گزارش تهران

سینما آزادی تهران

اصولا شهرهایی که بر کوهپایه ها بنا شده اند و پر از فراز و نشیبند، چشم اندازهای زیباتری می سازند تا شهرهایی که بر سطح تخت زمین رشد کرده اند. سختی راهپیمایی در سربالایی به زیبایی اش در.

نمایشگاه توی مصلی حال و هوای جای قبلی را ندارد. بس که بزرگ است و پر آفتاب و طول راهپیمایی هایش از گشت و گذار و جستجویش بیشتر بود با آن سالن عظیم و سرگیجه آور ناشران عمومی. بی خیالش شدیم و احتیاجاتمان را در شهر کتاب بر آوردیم که جای خوبی است و آدم خیلی احساس فرهیختگی بهش دست می دهد هر چند مجال نشد که این تئاتر آتیلا پسیانی را هم ببینیم و بیشتر فرهیخته شویم.

قدم زنان توی ولیعصر باشی و باران بگیرد و زیر باران سیگاری بگیرانی دیگر در احسن الحالی و هر بار شکر می کنم که ولیعصر در مشهد نیست یا مشهد در تهران نیست که شهرداری اش بردارد یک شبه عین بلوار ملک آباد مرحوم ما، کل سپیدارها را از بیخ بزند تا خیالش راحت شود برای مترویی که هنوز خبری نیست ازش. برای برگشت از همین ولیعصر که تاکسی سوار شدیم راننده تاکسی مسن و باسواد و ادیبی نصیبمان شد که با کلی اصطلاحات جامعه شناسیِ فارسی و انگلیسی از اوضاع مملکت و شهر می نالید!

زیارت سینما آزادی هم بر حیرت و هم بر اندوهم افزود. باورم نمی شود سینمایی 10 طبقه باشد، پله برقی و آسانسور داشته باشد، چند کافی شاپ داشته باشد، چندین ال سی دی برای معرفی برنامه ها داشته باشد، کارکنانی خوشپوش داشته باشد که هی احترامت کنند، دستشویی فرنگی داشته باشد، روی آینه روشویی تبلیغ های متحرکی داشته باشد که صاف که بروی جلوی آینه محو شود، خشک کن برقی داشته باشد، صندلی های سالنش جالیوانی داشته باشد، صدای سالنهایش دالبی باشد، تصویرش شفاف و تمیز باشد و بلیطش 4000 تومان باشد. سینما که این شکلی باشد کسی از این که بگوید سینما می روم دیگر خجالت نمی کشد. دم شهردار قالیباف گرم. کاش توی شهر ما هم … بی خیال.

فیلم آل(بهرام بهرامیان) سوژه خوبی دارد و قرار بود توی سینما و با صدای دالبی ما را بترساند که البه گمانم کسی را چندان نترساند. هرچند پروداکشن بزرگی است و کارگردانی قدرتمند و پرجلوه ای دارد اما فیلمنامه اجازه ترساندن به کارگردان نداده انگار. می ماند نماهای جذابی از شهر ایروان و یک هنگامه حمید زاده که با طنازیهای کودکانه اش و آن همه لباس زیبا و الوان که طراحان به قواره تنش دوخته اند در همه لحظات حضورش دلبری می کند و گمانم در آینده بیشتر از او خواهیم شنید. مصطفی زمانی خوب است و اما هنوز حضورش یکدست نیست و البته باور دارم بزودی اوج خواهد گرفت. آل و عواملش پتانسیل بالایی برای ترساندن و ترسناک بودن داشته اما دریغ.

تماشای برج های عظیم بالای شهر با واحدهای عظیم که معلوم نیست به چه کسانی میرسد حال زندگی کردنش، هم تفریح و هم حسرتی است. قصد داشتیم لباس های خوبمان را بپوشیم و برویم یکی از واحد های برج را مثلا برای اجاره یا فروش ببینیم و دقایقی حظ بصری ببریم و حتی ایرادهایی هم بگیریم که طبیعی شود که البته متوجه شدیم با لباس خوبهایمان هم از همان دفتر فروش پرتمان می کنند بیرون. در این باب، یاد فیلم خوب طلای سرخ و سازنده اش جعفر پناهی که الان جای خوبی نیست گرامی.

کافه های تهران گمانم خیلی بند تجملات نیستند و در عین کیفیت، سادگی چشم نوازی را در همه چیزشان مراعات می کنند. در ظروف و دکوراسیون و میز و صندلی و فضا و حتی موسیقی. به عکس شهر ما که انگار کافه ها و رستوران هایش موظفند چشم مشتری را در آورند! خب ملتی تجمل دوست هستیم ما!

دیدار دوستان خوب و خویشاوندان مهربان سفر کرده شاید مهم ترین دلیل این سفر باشد و حیف که توی دو سه روز نمی شود یک دل سیر همه را دید و سرشار شد و به بسیاری هم نرسیدیم اما از همین قطره های دیدار عطشی التیام یافت.

قطار وسیله خوبی است فقط اگر تخت بالایی باشی و نیاز باشد بیایی پایین برای قضای حاجت و آن پایین زوج جوان و صفر کیلومتر و غریبه ای در تاریکی گرم پچ پچه های عاشقانه باشند به وضعیت بسیار دشواری دچار می شوی. هنوز نمی دانم تخت بالایی بهتر است یا پایینی که هریک سازنده وضعیت های دشوار خاص خودش است مگر همه اهل کوپه خانواده یا آشنا باشند.