برای شاعر خاکستری

برف روی شیروانی داغ
کارگردان: محمد هادی کریمی
بازیگران: فرخ نعمتی، شهاب حسینی، آنا نعمتی، کورش تهامی، خاطره اسدی و هنگامه قاضیانی


دیدمش، در سینمای اساطیری قدس مشهد و مبهوتش شدم. گمان نمی بردم روزی این همه خودش را دوست بدارم و بعد فیلمش را که خود ستون این فیلم بود گرچه در تمام طول فیلم مرده بود و نظاره گر خاموش میراث داران و بازماندگانش اما حضورش در سلول سلول فیلم جریانی حیاتی داشت. از همان لحظه اول که چهره جان باخته و تکیده اش را دیدم با موی و محاسن خاکستری اش، افتاده در کفِ خانه زیبا و پر از تنهایی اش، با خود گفتم این کارستان فرخ نعمتی خواهد بود و چنین شد.

نشستیم به تماشای شاعری تنها و بیمار و عقیم و محتضر که نیک شعر می گفت و شعر نیک می خواند. شاعری که دور برش پر بود از ستایشگران. که پر از اشعار ممنوعه بود، که وب سایت داشت، که هوادار داشت، که عاشق داشت. شاعری که همه چیزش برازنده اش بود. نگاهش، عینکش، صدایش، سیگارش، لباسش، دست سرم خورده زخمی و ماسک طبی سبزش و خانه قدیمی اش که همه جایش نفس او را داشت و اصیل بود. رنگِ ديوارش، قاب عكسهايش، کتابخانه اش، رادیو و گرامافونش و ضبط صوتش، کاشی های آبی آشپزخانه و میز ناهارخوری اش، پنجره های چوبی و بالکن رو به حیاط و برف و باران پشت در و پنجره هایش، تابلوهای آویخته به دیوارش، شومینه آتشینش، قرصهای جورواجورش و آن تخت یکنفره فلزی که میله های تاجش و پنجره پشتی چه زیبا در قاب همنشین می شدند وقتی در میان شمع و عود روی همان تخت آرمیده بود. شاعری با وصیتی شاعرانه. بعد از مرگ بسوزانیدم!

نفسم بند می آمد وقتی با آن صدای بی مانندش آن اشعار شاملو وار را می خواند و آن صدای جادویی توی آن خانه مرگ زده طنین انداز می شد. او مرده بود و صدایش مانده بود و البته خاطراتش در خاطر اطرافیان واپسینش. ندیم جوان دیندارش، مدیر وب سایتش، شاگرد خاص و پریچهرش، منتقد و مترجم فتانش، همسر سابقش و برادر زاده بظاهر لاابالی اش. در شبی که استاد رفته بود هریک دمی با او سخنی از دل گفتند. بعد از ظن خود یارش شدند و تفسیر کردند حالات روزهای پایانی را که دلش این دم آخری پیش کدامشان بوده است و کدامیک مخاطب عاشقانهء شعر واپسینش بوده. خاطراتی که بهانه بود که لحظاتي بيشتر محو تماشاي صورت شاعر شوم. او آینه ای بود که هریک خویشتن خویش را در او می خواستند و می جستند. عاشق در او عشق می دید. دیندار در او دین می دید. متنفر در او نفرت می دید. هریک پی سهم خود از استاد می گشتند که برکنند و بروند. اما شاعر که تکه تکه نمی شود. بزرگ می شود و بر جای می ماند. انها هستند که توی این منازعه یکایک رفتند و پراکنده شدند تا نفر آخر، برادرزاده اش، لیاقت یابد ناخواسته مجری وصیت شاعر شود. آتشی به پا کرد و او هم رفت. شعله ها زبانه کشید تا قلب گرم و سرخش نیک بگدازد و خلوص و جلا یابد و درخشان شود. شاعر گرچه می رود اما می ماند.

فرخ نعمتی بازیگری است که دیر شناختیم اما خوب شناختیم و نیک به دل نشست و کاری کرد که قلمم بیشتر برای او بنگارد تا خود فیلم. ایکاش دوباره برف روی شیروانی داغ را تماشا کنم و بیشتر برای این فیلم زیبا و ظریف بنویسم بس که همیشه منتظر این شاعرانه های کمیابم. قبل از تماشا، نزدیکِ حسرت بودم که ایکاش خسرو خوبان زنده بود و این نقش از آنِ او می شد. اکنون پس از تماشا، فیلم را جز با فرخ نعمتی نمی توانم تصور کنم که انگار این شاعرِ شوريدهء رو به پايان اصلا خودِ اوست. گمانم مردِ خوشبختی است. آخر مادرم او را به نام امام رضا می شناسد.