روزگار سپری‌شده شمعک و ته‌دیگ

روزگاری بود که ما بچه بودیم و اجاق‌های گاز، فر نداشتند، سه‌تا شعله بیشتر نداشتند و حتی قدیمتر گاز هم نداشتند ولی کپسول گاز داشتند! در عصر پیشاگازکشی عمومی شهر، دورانی که دو شرکت پرسی‌گاز و بوتان با کامیونهایشان به محلات، کپسول گاز می‌رساندند، حکم مرگ و زندگی بود اگر نبودی یا نمی‌رسیدی به ماشین و به تعویض کپسول خالی با پر و این حرفها نبود که باید مرد خانه باشد و این کپسول سنگین را به دوش بگیرد و ببرد عوض کند نه! اگر مردی در دسترس نبود، زنان و کودکان بار این وظیفه حیاتی و البته بار گران وزن کپسول را به دوش می‌گرفتند و کار خانواده را راه می‌انداختند. حالا هرجور که مقدور بود، یک نفره، دو نفره، روی شانه، غل‌خوران روی آسفالت، ک‍‍پسول پر از گاز را به خانه می‌رساندند که اجاق خانه و خانواده کور نماند و چه بسیار می‌شنیدیم که کپسول روی پای مردم می‌افتاد و انگشتها را قلم می‌کرد یا زن و مرد و کودک در اثر انفجار کپسول جان‌داده‌بودند، خود جنگی تمام‌عیار بود برای خودش در روزگار جنگ. اما همان اجاق‌ها گرچه هیچ نداشتند اما اتفاقا همیشه روشن و پربرکت و پررونق بودند و در وجودشان جادویی داشتند به نام شمعک‌! شعله‌هایی کوچک و آبی اما همیشه فروزان که بعدها منقرض شدند بخاطر نمی‌دانم خطرناک‌بودن یا اسراف گاز یا چی!

روزگاری بود که ما بچه بودیم و بس که زیاد بودیم همه مدارس دو شیفته بودند و این شیفتها هفته به هفته می‌چرخید. آن هفته‌ که شیفت صبح بودیم، ناهارها دور سفره خانواده، خوش بودیم و آن هفته‌ای که شیفت ظهر بودیم، عصرها بعد از برگشتن از مدرسه ناهارمان را تنهایی می‌خوردیم اما این تنهایی هم خوشی خاص خودش را داشت. به خانه می‌رسیدی و لباس می‌کندی و بعد می‌رفتی روی همان اجاق‌گاز لکنتی، ظرف فلزی غذایت را زیارت می‌کردی که مادر برایت با سلیقه و به‌زیبایی چیده و گذاشته روی یک شعله‌پخش‌کن، روی شعله آبی و کوچک همان شمعک جادویی که گرم بماند، پلو و خورش و یک ته‌دیگ، ماکارونی و یک ته‌دیک، آبگوشت و یک‌ سیب‌زمینی، اشکنه و کشک و دم‌پختک، کتلت و گوجه و سیب‌زمینی‌سرخ‌شده، آش و سوپ و شوربا و … الخ. غذا هرچه بود، وقتی می‌رسیدی، روی آن شمعک، حرارت دلبرانه‌ای داشت که اصلا دلت نمی‌خواست بیشتر از آن گرمش کنی. دمایی ایده‌آل که نه می‌شد گفت غذا یخ کرده و نه می‌شد گفت گرم‌است. اما شعبده شمعک این بود که تازگی غذا را برای چند ساعت در حد مطلوبی حفظ می‌کرد که نیازت به گرم کردن مجدد نیفتد که هر نوع حرارت‌دادن دوباره، اول کیفیت دلچسب و نخستین غذا را می‌کُشد بعد مثلا داغش می‌کند و غذای خنثی‌شده را تحویلت می‌دهد!

الان بحمدالله همه چیز هست! گاز لوله‌کشی هست و اجاق‌گازهای فردار که خودشان از خودشان شعور دارند و تا بوی گاز به مشامشان میرسد، رأسا فندک می‌زنند و خودشان را روشن می‌کنند و تایم معین‌شان هم که تمام شود خاموش می‌شوند و زنگ و آهنگ می‌زنند و فلان! مایکروفر هست که با متد اعتراف‌گیری، در اندک زمانی غذای یخ‌کرده را آنقدر می‌چرخاند و می‌چرخاند تا خودش کوتاه بیاید و گرم شود اما همچنان عاری از آن کیفیت اولیه! انواع آشپزخانه و فست‌فود هست که کافی‌است زنگ بزنی تا نیم‌ساعت بعد با موتور، درب منزلت غذا برسانند گرم و گیرا. سفره‌ هم که دارد به مرور منقرض می‌شود و به جایش میزهای چهار و شش و هشت و دوازده نفره داریم با صندلی‌های غالبا خالی که بندرت پیش می‌آید پذیرای کل خانواده‌ باشند. ساعات کاری مردم هم جوری نیست که به ناهار دور هم برسند تازه آن هم بدون احتساب ترافیک و مسافت‌های طویل شهری! پس وعده‌های تنها غذاخوردن آدمها رو به افزایش‌ گذاشت، وعده‌های پر کردن یک صندلی دور میز خالی خانواده، بی که احساس ناجوری ایجاد کند لابد. انگار هیچ کم نیست و ظاهرا همه چیز مرتب و مهیاست تا دوران مصرف و آسایش هنوز برجاست. دورانی که نه کپسول گاز روی پای کسی می‌افتد و نه چیزی در دل کسی منفجر می‌شود و نه مدرسه‌ها دیگر شیفت ظهر و عصر دارند. همه چیز امن و امان‌است و کسی لابد دلش تنگ نمی‌شود برای شیفت ظهر و آن اجاق‌گاز قراضه و مادری که با جادوی شمعک و ته‌دیگ، برای فرزند غایبش هم کنار سفره خانواده، حاضری می‌زد.