تو حالا آزادی… آزاد…

img_15751
بچه که بودم نمایشنامه مرگ فروشنده برایم یک جور فوبیا بود. توی آن سن و سال نه خوانده بودم و نه درست و حسابی دیده بودمش ولی فهمیده‌بودم که داستان پیرمرد ورشکسته‌ای‌است که برای نجات زندگی و خانواده‌اش از ابتدا تا انتها مدام به در بسته می‌خورد و عاقبت هم می‌میرد و این درونمایه نومید حسابی می‌ترساندم. البته تله‌‌تئاترهای آن زمان تلویزیون غالبا چنین مضامینی داشت که مثلا تباهی زندگی غربی را نشانمان دهند اما کودکانی که ما بودیم حواسمان به غرب و شرق ماجرا نبود و توی سالهای جنگ و کمبود پی امید و آرزو می‌گشتیم و حق داشتیم فراری شویم از حجم یأس و تیرگی آن نمایش‌ها. گاهی اخبار علمی-فرهنگی-هنری میان معرفی نمایش‌های در حال اجرا در تهران، اجرایی از مرگ فروشنده را لحظاتی نشان می‌داد و ولی‌الله شیراندامی را در نقش پیرمرد داغان که می‌دیدم بند دلم پاره می‌شد یا وقتی می‌دیدم شبکه دو دارد در تله‌‌تئاتری این دفعه در هیئت حمید طاعتی نشانش می‌دهد کانال را عوض می‌کردم و می‌رفتم توی بهارخواب ستاره‌ها را نگاه می‌کردم که بهش فکر نکنم.
2
دوران دانشجویی هم هنوز چیزی بیش از آن جمله درباره آن نمایشنامه نمی‌دانستم اما دیگر ترسی هم نداشتم، در آستانه بزرگسالی و در متن تجربه افسردگی، دیگر پنجره پیش روی زندگی آنقدرها روشن و پرامید نبود که چنین داستانی بخواهد تاریکترش کند. البته دیگر کنجکاوی هم نداشتم و آن نمایشنامه به کل داشت فراموشم می‌شد که تا اینکه رفیق موزیک‌بازم فرزان روزی آمد گفت که فلان مؤسسه جشنواره نمایشنامه‌خوانی گذاشته و قرار است با بچه‌ها مرگ فروشنده را بخوانیم و تو هم بیا و بعدش کلی تعریف کرد که این نمایشنامه فضای دارک دهه پنجاهی دارد و در حاشیه‌اش کلی موزیک جاز و بلوز جریان دارد و حال می‌دهد و الخ. من که هرگز اعتماد به نفس و شجاعت اینجور کارها را نداشتم، طبعا داوطلب نشدم و بعدش هم پی ماجرا را هم نگرفتم و هرگز نفهمیدم که آن نمایشنامه خوانی اصلا به سرانجام رسید یا خیر. این بار هم نشد از اصل داستان نمایش سر در بیاورم اما چند کلمه به آن یک جمله اضافه شد. پیرمرد ورشکسته در فضای دارک دهه پنجاه هر چه می‌زند به در بسته می‌خورد و عاقبت میان نوای جاز و بلوز جان می‌دهد. آن جمله کمی جان گرفت و سینمایی شد.
3
افتاده بودم توی زندگی و متاهل و کارمند بودم و همزمان به یک دوره فیلمسازی هم می‌رفتم بلکه راهی باز شود به سمت هنرمندانه زیستن و کارمند نماندن. استاد کمال‌علوی پیشکسوت سینما و تئاتر مشهد، توی دوره‌های فیلمسازی اجمن سینمای جوان، فیلمنامه‌نویسی تدریس می‌کرد اما از قضا آن دوره‌ای که من در انجمن گذراندم ایشان به عکس دوره‌های قبل و بعدش تدریس نداشتند. گرچه توفیق تلمذش برایم میسر نشد اما توی پارک ملت و توی مسیر انجمن می‌دیدمش در حال عبور و مرور و سلامی‌ می‌کردم و او هم به گرمی جواب می‌داد تا اینکه روزی روی بورد انجمن، پوستری دیدم با تصویر آقای کمال‌علوی آن هم کراوات! پوستر نمایش مرگ فروشنده بود که در یکی از سالنهای تئاتر کوچک مشهد قرار بود اجرا شود و از همه جالبتر اینکه بازیگر نقش پیرمرد اصلی به عهده آقای کمال‌علوی بود گویا. قضیه برایم جالب شد اما نه در حدی که بخواهم بروم نمایش را ببینم. آن فوبیای دوران کودکی از این نمایش دیگر فراموشم شده بود و لذا تصمیمی نداشتم برای تماشایش و از طرفی تئاتر بعنوان یک سرگرمی عمومی در مشهد تازه داشت پا می‌گرفت. ما از قدیم عادت داشتیم پوستر نمایشی را ببینیم و بخاطر دوری سالن هاشمی‌نژاد قید رفتنش را بزنیم اما همه چیز داشت تغییر می‌کرد. مشهد صاحب مجموعه تئاتر شهر در پارک ملت شده بود علاوه چند سالن مجهز دیگر در سطح شهر و از همه مهمتر سایت اینترنتی فروش بلیط همراه با نقد نمایشهای روی صحنه که توی یکی از همین سایتها نقدی تحسین‌آمیز خواندم از همین نمایش مرگ فروشنده که تازه روی صحنه رفته بود و نگارنده توصیه کرده بود از دستش ندهید که از اجرایی شایسته از این نمایشنامه‌است و از خلسه‌اش پس از خروج از سالن نمایش گفته بود و پیاده‌روی طولانی در شب بارانی مشهد و گفته بود این است کاری که یک اجرای خوب با آدم می‌کند. ناگهان همه آن فوبیا و کنجکاوی تاریخی سراغم آمد که مگر به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز می‌تواند چنین کاری با آدم بکند؟ مصمم شدم طلسم را بشکنم تا از داستان این نمایش سر در بیاورم و سرانجام تماشایش کنم: مرگ فروشنده اثر آرتور میلر!
4
با همسرم و دوستم محمد وارد سالن کوچک و تاریک شدیم و در فکر بودم در چنین سالن کوچکی چگونه قرار است اجرایی بزرگ و جادویی رخ دهد؟ که بازی تاریکی و نور و آهن و فلوت و بازیگران شروع شد. تئاتر و روح تئاتری را در سینما همیشه دوست دارم در عین اینکه تئاتر خیلی کم دیده‌ام اما باز هم می‌توانستم تشخیص دهم که با اجرایی خلاقانه و بی‌نظیر از اثر میلر مواجهم و استاد کمال‌علوی در نقش ویلی لومان غوغا کرده بود آنچنانکه اواخر نمایش نگران سلامتش شده بودم بس که بیماری و فشار روانی بر پیرمرد تحقیر شده را واقعی نشانمان می‌داد، انگار خودش بود، او ویلی لومان بود و ویلی لومان او! حدود صد و چهل دقیقه نشستن روی سکوی به شدت ناراحت سالن نمایش اصلا حالی‌ام نشد بس که محو اثر بودم تا به پایانش. حالا سرانجام نمایش را دیده بودم و پرقوت کف زده بودم برای اثر و برای استادم. حالا دیگر می‌دانستم داستان خیلی خیلی فراتر از به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز! حالا دیگر می‌دانستم ترس کودکیهایم بیهوده نبوده و این نمایش از همان زمان پیش‌آگاهی دوران آینده من بود، دورانی که چشم به رویاها بستم و کارمند ‌شدم و دورانی که غره ‌شدم به خود کارمند ظاهرا معتبرم و به مهندس گفتن‌های دیگران و آن آب باریکه رودخانه‌نما و هیچ حواسم به دوران افول نبود، وقتی که آن آب‌باریکه جویی شود و دوستان هم‌دوره‌ات از تو پیشی بگیرند و تو بازی را باخته‌باشی میان انبوه قسط و قرض و غرور سرکوب‌شده و عاقبت سر بر زمین نهی که ترس هم رویایت را قربانی کرد و هم آینده خانواده‌ات را. آقای کمال‌علوی عرق می‌ریخت که همین‌ها را به من بگوید. آرتور میلر هم انگار سی سال بود می‌خواست همین‌ها را به من بگوید و من مدام در حال فرار بودم، چه می‌دانستند که هر چقدر هم که منقلبم کنند ترسوتر از آنم که گوشم شنوا شود به این هشدارها که بخواهم بفهمم یار مفروش به دنیا یعنی چه؟ اما از آن شب هر که را می‌شناختم توصیه کردم به تماشای آن نمایش و تماشای استادم و این میان گمانم فقط برادرم رفت و تماشا کرد. از فردایش به استاد کمال‌علوی گرمتر سلام کردم و او گرمتر جواب می‌ گفت و حتی یکبار دست هم دادم با ایشان! منتظر فرصتی بودم که بگویم آقا شما در نقش ویلی لومان چه کردی با دل ما! دمتان گرم!
5
توی سالهای بعد از آن شب مهم که کاش بارانی هم می‌بود، مرگ فروشنده دیگر حضور نزدیکی در ذهنم داشت و هرچه در روزمرگی‌ام فروتر می‌رفتم هشدارش پررنگتر می‌شد. کتابش را هم خریدم و باز همان اجرا را در صفحاتش تماشا کردم! فیلم هفته‌ام‌ با مریلین را دیدم که درباره مریلین مونرو بود در اوج شهرت و زمانی که همسر آرتور میلر بود و آرتور میلر را توی فیلم دیدم که انگار اصلا حواسش نبود به این به اصطلاح پیروزی بزرگش که با مشهورترین ستاره روزگار وصلت کرده و مدام سرش به نگارش بود و نمی‌دانم شاید مرگ فروشنده می‌نوشت و شاید می‌نوشت بزرگترین ظفر هم رویای آدم شاید نشود!  از آن سو خبر آمد که داستان فیلم جدید اصغر فرهادی در حاشیه اجرایی از این نمایشنامه می‌گذرد که مایه مسرت شد. دلم هوایش را کرده بود پس تا در شهر‌کتاب مشهد یک نسخه اجرای نمایش در تهران به چشمم خورد خریدمش و گذاشتم که ببینم. ویلی لومان حمیدرضا آذرنگ بود، نتوانستم تماشا را ادامه دهم، آخر ویلی لومان باید قدری چاق باشد، یکجور چاقی که در جوانی‌اش از اقتدار و عیش خبر دهد و در پیری‌اش از بیماری و کرختی حکایت کند، آذرنگ خیلی لاغراست! ویلی لومان باید کسی در تیپ استاد کمال علوی باشد، اصلا باید خود استاد باشد! دچار غیرت لومانی شده بودم. با همسرم از درسینما و از تماشای فروشنده فرهادی که بیرون آمدیم، حرف این پیش آمد که ویلی لومانش اصلا به دل نمی‌چسبید، استاد کمال علوی چیز دیگری بود! گرچه فهمیدم شهاب حسینی نباید هم ویلی لومان خوبی می‌شد چون قرار بود بعنوان بازیگری که بارها نقش ویلی لومان را انگار از سر وظیفه بازی کرده بود و انگار درک عمیقی ازش نداشت با ویلی لومانی در واقعیت که از قضا چاق هم بود مواجه شود و بجا نیاوردش و این بار خودش هم مایه تعجیل مرگ پیرمرد شود، مرگ فروشنده! یعنی کسی آن اجرای بی‌نظیر مشهد را ضبط نکرده؟ رفتم به یادش همان اجرای تهران را ببینم اما باز هم نشد، آذرنگ خوب است اما ویلی لومان نیست! دلم خواست استاد کمال علوی را سریع پیدا کنم و بگویم شما از نظر من بهترین ویلی لومان دنیایید! اما دوره فیلمسازی تمام شده بود و مدتها بود نه عبور و مروری در کار بود و نه سلام و علیک گرمی و نه مصافحه‌ای و این میان ندانستم که قاصدی و خبری در راه بود و مهلت رو به اتمام.
6
درست یک هفته پیش خبر روی نمایشگر تلفن همراه نقش بسته بود. سیدرضا کمال‌علوی در مشهد و در پنجاه و نه سالگی، وقتی که هنوز چند سالی مانده بود به سن و سال ویلی لومان برسد، پس از تحمل رنج بیماری دیده از جهان فروبست. برادرم پیام داد: مرگ فروشنده! چقدر بازی‌اش کامل بود! ولی استاد رفته بود بی که اجرایش در نقش ویلی بقدر کفایت دیده شود و قدر ببیند، بی که من فرصت کنم کلمه‌ای به او بگویم و به قدر ذره‌ای مسرورش کنم و باز شدم مرثیه‌سرای بعد از مرگ هنرمند که هیچ افتخاری ندارد و تنها شاید مایه آرامش شرمم شود اما خشنودم که فرصت تلمذ از محضر استاد برای من به شکل دیگری دست داد و دریافتم همه تلمذ‌ها سر کلاس و مکتب رخ نمی‌دهد و استاد اگر استاد باشد دنیایش محضر کلاسش است و با سلام‌ و علیک و تواضعش و با بازی‌ تاثیر‌گذارش روی صحنه نمایش هم به تو می‌آموزد آنچه در سینه دارد. استاد کمال‌علوی بی اغراق حق استادی به گردنم دارد و این را یقین کردم از حجم اندوهی که در لحظه مواجهه با خبر رفتنش قلبم را فشرد. او که به قدر لیاقتش و به قدر کوشش و عشقش و بقدر وفایش به شهرش، قدر و مهر ندید اما خوشنام زیست و خوشنام رفت.
7
مرگ فروشنده نمایشنامه بزرگی‌است و انگار لازم‌است هرکس در عمرش، اقلا یک بار تصویر خود را در آینه ویلی لومان ببیند بلکه بتواند راهش را در زندگی درست بجوید و بپیماید و اگر بتواند آن تصویر را در آینه ویلی لومان مشهد ببیند که چه بهتر حتی! کاش ایران و حتی دنیا ویلی لومان مشهد را می‌دید، صد حیف… حالا آن اجرای جادویی در آن شب جادویی داشت تبدیل به خیالی دور می‌شد، به ویلی لومانی که دیگر برنمی‌گشت روی صحنه. توی اینترنت جستجو کردم به این امید که شاید بشود ویدیویی از بازی‌اش در مرگ فروشنده را یافت، به دقیقه‌ای هم راضی بودم که چشمم افتاد به ویدیویی دیگر. مستند کوتاهی درباره وداع با استاد که شامل لحظاتی از آن اجرا هم بود و حالا در بازبینی نمایش بعد از چند سال دانستم که اشتباه نکرده‌بودم و استاد روی صحنه نمایش مرگ فروشنده در اوج می‌درخشید. آقای کارگردان گفت که آخرین آرزوی آقای کمال‌علوی این بوده که بار دیگر روی صحنه، ویلی‌ لومان شود که اجل مهلت نداده بود اما با همت همراهانش در آن نمایش این وصیت عملی شده بود و پیکرش در صحنه پایانی نمایشنامه، نقش پیکر ویلی لومان را بازی کرد تا لیندا همسر همیشه عاشق و همیشه باوفای ویلی به او بگوید:‌
ویلی من امروز آخرین قسط خونه رو دادم اما تو نیستی که دیگه توش زندگی کنی … ویلی تو دیگه بدهی نداری! تو دیگه آزاد شدی ویلی! آزاد آزاد!

پیوند مرتبط:
مستند کوتاه وداع با استاد کمال‌علوی شامل لحظاتی از بازی ایشان در نمایش مرگ فروشنده

برای شاعر خاکستری

برف روی شیروانی داغ
کارگردان: محمد هادی کریمی
بازیگران: فرخ نعمتی، شهاب حسینی، آنا نعمتی، کورش تهامی، خاطره اسدی و هنگامه قاضیانی


دیدمش، در سینمای اساطیری قدس مشهد و مبهوتش شدم. گمان نمی بردم روزی این همه خودش را دوست بدارم و بعد فیلمش را که خود ستون این فیلم بود گرچه در تمام طول فیلم مرده بود و نظاره گر خاموش میراث داران و بازماندگانش اما حضورش در سلول سلول فیلم جریانی حیاتی داشت. از همان لحظه اول که چهره جان باخته و تکیده اش را دیدم با موی و محاسن خاکستری اش، افتاده در کفِ خانه زیبا و پر از تنهایی اش، با خود گفتم این کارستان فرخ نعمتی خواهد بود و چنین شد.

نشستیم به تماشای شاعری تنها و بیمار و عقیم و محتضر که نیک شعر می گفت و شعر نیک می خواند. شاعری که دور برش پر بود از ستایشگران. که پر از اشعار ممنوعه بود، که وب سایت داشت، که هوادار داشت، که عاشق داشت. شاعری که همه چیزش برازنده اش بود. نگاهش، عینکش، صدایش، سیگارش، لباسش، دست سرم خورده زخمی و ماسک طبی سبزش و خانه قدیمی اش که همه جایش نفس او را داشت و اصیل بود. رنگِ ديوارش، قاب عكسهايش، کتابخانه اش، رادیو و گرامافونش و ضبط صوتش، کاشی های آبی آشپزخانه و میز ناهارخوری اش، پنجره های چوبی و بالکن رو به حیاط و برف و باران پشت در و پنجره هایش، تابلوهای آویخته به دیوارش، شومینه آتشینش، قرصهای جورواجورش و آن تخت یکنفره فلزی که میله های تاجش و پنجره پشتی چه زیبا در قاب همنشین می شدند وقتی در میان شمع و عود روی همان تخت آرمیده بود. شاعری با وصیتی شاعرانه. بعد از مرگ بسوزانیدم!

نفسم بند می آمد وقتی با آن صدای بی مانندش آن اشعار شاملو وار را می خواند و آن صدای جادویی توی آن خانه مرگ زده طنین انداز می شد. او مرده بود و صدایش مانده بود و البته خاطراتش در خاطر اطرافیان واپسینش. ندیم جوان دیندارش، مدیر وب سایتش، شاگرد خاص و پریچهرش، منتقد و مترجم فتانش، همسر سابقش و برادر زاده بظاهر لاابالی اش. در شبی که استاد رفته بود هریک دمی با او سخنی از دل گفتند. بعد از ظن خود یارش شدند و تفسیر کردند حالات روزهای پایانی را که دلش این دم آخری پیش کدامشان بوده است و کدامیک مخاطب عاشقانهء شعر واپسینش بوده. خاطراتی که بهانه بود که لحظاتي بيشتر محو تماشاي صورت شاعر شوم. او آینه ای بود که هریک خویشتن خویش را در او می خواستند و می جستند. عاشق در او عشق می دید. دیندار در او دین می دید. متنفر در او نفرت می دید. هریک پی سهم خود از استاد می گشتند که برکنند و بروند. اما شاعر که تکه تکه نمی شود. بزرگ می شود و بر جای می ماند. انها هستند که توی این منازعه یکایک رفتند و پراکنده شدند تا نفر آخر، برادرزاده اش، لیاقت یابد ناخواسته مجری وصیت شاعر شود. آتشی به پا کرد و او هم رفت. شعله ها زبانه کشید تا قلب گرم و سرخش نیک بگدازد و خلوص و جلا یابد و درخشان شود. شاعر گرچه می رود اما می ماند.

فرخ نعمتی بازیگری است که دیر شناختیم اما خوب شناختیم و نیک به دل نشست و کاری کرد که قلمم بیشتر برای او بنگارد تا خود فیلم. ایکاش دوباره برف روی شیروانی داغ را تماشا کنم و بیشتر برای این فیلم زیبا و ظریف بنویسم بس که همیشه منتظر این شاعرانه های کمیابم. قبل از تماشا، نزدیکِ حسرت بودم که ایکاش خسرو خوبان زنده بود و این نقش از آنِ او می شد. اکنون پس از تماشا، فیلم را جز با فرخ نعمتی نمی توانم تصور کنم که انگار این شاعرِ شوريدهء رو به پايان اصلا خودِ اوست. گمانم مردِ خوشبختی است. آخر مادرم او را به نام امام رضا می شناسد.

آه ای زندگی منم كه هنوز با همه پوچی از تو لبریزم

درباره امین و روياي پرسه در مه
کارگردان: بهرام توکلی

بازیگران: شهاب حسینی و لیلا حاتمی

امین مدتهاست در اغما فرو رفته و احتضاری آرام را تجربه می کند. در یک قدمی مردن است. خاطراتش و هویتش دارد آرام آرام محو می شود. حتي یادش نیست چگونه به این روز افتاده. اکنون هجوم بی رحم نیستی راادراک می کند و باید با هر آنچه از جنس زندگی دارد به جنگ مرگ برود. گرچه برایش چیزی نمانده جز خاطراتی تکه تکه و تصاویری مبهم در سر و اصواتی چون سوت دستگاه تنفس و موسیقیِ راديو در گوش. اما او سرسخت و مصمم است. پس شيوه اي می اندیشد که با همین اندک مصالح، مبارزه را آغاز کند. باید قصه ای ساز کند شاید که خود را در میان قصه اش بیابد که آدمی نجات را در قصه می جوید. قصه ای برای جبران فقدان ها و برای اندکی بیشتر زیستن.

امینِ محتضر اینک تنهاترین است. پس اول این تنهایی انگار ازلی را باید مغلوب کرد. پس در ابتدا از آن تصویر کودکانه دخترك ميانِ شاپرکها زنی به نام رویا می سازد که همدمش باشد. عشقش باشد. زنی در نهایت زیبایی و صبر و وفا. زنی که باشد تا روزی برگه رضایت نامه مرگش را امضا کند که تنها نرود. زنی نشسته در صحنهء خالی تئاتر، بازیگری در نمایشی از جنس روزمرگي زندگي زن و شوهری. درست مثل یک تصویر اولیه خام که قرار است انقدر پرداخت شود تا مثل زندگی شود. آنجا که نمایش تمام می شود و زندگی آغاز، او رويا را به خلوتش راه مي دهد. پس حالا امين سراغ خودش می رود تا خود را باز آفريند در هيئتِ هنرمندی بلند پرواز و مغرور. یک نوازنده پیانوی چیره دست و يك آهنگساز کمال گرا که خود را در آن اندازه يافته که رويايش را تحقق بخشد و قطعهء ماه را بسازد. شاهکاری که شبیهش را هیچ جا نتوان یافت و اصلِ اصل باشد كه او از تقلید و در جازدن بیزار است و پي يك نغمه نو مي گردد. امین در قصه اش هم به دل مبارزه ای دشوار مي زند. او باید به دنیا و به زمین و زمان، خودش را ثابت کند كه مي تواند اما نمی تواند و این آغاز سرگشتگی و ویرانیِ روحِ ظريف و شكنندهء يك هنرمند است وقتی بجای جوشش هنری فقط صدای ممتدِ سوت توی سر امينِ محتضر و امینِ قصه پيچيده است. این آغاز پریشانی و شوريدگي مردي است كه مي خواست دنيا را تغيير دهد.

او رویا را در نهایت کمال آفریده که در کنارش بماند. که تنها نماند. آنقدر وفادار که اتهام بی وفایی به او خیلی بی ربط به نظر رسد. زنی که پای عشقش ایستاده و آنقدر عاشق است که لحظه ای بی یاد تو نتواند سر کند.  زنی که وقتی شبها دیر میرسی خانه نگرانت شود و دم در چشم به راهت بماند گو اینکه به رویش نیاوری که چقدر این توجه را می خواهی. زنی که همیشه بخواهد با تو سخن بگوید گیرم که تو نشنوی و حواست نباشد. زنی که اگر شبی دیر خانه آمد نتوانی بروی توی خانه و همان دم در منتظرش بایستی و با آبگیر وسط کوچه بازی کنی. گو اینکه باز به رویش نیاوری که خانه بی حضور او رفتن و ماندن ندارد. زنی که می خواهد فرزند تو را در وجودش به بار نشاند گیرم که تو نخواهی خبردار شوی. زنی که باورت دارد و هرگز نگوید که نمی توانی و توی کنسرت شکست خورده و خالی ات تا به آخر می ماند و مي نشيند و گله هم نمی کند. گیرم که دروغگویش بخوانی. زنی که صبوری و همراهی بی حد و حصرش کلافه ات کند و ازش بپرسی آخر تو چرا با من ماندی و او جوابت گوید که چون دوستت دارد. زنی که زخم دستت را ببندد آنگاه که از دلسوزی بغض کرده گیرم که تو بگویی از زخم کیف می کنی. زنی که بخاطرش غیرتی شوی و راننده تاکسی را بزنی گیرم که نفهمی خود او را هم زخمی کرده ای و او هم نگوید که چرا. زنی که مقابل آزارها و پرخاش هایت هيچ نگويد مگر دلواپسي هايش برايت كه تو داري چه به روز خودت مي آوري و به رویت هم نیاورد رنج عميقش را. زنی که اگر قهر هم می کند و اگر روزي ترکت می کند باز هم دلش نتواند ترکت نکند و برگردد و پی ات بگردد و در اعماق آن جنگل دور، زخمی و تنها پیدایت کند و در آغوشت کشد تا بتوانی در آن سحرگاه زیبای جنگل و دریا وقتی خواب است سیر نگاهش کنی و رویش را بپوشانی که سرما نخورد گیرم هرگز نتوانی به او بگویی که دوستش داری. زنی که بعد از تو به هیچ عشق دیگری حتی فکر هم نکند و او بماند و آن دخترک زیبا که یادگار توست و خاطرات تو و عشق تو که هميشهء هميشه وجودش را سرشار می کند و بی نیاز. او خود رویاست.

امین اما نصیبی از رویا ندارد. او قطعه ای از واقعیت است كه خودش را از قطعات وجود خودش در قصه خلق کرده است. یک انسان معمولی و فانی است با رویایی بزرگ و ویرانگر. او گرچه بارها قصه اش را اصلاح می کند تا در کنار رویای پریانی اش در آرامش و شادی زندگی کند اما جبر احتضار است که بسوی نیستی می بردش و ناگزیر قصه اش هم به سوی ویرانی راه می برد. حتی ناخواسته حلاوت آن ظرف شستن دو نفره را هم تلخ می کند. انگار که مجال چندانی ندارد و باید توی این زمان کوتاه کاری کند کارستان. انگار نمی خواهد بی ردپا و بی ثمر از این دنیا برود. به نبوغش ایمان دارد. نبوغی که اساتید خبره را به حیرت و تحسین واداشته. شتاب دارد که با ساختن شاهکارش نبوغش را، فردیتش را، هویتش را ثابت کند. دریغ که انگار هرچه می کند نمی تواند نغمه ای خلق کند و گاه می پندارد چشمه خلاقیتش شاید دیگر نمی جوشد. مدام می نویسد و پاره می کند و عاجز می شود و دیگر انگار حواسش به هیچی نیست. پس نبوغ اسباب جنون می شود که بنا کند به بهانه جویی و فرافکنی و پرخاشگري. دیگر همه مقصرند، صداي سوتی که توی سرش پیچیده، مغزش که بفرمانش نیست، زندگی زناشویی اش، دانشگاهش، اساتید عصا قورت داده اش و شايد همه مردم، همه و همه را مقصر می داند. خود را و همه را و رویا را دم به دم می آزارد با تازیانه حرف ها و تیغ نادیده گرفتن ها. با نگاه مردم کوچه خیابان سر جنگ دارد. سر می تراشد و خودش را حبس می کند شايد كه از سر اجبار بتواند آهنگي بنويسد. نت هایش را دیوانه وار روی در و دیوار می نویسد. به خودش زخم می زند و دیگر هیچ همدردی و همراهی و درمانی را از هیچکس نمی پذیرد. صدای کوفتن یک میخ هم به هم میریزدش. دردمندانه به در و ديوار مي زند اما نمي شود. دارد تسلیم می شود و دارد شکست را می پذیرد هرچند نگاه مبهوت و تحسین آمیز استادش به نت های روی در و دیوار حکایت دیگری با ما می گوید اما امین دیگر باور ندارد که می تواند. اين بيشتر ويرانش مي كند كه رويا كه هميشه تنها مخاطب او بوده است هم ديگر باورش نداشته باشد و برود. كه مي رود و رویا که می رود او هم پریشان تر از پیش ترک دیار می کند و به دریا و جنگل می زند که تابِ خانهء بی رویا را ندارد. مي رود کنار امواج خشمگین دریا و پرده آخر طغیان و درد را بازی می کند. آرمان و رویایش را با بریدن و به دور انداختن انگشتش نابود مي كند و از خود می راند تا خلاص شود از اين وسوسهء بي فرجام و مهلك. مي رود كه در تنهايي و غربتِ اندوهگينش، پذیرای ياْس و نیستی و پایان شود که رویا باز از راه سر می رسد.

انگشت نوازنده که قربانی می شود و رویا که می آید انگار توازن دنیای امین برقرار می شود و آرامش حاکم. امین دارد عادی بودن را می پذیرد و این پذیرش قرین خبر بارداری رویا می شود. كودكي در راه است. امینِ هنرمند عقیم است و امینِ عادی زایا و پدر. شورشِ نبوغ پایان یافته و او دیگر در مقابل آدمهای عادی نیست یا آدمهای عادی را در مقابل خود نمی بیند و این بار می خواهد در کنار آنها زندگی کند. با معدنچی ها و غم و شادی آنها دمخور می شود. رنج آنها را می شناسد. موسیقی آنها را گوش می دهد و حیرت می کند که مردماني چنين عادی موسیقی چنین نيكويي دارند. چیزی كه همیشه دنبالش بوده و حالا در جایی پیدایش کرده که گمان هم نمی برده. اکنون او رستگاری را یافته اما دریغ که مجالی ندارد برای رستگارانه زیستن. او در اوج آرامش و لذت این گونهء تازهء زیستنش، يك روز آفتابي در کنار آن معدنچیان و برای آنها می میرد. شاید به اغمايي طولانی و بی بازگشت فرو می رود و این نقطه ای است که در آن سرنوشت امین هنرمند و امین محتضر تلاقی می کند.

امین محتضر آرام آرام که به لحظات پایانی نزدیک می شود، قصه اش را نیز به پایان می رساند. حالا او توانسته برای خودش هویت تازه ای بیافریند که شاید نسبتش با واقعیتش چیزی جز همان تصاویر و اصوات و خاطراتِ موهوم و گنگ نباشد. حالا برای خودش رویایی دارد که کنار او از دشوارترین بزنگاهها عبور کند. حالا برای خودش فرزندی دارد، دخترکی بس زیبا. حالا برای خودش یک مرگ زیبا و بی نقص دارد. انگار راز تصویر رویاگون دخترکی میان شاپرک ها را دریافته و شور و شکوه زیستن را کشف کرده است. همین است که در قعرِ اغما سر ذوق می آید انگار و می کوشد چشم باز کند و بازگردد و باز هم زندگی کند. اما مجال به انتها رسیده است و هنگام رفتن است. در آخرين لحظات است که فصلی مفقوده را به داستانش می افزاید. فصل آشنایی امین هنرمند با رویای بازیگر توی همان تئاتری که رویا از همانجا آغاز شد، توی همان نمایش. فصلی اسطوره ای و پر از زندگی که در آن یک مرد هرشب به جایی می رود که عشق زندگی اش را آنجا یافته. می رود تا هرشب نگاهش کند تا سرانجام یک جوری راهی به دل او پیدا کند و آخرش رویا را از پایان نمایش به آغاز زندگی خود بیاورد تا شریک یک زندگی دشوار و باشکوه گردند، تا مبارزه آغازند، دوشادوش و همراه و عاشق.

قصهء امین به سر می رسد. او این بار موفق شده و دنيايش را تغيير داده است. اينك وظيفه به انجام رسيده و او اکنون آگاه از غایت زیبایی زندگی و مرگ، آماده سفری دیگرست. سفرت بخير امين، مواظب رويايت باش!