بام زندگی کجاست؟

غمگین که باشی تا یک جایی از عمرت با خودت می‌گویی: «من تو زندگیم هیچی نمی‌شم!» که یعنی اندوه و گلایه. اگر همچنان غمگین بمانی از یک جای عمرت به بعد با خودت خواهی گفت: «من توی زندگیم هیچی نشدم!» که یعنی حسرت و نومیدی. اینکه آن مرز باریک کجای زندگی آن غمگین است که فعل «هیچی نشدن» را ناگهان از مضارع به ماضی تبدیل می‌کند، متر و معیاری ندارد و به خود آن غمگین ارتباط دارد که غمگین داریم تا غمگین، یکی در همان اوان جوانی می‌پندارد آن مرز را گذرانده و یکی در اوج پیری. اما اشتراک همه غمگینان، تمنای مفهوم مبهم چیزی شدن‌ (و شاید اساسا چیزی نشدن) در زندگی ‌است که در واقع سراب غمگینان‌است و هیچ غمگینی نمی‌داند چه بشود چیزی شده برای خودش و چه نشود نشده! چه بسیار غمگینانی که از نظر دیگران برای خود کسی شده‌اند اما خودشان می‌گویند چیزی برایشان فرق نکرده و آن چیزی شدن لابد جای دیگری‌است که ما هنوز غمگینیم.
همین حالا اگر در مملکت خودمان ده نفر را بخواهیم نام ببریم که مردم متفق‌القول معتقدند اینها به جایی رسیده‌اند و چیزی شده‌اند در زندگی و در کشورشان، یقینا عباس کیارستمی جایی در صدر آن فهرست دارد. ولی همین استاد کیارستمی در مصاحبه‌ای که بعد از درگذشتش زیاد دست به دست شد، چیزی گفت که کلا این مفهوم را دچار چالش کرد! سخنی به این مضمون که اگر بخواهم بین‌ اینکه خودم بمانم و آثارم نماند و اینکه خودم نباشم و آثارم بماند، یکی را انتخاب کنم، ماندن و زندگی‌کردن خودم را انتخاب می‌کنم! که یعنی آن همه آوازه و سودای چیزی شدن به یک دم آسودگی این دنیا نیارزد! نیارزد واقعا؟ غمگینان سرکارند؟ یعنی بعد از اینکه بر بلندای آن قله رفیع ایستادیم، منظره‌ای که خواهیم دید و خواهیم‌دریافت در زندگی و هستی همین چیزی‌ خواهد بود که استاد گفته؟ اگر چنین باشد شاید سختی صعود به قله را باید به جان خرید تا در آن اوج به تکریم و نکوداشتی از زندگی نایل شد که همان صعود هم پیش پایش پوچ و بیهوده به نظر آید و این گزاره تنها در ظاهر متناقض نمی‌نماید. تردیدی نیست که این نگاه پخته بدون صعود هرگز در چشمان آدمی نخواهد نشست و لابد آدمی که فتح قله را بچشد و بفهمد و از آن بالا آنچه لازم‌ دارد بداند را ببیند دیگر غمگین نخواهد بود اگر چه تمام کوشش‌ها و دستاوردهایش آنجا به آنی نزدش بی‌اعتبار شود. اما لابد این پایین که بمانی، آن هم بی هیچ تلاشی برای صعود و با نگاهی پرحسرت به آن بالا، همیشه غمگین خواهی بود و فعل مضارع چیزی نشدنت زود ماضی می‌شود گرچه باید پذیرفت که مرزی در کار نیست و همیشه می‌شود قله‌ای را آزمود و راه پیمود و آموخت و اینگونه‌است که آدمی هر لحظه در مسیرش به جایی رسیده‌است و چیزی شده‌است به شرطی که هر آن حواسش باشد که اکنون کجا ایستاده و پیشتر کجا بوده و در آینده کجا خواهد بود.
توی یک قسمت از سریال خوب خانه سبز، یک جانباز ویلچرنشین به نام محمد که برای اولین بار حبیب رضایی را به سینما معرفی کرد، نقش اصلی بود. توی یک صبحی در بام تهران، اتفاقی با رضا صباحی، یعنی همان خسرو خودمان برخورد کرده بود، آن هم وقتی رضا خیلی خلقش از روزگار و از زندگی گرفته بود. با زبان مشترک زرگری سر شوخی باز شد و رفاقت مردانه شکل گرفت و بعدش به رضا گفت که چقدر دلش می‌خواهد برود بام تهران تا شهر را از آنجا تماشا کند. حساب کرده بود بام تهران برجی نیمه‌تمام در همان حوالی بود. ناگهان خیلی کودکانه یک دل شدند که بروند و فتحش کنند که فتح دشواری هم بود. رضا تا یک جایی محمد را با ویلچر بالا برد و از یه جایی کولش کرد و رساند به بام برج و بام تهران. لحظاتی مست فتح شدند و خندیدند تا اینکه محمد کمی جدی شد و به رضا گفت که میدونی اینجام بام تهران نیست! رضا پرسید پس کجاست؟ محمد با دست برج نیمه‌تمام دیگری را نشان داد که اونجاست! و بعد باز با هم خندیدند و خشنود پایین آمدند و به خانه رفتند. شهید که شد رضا از آن برج نیمه‌تمام باز بالا رفت و نام محمد را بغض‌آلود فریاد می‌زد و صدایش می‌زد که کجایی؟ این قسمت سریال که از قضا غم‌انگیزترین قسمت سریال هم بود وقتی تمام شد، من که نوجوانی بیش نبودم، مات و مبهوت و البته غمگین از برادر بزرگترم، محمد، پرسیدم: یعنی چی؟ محمد گفت: یعنی بالا رفتن مادی نیست! توی گوشم ماند.

گولیو پلاستو مولتیفور

جام جهانی هم تمام شد. بی تفاوت ترین فینال زندگیم بود. تا آخرش هم نتوانستم یک دل شوم و طرف یکی را بگیرم. بالاخره یک تیم باید قهرمان می شد که شد اما برای ما هیجانی در کار نبود که تیمهای من همه پیش از اینها از ادامه باز مانده بودند. جام بی ستاره ای بود اما هنوز چیزهای زیبا و دیدنی می شد در آن یافت مثل آن نیمه دوم مرگبار بازی ایتالیا و اسلواکی، مثل التهاب دقایق پایانی و پنالتی های بازی اروگوئه و غنا و همچنین بازی های بعدی اروگوئه که همینقدر لحظه هم غنیمت است. فکر نکنم حالا حالا ها به فوتبال برگردم مگر چه اتفاق مهیجی رخ دهد. بر میگردیم به عالم خودمان و به همان حرفهای قدیم.

***

توی همین روزها که گذشت یک روزش سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی بود. این بار به یاد آن قسمت از خانه سبزش افتادم که توی سر رضا صباحی سر و کلهء یک تومور خطرناک پیدا شده بود با نام عجیب و غریب گولیو پلاستو مولتیفور که قرار بود از پای درآوردش. اما اهالی خانه سبز به این تقدیر تن ندادند تا اینکه خود رضا صباحی هم قانع شد که وقت رفتنش نیست. برای عکسبرداری باز پیش آن پزشک شوخ طبع رفت که بهروز بقایی بازی اش می کرد. معلوم شد که دیگر خبری ازآن تومور منحوس نیست. رضا به خانه سبز برگشت و به فرزندش که منتظر بازگشتش بود با همان لحن جادویی خسرو، گفت که امروز فهمیده نام آن غده گولیو پـــلاستو مولتیفور نبوده بلکه گولیو بـــلاستو مولتیفور است. فرید پرسید: خطرناکه؟ و رضا گفت ابدا. پدر و پسر شوخ و شاد و خندان وارد آن خانه سبز شدند و این قسمت تمام شد و رضا صباحی زنده ماند. چه برزخی در این خانه بر اهالی اش گذشت تا این پ بدل به ب شود و مرگ بساطش را تا مدتی جمع کند و برود جای دیگر اما انگار خسروی ما برای خود اینگونه نخواست و با ما نماند و حالا برای ما شده یک خاطره شیرین و پر حسرت درست عین آن جد بزرگوار شوخ و شنگ.
وای که چقدر دلم برای جادوی صباحی ها و جد بزرگ تنگ شده است. جادویی که اینطور مرگ را می تاراند و زندگی را دعوت می کرد. کاش این جادو به واقعیت هم سرایت می کرد. اما حالا خسرو رفته، مسعود رسام هم رفته و اخیرا نادره هم رفت و خانه سبز دیگر دارد خانه ارواح می شود. خانه سبزی که حواسمان نبود وقتی تمام می شد واقعا دارد تمام می شود. می دانم بار دیگر که به تماشای خانه سبز بنشینم چه ضیافتی خواهد شد از اشکها و لبخندها و از دریغ ها. دوست داشتم همه خاطراتم از این سریال را اینجا برایتان تعریف کنم اما گمانم بهتر آن باشد که هر کس، آزادانه خاطرات خودش را ار آن خانه احضار کند و حظی ببرد. یاد همه اهالی آن خانه جادویی و پرصفا که حالا دیگر رنگش هم تابو شده بخیر.