آینه های دردار


از اضطرابهای اثاث کشی و اندوه هجرت ولو بقدر دو طبقه، یاد آن جمله ای افتادم از رمان آینه های دردار گلشیری که نویسنده می گفت: تغییر، جاکَن شدن، خیلی دل می خواهد… و از این جمله ناگهان یاد دوران و دنیای گلشیری خوانی خودم افتادم و اینکه گلشیری الان ده سالی هست که دیگر نیست. ده سال از آن روز که هنوز چندان پیر نبود که رفت. باز خاطره آن نثر و زبان یکه اش جان گرفت. نثری که از میانه های داستان چون نجوایی سمج تو کله ات می افتاد و هیپنوتیزمت می کرد. مثل آن ظهر تابستانی وقتی در میانه قصه خانه روشنان اش خوابم برد در همه مدت خوابم آن نجوا و آن کلمات آهنگین در سرم همچنان در چرخش و رقص بود مثل یک ورد روحانی، انقدر که بیدارم کرد که قصه را تمام کنم. همیشه نیمه اول قصه را باید صبورانه تاب می آوردی بس که پر از گنگی شاعرانه بود و بس که با خواننده اش در آن نیمه اول بازی می کرد و تازه در نیمه دوم بود که استاد قصه اش را آرام آرام آغاز می کرد تا برسد به آن ضربه مهلکی که در چند صفحه آخر بر ملاج خواننده وارد می کرد که قشنگ ناک اوتش کند. آینه های دردار زیباترین چیزی بود که از او خواندم. روایتی پر رفت و آمد بود در زمانهای مختلف و پر از تصاویر تلخ و شیرین شاعرانه که نمی شد اشکت درنیاید و هنوز هم که هنوز است یادش که می افتم بغضم میگیرد. دریغ که تنها نسخه ام را هدیه کردم به دوستی و الان ندارمش که رجوعی کنم به آن روزگار و حظ و حالی ببرم. مثل شیشه های عطری که از دوران پرخاطره ات نگه میداری تا هربار دلت خواست با یک استشمام پرتاب شوی به آن خاطره و آدمهایش و لحظاتی خارج از این زمان و مکان جاری در هوایی دیگر زندگی کنی.
اوضاع خانه که سر و سامان یافت باید بروم و باز سری بزنم به قصه هایش. به جبه خانه، بختک، انفجار بزرگ، حریف شبهای تار، خانه روشنان، دست تاریک دست روشن،‌ شازده احتجاب، عروسک کوکی من و صد البته به آینه های دردار و شاید اگر مجالی شد به ناخوانده هایم از او مثل جن نامه که خواندنش را مدیونم به او.
هوشنگ گلشیری شاید تنها نویسنده آن نسل بود که از بیان احساسات حتی رقیقش هم در داستانش ابایی نداشت و این است که خاطره اش انقدر پیش خاطرم عزیز است و بی شک می گویم پراحساس ترین نویسنده ای است که خوانده ام و هنوز حیرانم که چطور این حس ها و عواطف زلال و ظریف را میان آن پیچ و خم های ثقیل روایی و در آن هزارتوهای زمانی زنده و سالم نگه می داشت تا به من خواننده منتقل شود و سالها در دلم بماند و ضربان کند. گمانم راز یگانگی و جاودانگی این عواطف در همین پیچیدگی ظرف بود که شاید اگر در محمل ساده و سرراستی قرار می گرفت زود می پژمرد. شاید جهان تکه تکه و نامنظم داستان هایش با ذهن تکه تکه و به هم ریخته ما خوب جور بود و همین است که هیچ غریب نیست هیچیک از قصه هایش که انگار قصه خود ما باشد در آن همه جا و ماجرا. آن همه قصه از آن همه لحظاتی از ما که هرگز نزیسته‌ایمشان که دست مریزاد دارد به والله.

آقای گلشیری هنوز جز این توصیفات چیزی نمی توانم برایت بنویسم. توصیفاتی که یقین دارم که اگر از شان آثارت نکاهد بر آن نخواهد افزود. شاید روزی توان و قابلیتی یافتم برای نوشتن از تو در شان تو. عجالتا این را نوشتم که گفته باشم که جای یادت پیش من امن و روشن است. یادت بسی بخیر و دم یادت بسی گرم باد. دلم برایت خیلی خیلی خیلی زیاد تنگ شده است. کاش… کاش هنوز اینجا بودی.