رضا‌ بودن و بهروز ماندن

مدرسه که می‌رفتم نام فامیلیم به گوش هر کی که می‌‌رسید حیرت می‌کرد. توی دبستان هم یادتان هست که فامیل مهم بود و اسم کوچک حتی بین دوستان هم کاربردی نداشت و همین بود که روی فامیل آدم دقت می‌شد و همه کنجکاو می‌شدند که بهروز یا بهروزی؟ فقط بهروز؟ هیچی تهش نداره؟ اسم شهری دهی چیزی؟ یعنی فامیلتم اسمه؟ اگه اسمتم بهروز بود که خیلی معرکه می‌شد! بهروزِ بهروز!!!  لابد فامیلتونو عوض کردین. چی بوده قبلش؟ خلاصه من هر سال باید پاسخگوی این انواع علائم سوال همشاگردی‌ها و معلمانم می‌بودم. چون اصولا نام فامیلیم از خودم باکلاس‌تر بود و اصلا تنه می‌زد به اسامی ادبی و آرتیستی. دو سیلابه و بی‌پس و پیش! همین بود که جلب توجه می‌کرد و این که پسوند “ی” و “یان” و “نژاد و “پور” و الخ نداشت اصلا برای هیچکی قابل هضم نبود و کسی باور نمی‌کرد چنین اسمی ریشه در روستای پدری من داشته باشد و تبار ساداتش که در تصور عامه فامیلی حسینی فامیلی منطقی‌تری می‌توانست باشد برای آنها.

روستای گزین که نام رسمی‌اش جزین است دهات پدری ماست. مردمان دوران اسم‌گذاری در روستای ما از سطح سواد بالایی برخوردار نبودند و به واسطه خشکسالی‌های پیاپی اقتصاد روبراهی هم نداشتند اما اهل ادب بودند و ادبیات در فرهنگ شفاهی آنها بسیار رواج داشته. چنان‌که معماری برجسته‌ای هم دارد و دورنمایش یک یزد مینیاتوری را به یاد می‌آورد با آن بادگیرهای قدیمی و خانه‌های اصیل. گزین شاعر زیاد داشت. شاعرانی که به سختی می‌توانستند غزلیات خود را بنویسند اما غزل را که با غلطهای املایی‌اش می‌خواندی باورکردنی نبود بس که زیبا و درست بودند به لحاظ وزن و قافیه و عروض و لفظ و معنا و الخ. پدرم می‌گفت بچه که بوده اکثر غزل‌های حافظ را از بر داشته و در مشاعره با بزرگان ده کم نمی‌آورده و همین بوده که پدرش به توصیه همان بزرگان دریافته این بچه حیف می‌شود اگر به مدرسه نرود. پس پدرم در همان کودکی عازم دبستان شهری می‌شود که چندان هم نزدیک نبوده. قصه‌های ترسناکش از آمد و شد بین روستا و شهر هنوز تن آدم را می‌لرزاند. کودکی10 ساله با یک الاغ، شبانه و از میان کویر نا‌امن چند فرسخی را بپیماید و گرگی تا نزدیکش بیاید و نگاهی کند و صرف نظر کند و برود و کودک نهایتا بتواند خود را به ده برساند چون هیچکس نبوده که دنبالش بیاید به شهر. پدرم درس را در سخت‌ترین و فقیرانه‌ترین شکلی که می‌شد ادامه داد و جزو معدود هم نسلهایش در دهات بود که تا این حد پیش آمد و خود را به جایی رساند. تا حالا چند باری بهم گفته منی که همه حافظ را از بر بودم، درسهایم در حافظه‌ام نمی‌ماند چون چیزی برای خوردن نداشتیم جز همان گونی‌های نان خشکی که از ده می‌رسید و اگر وضعیت کمی بهتر بود باید به مدارج عالی‌تری می‌رسیدم. اینها را می‌گوید که اندکی قدرشناس و شکرگزار باشیم که زندگی را در آرامش شروع کردیم اما هیهات که ما خیره‌تر از این حرفهاییم. پدرم عاقبت از این دالان دهشت عبور کرد و معلم شد و توی همان فردوس سر و سامانی به خودش داد و داماد شهری‌ها شد. می‌گویند پدرم بی‌تاثیر نبوده در انتخاب فامیلی بهروز گرچه از ادبیات آن ده این انتخاب دور از ذهن نبوده و فامیلهای در جالب باز هم دارد.

من بچه چهارم و آخرم. دو فرزند اول دختر بودند و پدرم سرضرب نامهای مورد علاقه‌اش را روی آنها گذاشت. مهناز و بهناز، نامهایی که با فامیلمان هم جور بودند و ترکیبشان شیک و باکلاس هم هست انصافا. نوبت به پسران که رسید انگار که کوپن پدر در نامگذاری تمام شده باشد مادرم دست به کار شده بود که نامهایی بر اساس باورهای مذهبی‌اش روی پسرانش بگذارد و این که سید اولاد پیغمبر نامش باید در شأن سیادتش باشد و این وسط از نذر نیاز برای پسردار شدن هم غافل نشوید که اگر پسر شود نامش را محمد بگذاریم و خوابنما شدن‌ها که خود حکایتی‌است و ساکن مشهد بودن و مجاور امام رضا بودن هم که کلیدی‌است اصلا. پس نام برادرم شد محمد و نام من هم شد رضا یعنی در حقیقت سیدمحمد و سیدرضا که توی دهات پدری بهمان می‌گفتند آق‌سدممد و آق‌سدرضا! می‌شود گفت اسمم را دوست دارم و هرگز مشکلی نداشتم باهاش منهای زمانی که تلفظ “ر” و “ض” برایم به طرز مرگباری سخت بود و پشت سر هم قرار گرفتن این دو حرف شده بود واویلای من و مایه تمسخر دیگران و البته هنوز هم در تلفظ “ر” چندان موفق نیستم. سر همین “ر” معلم اول دبستانم مادرم را کشید به مدرسه که این پسر هرچه می‌کنیم نمی‌تواند “ر” را بچرخاند توی دهانش و حقیقتش هنوز هم نمی‌توانم.

رضا بودن را دوست دارم. دو سیلاب است و مخفف هم ندارد که از این خاصیتش خوشم ‌می‌‌آید. رضا یعنی خشنود و همین معنایش به صاحبانش هم یک‌جوری نفوذ می‌کند و اغلب رضاهایی که دیده‌ام مهربان و ملایم و بامرام و تودل برو بوده‌اند مثل خودم! و دیگرانی که با یک عدد رضا مواجه می‌شوند هم می‌دانند با چنین موجودی روبرو خواهند بود و خیالشان راحت می‌شود که با این آدم بد نخواهد گذشت. رضابهروز بودن هم خوب است و نسبتا خوش‌آهنگ. تازه رضابهروز بودن یعنی بابا تو دیگه خیلی توپی! یعنی یک آدم خشنود خوشبخت! سید اولش را هم که اضافه کنی یعنی کاردرستی نیایی و یک‌جور نجیب‌زادگی ماورائی هم داری و این یعنی سقف و اند انرژی مثبت در نامم هست و چرا حالش را نبرم و سپاسگذار والدینم نباشم که همه چیزهای خوب را توی اسمم گذاشته‌اند که توی رودرواسی اسمت هم که شده آدم بدی نشوی اقلا. از این تعریف از خودهای فروتنانه که بگذریم بعدها یک چیز دیگر هم علاوه شد که رضا بودن را دوست بدارم. عشق سینما که شدم عاشق سینمای کیمیایی شدم. اصلیتش درست نمی‌دانم عشق کیمیایی مایه عشق سینما شدن من شد یا برعکس. محو قصه‌ها و آدمهاش می‌شدم و یک روز حواسم جمع شد که ببین توی اغلب فیلمهایش یک رضای مهم دارد. یک رضای مهربان و عاطفی و دردمند که از یک جایی قاطی می‌کند و به سرش می‌زند و یا کار دست خودش می‌دهد یا دست دیگری و من از رضا بودنم همین مانده که به یک جایی برسم که قاطی کنم و به سرم بزند و خدا می‌داند کی می‌رسد این موعد مقدس؟ مثل رضا موتوری، مثل آقارضا سرچشمه، مثل همه آن رضاها.

پی‌نوشت: باید اضافه کنم، بطور خصوصی، که در دوران دانشگاه و از سمت دوستان نزدیک یک جور دیگری صدا زده می‌شدم: رضابِروز! که باید یک نفس و بدون مکث و با کمی تاکید روی کسرهء “ب”  و اصلا در یک سیلاب تلفظ شود. تمرین کنید … رضابِروز … رضابــــِروز … آهان حالا شد!