی مملو از مردم به تماشای جرمِ مسعود کیمیایی خواهیم نشست و به تماشای رضای جرم (پولاد) که نمی دانم چندمین رضای استاد است. فیلمهای استاد را باید در زمستان دید.

پی نوشت: برنامه روزانه اکران و آخرین اخبار جشنواره مشهد را از وب سایت رسمی هشتمین جشنواره فیلم فجر مشهد می توانید دریافت کنید. با توجه به محتمل بودن تغییر برنامه ها برای اطمینان حاصل کردن از برنامه هر روز بهتر است با سینماهای نمایش دهند تماس بگیرید. با سپاس از سعید عزیز به خاطر معرفی و یادآوری این سایت که پیشرفت بزرگی است در اطلاع رسانی جشنواره بعد از هشت دوره!

خوب می دانم باز کِی می میرد* + یک پی نوشت

پسرکی بود لاغراندام، ترسیده، هراس‌دار، جرجِ کلونیِ The American، از همان اول ماجرا چشم‌هایش را دیده بودیم که هراس داشت، ترس داشت از تنهایی، از بی‌کسی. جکِ آدم‌کش، پسربچه‌ی بی‌زنی بود که دلش می‌خواست جایی، جای سفت و امنی گیر کند از همان ابتدا انگار. پسرکِ آدم‌کشِ «آمریکن» معطل یک جفت چشم بود که دل بدهد و محکم در بر بگیردش و خیالش راحت بشود و خواب راحت داشته باشد شب‌ها، که نشد عاقبت. کاش آقای کیمیایی‌مان این‌ آمریکن را ساخته بود اصلن. کاش گیتی‌خانم بود و آن پیانوی آخر را او ساخته بود برای‌مان. کاش ترس‌ها و تنهایی‌ها و ناامنی‌های جرج کلونیِ آمریکن، در غریبه‌گیِ کوچه‌های بی‌قاعده‌ی آن ده‌کوره‌ی ایتالیایی این‌همه خالی نبود از دل‌دار، از کسی که دراز نکشد جلوی آدم صاف توی چشم‌هایت نگاه کند که: بی‌کس ‌ای، بی‌کس ‌ای مومن!

حقا که به عکس و یادداشت زیبا و موجر و جامعِ جناب سرهرمس مارانا نمی شود چیزی اضافه کرد اما چه کنم که هنوز آنقدر فروتن و بزرگ نشده ام که کنار بایستم و به احترامش، سخن دیگری نگویم اما می کوشم یاد بگیرم که حداقل کمتر بگویم. بی صبرانه این آمریکایی را یافتم و دیدم و عجالتا بگویم که باید شاکر و شادمان باشم که هر سال یکی پیدا می شود که برود سراغ ژانر محبوب من تا پرونده یک آدمکش حرفه ای تک افتادهء تلخ  و ساکت و احساساتی دیگر را بازگشاید. قصه بسیار گفته شده ای که همین کلیشه بودنش ساختنش را دشوارتر می کند و مرد میدان می طلبد که این بار هم دل تماشاچی را برباید و همراهش کند و نشانش دهد که این قهرمان تازه مثلا چطور از خواب بر می خیزد؟ چطور ورزش می کند؟ خالکوبی اش چیست؟ چطور راه می رود؟  چطور نگاه می کند، چطور ماموریتش را انجام می دهد؟ چطور مبارزه می کند؟ اسلحه اش چیست؟ چه کتابی می خواند؟ چطور عاشق می شود و چطور زخم بر می دارد و چطور می میرد؟ این بار جای این آدم اساطیری با یک جرج کلونی درجه یک طرفیم که قبلا وصف ارادتم را به او گفته ام (+) و اینجا هم به کمال نقش آفرینی می کند. مخصوصا چشم ها و نگاه زار و حیرانش در سکانس خیره کننده پایانی که زخمی و مایوس و تنها در جادهء منتهی به مرگش می راند به امید اینکه شاید بتواند به موقع برسد پیش آن زن زیبا و آن جور دردناکی که روی فرمان می کوبد. مثل همان مسیر و مقصدی که جف کاستلو سامورایی، گوست داگ،  لئون و وینسنت شریک جرم و آدمهای کیمیایی هم روزی دچارش شدند و این چنین در قلبم جای گرفتند. کاش آمریکایی را همه ببینید تا بیشتر درباره اش گفتگو کنیم تا ببینیم آنتون کوربین چقدر در بازتعریف این روایت کهن توفیق داشته است.

پی نوشت: حالا که وصف آن سکانس پایانی فوق العاده را گفتم، حیف است که موسیقی زیبایش را نشنوید.  لینک دانلود آن قطعه را اینجا می گذارم. اگر فیلم را دیده باشید تجدید خاطره خوبی است و اگر نه مشوق خوبی برای تماشا:

mr. butterflys last journey
by   Herbert Groenemeyer
4shared link    –    1.3 mb

*برگرفته از شعر معروف سهراب، صدای پای آب