نان‌ها دیگر پادشاهی ندارند

نان سنگک چرا روزگاری برای قرن‌ها پادشاه نان‌ها بود؟ درست خواندید گفتم بود! چون دیگر نیست و خواهم گفت چرا. ولی فکر می‌کنید چرا پادشاه نان‌ها بود؟ پاسخ‌های بدیهی ندهید که دقیق نیست. نان سنگک قدمت دارد درست، خوشمزه‌است درست، مفید است درست، توامان کیفیت و کمیت دارد درست، گران‌است درست، خوب می‌چسبد به آدم درست اما این نان به این دلایل نبود که به مقام پادشاهی نان‌ها دست یافت نه! بلکه رمزش این بود که با سختی و مرارت به دست مشتری می‌رسید. نانی بود که از همان مرحله آرد تا مرحله سفره مسیری دشوار و جانکاه می‌پیمود پر از مخاطرات و هزینه از این رو قرن‌ها بازارش داغ بود چون چنین شیفتگان رنج‌کشیده‌ای داشت. روزگاری که سنگک برای خودش ضرب‌المثلی داشت که ورد زبان مردمان بود: «سه چیز واجب آمد نزد گشنه / پنیر و نان سنگک آب چشمه». آن سالهایی که سنگک برای خودش افسانه‌ای داشت که سینه به سینه نقل می‌شد از پادشاهی که دستور داده بود شاطر یک نانوایی سنگکی را بخاطر کیفیت بد نانش توی تنور بیاندازند تا بسوزد تا زان‌ پس همه شاطرها حساب کار دستشان آید و نان خوب دست مردم دهند. آن زمانی که روستای ما در جنوب خراسان مدام شاطر خبره صادر می‌کرد به تهران و مشهد و دیگر شهرهای بزرگ، آن دورانی که در هر منطقه به زحمت یک نانوایی سنگک پیدا می‌شد و باقی نانوایی‌ها هم نان ماشینی خمیر و سوخته تولید می‌کردند و بعدش همه که پیشرفت کردند نان متری و فتوکپی تولید کردند بدتر از نوع قبلی که همه این انواع خودش تبلیغات غیرمستقیم برای آن سنگک نایاب بود.
خلاصه تکان‌دهنده‌ترین حکمی که والدین یک خانواده آن زمان می‌توانستند به کودک خود بدهند این بود که برو نان سنگک بخر. انگار که بگویند همین الان برو سربازی یا بگویند برو یک نبردی شرکت کن ولی برای ناهار برگرد خانه. کودک بعد از هضم اینکه این ماموریت غیرممکن نمی‌دانم شماره چندم قطعا به دوشش افتاده و راه دررو ندارد، باید زنبیل را توی دسته دوچرخه ۱۶ کوچکش می‌انداخت و سوار می‌شد و تا چند محله آن‌ورتر رکاب می‌زد تا برسد به آن نانوایی مقدس، به آن معبد موعود، به جایی که چهل پنجاه مرد و زن و کودک زنبیل به دست از در کوچکش هجوم برده‌اند تو که حاجت ‌طلبند، حاجت نان. به جایی که باید هنوز خیلی منتظر بمانی تا بتوانی بروی تو و بفهمی اوضاع پخت و فروش نان واقعا از چه قرار‌است و چرا این صف اصلا پیش نمی‌رود؟ پس کودک دوچرخه را کنار درختی می‌ایستاند و می‌رود ته صفی که رسیده تا چند مغازه بعد آن نانوایی، می‌ایستد و گاه می‌نشیند تا بعد کلی انتظار ببیند یک نفر نان‌به‌دست و با چهره پیروز‌مند از نانوایی خارج می‌شود بلکه کودک بتواند سی سانتی‌متر در صف پیشروی کند و سی سانتی‌متر آنطرف‌تر بنشیند آن همه در صفی که اقلا ده مترش بیرون نانوایی‌است و توی نانوایی‌ هم که خود غوغای دیگری‌است.
کودک نشسته در صف کلی فرصت دارد نگاه جامعه‌شناسانه بیاندازد به رفتار مردم آن محله، به عبور پسران و دختران مدرسه‌ای و به برخورد لطیف و گاه شدید این دو گونه و متلک‌ها و پوزخندها و جیغ‌هاشان، به کشیده‌ای که پسر از پدر می‌خورد، به مادری چادر به سر که لنگان لنگان بار گران خرید خانه را به خانه می‌برد، به مردانی که با اعتماد به نفس ویژه‌‌ای، بی‌نوبت راه خود را باز می‌کردند به داخل نانوایی و در اندک زمانی با نان برمی‌گشتند بیرون. به مغازه الکتریکی که صف به مقابلش رسیده و مردی مو سیخ‌ سیخی میان انبوه تلویزیون‌های خراب چیزی تعمیر می‌کرد و پسری که وردستش بود امر و نهی می‌کرد. پسری که کودک بعدا در مدرسه دیده بود و فهمیده بود خواهرزاده مرد مو سیخ‌سیخی‌است و جز دایی‌اش کسی را ندارد. به آرایشگاهی که صف از مغازه او هم می‌گذشت و مرد سلمانی اگر مشتری‌اش بودی سلام گرمی می‌کرد و تعارفی می‌کرد و عموجانی می‌گفت و اگر مشتری‌اش نبودی و یا قبلا مشتری‌اش بودی و مدتی بهش سرنزدی جوری از تو رو برمی‌گرداند که این مجازات یادت نرود و یک وقت شک نکنی که اتفاقی بود و حواسش نبوده و فلان. این تامل جامعه‌شناسانه وقتی عمیق‌تر می‌شود که بچه‌های رذل محله دوچرخه ۱۶ را پیش چشمت برمی‌دارند و می‌برند و زبان‌درازی هم می‌کنند که دوچرخه‌تو بردیم بچه‌ننه! و کودک باید جای گرانبهایش را در صف ترک کند و بدود و گریه کند و تمام آینده این اتفاق را تصور کند که توی خانه چه بگوید و چه‌ها خواهد شنید اگر خاک و خلی و گریان و بدون دوچرخه و از آن مهمتر بدون نان برگردی خانه!؟ تا یک بچه بامرام از همان محل ب‍پاخیزد و دوچرخه را مقتدرانه از آنها برایش بگیرد و تحویلش دهد تا کودک قدرشناسانه و شکرگزارانه به جای خودش در صف برگردد، تازه اگر بتواند به مدد معرفت آدمهای توی صف برگردد سرجایش، تا باز همانجا بنشیند به پاک کردن اشکهاش و باز وجب به وجب نزدیک شود به سرمنزل مقصودش، آنجا که نان سنگک داغ می‌دهند دست آدمهای خسته و گرسنه.
اگر زنده بمانی و برسی به داخل مغازه، تازه دو زاری‌ات جا می‌افتد که داستان چیست که این صف این همه حلزونی پیش می‌رود. نانوایی کلهم دو تا کارگر دارد که یکی شاطر‌ است که با ظرافت و احساسی ریتمیک خمیر پهن می‌کند روی صفحه‌اش که هنوز نمی‌دانم اسمش چیست و انگشت می‌زند و شکل می‌دهد و با دقتی حماسی می‌برد توی تنور و می‌چسباند به سنگهای داغ. آن یکی که نمی‌دانم چی بهش می‌گویند، با آرامش کامل بازای هر خمیری که شاطر توی تنور می‌چسباند اقلا هجده نوع سیخ و میله مختلف هی میکند توی تنور و هی در می‌آورد تا نهایتا اگر دلش بخواهد یکی دو نان پخته از آن تو دربیاورد در آورد و پرت کند روی تخته سمت مشتریان. نانوایی هم آن زمان پرسنلی بعنوان فروشنده که نداشت، پس نفر اول صف خودش باید به نانش رسیدگی می‌کرد و سنگ‌زدایی‌اش می‌کرد و به میخ می‌زد و سرد می‌کرد و بعد می‌کند که ببرد. گاهی هم یک مشتری آشنا یکهو بی‌صف و با کلی چاق‌سلامتی خطاب به شاطر و شاگردش می‌آمد تو که مثلا برای کمک نقش فروشنده را بازی کند. پس کار چند مشتری را راه می‌انداخت و بعد نان خودش را هم جمع می‌کرد و با خداحافظی بلند و قرایی می‌رفت که به ناهار خانه‌شان برسد! تازه یک نفر دیگر هم همیشه بود که آدم اولش فکر می‌کرد از کارکنان نانوایی‌است ولی بعدش می‌فهمیدی که این خود دشمن اصلی‌است و این همان‌ کسی‌است که برای کبابی‌اش یا برای یک مهمانی یا هرچی بازای هر سه تا نانی که از تنور بیرون می‌آید دارد دوتایش را برای خودش رو هم می‌گذارد تا مثلا بشود رقم رویایی پنجاه‌تا صدتا نان که آماده‌ شدنش یک عمر طول کشیده، بلکه راضی‌ بشود بغچه عظیم نانهایش را بردارد و برود و بلکه انتظار بی‌پایان کودک هم زودتر پایان یابد.
اما هرچه به جلوی صف و به پیشخوان نانوایی نزدیک‌تر می‌شدی اوضاع وخیم‌تر می‌شد. صف از حالت قطاری منظمش به حالت تجمعی شورشی تبدیل می‌شد و اضافه‌شدن صفهای یکی هم به عمق فاجعه می‌افزود. یک صف مردانه و یک صف زنانه و یک صف یکی مردانه و یک صف یکی زنانه، جمعا چهار صف، بدون صف، بصورت مخلوط آنجا ایستاده‌بودند که فقط تفکیک زنان و مردان کمی معنا داشت والا آن جلو نه نانوا می‌فهمید کی‌به‌کی‌است و نه مردم. چه بسیار افراد زبل از این آنارشی بهره جستند و بعنوان صف یکی وارد شدند و با ده تا نان خارج شدند و چه بسیار افراد مظلوم که خیلی دیر به حقشان می‌رسیدند و یا حتی نان تمام می‌شد و نمیر‌سند. آن جلو تنازع بقا حرف اول را می‌زد، نوع قوی صاحب نان خاشخاشی می‌شد و نوع ضعیف می‌ماند روی دست خودش. توی نانوایی گرما بود و نبود و کودک به آن جلوی پیشخوان که رسید از ازدحام پشت سر و از انتظار بی‌پایان و از نانهایی که مدام فکر می‌کرد مال اوست و به دیگری می‌رسید داشت از حال می‌رفتم و داشت التماس می‌کرد که آقای شاطر! من پسر فلانی‌ام! من فشارم افتاده! نانم را تو رو خدا بده بروم لب جدول بنشینم که حالم جا بیاید! اما چنان نگاهش کردند که این دیگر چه کلک جدیدی‌است برای زود نان گرفتن! از آفت کنجدی و ساده بودن نان بگذریم که خودش داستانی بود و هرکدام را می‌خواستی آن یکی را داشتند و این حقه که ساده و کنجدی‌اش برایم فرقی نمی‌کند هم جواب نمی‌داد، کسی نان آماده‌ای به دستت نمی‌داد چون اساسا نان آماده‌ای درکار نبود و با وجود آن هجده سیخی که طرف یکایک و با دقت توی تنور می‌کردند و آن عشوه و رقص‌پای شاطر همین که گهگاهی نانی از آن تنور بیرون می‌آمد خدا را شکر می‌کردیم.
کودک عاقبت به نانهایش رسیده‌بود و همه سنگهای داغ روی نان را با دقت و به بهای انگشت‌سوزی کنده‌بوده. بعد همه نان‌ها را تا کرده بود و با زحمت توی زنبیل قرمزش چپانده بود و از نانوایی زده بود بیرون تا لحظاتی روی جدول پیاده‌رو بنشیند بلکه حالش جا بیاید و بلکه اصوات اطراف از آن حالت معوج خارج شود و وضوع یابد و تصاویر همان جلای قبل را بیابد. کودک وقتی توانست بی‌دلهره از هوش رفتن روی پاهایش بایستد و یقین کند که زانوهایش دیگر سست نیستند، سمت دوچرخه‌اش می‌رود و دسته زنبیل را از دسته دوچرخه رد می‌کند و سوار می‌شود و رکاب می‌زند به سمت خانه. چین و زخم تجربه بر پیشانی اندوخته همچون کهنه‌سربازی جان به در برده از مهلکه، خرامان خرامان وارد خانه می‌شود و نانها و مابقی پول را تحویل مادر می‌دهد و مادر دستت درد نکندی می‌گوید به علاوه انتقاداتی در مایه‌های چرا خمیر‌ است؟ چرا سوخته؟ چرا خوب سردشان نکردی؟ چرا سنگ دارد؟ چرا ریز ریزشان کردی تو راه؟ چرا کنجدی؟ چرا ساده؟ و … کودک هم می‌رود دست و رو و خستگی می‌شوید و بر که می‌گردد سفره را می‌بیند که دارد پهن می‌شود و آذین می‌بندد و همه همه یکایک دارند دورش جمع می‌شوند تا خورشت گوجه بادمجان مامان‌پز را با نان سنگک تازه در جوار سبزی تازه و دوغ خانگی بزنند به بدن. با ورود پدر به سفره مراسم صرف ناهار رسما آغاز می‌شود و همه این نان سنگک را به چشم می‌کشند، کودکی که رنجش را کشیده به نوعی کیفور می‌شود و حاصل زحمتش قشنگ به جانش می‌نشیند و آن کودک دیگر که می‌داند این نان خریدنش چه بیچارگی‌ها دارد و الان مفت به دستش رسیده یک حال دیگری می‌برد البته اگر حواسش نباشد که فردا نوبت اوست! توی صلات ظهر تابستان و در جوار باد پنکه، آن لقمه سنگکی که گوجه و بادمجان و سبزی را بغل کرده بود تا نوش جانمان شود دنیایی می‌ارزید.
اما حالا چی؟ حالا چی وجدانا؟ حالا کافیست با تنبان راه‌راه و زیرپوش و دمپایی از در خانه بیرون بیایی و چهل قدم به هر سمتی دلت خواست بصورت لخ‌لخ بروی تا برسی به یک مجتمع نان. اگر عجله داشتی از بسته‌های آماده نان سنگک، مربوط به پخت قبلی، فی‌الفور خریداری می‌کنی و همانطور لخ‌لخ برمیگردی خانه و نان را می‌گذاری روی میز! اگر هم کمتر عجله‌داشتی چند دقیقه صبر می‌کنی نان تازه از تنور درآمده میگیری و باز لخ‌لخ می‌روی خانه. اگر با لباس و کفش رسمی و سوار بر خودرو بودی هم اصلا لازم نیست به دور زدن و تغییر مسیر و جستجو و جاپارک و الخ فکر کنی حتی. کافی‌است هر سمت خیابان که هستی به همان سمت اندکی پیش بروی، قطعا نانوایی سنگکی پیدا می‌کنی و پارک دوبل هم جواب می‌دهد چون اصلا معطل نخواهی شد. خلاصه تا آن روز که هر وعده نان سنگک بیاورند درب منزل چیزی نمانده. اینطورها شد که عبارت «وای خدای من نون سنگک گرفتی!!!» به مرور بدل شد به عبارت «باز نون سنگک گرفتی!» یا  «باز از این سنگکیه گرفتی! از اون یکی می‌گرفتی اقلا!» و حتی عبارت تازه‌ای خلق شد بدین مضمون که «من نون سنگک دوس ندارم چیه همه انقدر دنبالشن؟!» عبارتی که بار اول که می‌شنیدی کم از کفر نداشت که مگر می‌شود کسی از سنگک خوشش نیاید؟ به مرور زمان گویندگان این عبارت شالوده‌شکن انقدر زیاد شدند که برای خودشان فراکسیون مقتدری شدند و در همین نقطه‌ها بود که چند قرن پادشاهی باشکوه نان سنگک داشت به پایان نه چندان باشکوهش می‌رسید تا پس از ویرانی تاج و تختش، این نان تاریخی، تنها بعنوان یک شهروند معمولی و آسیب‌پذیر به زندگی خود در جامعه و میان آدمها و نانها ادامه‌دهد تا پادشاهی از سرش بیفتد. نان سنگک حالا گاهی دست توی جیب ‌می‌کند و بی‌هدف کوچه‌ها و خیابان‌ها را متر می‌کند و گاهی چشمش به انبوه همخون‌های والامقامش ‌می‌افتد که میان کیسه نان‌خشکهای دور ریخته مردم دارند ضجه‌زنان جان می‌کنند و جان می‌دهند. آنگاه افسوسی عمیق جانش را می‌سوزاند در مایه‌های «گهی پشت بزین و گهی زین به پشت ای دااااد» اما قطعا آنچه به زبان می‌آورد بیان خشمگین‌تری‌است و احتمالا خطاب به ما و روزگار ما و همه نان‌های ما خواهد گفت: «آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست/گرد سم خران شما نیز بگذرد»!