قصهء هر روزه و مدام

توضیح: این یادداشت از نوشته های قدیمی من است که در 25 خردادماه 1385 در وبلاگ مرحومم، صدنوا، منتشر شد. کودکانه تر از امروزم است و یادآوری این کودکیِ تا حدی رنگ‌باخته تلخ و شیرین است اما خاطرش عزیز است که خاطره یک خاطره‌است. همین است که دست به متن اصلی نزدم و عینا همان را اینجا می آورم. به اضافه یک عکس که از مجموعه عکسهای بهروز زکی‌زاده با عنوان از جنس عشرت‌آباد  امانت گرفته‌ام كه همين عكسها شد بهانه اين خاطره بازي و اين رجعت.

از یک عکس شروع شد، عکسی از کودکی من در حیاط کودکی ها…
تابستان باشد و عصر جمعه اما بهارخوابی نباشد برای نشستن و خیالات، حیاطی نباشد که مشاع نباشد برای راه رفتن وباز خیالات. پس می نشینی کنج اتاق و یاد آن حیاط و آن بهار خواب و خیالات قدیم.
بهارخواب، مهتابی، ایوان، بالکن، تراس یا آنچه به گوشتان آشناتر را سهراب مهتابی می گفت:

“پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است.”

اما من با بهارخوابم خوشترم، نامی که از بچگی شنیدم که “بارخواب” تلفظ می شد که نمی دانستم یعنی چه! خیلی گذشت و خیلی بزرگ شدم تا فهمیدم که اصل کلامش بهار خواب است…
سالهای سال، عشق ِ تابستانمان بود خوابیدن در بهارخواب وهمیشهء خدا دعوا بود سر اینکه کی کنار نرده بخوابد و من که کوچیکه بودم همیشه بازنده و جایم کنار دیواری بود که شبها گرمای روز را پس می داد و نگاه حسرتبارم به نردهء سرد. اما در راه بود سلطنت کوچکم بر مهتابی! سالها که می گذشت و ستاره ها بی نور می شدند و آسمان شب را شهر هِی روشن و روشنتر می کرد، هر کس به بهانه ای به خانه خزید و قید شب خوابیدن در مهتابی را زد، سرمایی شدن و حساسیت ها و …
آخرش تنها ماندم و یک بهارخواب که زمانی شش نفر را پهلو به پهلو تنگ هم جا می داد و می خواباند.
من ماندم و آسمانی که اگر مهتاب بود که خیال و رویای آدم را صد برابر کند و اگر نسیمی می وزید بر برگهای چسبک ِ روندهء دیوارها و بر برگهای اقاقی برای تکانی آرام و صدایی آرام، که دیگر ضیافت بود. عزا بود آن شبی که بارانی بود و طوفانی بود و نمی شد آنجا خوابید. یا نیمه شبهایی که در خواب بودی و بجا می آوردی که باران بر سر و رویت می بارد و هی لج و لجبازی و چپیدن زیر پتو که توی خانه نروی و آخرش هم تسلیم شوی و غرولندکنان رخت و پناه به خانه ببری.
اصلا عیش روزهای تابستان به عصر شدن بود و غروبِ آفتاب که مراسم ِ آب فراشی ِ بهارخواب باشد و پهن کردن زیرانداز. بعد هندوانه و مادر و پدر و رادیویی که هی پیچ موجش عوض می شد و ما بچه ها و حرف و حدیث و نقل قصه های ما. همین بود که تابستان بیشتر پای حرف هم می نشستیم. آخر دوستتر داشتیم چراغها را هم خاموش کنیم و چراغها هم که خاموش شود اول ِ نقل و کلام است.
حالا همه چیز گذشته. چهار تابستان پیش تابستان آخر بود که خواب بودم در بهارخواب و یک پایم از نرده بیرون بود و آویزان و همهء بدنم، همهء یخ نردهء فلزی را می بلعید و خودم و ذهنم آن دورهای دور را می پایید و باز اگر ستاره بود و ماه بود و نسیم در برگهای چسبک و اقاقی بود و آب خنک هم کنار دست، پرواز ِ من بلندبالاتر می شد… چه بچه دل بودم من!
چه تقارنی است میان بزرگ شدنم و انقطاعم از آن حالات و آن دوران. حالا توی اتاقم در یک آپارتمان، بی هیچ آسمان و ستاره و نسیمی… تابستان و زمستان و شب و روز. هندوانه که چنگی به دل نمی زند و رادیو هم نمی خواند و خیالبازی من هم که بی خیال!
حس غریب دلتنگی بر آنچه اساسا و تماما تمام شده ماناست و عظیم. باورم نمی شود آنچه روزگاری جزء زندگیم بود، خود زندگیم بود، حالا بدل شده به افسانه ای دور به تصویری از رویا… افسانه ای که بعدها بچه های ما چیزی از آن نه حالیشان می شود و نه باورشان!
از یک عکس شروع شد، عکسی از کودکی من در حیاط کودکی هایم. پر ِ باغچه و چسبک و گل، پر ِ بهارخواب و تاب و دیوارهای آجری، خود ِ بهشت! حواسم نبود روزگاری بهشت در خانه داشتیم، حالا حواسم هست اما رانده شده از بهشت… حکایت آدم و حوا، حکایت هر روزهء همهء آدمهاست که چه ها داشتیم و روزگار که نو می شود و سر در راه سن و سال و ترقی می نهیم، چه ها می بازیم!؟ قصهء هر روزه و مدام، قصهء عبرت نیست. قصه این است: بهارخواب ِ خوب ِ من تمام شد و دیگر رنگش را هم نخواهم دید، یادش بخیر!. دیگر حالا عصر جمعه ها، بی هیچ خیالاتی، خیلی دلگیرتر است. دلم برای خودِ خودم خیلی تنگ شده، آن خودی که در زیبایی می زیست که دنیا و آدمها را که همه را خوب می دید که … اما حالا …
به یاد سلطان ( در فیلم سلطان مسعود کیمیایی) می افتم که بر خانهء قدیمی اش مرثیه می گفت، یکی دو روز پیش از انتحار ِ نوستالژیکش. ایستاده روی اتوبانی بنا شده بر خانه های قدیمی رو به معشوقش می گوید:

” اینجا این خونهء ما بود…200 متر حیاط با 5 تا اتاق، 2 تا باغچه و یه دونه حوض وسطش.
اینجا این اتاق ِ من بود، اونجام اتاق مادرم که توش همیشه سماورش روشن بود، همیشه.
اینجا تو اتاق ِ من قدرت همیشه اینجا می نشست، رفیقم بود…
…این اتوبانو وقتی می خواستن بسازن همهء اون خونه ها رو خریدن، مام دیگه نتونستیم صابخونه شیم. از خونه ات مواظبت کن، اگه حریفشون شدی. خونه ها خراب می شن جاش خونه های بهتر، خوشگلتر ساخته می شن. اما من از این اتوبانا، از این بُرجا نمیدونم چرا وحشتم می گیره؟! دنیا اینجوری گنده می شه. شهر شده عین ِ … شهر شده عین ِ بهشت اما …<بغض و سکوت ِ سلطان> “

من و وبلاگستان

وبلاگستان فارسي ده ساله شد و اين يعني همين حدود از آن شب تابستاني مي گذرد كه با هادي و بابك توي ايستگاه اتوبوس دانشگاه ايستاده بوديم و آنها حرفهاي زني را واگو مي كردند به نقل از اينترنت و وقتي گفتم اينها يعني چه؟ گفتند افكار پراكنده يك زن منسجم! باز گفتم يعني چه؟ گفتند يك وبلاگ است كه زني خارج نشين به نام ندا مي نويسدش و بايد بخواني كه خوب چيزهاي مي نويسد و گفتم وبلاگ چيست كه صبرشان تمام شد و آدرس آن وبلاگ را برايم هجي كردند كه شب بروم خودم ببينم و دست از سرشان بردارم. شب نشستم و بعد از كلي مشغولي خط، موسيقي دوست داشتني مودم تلفني آغاز مي شد كه هنوز زير و بم اين صوت عجيب و بي نظم را از برم كه بشارت وصل بود. آدرس را از حافظه در مرورگر نوشتم و وبلاگ برايم آغاز شد. در بحر معني غريق شدم و به سرعت همه پستهاي ندا را بلعيدم و اصلا عاشقش شده بودم! نوشته هايش همه اش بندبازي با خطوط قرمز بود و اولين ها بود و شايد اولين وبلاگنويسي بود كه زندگي خيلي خصوصي اش را با اروتيسم ملايمي در وبلاگ منتشر مي كرد. انقدر محبوب شده بود كه كامنتداني را هم بسته بود كه ملت شلوغ نكنند و ايميلش را از روي صفحه برداشته بود كه ملت بي خيالش شوند. آخرش يك روز آمد خداحافظي كرد و رفت و غم عالم به دل هواداران نشست با دنيايي شايعه كه ندايي در كار نبوده و يك مرد پشت نقابش بوده و ملت را سركار گذاشته اما براي ما تصورات و تخيلات خودمان مهم بود. آن موقع گمان مي كرديم وبلاگ نويس يك آدم خيلي مهم و مشهور است، يك جور سلبريتي بود براي ما كه عكسي ازش بيابيم و جزئيات تازه اي از زندگي خصوصي اش كشف كنيم. سوپر استاري كه اگر ايميلي بهش زدي و جوابت را داد بايد بال در بياوري انگار امضا از ماريون كوتيار گرفته باشي گرچه آن وقت ها ماريون كوتياري هم نبود!
بعد از ندا سراغ باقي وبلاگستان رفتم و وارد دنيايي شدم كه هر روز بزرگتر مي شد كه به من بفهماند كه وبلاگ نويس يعني يكي مثل خودت كه مي نويسد و شايد خوب بنويسد. لينكدانيهايي كه آدرس 100 همسايه را ستون كرده بود و همه هم باهم ندار بودند و به اين راحتي نمي شد قاطي بازي شد و جوابت گرچه با ملاطفت بود اما صميمانه هم نبود. وبلاگ براي خودش يك جامعه ساخته بود از نويسنده ها كه خيلي وقتها مخاطبان فقط زينتش بودند و معيار اهميت و توفيق وبلاگ صاحاب. تا اينجا فهميدم وبلاگ نويس شايد يكي مثل من باشد اما من هنوز يكي مثل آنها نيستم چون هنوز مخاطب و كامنت گذار خوبي هم نيستم پس وبلاگنويس شدن شبيه يك آرزوي دور بود مثل بازيگر شدن.
دوره بعدي نخبه سالاري وبلاگها شكست و رسانه ميان مردم معمولي گسترش پيدا كرد. مي شد كودكي را يافت كه كودكي اش را مي نويسد. مادري كه از بچه هايش مي نويسد. هنرمندي كه از هنرش مي نويسد و آدمي كه از درد و دغدغه اش مي نويسد. اينجاها بود كه وبلاگنويسي از رگ گردنم به من نزديك تر شد و وسوسه آغاز هر روز قويتر. شجاعت نداشتم دنبال چهارتا رفيق مي گشتم كه وبلاگ گروهي بزنيم كه يكي هم زديم و از همان اول من تنها ماندم توش، همان صدنوا دات كام مرحوم كه يكسالي برايم كلاس درس بود و قلمم آنجا بزرگ شد و حيف كه ناگهان پوكيد و اتفاقات بزرگ زندگي من در آن زمان باعث شد يكي دوسالي دور بمانم از عرصه تا اينكه قصه را در بلاگفا از سر گرفتم و گيدورا شدم. همان نامي كه روزگاري ايمان بهجتيان در دانشگاه روي من گذاشت و به آن معروف شدم و سرانجام روزي خودم به عنوان نام مستعار انتخابش كردم كه مناسب حالم بود و رومانتيسم و عرفان صدنوا را نداشت و خاكي تر بود. از آن موقع روزگار گيدورايي هميشه بخشي از وجودم بوده كه هميشه همراهم هست. مثل يك كتابچه كه هر جا و به هركه دوستش داشته باشم نشانش مي دهم كه اين منم. برو و همه تغييرات مرا در اين چند سال اينجا رصد كن گرچه منِ گيدورايي خود خودم نباشد و پر از ملاحظه و آرزو و پنهان كاري باشد اما باز آنقدري خودم هستم كه زود بشناسيدم.
از بلاگفا به وردپرس كوچ كردم از آنجا به دامنه دات كام گيدورايي كه اين يكي ديگر منزل آخر است و كار يا اينجا ادامه مي يابد يا ختم مي شود اما هنوز كه هنوزه نمي دانم اينك يك وبلاگنويس به شمار مي آيم يا يكي هستم كه هرازگاهي يك جايي يك چيزي مي نويسد. بس كه وبلاگم در حالت جزيره اي خودش ماند و با اينكه چند همسايه خوب هميشه مهربانانه احوالپرس بودند اما آنجور كه مي شود در جمعهاي وبلاگي ديگر ديد هرگز حلقه اي تشكيل نداد يا عضو حلقه اي نشد كه پر باشد از رفت و آمد و رفاقت و دور هم بودن. خانه اي است كه گاه كسي درش را مي زند و سلامي مي كند و گپي مي زند و البته خانه با صفايي است دست كم براي خودم. شايد كه همسايه دار تنبلي هستم يا اصلا نويسنده تنبلي كه هر چه زور مي زند جور نمي شود كه ماهي 4 يادداشت بيشتر بنويسد و زودتر روزنوشت را به روز كند و سرزنده تر نگاهش دارد. بعدها آن حلقه دوستي را در گودر يافتم. جايي كه مفهوم وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني را متحول كرد اما هنوز اين خانه محكم سرجايش هست و منزل اصلي من است. نشاني ثابت براي هر آنكه پي من بگردد مگر اينكه ديگر نشاني از من نماند. جايي كه آدم دلش قوي است كه اگر رفيقي آن سوي دنيا هم داشته باشد مي تواند سري به خانه ات بزند و حال و روزت را دريابد. شايد اگر امروز كسي بخواهد بداند خانه دوست كجاست اول به روزنوشت دوست برسد بعد به خودش.
و من هنوز مي نويسم و گاه مي فهمم كه اين نوشتن است كه زنده ام مي دارد و روحم را مدام در معرض پالايش قرار مي دهد و خوب آزموده ام دوراني كه نمي نويسم كه چه سنگين و كرخت و انباشته شده ام و بعد از نوشتن چه سبكبارم. نوشتن هيچ كه نباشد يك درمان است كه رنگ روزهاي آدم را عوض مي كند. اگر پديده دوست داشتني وبلاگ پديد نمي آمد كجا اين همه دغدغه نوشتن داشتيم و اين همه هيجان انتشار و انتظار نظر و گفتگو. توي سررسيدي محكوم به فراموشي چند متن ناتمام مي نوشتيم و حرفها مي ماند و مي ماند و به خواب شب مي آمد و از فكر روز مي گذشت و مي شد حسرت و درد. دم وبلاگستان فارسي گرم و عمرش پاينده كه اميدمان به حياتش است و تا باشد هستيم. كاش قلمم بهتر و شايسته تر بنويسد شايد كه …. نه غايتي در كار نيست. نوشتن هدف نوشتن است و براي نوشتن. اگر بركتي حاصل آمد حاشيه پربار آن است. پس به اميد نوشتن و به اميد دوستي و به اميد اميد.
هفته وبلاگ نويسي بر همه وبلاگ نويسان مبارك. قلمتان مستدام.