بازگشت

روزهای پرماجرایی بوده برایم این روزها که نبودم اینجا. آلبوم  کوهن منتشر شد و بارها گوشش دادم. سفری تازه رفتم که گفتنی زیاد دارد. جشنواره‌ای گذشت که تنها دو فیلمش را توانستم ببینم و باید درباره‌شان بنویسم اما حیف گیر کرده‌ام وسط امتحانات و انواع پروژه و پروسه و خوب می‌دانید وسط این تنگناها و بی‌وقتی‌ها چه فکرها و ایده‌های نابی که به ذهن آدم نمی‌رسد. باید گوشه‌ای یادداشتشان کرد که هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتد و فراموش می‌شود و در وقت فراغت در به در باید بگردی پی ایده و سوژه که توی آن لحظات هم برعکس چیزی به ذهنت خطور نمی‌کند. لهذا دفترچه ایده‌ها را باید جدی گرفت و روزی باید اجراییش کرد که بدجور به درد می‌خورد به خصوص توی شلوغی سر در گم آخر سال. این روزها هر وقت خسته می‌شوم به این عکس نگاه می‌کنم و آرام می‌شوم. اگر نسخه با کیفیتش بود تا به حال زده بودمش به دیوار خانه. روی جلد یک کتاب کشفش کردم و شانس آوردم نام عکاس هم در کنارش بود که در اینترنت هم یافتمش. بی‌نظیر است. روزی این چنین سرخ باید رفت اما هنوز گمانم وقتش نشده. هنوز باید نوشت و نوشت و نوشت البته همراه با عکس اضافه. اگر کنجکاوید بگویم آن کتابِ زیبا مجموعه شعر و عکسی است با عنوان تو مشغول مردنت بودی از نشر وزین و دلبر حرفه هنرمند که رفیقم احمد معرفیش کرد بهم. آن عکاس هم خانمی هنرمند است اهل فنلاند با نام سوزانا میجوری (با همین تلفظ آیا؟). تصورم این است که وقتی دختر سرخپوش به فانوس سرخ برسد بزرگترین اتفاق دنیا رخ داده است. باور ندارید؟