فردوس دمي ز بخت آسوده ماست*

good to be back

گرچه فکرش را نمی‌کردم اما از چه خوبه برگشتی مهرجویی بدم که نیامد هیچ یک جاهاییش را هم دوست داشتم و این مایه حیرت خودم هم شد که بعد از تجربه اسف‌بار نارنجی‌پوش تقریبا هیچ امیدی نداشتم به استاد در عین حال که نمی‌توانستم اثرش را نبینم، یک مهرجویی که بیشتر نداریم. اصلا همین‌ها بود که فصل اکرانش را از دست دادم و تماشایش رسید به موسم نمايش خانگی‌.
نه اینکه بگویم معجزه‌ای رخ داد، نه! چه خوبه برگشتی در رده آثار اخير فیلمسازش قرار می‌گیرد، سرشار از جفنگی و شلختگی‌ و بداهه‌ و بگیریم بریم! منتها با یک خط داستانی نسبتا جذاب (کل کل دو رفيق چهل ساله) که مستعد ایده‌ها و موقعیت‌هاي جذاب‌است و از قضا برخی‌اش هم خوب اجرا شده و هم جواب داده انصافا. مثل وقتهایی که دو رفیق پای شطرنج می‌نشینند و تهش کار به کتک‌کاری طنازانه‌ای می‌رسد یا فصلی که دو دوست هدایای سالیانشان را از دیوار مشترک خانه رد و بدل می‌کنند و سر مالکیت شلنگ درگیر طناب‌کشی می‌شوند! یا فصل شفای جادویی بشقاب پرنده توسط حوری‌یاسمین! یا پسر موقرمز همسایه که در دعوای بین دو دوست هم از آخور می‌خورد و هم از توبره! اصلا همین به سمت جفنگ و ابسورد خالص رفتن هم امتیازی‌است، مثلا نمی‌دانیم این‌ آدمها کی هستند و چه نسبتی با هم دارند و گذشته شان چيست كه اينطور يكي يكي و کارتنی وارد قصه می‌شوند و توی سر و کله هم می‌زنند و باز آشتي مي كنند و باز دورهمي و شام و خوشگذراني. انگار تام و جري سينمايي ديده باشي. البته از دل همین شیوه می‌شود به کمدی‌های بزن‌بکوب درخشانی از نوع همان لورل و هاري نشان داده شده در فيلم رسید، منتها به شرطها و شروطها و اگرها!
اگر استاد (به همراه همسر گرامی ایشان) با وسواس بیشتری فیلمنامه را نگارش‌ کنند و به دیالوگها هم بها دهند و اقلا اکثر گفتگوها از قبل انديشيده و نوشته شود پیش از اینکه بازیگر بخواهد خودش بسرایدش! اگر استاد قدری دقیق‌تر بازیگران اثرش را انتخاب کند تا اين قصه و اين رابطه دوستي توي فيلم حيف نشود و تاثيرش را بگذارد، رویا تیموریان و مهناز افشار خوبند، عطاران متوسط است اما بهداد اقلا برای نقشی با این سن مناسب نیست! و اگر استاد قدری با حوصله‌تر فیلم بسازد و صحنه‌ها را با ظرافت بيشتري اجرا کند یا اقلا از دستیارانش بخواهد در كارشان دقت بيشتري به خرج دهند که خداییش مي شود هم نظم و حوصله و دقت را در روند توليد فيلم حفظ كرد و هم فضای باصفای پشت صحنه، تا اينكه نه لذت و عیش استاد از اینگونه فیلمسازی رها و آزاد، منقض گردد و نه حظ ما از تماشاي اثر.

*خيام و البته پي نوشت خود فيلم

نیمچه گزارش جشنوارهء نهم


حواشی: امسال به هزار و یک دلیل غیر موجه نشد مثل سالهای پیش حضور پرشوری در جشنواره مشهد داشته باشم و تنها مجال به تماشای دو اثر رسید که در بهترین حالت آثاری متوسط بودند که خواهم گفت. البته ویژگی این دو سانس فیلم‌بینی این بود که چشممان به جمال تالار سینمایی شهید اصغرزاده روشن شد که مثلا از مجهزترین سینماهای کشور است اما تنها کاری که نمی‌کند همین است که محض رضای خدا در چرخه اکران فیلمهای سینمایی در مشهد شرکت کند آن هم در زمانی که سینما هویزه به منظور بازسازی یک سالی می‌شود از گردونه اکران برون افتاده و بدجور نیاز داریم به سینمایی که جایش را بگیرد و بار نبودنش را به دوش بکشد اما این مجموعه فعلا دلش با همایش ها و گهگاهی هم نمایشهای سفارشی است نه سینما.
سینما شهید اصغرزاده البته که سینمای بسیار مجلل و زیبایی است و بر منکرش لعنت. صندلی‌های مناسب و پرده عریض و آپارت نونوار و باکیفیت و سیستم دالبی ساروند و  اصلا همه چیزش میزان و مرتب است اما چه فایده. سر تماشای نارنجی‌پوش همه صندلی‌های سالن پایین پر بود و لذا بناچار رفتیم سراغ لژ بالکن که آنجا دیدیم این لژ عجب مهندسی خفنی دارد و چه شیب حساب شده ای. بطوریکه وقتی می‌نشستی کله تماشاگران جلویی را بعلاوه بخش کوچکی از پرده سینما می‌شد دید. لهذا چاره‌ای اندیشیدم و چون در آخرین ردیف بودم برخواستم و بر دسته صندلی نشستم و گفتم لابد استاد مهرجویی محبوبم ارزش این سختی و درد را دارد و نتیجتا همه طول آن فیلم را برفراز دسته صندلی مشاهده کردم و خودتان می‌توانید حدس بزنید این عمل محیرالعقول چه عواقبی در پی داشت برایم. برای فیلم خوابم می‌آد با هیبتی هنری تر به همین سینما رفتم بلکه بختم باز شود و اوضاع مساعدتر و فیلم بهتر قسمت شود. پالتوی مشکی و نُوآرم را پوشیدم و رفتم در فاز سنگین فرهنگی که دیدم اصلا بلیط نیست و با همان فاز سنگین مانده‌ام در سرمای ناب پارک ملت. عاقبت رفیق بامرامی یاری رساند و بعد از دقایقی سگ لرز مرا به داخل برد اما دریغ از یک جای خالی! تازه به سرعت چراغها هم خاموش شد و فیلم هم شروع شد. لهذا گفتیم جهنم و همانجا روی زمین چهارزانو زدیم با همان هیبت فرهنگی و پالتو در مایه های حاجی‌بازاری‌های پولدار که آخر روضه توی تاریکی تازه می‌‌رسند و چهارزانو می‌زنند و دستمال و گریه و …  خلاصه اینکه قسمت نشد صندلیهای نیکوی این سینما را درست و حسابی تجربه کنیم. لابد صاحابش راضی نبوده که بعید هم نیست.
اما برویم سراغ فیلمها:

نارنجی‌پوش (داریوش مهرجویی)  1/2*
استاد مهرجویی آشکارا دارد از این سبک و سیاق تازه‌اش لذت می‌برد واین سینمای رها و یله را حقیقتا دارد زندگی می‌کند و نوش جانش، گیرم که دیگر شاهکاری در کار نباشد. فقط ایکاش نتیجه کار حداقل جوری بود که تماشاگر هم در آن لذت و حظ شریک شود درست مثل روزهای آشنایی (طهران تهران) که گرمای درونی‌اش در عین همه ضعفهایش به مخاطب هم می‌رسید. نارنجی‌پوش اما پریشان‌تر و بی در و پیکرتر از این حرفهاست. حامد بهدادی که به حال خود رها شده تا هر چه می‌تواند هنرنمایی کند. یادش بخیر دورانی سینمادوستان شیفته مجنونی و شیدایی شاعرانه خسرو بودند اما حالا دل بسته‌اند به جنون بی‌قاعده و گاه بدشکل بهداد. فیلم  پر از بازیهای ضعیف است و دیالوگها گاه انقدر بد است که گمان بردم اصلا از پیش نوشته نشده و بداهه گویی بازیگران است. فیلم حتی به محدوده‌های زی مووی نزدیک می‌شود و ایکاش زی‌مووی تعمدی از نوع رودریگزی بود که نیست و حاصل نبود غیرت و وسواس روی اثر است. فیلم با همه اینها موضوع خوب و قابل تاملی دارد که بابت همین درونمایه تماشایش را توصیه می‌کنم. فیلمبرداری و نورپردازی فوق‌العاده‌ای دارد با چند پرتره زیبا و چند لانگ شات به یادماندنی و البته یک لیلا حاتمی که با همه سرگردانی‌اش در این نقش عجیب باز همچون همیشه خوب است. امیدوارم در مسیر این سیاه قلمهای استاد مهرجویی روزی شاهد یک شاهکار هم باشیم.

خوابم می‌آد (رضا عطاران) **
خیلی منتظر اولین فیلم عطاران بودم بعد از سریالهای خوبی که ازش دیده بودم و می‌دانستم به کمدی سیاه گرایش دارد. خوابم می‌آد خیلی خوب شروع میشود و یک نیمه عالی و پر از خنده دارد که تنه می‌زند به شوخی‌های وودی آلنی و ایکاش فیلم را به همینگونه با داستانکها و خاطرات راوی پیش می‌برد و وارد یک داستان محوری نمی‌شد. آن هم خط داستانی پررنگی که همه شخصیتهای جذاب نیمه اول را حذف کرد و شخصیت‌های درنیامده و ضعیف را پر و بال داد که پایان غافلگیر‌کننده فیلم هم گرهی از کارش باز نکرد. اما بهتر است همان نیمه اول فیلم را دریابیم و زوج معرکه اکبر عبدی و ناصر گیتی‌جاه که باید بگویم از بهترین زوجهای سینمایی این سالهاست بخصوص اکبرعبدی به نقش مادر پیر و گاهی جوان رضا.

حرف آخر: توی جشنواره البته فیلم بهانه است و اصل آدمها هستند که گرد هم آیند و رفاقت و محبتی به هم رسد. مثل دوستان خوبی که توی همین دو جلسه دیدم و دیدارشان مایه مسرت شد. مثل آن همکار قدیمی که هر سال با فرزندش توی جشنواره می‌بینمش و هرسال نگاه می‌کنم که دخترش چقدر قد کشیده است. هرسال با دیده بوسی من و همکارم جشنواره آغاز می‌شود و تمام می‌شود و می‌رود تا سال بعد که باز دیدار تازه شود و باز دخترک چند سانتی قد بکشد و خانم‌تر شود. شک نکنید که اصلا سینما دوستی است و بس. سینمایی که بهانه دوستی نشود سینما نیست.

مرهمِ اشک

مرهم (علیرضا داودنژاد) را نه هنوز دیده ام و نه از داستانش چیز زیادی می دانم. اما همین‌قدر که می دانم درباره نوه های بیچاره و مادربزرگهای مهربان است و با توجه به آن همه فیلم گرم و نرم و دلنشینی که داودنژاد تا بحال ساخته،سخت مشتاق تماشایش شده ام. امروز آنونس مرهم را دانلود کردم و نشستم به نگاه کردن که به حال غریبی افتادم. دیدم توی همین دو سه دقیقه دلم شده صحرای کربلا و اشکی است که همينجور گوله گوله سرازیر شده از دیده های همیشه خشکم و دارم عينهو ابر بهار مي بارم. دوباره نگاه کردم دیدم کارم دارد به هق هق می رسد و رسید و کم مانده بود خودم را هم بزنم. مگر می شود آن پیرزن کوچک را  که دارد دلیرانه از نوه جوان ترگل و ورگلش (طناز طباطبایی) مقابل مشتی لات و لوت لندهور دفاع می کند ببینم و اشکم در نیاید. خوب آدم یاد مادربزرگ نداشتهء خودش و یاد همه مادربزرگهای قدیم می افتد که این بغض امانم نمی دهد. یاد بی پناهی می افتم لابد. بی وجدان روی بد جایی دست گذاشته. خوب آخر دلم خواست! آدم خیلی وقت ها دلش یک مادربزرگ دنیادیده و سرد و گرم چشیده می خواهد که بیاید و دست و چادرش را روی سرت بکشد و تو هم سرت را روی شانه اش بگذاری و زار زار گریه کنی و او هم با حرفهای قشنگ و شیرین که فقط و فقط خودش بلد است، آن هم فقط با لحن گرم خودش، آرامت کند و خنده ات بیندازد و مشتت را پر خوردنی کند و حالت را سرجاش بیاورد. آخر اینجور سرپناهی را کجا باید جست؟ کجا می شود یافت؟ مادربزرگی از جنس عزت و ایمان. شاید دلم اینگونه عزادار ایمانم شده که رفت و برنگشت. گریه هم دارد از قضا. خدا بدادم برسد وقت تماشای کل فیلم مرهم آن هم توی تاریکی سینما. خدا کند تماشاگران دیگر از صدای مویه و شیون و احیانا به سر و بدن کوبیدنم شکایت نکنند. ای بی پناهی! ای غریبی!
بلافاصله بعدش برای تغییر ذائقه آنونس ورود آقایان ممنوع (رامبد جوان) را دیدم که البته قبلا توی جشنواره دیده بودمش و کمدی خیلی خوبی بود انصافا. در دو سه دقیقه آنونس به یاد قهقهه های جانانه توی سالن سینما، بلند بلند خندیدم به اطوار این رضا عطاران بدمَشَدی. این یکی را هم باید دوباره توی سینما ببینم و  و بدون ترس از اینکه صدای خنده ام مزاحم تماشاچی ها باشد، اساسی بخندم.
آدمیزاد را می بینید! لحظه ای اشک و لحظه ای لبخند. خرم آن لبخندی که از پی اشکی طلوع کند. سینما چه می کند به دل آدم آن هم حالا که نمی شود یا نمی توانیم مثل مردمان قدیم دل به روضه و عزاداری بدهیم و اشک سیری بریزیم و دلی سبک کنیم. سینما برای ما جای همه اینها را اجبارا گرفته. گاهی فیلمی لازم داریم که بشود روضه ما برای بغضی و اشکی و برای خلوص و صفای آن شادی که در پی می آید. آخی سبک شدم انگار. چه خوش گفت استاد وقتی توی سرب فرمود: مرد باید گریه کردنم بلد باشه!

پی نوشت:‌راستی حرف مسعود کیمیایی شد بگویم آنونس بسیار زیبای جرم هم هفته پیش دیوانه ام کرد. آنونس بینی شده ام برای خودم. شما هم آنونسها را دانلود کنید و بینید. ضرر نمی کنید.

مشاهدات جشنوارهء 8 (+ یک لینک)

لینک: این گزارش به لطف امیر قادری و با عنوان حساب استاد سواست رفت توی سایت کافه سینما. طبعا خوشحالم. شاید این سرآغاز خوبی باشد بر مرحله تازه ای از نوشتن.

مسرورم که یک جشنواره دیگر را هم درک کردم و این یعنی هنوز زنده ام و هنوز خسته و نومید نشده ام. جشنواره هشتم در مشهد به لحاظ اطلاع رسانی برنامه ها از طریق سایت و پیامک پیشرفت چشمگیری داشت که کار هماهنگی و برنامه ریزی فیلم بین ها را آسانتر کرد. گو اینکه انتخاب 20 فیلم امسال بدون سلیقه و شناخت انجام شده بود. چنانکه در واکنش به اعتراض مخاطبان برخی فیلمهای مطرح جایگزین فیلمهای آن فهرست شد. موفق به تماشای 6 فیلم شدم که چند خطی درباره هریک می نویسم که نظرات اولیه ام درباره آنهاست و به ترتیب تماشا اینجا می آورم یادداشت ها را. مفصلش بماند برای وقت اکران و تماشای دوباره که شاید این ستاره ها را بالا و پایین کند که فیلمها با آدم زندگی می کنند و هر لحظه در ذهن ما داوری می شوند. گاه دوستشان داریم و گاه نه. گاه دلمان برایشان تنگ می شود و گاه دل می کنیم از آنها. فیلم یک موجود زنده است و داوری اش خیلی دشوار و پیچیده.

آلزایمر (احمدرضا معتمدی)   1/2**
وقتی فرامرز قریبیان کم حرف و آن روحانی ریش سفید مسجد را از شهر زیبا، مهدی هاشمی ساده دل و مهران احمدی پیژامه پوش را از هیچ، مهتاب کرامتی مفلوک را از بیست و طرح کلی قصه و آن کارگاه شیشه گری را هم از بیداری رویاها برداری و بیاوری در یک فیلم همه را جمع کنی انتظار نمی رود فیلم اصیلی حاصل شود که نیست. اما کشش قصه بقدری هست که فیلم را لحظه ای رها نکنی و طنز ملایمی در جای جای فیلم جاری هست که خسته نشوی و غر نزنی. همین که معتمدی بعد از آن فیلمهای عجیب و دشواریاب تلاش کرده قصه ای را روان تعریف کند دمش گرم که ابتدای مسیری تازه و مبارک است. مسیری که در آن معتمدی به پرداخت یکایک شخصیت ها اهمیت می دهد و به مدد بازی خوب بازیگرانش گهگاه لحظاتی تاثیرگذار از جنس سینما می آفریند. از نمادگرایی آلزایمر که می گویند هر شخصیتش نمادی از یک جریان در تاریخ ایران است خداییش چیزی دستگیرم نشد که ایراد از من است البته.

ورود آقایان ممنوع (رامبد جوان)   ***
رامبد جوان بعد از آن همه بالا و پایین در کارنامه هنری اش سرانجام دارد موفق می شود و بد نیست اگر کم کم او را سلطان کمدی رمانتیک ایران نامیم. رامبد جوان با پسر آدم دختر حوا و ورود آقایان ممنوع نقش کارگردان را در کمدی به ما متذکر می شود که مدتهاست در میان انبوه کمدی های بی مایه فراموشش کرده بودیم. جوان کارگردان ریتم و میزانسن را خوب می شناسد و تا لحظه آخر نبض تماشاچی از دستش در نمی رود. ضرباهنگ فیلم را کوبنده و روان حفظ می کند. شوخی ها کلامی و بصری را بدرستی زمانبندی می کند و بدقت اجرا می کند که بیشترین خنده را بگیرد. اجرای هیچ صحنه ای را دست کم نمی گیرد. دکوپاژ پویا و پر زحمتی را در معمولی ترین لحظات فیلم اجرا می کند. ابایی ندارد از اجرای سکانس های بزن و بکوب و دشوار در یک فیلم کمدی که کسی جدی اش نمی گیرد. اینگونه است که از نظر من فیلمهایش دارد به استانداردهای کمدی رمانتیک در سینمای جهان نزدیک می شود. رضا عطاران مشهدی عالی است. مانی حقیقی و ویشکا آسایش دلپذیرند. و ایکاش رامبد جوان فیلمنامه نویس قدر قدرتی چون پیمان قاسمخانی را در فیلمهای بعدی هم کنار خود نگه دارد تا سینمای کمدی ایران را دگرگون کنند.

جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)   1/2***
بار اول تماشای هر فیلم از اصغر فرهادی مسحور کننده است. تجربه ای بی نظیر و یگانه است. در طول فیلم همه حواست میرود پیش آدمهای فیلم و از صندلی ات جُم نمی توانی بخوری. ولی تماشای بار دومشان معمولا خاطره خوشی در بر ندارد و کمتر لحظه ای در فیلمهایش می یابم که بخواهم بار دیگر مزمزه اش کنم و حظی تازه کنم. رقص در غبار و شهر زیبا را هنوز دوست دارم اما از آن به بعد دیگر فیلمهایش دل مرا بدست نیاورده اند. بالای سر قصه هایش همیشه دست توانای یک فیلمساز را احساس می کنم که با بی رحمی و زیرکی آدمهای بیچاره قصه را پله پله به سمت ویرانی و نگون بختی هدایت می کند و عامدانه و با دقت همه درهای نجات و صلاح و روزنه های روشنایی را به رویشان می بندد. بار اول تماشای جدایی نادر از سیمین هم میخکوبم کرد و هم مبهوت. آخرش هم پر قوت برای این بزرگترین فیلمساز نسل جدید ایران کف زدم. برای مردی که مقتدرانه جوایز اصلی جشنواره فجر و برلین را به خانه برد و به فتح قله های سینمای جهان می اندیشد. ایکاش بار دوم تماشای این فیلم به نفع فرهادی تمام شود.

جرم (مسعود کیمیایی)   ****
حساب استاد سواست. مهم نیست اگر به حساب پارتی بازی بگذارید. تماشای هر فیلم تازه او برای من تجربه ای است آکنده از هیجان و ضربان قلب و اضطراب و رعشه دست و دلم که این بار با چه مواجه خواهم بود و آیا فیلم مرا با خود خواهد برد یا نه بس که در این سن و سال و این دوران آخر فیلمسازی اش تجربه گر شده و فیلمهای آخرش شباهتی ندارند به هم. جرم هم غافلگیری دیگری بود. سیاه و سفید بود و خوب شروع شد اما ناگهان دیدیم دیالوگهای دونفره که در آثارش فیلم به فیلم کمتر می شد در جرم شده شالوده اثر و همین بود که در ملاقات اول طولانی و کشدار و خالی به نظر می رسید و ارتباط گرفتن با فیلم را دشوار می کرد حالا که به ریتم تند چند اثر اخیر کیمیایی عادت کرده ایم. انگار استاد بخواهد به اصل سینمای خودش برگردد و من آماده نباشم. شب وصال با جرم ناراحت بودم و به خیلی ها هم گفتم و شکوه کردم. اما عجبا که فردایش ار خواب برخاستم و دیدم جرم را دوست دارم. اینکه ذهنم یک شب تمام به نفع استاد توی سرم مبارزه می کرد و برنده شده بود یا فیلم این همه دیر اثر کرده بود نمیدانم. به هر صورت دیگر نماها و لحظه های درخشان جرم را در یک فرایند غریب دریافته ام و حالا منتظر تماشای دومم که راحت توی صندلی ام فرو بروم و فیلم را با همه وجود به دلم راه دهم. فیلمی برای امروز ما با نگاه اجتماعی متعهد و برنده و با قهرمانانی کنشگر که توی سینمای ما کیمیاست. بهترین پولاد را دارد که دیگر برای خودش مردی شده و به حق توی این فیلم برای اولین بار شایسته رضا شدن شده. شگون این جرم چه خوش بوده است که امسال، سال مسعود کیمیایی شد در جشنواره ای که با بزرگداشتش آغاز و با اولین سیمرغ دوران فیلمسازی اش ختم شد. برای استاد و برای خودم خیلی خوشحالم.

یه حبه قند (رضا میرکریمی)   ***
با بهترین فیلمش خیلی دور خیلی نزدیک که بسیار دوستش دارم شاید پنداشت که به قله داستانگویی کلاسیک در سینمای ایران رسیده لذا از آن پس ترجیح داد که تن به آزمونهای تازه و دشوارتری در روایت دهد که دیگر درجا نزده باشد. آزمون اول نمایش جزئیات روزمره یک زن خانه دار در طول یک شبانه روز که به فیلم متوسط به همین سادگی انجامید و حالا در یه حبه قند آزمون دوم پرداختن به زندگی و روابط یک خانواده سنتی و پرجمعیت است که برای یک عروسی در یک خانه باغ قدیمی گرده هم آمده اند.  میرکریمی این پروژه جاه طلبانه را از نظر تکنینکی خوب و دقیق کارگردانی کرده و زحمت بسیار کشیده. بازیها عالی است. طراحی صحنه و قابها چشم نواز است و موسیقی علیقلی هم چون همیشه گوش نواز. پر از تصاویر و جزئیات خاطره انگیز ونوستالژیک از سبک زیستن سنتی ایرانی است. اما همه اینها چندان موثر نیست وقتی فیلم نمی تواند قلابش را در دل تماشاچی جا بیندازد یا شاید اصلا قلابی برای جا انداختن ندارد که به عمق هیچ جیز دست نمی یابیم که باید با شتاب هر ایده ای را در سطح رها کنیم و برویم سراغ بعدی و ناگهان می بینیم کلی ایده خام نپرورده روی دستمان مانده. شاید هنوز برای میرکریمی زود است که پختگی نگاه مهرجویی در درخت گلابی و مهمان مامان در نمایش همین جزئیات نوستالژیک برسد که چطور فضاسازی های او تماشاچی را درگیر می کند و چرا همان اجزا در یه حبه قند کار نمی کند. در آن سینما چیزی از جنس تجربه و ایمان هست که کسب آن عمر می طلبد. البته نتیجه تماشای دوم یه حبه قند در داوری نهایی من تعیین کننده خواهد بود.

آقا یوسف (دکتر علی رفیعی)   ***
پیر تئاتر ایران این بار هم قصه ای شنیدنی با خود آورد. قصهء پدری فداکار که عاشقانه دختر مهربان و زیبایش را دوست دارد و برای تامین او  پنهان از چشمش نظافتچی خانه های مردم شده. اما این پدر که خود دو چهره در زندگی اش دارد، چهره دیگر دختر را و خواسته های امروزی اش را نمی تواند برتابد و اینگونه است که همه باورها و خیالاتش فرو می پاشد و خیلی خیلی تنها می شود. قصه، نگاه پدرانه یک فیلمساز هفتاد و چند ساله را با خود دارد که انگار قرار نیست حتی در ظاهر هم با قواعد زندگی امروز و نگاه نسل جدیدش سازش کند. وقتی چیزی توی کَت یک مرد نمی رود، نمی رود. دیگر چه جای تعارف. قصه را نرم نرم و منزل به منزل پیش می برد. اجرایش غلط ندارد بس که شیک و با سلیقه است. سلیقه ای رشک انگیز در ترکیب رنگ ها. آن همه قرمز تند و تیز و آن همه آبی آرام در آن همه لباس و آن همه غذا و خوردنی. قرمز زنانگی و عطر و فلفل دلمه ای و کفش پاشنه بلند. آبی مردانگی و محبت. یک مهدی هاشمی آشنا و یک هانیه توسلی زیبا. کلی بازیگر مکمل که راحت باورشان می کنیم. فقط موسیقی خوبی ندارد. فیلمی که گرچه به اوج ماهی ها عاشق می شوند دست نمی یابد اما باز هم یک جوری دل تماشاچی را با خود می برد.

پی نوشت: کمی بیشتر از چند خط شد. پیشترها گفته ام هرچه می کنم دستم به کم نمی رود. امسال هم سینما در زمستان و بخصوص شب شلوغ و پر از آشنایی جدایی نادر از سیمین حال ما را خوشتر کرد. باقی بماند برای بعد و یادداشتهای جامع تر و مفصل تر که خدا می داند آنها چقدر می شود.