مجموعه‌ای برای جرم

اما هرچه است نشان می دهد که جرم فیلم مهمی است و آقای کیمیایی یک بار دیگر توانسته شهر را به هم بریزد که این یعنی زنده است و سینمایش هنوز خوندار و بحث برانگیز است. حالا دیگر برای جرم، به حق اولین سیمرغ عمرش را هم تصاحب کرده که این خودش بحث‌ها را داغ‌تر کرد. اکنون هرکجا که در رسانه ها پا بگذاری دعوایی سر جرم برپاست و  البته در موارد نادری گفتگوهای سالم و ثمربخش. دعواهایی که دیگر پر شده از مضامین کلیشه ای که مناسب هیجانات و هواداری های فوتبالی است تا سینما و مردی که چهل و چند سال است دارد فیلم می سازد. توی این کارزار گرچه نگاه متعصبانه در دو سو کار را به اینجا رسانده اما گزافه نیست اگر بگویم که مخالفت ها تندتر است و نمی دانم چرا. بخش بزرگی از هواداران که همیشه با هجمه توهین های کلیشه ای مواجه هستند سالهاست در مقام دفاع گیر کرده اند و نمی دانند چرا باید برای چیزی که دوست دارند این همه جواب پس بدهند. چرا باید همیشه از آنها توقع اثبات و دلیل باشد سر فیلمهای استاد. چرا این همه کینه این همه خشم؟ تماشاگری را دیدم که فقط آمده بود که ایراد و گاف پیدا کند و لحظه ای هم حاضر نشد دل به فیلم بسپرد که بفهمد حرف دل این آدمهای زخمی و این نگاههای عاشق چیست. لابد همین آدم می رود توی رسانه و اینترنت داد سخن سر می دهد که این چه فیلم بدی است و باز همان سنت کلیشه های رنگ رو رفته و بی محتوا در قضاوت که دارد مهوع می شود نظیر ماندن کیمیایی در گذشته دور، خوبی قیصر و گوزنها، بدی چاقو و لات بازی و…. پس کی قرار است یک فیلم کیمیایی را بگذاریم وسط و بدون پیشداوری ببینیم و بعد تحلیلش کنیم که قوت و ضعفش کجاست و تاویلش چیست؟
من جرم را دوست دارم و می دانم که فیلم مهمی است که خواهد ماند. چنانکه محاکمه در خیابان و رئیس جز چند سکانس فیلمهای مورد علاقه من نیستند اما جرم فیلم درست و مردانه ای است. همانی که منتظرش بودم سالها. یادآور خاطرات خوش ردپای گرگ و دندان مار. پر از نگاه و پر از حرف دل و پر از حسهای ناب. اگر با دلی صاف به تماشای جرم برویم حداقل بخشی از این حسها و لحظات را خواهیم زیست اما چه دشوار است بی غرض تماشا کردن فیلم مردی که همیشه خواستیم اثبات کنیم که هیچ در چنته ندارد. آدم هوادار استاد که باشد تازه تنهایی قهرمانان قصه هایش را می فهمد که چگونه می شود چیزهایی را دید و دوست داشت و گرامی داشت که برای دیگران اصلا وجود ندارد و تازه اگر متهمت نکنند به از مد افتادگی لطف کرده اند. حالا که درد مردان کیمیایی را می شناسم کوتاه نمی آیم چون می دانم او هنوز چشمه جوشان سینمای ایران است پس منتظر یادداشت بلندم درباره جرم باشید. با این مقدمه طولانی و این متن کوتاه شما را دعوت می کنم به چیزهایی درباره جرم.

آنونس زیبای جرم در دو نسخه که روایت دوم صدای کیمیایی را در خود دارد. برای تجدید خاطره با موسیقی عالی کارن همایونفر فعلا فقط این آنونسها را دارم:
لینک دانلود نسخه اول آنونس
لینک دانلود نسخه دوم آنونس

آهنگ قدیمی و جادویی نفرین با صدای آرتوش. قطعه ای که توی ضیافت و رئیس هم بود و این یعنی آقای کیمیایی خیلی دوستش دارد. این آهنگ را توی جرم در سکانس زیبای رستوران با آن حال و هوای ناب عاشقانه خلوت رضا و ملیحه، امیریل ارجمند به عنوان یک خواننده کافه ای در کنار گیتار و ویولن سل زیبا اجرا کرد. اگر خاطره خوبی از این سکانس دارید خوب است شنیدن بارها و بارهای این دو روایت از آن آهنگ مخصوصا نسخه اول:
لینک دانلود آهنگ نفرین با صدای آرتوش
لینک دانلود آهنک سفر با صدای آرتوش

برنامه هفت و بحث جالبی که میان علی معلم و مسعود فراستی در نقد جرم در گرفت که دیدن و شنیدنش خالی از لطف نیست و حتی راهگشاست برای درست دیدن این اثر:
لینک دانلود بخش اول مناظره
لینک دانلود بخش دوم مناظره

و ویدیوی گفتگوی کوتاه مسعود کیمیایی با فریدون جیرانی در همان برنامه هفت که کلام این مرد حسن ختامی است بر این مجموعه:
لینک دانلود مصاحبه

چهل سالگی دوگانه

چهل سالگی در جشنواره
اکران در سالن نسبتا استاندارد و با پخش قابل قبول انجام می شود. نسخه فیلم، نسخه نو و تمیز و سالمی است و تصویر کیفیت خوبی دارد. تماشاگران هم تماشاگران متشخص و آرامی هستند. لذا می توانم روی فیلم تمرکز کنم و لحظات خوبش را دریابم و نقایصش را بی خیال شوم و حالی ببرم.

چهل سالگی در سینما
اکران در سالنی غیر استاندارد. از آنها که در بالکن سینمایی بزرگ شکل می گیرد. در ورودی سالن تا نیمه  فیلم باز است که نوار نورانی سفیدِ آزارنده ای روی تصویر انداخته است. نسخه فیلم کهنه و داغان است. در نیمه اول مات و تار و محو است و پر از پرش و اصلاحات آپاراتچی بر نسخه. ابتدای فیلم دیر چراغها خاموش می شود و در انتها زود روشن می شود. موسیقی تیتراژ پایان به سرعت قطع می شود. تماشاگرنماهایی از اول تا آخر به هر صحنه فیلم و لو تراژیک بلند بلند می خندند. لذا تمرکز و حالی برایم به هم نرسید مگر محمدرضا فروتن!

محمد رضا فروتن
اوایل کارش که بازیگر جوانان یاغی بود دوستش داشتم. اواسط کارش برایم تکراری شد اما حالا در میان سالگی اش باز دوستش دارم. دیگر به مرز پختگی رسیده و نقش را زندگی می کند و به جای آن حرکات پر اغراق جوانی، چشمهای نافذش دریچه ارتباطش با تماشاچی شده که همان نگاهها تماشاچی را خلع سلاح می کند و مجذوب. با بازی های خوبش در اتوبوس شب، کنعان، محاکمه در خیابان و حالا هم در چهل سالگی که مردی را بازی می کند که بیست سال است نمی داند معشوق که حالا همسرش است آنهم با بازی سرد لیلا حاتمی، آیا عاشقش هست یا نه؟ و چه زیبا این خرابی و دردِ مردانه را و این ندانستن عاشقانه را بازی می کند و ما را همراه خود تا به پایان فیلم می برد و می رساند. این آقا بعد از دوران ستارگی دارد از بزرگان بازیگری ما می شود. حواستان باشد کی گفتم!