در انتظار نسخه چهارم

درباره فیلم قاتل اهلی (مسعود کیمیایی)
محصول ۱۳۹۵

این یادداشت در تاریخ چهاردهم آذر در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

در سینمای ایران یک علم تازه باید‌ بنیان نهاده شود با عنوان تطبیق نسخ چون اینجا یک فیلم از اکران خصوصی و جشنواره تا اکران عمومی و شبکه خانگی چند نسخه به خود می‌بیند که هریک برای خود فیلم مستقلی‌است با طول و عرض متمایز و با آغاز و پایان متفاوت. این کثرت نسخ کار نقد را دشوار می‌کند که کدام نسخه را باید اصل قرار داد. گاه پیش می‌آید که نویسنده‌ای نقدی وارد می‌کند بهلحظه‌ای از فیلم و دیگری عنوان می‌کند در مثلا نسخه جشنواره سکانسی‌ بود در توضیح این ابهام که حالا نیست! گاه سینما به سینما نسخه عوض می‌شود! پیش آمده نسخه اکران عمومی فیلمی را دو نفر در دو سینما دیده‌اند و باز در بحث به مشکل خورده‌اند چون صحنه‌ای که یکی مصداق آورده دیگری مدعی‌است در فیلم نبوده و قس علی هذا!

در آثار مسعود کیمیایی دیگر عادت کردیم به چند نسخه بودن فیلم‌هایش از نسخه مفصل اولیه تا نسخه‌ کوتاهتر اکران. برای کسی که سینمای کیمیایی را می‌شناسد این امری غریب نیست. فیلمسازی که فیلمنامه را گرچه دقیق هم بنگارد اما فیلم‌نوشت برایش فراتر از یک نقشه راه نیست و حین اجرا بسیار به آن می‌افزاید و یا از آن می‌کاهد. او بیش از این که در قید به تصویر کشیدن قصه‌اش باشد خود را وقف عکاسی از جهان ذهنی خود می‌کند. این فرایند آزاد فیلم‌سازی در مرحله تدوین دشوارترین خوان خود را باید از سر بگذراند که از این خیل نگاتیو‌های ثبت شده از آن جهان ذهنی چگونه می‌شود فیلمی سر و شکل‌دار تدوین کرد که خطوط داستانی عجیب و نامانوسش هم تداوم یابد و هم درک شود.

کیمیایی از دل یک چنین سبک فیلمسازی، هم فیلم حکم را خلق‌ کرد که از بهترین‌های او شد و هم قاتل اهلی که انگار کشتی‌اش به ساحل نرسیده. در این واپسین اثر کیمیایی، این کثرت نسخ دیگر دارد بیداد می‌کند. وقتی درباره این فیلم سخن می‌گویی نمی‌دانی درباره کدام فیلم داری سخن می‌گویی و مخاطبت درباره کدام فیلم دارد می‌اندیشد. نسخه تهیه‌کننده برای اکران خصوصی، نسخه کارگردان برای اکران جشنواره و نسخه مرضی‌الطرفین برای اکران عمومی و خدا می‌داند کدام نسخه برای اکران شبکه خانگی! فیلم توی این هیاهوی سهم‌خواهی و خیرخواهی بتدریج گم شد که حالا وقت نوشتن بناچار باید اعلام کنی که این نوشته درباره نسخه اکران عمومی فیلم‌است که نگارنده نسخ دیگر را ندیده که بخواهد قیاس کند یا نه.

قاتل اهلی چه در داستان و چه در لحن به آثار وصیت‌نامه‌ای کیمیایی نزدیک‌است، به اعتراض و حکم که هردو ماندگارند. در وصیت‌نامه اول یعنی اعتراض، امیرعلی، وجه اساطیری سینمای کیمیایی یعنی قیصر حالا موی سپید‌کرده، به نفع فهمیدگی اجتماعی، تن به حذف خودخواسته می‌دهد تا نسل نوگرا، نسل روزنامه و قهوه و گیتار و پیتزا بمانند و قهرمانان خود را بپروند. در وصیت‌نامه دوم یعنی حکم تیرگی بیشتری حکمفرماست. وجه اجتماعی سینمای کیمیایی یعنی قدرت در قالب رضا معروفی پس از گذر از جوانی و مبارزه، حالا خود صاحب قدرت و حکم‌است. او قهرمان عاصی جدید یعنی محسن چشمه‌سری را از پای در می‌آورد برای تصاحب عشق او و به نفع بقای دار و دسته خودش.

وصیت‌نامه سوم یعنی قاتل اهلی نیز بیشتر از حکم در سیاهی فرو می‌رود. دیگر کار از تقابل قهرمانان دو نسل گذشته چون در این دوران هیچیک دوام نمی‌آورند. حاج‌سروش و سیاوش مطلق هر دو عصیان می‌کنند اما قادر نیستند از حصار بسته بازی کثیف پول و قدرت خارج شوند. از عصیان آنها هیچ گلدان شمعدانی لب پنجره نمی‌ماند. آنها قهرمانانی ناکامند و فیلمساز می‌کوشد غمخوارانه داستان این شکست را روایت می‌کند. آنها باید بیایند و برای بجا آوردن وظیفه‌‌ای از سر اعتقاد یا تعلق خاطر مبارزه‌کنند تا بمیرند. از این رو قاتل اهلی یادآور فیلمهای جنایی دهه شصت و هفتاد سینمای فرانسه‌است با همان سردی و خشونت در تصاویر و روایت. نظیر همان فیلمهایی که ما عصرهای جمعه از شبکه یک یا سه‌شنبه‌شب‌ها از شبکه دو می‌دیدیم و بیشتر اوقات لینو ونتورا را در نقش قهرمان خود ‌داشت، قهرمانی که همیشه باید تا پای جان برای حل معمایی مخوف می‌کوشید و می‌جنگید تا سرانجام هم به شکستی محتوم تن دهد و در غربت و تنهایی محض بمیرد.

قهرمانان پیر و جوان قاتل اهلی دیگر فرصتی برای عاشقیت ندارند بس که این نبرد سیل‌آسا بر آنها فرو می‌آید. دیگر فرصتی برای مکالمه با نسل جدید هم نیست. نسل جدید که آن خواننده نماینده‌اش است فهمی ندارد از باورهای حاج‌سروش و ارادت سیاوش، بهمن تعریف خود را از اعتراض دارد، یک اعتراض شیک و امن و آبرومند. اما این سو نه سیاوش تن به معامله‌های فریبنده‌ آن وکیل فاسد می‌دهد و نه حاج‌سروش مصلحت‌اندیشی‌های پیر مرادش حاج‌نور را برمی‌تابد. آنها می‌کوشند در این شهرگناه، نقطه‌ای سپید حک کنند اما دستاوردی ندارند. فقط سیاوش به قیمت جان خود آن وکیل فاسد و خائن را از گردونه هزار مهره این بازی حذف می‌کند. اما دستاورد حاج سروش از این هم کمتر است. او تصمیمی راسخ به عصیان و افشاگری می‌گیرد اما درست قبل از اینکه بتواند کاری برای رسالت قلبی‌اش انجام دهد در بهترین سکانس فیلم پشت آن چراغ قرمز ترور می‌شود و در تنهایی غریبی گوشه خیابان جان می‌دهد، انگار فرجام لینو ونتورا در فیلم پروانه روی شانه! می‌ماند پیچیده‌ترین شخصیت این فیلم و شاید سینمای کیمیایی یعنی که حاج‌نور با بازی درخشان پرویز پورحسینی. پیرمردی مؤمن که هم عقیده و آرمان دارد برای مبارزه با مافیای اقتصادی و هم انگار دغدغه‌هایی عمیق‌تر دارد برای مصلحت و آرامش شهر. اوست که ناچار است مدارک ساخته‌شده علیه آبروی حاج‌سروش را جمع‌آوری کند و اوست که باید حکم دهد برای خاموشی صدای شاگرد عزیزش مباد که فریادش شهر را به هم بریزد. و اوست که باید در خلوت خود تلخ بگرید برای تصمیم‌های دشواری که بناچار باید بگیرد، برای خونی که از زخم اعتقاد می‌ریزد و برای آرمانی که روا نیست توسط مافیای پلید و سلطه‌جو بلعیده‌شود. قاتل اهلی اوست آیا؟

وقتی درباره قاتل اهلی می‌نویسی می‌بینی که هنوز فیلم روی کاغذ فیلم خوبی‌است و می‌تواند ماندگار هم باشد اما در عمل اتفاق دیگری افتاده. با اثری مواجهیم که گرچه آن هیمنه باشکوهش از قفای این پریشانی و شلختگی هنوز پیداست و با اینکه چند لحظه خوب و یک ترانه زیبا و کلی دیالوگ شنیدنی دارد ولی انگار هنوز ناتمام‌است. بخش بزرگی از قابلتها و انرژی مهیب داستان در مجادله بی‌پایان کارگردان و تهیه‌کننده و همدل نبودن گروه تولید هدر رفته‌است. فیلمنامه در حد جمع و جور نشدنی بسط یافته، کارگردانی در این فرایند تند و وسیع تولید، کیفیت ثابتی پیدا نمی‌کند و نماها از سطح خوب تا ضعیف و حتی عجیب فیلمبرداری شده‌اند. بازیگران عمدتا یا دل به قصه نداده‌اند یا توی این فضای ناهمدل به درکی از نقشها نرسیده‌اند. موسیقی‌متن که باید نقطه قوت آثار کیمیایی باشد این بار نه کمکی به روایت می‌کند و نه نوای خوشی در گوش مخاطب می‌سازد، گاهی گمان می‌کنی که شاید اصلا مخصوص این فیلم ساخته نشده و صرفا چند تم انتخابی‌است! صداگذاری همچون سریالهای روتین انجام شده و صداگذار هیچ حواسش نیست که مثلا صدای عصای حاج‌نور توی خانه‌ خلوت و اسرارامیزش چقدر اساسی ‌باید باشد اما حیرتا که آن عصا صدا ندارد! نهایتا تدوین که در آن اثر چندانی از سلیقه و هنر نیست و قیچی تدوینگر گهگاه در پرت‌ترین لحظات نما فرود می‌آید و وارد پرت‌ترین لحظات نمای بعدی می‌شود و تدوین موازی خطوط داستانی به شکل عجیبی به زور کنار هم چسبانده‌شده‌، بی‌هیچ تناسب و تقارنی! بگذارید دیگر از حاشیه‌های مخرب فیلم بگذریم که بسیار نقل شده و می‌شود.

همه اینها را که بگذاریم کنار هم فقط افسوس می‌ماند و حسرت از فیلمی که بعد از شکست فیلم عجیب متروپل با آن روایت انیمیشنی‌اش، می‌توانست گام بلندی به پیش باشد، گامی به سمت سینمای اصیل کیمیایی تا بنشیند کنار حکم و جرم اما در عوض در مسیر معکوس به سمت از دست رفتن می‌تازد اگر نگوییم از دست رفته‌است. اما سینمای ما سینمای نسخه‌های متعدد است و می‌شود امیدوار بود شاید روزگاری نسخه چهارم و پنجمی هم از قاتل اهلی تدوین شد با موسیقی و صدای تازه. آن وقت است که فیلم می‌تواند یک‌جای آبرومند از کارنامه استاد محکم بایستد چون حیف‌است که فراموش شود. امیدواریم چون آدمیزاد حق دارد رویا ببافد، آن هم درباره سینمای مسعود کیمیایی، سینمایی که دوستش داریم.

يك جايي در اواخر فيلم جرم خبر ميرسد كه رفعت خان اعدام شده. آقا رضا سرچشمه بي فوت وقت به زندان برميگردد براي شركت در مجلس ختم پير مراد. آنجا ناصر توي گوشش ميگويد كه برخيزد و چيزي بگويد در رثاي مرحوم كه روح رفعت خان توقع دارد از او. رضا از سر ملاحظه كاري نه مي آورد كه “مي ترسم يه چيزي از دهنم بپره كه …” لحظه اي مكثي مي كند و چشمانش برقي ميزند كه “خب بپره!” همان دم از جايش بلند مي شود و مي ايستد به سخنراني كه همين خطابه ميشود نقطه عزيمتش به سمت آن حماسه نهايي.
بگذار اسمش را بگذارند كله خر بودن. آدميزاد اگر بتواند در وهله اول بي خيال اين همه ترس و ملاحظه كاري هايي شود كه اساسا بيهوده است تازه يك قدم كوچك برداشته سمت خودِ خودش، تازه يك ذره نزديك تر شده به خويش وگرنه همينطور دور و دورتر مي شويم و يك روزي دست هم كه بالاي ابرو بگذاريم باز هم در دوردستهاي افقِ خود، خود را نخواهيم ديد و نخواهيم يافت. وهله دوم كه وهله اصلي است آن است كه بي خيال برخي ترس ها و ملاحظاتي شوي كه چندان هم بي مورد نيست و گاه به جاست. مثل همين مكث ميان كلام آقارضاسرچشمه كه تصميمش را گرفت و به سمتي رفت كه دلش بود، به سمتي كه خودش بود، گيرم كه ته اين سمت جز مرگ نبود اما كيست كه بعد از يافتن خود چيز ديگري از دنيا بخواهد پس خوشا نقطه پاياني كه در بهترين جاي متن قرار گيرد.

رضا‌ بودن و بهروز ماندن

مدرسه که می‌رفتم نام فامیلیم به گوش هر کی که می‌‌رسید حیرت می‌کرد. توی دبستان هم یادتان هست که فامیل مهم بود و اسم کوچک حتی بین دوستان هم کاربردی نداشت و همین بود که روی فامیل آدم دقت می‌شد و همه کنجکاو می‌شدند که بهروز یا بهروزی؟ فقط بهروز؟ هیچی تهش نداره؟ اسم شهری دهی چیزی؟ یعنی فامیلتم اسمه؟ اگه اسمتم بهروز بود که خیلی معرکه می‌شد! بهروزِ بهروز!!!  لابد فامیلتونو عوض کردین. چی بوده قبلش؟ خلاصه من هر سال باید پاسخگوی این انواع علائم سوال همشاگردی‌ها و معلمانم می‌بودم. چون اصولا نام فامیلیم از خودم باکلاس‌تر بود و اصلا تنه می‌زد به اسامی ادبی و آرتیستی. دو سیلابه و بی‌پس و پیش! همین بود که جلب توجه می‌کرد و این که پسوند “ی” و “یان” و “نژاد و “پور” و الخ نداشت اصلا برای هیچکی قابل هضم نبود و کسی باور نمی‌کرد چنین اسمی ریشه در روستای پدری من داشته باشد و تبار ساداتش که در تصور عامه فامیلی حسینی فامیلی منطقی‌تری می‌توانست باشد برای آنها.

روستای گزین که نام رسمی‌اش جزین است دهات پدری ماست. مردمان دوران اسم‌گذاری در روستای ما از سطح سواد بالایی برخوردار نبودند و به واسطه خشکسالی‌های پیاپی اقتصاد روبراهی هم نداشتند اما اهل ادب بودند و ادبیات در فرهنگ شفاهی آنها بسیار رواج داشته. چنان‌که معماری برجسته‌ای هم دارد و دورنمایش یک یزد مینیاتوری را به یاد می‌آورد با آن بادگیرهای قدیمی و خانه‌های اصیل. گزین شاعر زیاد داشت. شاعرانی که به سختی می‌توانستند غزلیات خود را بنویسند اما غزل را که با غلطهای املایی‌اش می‌خواندی باورکردنی نبود بس که زیبا و درست بودند به لحاظ وزن و قافیه و عروض و لفظ و معنا و الخ. پدرم می‌گفت بچه که بوده اکثر غزل‌های حافظ را از بر داشته و در مشاعره با بزرگان ده کم نمی‌آورده و همین بوده که پدرش به توصیه همان بزرگان دریافته این بچه حیف می‌شود اگر به مدرسه نرود. پس پدرم در همان کودکی عازم دبستان شهری می‌شود که چندان هم نزدیک نبوده. قصه‌های ترسناکش از آمد و شد بین روستا و شهر هنوز تن آدم را می‌لرزاند. کودکی10 ساله با یک الاغ، شبانه و از میان کویر نا‌امن چند فرسخی را بپیماید و گرگی تا نزدیکش بیاید و نگاهی کند و صرف نظر کند و برود و کودک نهایتا بتواند خود را به ده برساند چون هیچکس نبوده که دنبالش بیاید به شهر. پدرم درس را در سخت‌ترین و فقیرانه‌ترین شکلی که می‌شد ادامه داد و جزو معدود هم نسلهایش در دهات بود که تا این حد پیش آمد و خود را به جایی رساند. تا حالا چند باری بهم گفته منی که همه حافظ را از بر بودم، درسهایم در حافظه‌ام نمی‌ماند چون چیزی برای خوردن نداشتیم جز همان گونی‌های نان خشکی که از ده می‌رسید و اگر وضعیت کمی بهتر بود باید به مدارج عالی‌تری می‌رسیدم. اینها را می‌گوید که اندکی قدرشناس و شکرگزار باشیم که زندگی را در آرامش شروع کردیم اما هیهات که ما خیره‌تر از این حرفهاییم. پدرم عاقبت از این دالان دهشت عبور کرد و معلم شد و توی همان فردوس سر و سامانی به خودش داد و داماد شهری‌ها شد. می‌گویند پدرم بی‌تاثیر نبوده در انتخاب فامیلی بهروز گرچه از ادبیات آن ده این انتخاب دور از ذهن نبوده و فامیلهای در جالب باز هم دارد.

من بچه چهارم و آخرم. دو فرزند اول دختر بودند و پدرم سرضرب نامهای مورد علاقه‌اش را روی آنها گذاشت. مهناز و بهناز، نامهایی که با فامیلمان هم جور بودند و ترکیبشان شیک و باکلاس هم هست انصافا. نوبت به پسران که رسید انگار که کوپن پدر در نامگذاری تمام شده باشد مادرم دست به کار شده بود که نامهایی بر اساس باورهای مذهبی‌اش روی پسرانش بگذارد و این که سید اولاد پیغمبر نامش باید در شأن سیادتش باشد و این وسط از نذر نیاز برای پسردار شدن هم غافل نشوید که اگر پسر شود نامش را محمد بگذاریم و خوابنما شدن‌ها که خود حکایتی‌است و ساکن مشهد بودن و مجاور امام رضا بودن هم که کلیدی‌است اصلا. پس نام برادرم شد محمد و نام من هم شد رضا یعنی در حقیقت سیدمحمد و سیدرضا که توی دهات پدری بهمان می‌گفتند آق‌سدممد و آق‌سدرضا! می‌شود گفت اسمم را دوست دارم و هرگز مشکلی نداشتم باهاش منهای زمانی که تلفظ “ر” و “ض” برایم به طرز مرگباری سخت بود و پشت سر هم قرار گرفتن این دو حرف شده بود واویلای من و مایه تمسخر دیگران و البته هنوز هم در تلفظ “ر” چندان موفق نیستم. سر همین “ر” معلم اول دبستانم مادرم را کشید به مدرسه که این پسر هرچه می‌کنیم نمی‌تواند “ر” را بچرخاند توی دهانش و حقیقتش هنوز هم نمی‌توانم.

رضا بودن را دوست دارم. دو سیلاب است و مخفف هم ندارد که از این خاصیتش خوشم ‌می‌‌آید. رضا یعنی خشنود و همین معنایش به صاحبانش هم یک‌جوری نفوذ می‌کند و اغلب رضاهایی که دیده‌ام مهربان و ملایم و بامرام و تودل برو بوده‌اند مثل خودم! و دیگرانی که با یک عدد رضا مواجه می‌شوند هم می‌دانند با چنین موجودی روبرو خواهند بود و خیالشان راحت می‌شود که با این آدم بد نخواهد گذشت. رضابهروز بودن هم خوب است و نسبتا خوش‌آهنگ. تازه رضابهروز بودن یعنی بابا تو دیگه خیلی توپی! یعنی یک آدم خشنود خوشبخت! سید اولش را هم که اضافه کنی یعنی کاردرستی نیایی و یک‌جور نجیب‌زادگی ماورائی هم داری و این یعنی سقف و اند انرژی مثبت در نامم هست و چرا حالش را نبرم و سپاسگذار والدینم نباشم که همه چیزهای خوب را توی اسمم گذاشته‌اند که توی رودرواسی اسمت هم که شده آدم بدی نشوی اقلا. از این تعریف از خودهای فروتنانه که بگذریم بعدها یک چیز دیگر هم علاوه شد که رضا بودن را دوست بدارم. عشق سینما که شدم عاشق سینمای کیمیایی شدم. اصلیتش درست نمی‌دانم عشق کیمیایی مایه عشق سینما شدن من شد یا برعکس. محو قصه‌ها و آدمهاش می‌شدم و یک روز حواسم جمع شد که ببین توی اغلب فیلمهایش یک رضای مهم دارد. یک رضای مهربان و عاطفی و دردمند که از یک جایی قاطی می‌کند و به سرش می‌زند و یا کار دست خودش می‌دهد یا دست دیگری و من از رضا بودنم همین مانده که به یک جایی برسم که قاطی کنم و به سرم بزند و خدا می‌داند کی می‌رسد این موعد مقدس؟ مثل رضا موتوری، مثل آقارضا سرچشمه، مثل همه آن رضاها.

پی‌نوشت: باید اضافه کنم، بطور خصوصی، که در دوران دانشگاه و از سمت دوستان نزدیک یک جور دیگری صدا زده می‌شدم: رضابِروز! که باید یک نفس و بدون مکث و با کمی تاکید روی کسرهء “ب”  و اصلا در یک سیلاب تلفظ شود. تمرین کنید … رضابِروز … رضابــــِروز … آهان حالا شد!

تا نفس آخرم، تا آخرِ نفسم

درباره جرم (مسعود كيميايي)

اين يادداشت در شماره روز دوشنبه 6 تيرماه 1390 در روزنامه روزگار به چاپ رسيد.

قهرمان

امیرخان اعتراض آخرین قهرمان سنتی کیمیایی بود که بعد آزادی از حبس، مقهور رضای روزگار نو شد و تن به تیغ تقاص احمد سپرد تا کنار رود و جایش را به قهرمان نو‌ظهور امروزی دهد که از قضا برادرش بود و خیلی هم دوستش داشت. بعد از اعتراض گرچه مسعود کیمیایی سیر تازه و متفاوتی را در سینمای خود آغاز‌ کرد اما دیگر قهرمان ،لااقل به شکل آشکار پیش از اعتراض در فیلمهایش ظاهر نشد و قهرمانها یا پنهان بودند و یا تکثیر می‌شدند و یا گم می‌شدند و یا عطای قهرمان بودن را به لقایش می‌بخشیدند و پی‌کارشان می‌رفتند.

در سربازهای جمعه با قهرمان جمعی مواجهیم و خصایل قهرمان بین آدمهای متعدد قصه بصورت قراردادی تقسیم می‌شود اما در ظرف شخصیت آنها نمی‌نشیند. گیرم دل کارگردان با بعضی از سربازها بیشتر باشد اما آنقدر مجال نیست که دل بیننده هم همراه شود و ایده‌های گاه خوب فیلم در نبود شخصیت‌های باورپذیر از دست می‌رود و فیلم مهجور می‌ماند.

در حکم گرچه باز هم با شخصیت‌های متعدد مواجه بودیم اما دیگر خبری از تسهیم خصایل قهرمان نبود و هریک کروکی و پرداخت خاص خود را داشتند. البته این بار قهرمان میان آنها به جبر زمانه پنهان شده بود و به سختی توانستیم قهرمان امروز و دیروز را میان آنها بجا بیاوریم که این بار کارشان به تقابل کشیده‌است. قهرمان دیروز (رضا معروفی) محور قدرت شده است و قهرمان امروز (محسن چشمه‌سری)‌ آدم همان ساختار قدرت می‌شود تا بر آن بشورد. محسن به خاطر خودویرانگری خودش و تبلیغات منفی قدرت و شخص رضا معروفی در طول فیلم منفورترین آدم‌است تا اينكه در سکانس درخشان پایانی و در لحظات مرگ روح عاشق و عاصی او را می‌شناسیم. این بار قهرمان قدیم، قهرمان جدید را با گلوله‌ای از پا درآورده و صاحب فروزنده می‌شود.

رئیس اما پر آدرس اشتباهی است به قهرمان. دو رضای قدیمی‌و رفیق دارد و یک سیامک یاغی امروزی که هیچکدامشان اندازه قهرمان نمی‌شوند و همه در جذبه هولناک ضدقهرمانی به نام رئیس محو و کوچک می‌شوند. گرچه سراغ رئیس می‌روند اما هرگز نزدیکش هم نمی‌توانند شوند و در پایان هریک پی زندگی خودش می‌رود. رئیس جمع بدنامی‌ محسن و قدرت رضا‌ معروفی است. مردی که معصومیتش را با قدرت معامله کرده و حالا دلتنگ خودش شده. رئیس سرانجام در تنهایی افسانه‌ای اش به خواست خودش و به ضرب گلوله ای ناشناس می‌میرد و اصلا نمی‌خواهد بداند قاتل کیست. وقتی آنقدر بزرگ شده که کسی را لیاقت و یارای کشتنش نیست خودش به آدمهای فرومایه پشت می‌کند تا پایانش را رقم زند. رئیس از پیچیده‌ترین قهرمانان کیمیایی است که هنوز باید شناختش.

در محاکمه در خیابان باز قهرمان دیروز و امروز را در یک فیلم داریم که این بار هیچ کاری به کار هم ندارند. نکویی قهرمان دیروز انگار دیگر حوصله ندارد حرکتی کند. او خسته از روزگار نامرد و آدمهای خائن است. عجله دارد زودتر برود از دنیایی که تنهایش گذاشته و خیلی زود می‌میرد. اما قهرمان امروز، امیر، می‌ماند و کلی رجز پیکار با دروغ و فریب می‌خواند اما آخر کار خودش هم رو دست می‌خورد و تن به سازش می‌دهد. قهرمان دیروز زود می‌رود پی مرگش و قهرمان امروز زود می‌رود پی زندگیش.

در ادامه همین فصل فیلمسازی کیمیایی، رضا سرچشمه در قابهای سياه و سفيد جرم ظاهر می‌شود. صورتش، نگاهش و لبخندش در تصویر خوش می‌نشیند و راه رفتنش زیباست و زخم روي صورتش پرجذبه است. مردی که خود را مسوول محرومیت‌های کودکی و جوانی می‌داند در حالیکه می‌تواند تقصیر را، شاید به حق، گردن همانهایی بیندازد که یاد می‌کند ازشان. او مسئولیت همه زندگی و سرنوشتش را پذیرفته و خودش شیوه زیستنش را انتخاب می‌کند و از آنچه هست احساس شرم و حقارت ندارد. رضا قهرمانی است تک که دیروزی و امروزی هم ندارد. اصول و آرمانش مراقبت از خانواده و مراعات رفاقت است و اینها می‌شود نقطه عزیمت او به دنیای قهرمان‌ها. رضا سرچشمه بیش از همه قهرمانهای معروف و متقدم سینمای کیمیایی وامدار و ادامه محسن چشمه‌سری حکم است که این تشابه در نامش هم به چشم می‌خورد. رضا قرار است همچون محسن آدمکشی حرفه ای باشد گیرم بقدر محسن حرفه‌ای نیست و زود گیر می‌افتد. محسن را با صدای دردناک سرفه‌های خشکش می‌شناختیم و رضا را با پچپچه‌های همیشگی زیر لبش که گاه از پریشانی است و گاه از تفکر. هر دو نیت کشتن رئیس دارند. محسن نمی‌تواند حد‌میثاق را بکشد اما رضا قاسم‌خان را می‌کشد. هر دو در مقابل ساختار قدرتی که واردش شده اند و برایش کار می‌کنند قد علم می‌کنند. رضا موفق می‌شود و محسن نه اما فرجام هر دوی آنها مرگ است. قرار است محسنی که توی حکم پنهان بود در جرم رضا شود و آشکار و تمام قد قهرمان قصه باشد تا سفر حماسی‌اش را از جرم و گناه به سمت رستگاری و تزکیه به تماشا نشینیم. ادیسه ای که انگار بازخوانی مو‌به‌موی قصه‌های پهلوانی کهن است.

ادیسه

رضا صورتش را سیاه می‌کند و لباس حاجی فیروز می‌پوشد تا آدم بکشد. چهره و جامه‌اش، دیگر مال خودش نیست. او وجودش را برای پول در بست در اختیار دیگری قرار داده‌. پهلوان ما مزدور قاسم‌خان شده‌‌است. بدون تامل می‌کشد ولی نمی‌تواند بگریزد و گیر می‌افتد. گرچه رفیق و همدستش ناصر را فراری می‌دهد.
چهره واقعی رضا را در زندان می‌بینیم. حبس برای مرد جایی‌است برای تامل. رضا مدام با خودش در کلنجار و پچپچه است برای آنچه کرده و آنچه بر او رفته است. اندیشه عهد شکنی قاسم‌خان و خیال خیانت ناصر خوره روحش شده. سایه‌هایی پی اویند. شاید او نباید زنده بماند. رفعت‌خان، شاه زندانیان، در او لیاقتهایی می‌یابد بس که رضا نگران خانواده و پریشان رفیق است. در صحن تماشاخانه به حضورش می‌خواند. او را ضمانت می‌کند و به قلمرو امن خود می‌آورد که زیر پر و بالش گیرد و مرشدش شود تا رضا را برای وقت آزادی خوب بسازد مثل اینکه او را مسئول مراقبت از زندانیان سیاسی درس‌خوانده می‌کند. توی این دو سال یادش می‌دهد که هر چه می‌کند و برای هرکه، آدم خودش باشد و حواسش را به هیچ قیمت نفروشد. این آموزه‌ها رنگ عمل می‌گیرد وقتی رضا پیشنهاد وقیحانه فتاح را برای عمله قدرت و وسیله سرکوب مردم شدن، قاطعانه رد می‌کند.
رفعت‌خان رضا را با رفیقش ناصر روبرو می‌کند. چاقو همراهش می‌کند که حسابهایش را با ناصر صاف کند. یا بفهمد یا ببخشد یا بکشد. تا با گذر از این کینه شاید بی اساس دشمن اصلی را بشناسد. رضا می‌بخشد و از اخبار ناصر چهره واقعی قاسم‌خان آرام آرام برایش آشکار می‌شود.

رضا که عزادار مادر می‌شود، رفعت‌خان پیراهن سیاهی به او می‌دهد که تا به پایان در تنش می‌ماند. همچون یک رزم جامه. همچون یک باطل السحر که با پوشیدنش لغزش و ناراستی در او راه نیابد. حالا آماده است و آنچه باید و شاید را از آن پیر مراد فراگرفته است. پس رفعت‌خان بدرقه اش می‌کند به سوی آزادی. زندانبان درس آخر را همراهش می‌کند، با مردم باش.

رضا وارد جامعه در حال تغییر می‌شود. بیرونی که می‌گفتند شلوغ است را با چشم خودش می‌بیند. توی این شهر رو به تحول آماده است تا خودش هم تراش بخورد و کامل شود. او مثل دیگر قهرمانان کیمیایی ابتدا سراغ تهیه سلاح نمی‌رود. نخست ساعتی می‌خرد که دو سال غبتش را با زمان امروزش میزان کند و عینکی می‌خرد که زین پس بهتر ببیند و چشمانش بازتر شود به دنیایی که خیلی پیچیده و فریبنده شده است. انگار دارد ساز و برگ رزمی‌نبردی را کامل می‌کند که هنوز نمی‌داند چیست اما می‌داند از جنس تازه ای است. حالا نوبت اسلحه است. شب اول به دیدار عشق قدیمی‌اش می‌رود و در گرماگرم تغزل خاطرات ناگفتنی زیباترین هفت تیر را از دست زن می‌گیرد و در بقچه می‌پیچد و بدرودش می‌گوید و می‌رود.

حالا پیراهن سیاهی بر تن دارد و هفت تیری در بقچه. مرد خیاط کت و شلواری بقواره تنش می‌دوزد. رضا پاشنه کفش نو را ور میکشد. با جامه نو اینک برازنده تر شده است. همان دم از خیاط داغدار قصه پسرش را می‌شنود. قصه رضایی دیگر که برای عقیده اش اسلحه بسته و رفته و جان داده و هیچکس جای قبرش را هم نمی‌داند. نبرد موعود رضا دارد از ابهام و ناپیدایی خارج می‌شود.

او برای سامان دادن روزگار اهل خانه اش نیاز به پول دارد. پس روز بعد با اکراه اما با حواس جمع به دیدار قاسم‌خان می‌رود و از او و عشوه‌ها و حرفهای آن زن خیلی چیز‌ها دستگیرش می‌شود که رئیس در این روز‌های شلوغ چگونه و به چه قیمت دارد بارش را می‌بندد. قاسم‌خان سفارش قتل دیگری به رضا می‌دهد. اسلحه اش را برانداز می‌کند و می‌پسندد. اما بقچه را دور می‌اندازد تا هفت تیر را در جیب رضا قرار گیرد. رضا باز هم آراسته تر می‌شود.

رضا سراغ زن و بچه اش، ملیحه و احمد، می‌رود و پاکی و نجابت ملیحه را در میان نکبت حاکم بر محله و خانه‌اش نظاره می‌کند. آنها را با خود می‌برد تا روز و شبی را کنار هم خوش بگذرانند. به رستوران اعیانی می‌روند و به هتلی مجلل تا ملیحه و احمد دیگر در آن خانه فلاکت نمانند. رضا با آنها عهد می‌کند که پس از بازگشت از این ماموریت تیزی خلاف را غلاف کند و تا همیشه کنار هم بمانند. گرچه خواننده رستوران همان دم خواند: سینه تاریک من سنگ قبر آرزو شد.

سراغ ناصر رفیق عملی و تنهایش می‌رود. ناصر را از میان مردمی‌که مثل مور و ملخ آمبولانسش را محاصره کرده اند بیرون می‌کشد و با خود می‌برد. ناصر مگر چه می‌خواهد جز این که در رکاب رضا باشد. مگر چه دارد جز آن ماشین قراضه و آن همه اسباب هپروت و بیخودی. او وقتی کنار قامت افراشته رضاست برای خودش معنا و عزتی می‌یابد بس که از وجود خود نومید است. ناصر بسیار از قاسم‌خان میداند و حالا رضا این صاحبکار ذی نفوذ را باز هم بهتر می‌شناسد. رضا و ناصر همسفر می‌شوند. آن آمبولانس داغان که روزگاری وسیله نجات بوده و اینک بساط عمل و جای خواب، می‌شود مرکب سفر آنها. رضا چه خوش گفت که این آمبولانس مال زاییدنه. آخر قرار است آنها توی این مرکب متولد شوند.

از کلم، آدم قاسم‌خان، نشانی هدف و پیش قسط را می‌گیرد. کلم دعوتش می‌کند بعد از تمام شدن کار به بزم شاد و عیاشانه آنها بپیوندد و سپس خبر اعدام رفعت‌خان را هم به او می‌دهد. فورا رضا و ناصر هر دو به مسجد زندان می‌روند. جامه سیاه رزم حالا به قامت ناصر هم می‌نشیند. رضا بر می‌خیزد و چند کلامی‌ در رثای رفعت‌خان سخن می‌گوید و زندانیان دعاهای او را آمین می‌گویند درست مثل رفعت‌خان. رضا اینک بار مرام و شیوه رفعت‌خان را بر شانه‌های خود احساس می‌کند. از این پس او باید ادامه آن مسلک باشد گیرم در زندانی بزرگتر.

سفر اصلی آغاز می‌شود گرچه رضا ناصر را هنوز محرم نمی‌داند و هنوز ته دلش با او صاف نیست. رضا بساط عمل و نشئه جات را از آمبولانس بیرون می‌ریزد چون توی این سفر باید به تمامی‌هشیار باشند. ناصر یک منزل تا محرمیت راه دارد و آن آزمون مار است. پس خطر مرگ را به جان می‌خرد برای اثبات راستی و صدقش. وقتی مار نمی‌زندش ناصر سیاه‌پوش هم مشرف به آن مسلک می‌شود.

باز در آستانه قتلی دیگر. اما این بار رضا خودش است، آدم خودش، با لباس برازنده خودش، با چهره آراسته خودش و با حواس گوش به زنگ خودش. آنها به افجه ای می‌رسند. به پایگاه نفتی در اعتصاب و بی مردم و به تنها مدیری که آنجا مانده و دلواپس حق مردم است. رضا باز در پچپچه‌های خود فرو می‌رود. تردید سراغش آمده و دارد وضعیت تازه را می‌سنجد. باید کار را تمام کند اما حالا که همه چیز مهیاست دستش به ماشه نمی‌رود. آنچه از افجه ای می‌شنود و می‌شناسد کافی است تا بفهمد که او از قاسم‌خان آدم بهتری است و باید زنده بماند. بکشد و زندگی و خانواده اش را سامان دهد و یا نکشد و باز در خطر جهد. رضا افجه ای را امان می‌دهد. حالا باید بهای سرپیچی را بپردازد و پای طغیانش بایستد. پس در چرخشی جسورانه عزم کشتن قاسم‌خان می‌کند.

از سفر باز می‌گردد و با گامهایی استوار به بزم عیاشی قاسم‌خان وارد می‌شود. از میان دالان پر زرق و برق گناه می‌گذرد و به سرچشمه شر می‌رسد. اینجا باید با دشنه آخته حمله کند نه هفت تیر. پس چاقو را می‌گشاید. قهرمان سیاهپوش شاهرگ اهریمن سپید پوش را سه بار می‌زند. از میان دالان وحشت باز می‌گردد چراغهای مهمانی ظلم را یکی یکی خاموش می‌کند . با آمبولانس ناصر میگریزند و آدمهای قاسم‌خان با اتوبوسی مهیب به دنبالشان می‌افتند. کار آقا رضا سرچشمه تمیز انجام شده است و او خشنود است. وظیفه به انجام رسیده است و حالا وقت تزکیه نهایی و رستگاری است که سرنوشت جز قربانی شدن نیست. رضا در درگیری نهایی گلوله می‌خورد و انگار رفت كه گلوله را در تنش دريابد. میداند این گلوله کاری است. دشمنان در کمینند و مجالی نمانده. مجال شاید تنها به اندازه یک جان کندن و رفتن باشد. پس پول‌ها را به ناصر می‌سپرد. خانواده اش را هم. ناصر حالا با رفتن رضا باید ادامه این مرام و مسلک باشه که دیگر او هم آدم خودش شده و درسها را فراگرفته. دم آخر باز پچپچه ای سراغ رضا می‌آید، مثل یک ذکر، مثل شهادتین. رضا کلکش درست و حسابی گوشه آن آمبولانس کنده می‌شود، با چشمانی باز و نگاهی استوار.
او در ادیسه اش از همه آموخت. از مرشدش رفعت‌خان، از زندانبان، از خیاط، از ناصر و حتی از خود قاسم‌خان و از افجه‌ای. اصلش او از خود زخم آموخت و بزرگ شد. آزادگی و پایمردی را اجرا کرد و درست رفتن از این دنیا را اقامه کرد.

زندگی

وجه حماسی اثر به خودی خود نمی‌تواند تاثیرگذار باشد اگر چیزی از جنس زندگی در جان لحظاتش دمیده نشود. جرم پر از لحظاتی است که روح زندگی در آنها به مدد اجرای خوب سینمایی جاری می‌شود و این گونه‌است که درمیانه فیلمی‌کم ماجرا و کند می‌بینی وجودت در گوشه گوشه اثر دارد پرسه می‌زند و زندگی می‌کند. با لحظه ای دم می‌گیری و گاه اشکی میریزی و گاه مبهوت می‌شوی و گاه نفست در سینه حبس می‌شود.

مثل دم گرفتن رضا با دسته عزاداری زندانیان بعد از شنیدن خبر مرگ مادر. مثل اینکه رضا و آباجان، زن اسلحه فروش بدون اینکه سخن چندانی بگویند با آن نگاه‌های محشر حالیمان می‌کنندکه میان آنها تاریخی از عشق و محبت بوده است. اسلحه می‌شود یادگار زیبای عشق وقتی سمت زن نشانه می‌رود و بهش می‌گوید اما من همیشه دوستت دارم. یا وقتی رضا بعد دو سال حبس به خانه اش می‌رود و نگاه عاشقانه اش در نگاه همسر تكيده و خسته اش گره می‌خورد و ملیحه عین یک نوعروس از ذوق و شرم خون از بینی‌اش جاری می‌شود و می‌گوید وقتی اونجوری نگاه میکنی خب اینجوری میشه. رضای سیاهپوش پوش کنار ملیحه چادر سفید، با قامتی افراشته و سربلند از میان کوچه ای که همه جایش را تباهی گرفته عبور می‌کنند. یا وقتی توی همان رستوران شیک و پرستیژ بالا توپ پسرش را می‌گیرد و پشت سر می‌اندازد که صدای به زمین خوردن مکرر توپ را می‌شنویم. یا وقتی آقا رضا برای اول بار توی آن رستوران پیش همسرش عینک به چشم می‌زند و زن چه قشنگ خنده‌اش می‌گیرد. رضا می‌پرسد چیه پیر شدم و زن می‌گوید نه مثل آقاها شدی. یا وقتی رضا و ملیحه پس از مدت‌ها زیر سقف هتل به هم می‌رسند، ملیحه چادرش را تا می‌کند و روی تخت می‌اندازد و رضا هم کتش را تا می‌کند و می‌گذارد روی چادر سفید و گل ریز ملیحه. رضا به خانواده قول باهم بودن همیشگی می‌دهد. ملیحه چادرش را با خانمی‌تمام روی صورتش می‌کشد و اشک می‌ریزد. زن و مرد قصه از ته دل با هم سخن می‌گویند، گاه گله ‌گذاری می‌کنند و گاه مزاح. گاه میخندند و گاه می‌گریند. آنها دارند  با هم زندگی می‌کنند.

رضا و ناصر بیش از هر چیز توی آن آمبولانس دارند با هم زندگی می‌کنند. گاهی رضا می‌راند و ناصر می‌پزد و لقمه میگیرد برایش، گاه ناصر می‌راند و رضا می‌نشیند پای بساط عمل و ناصر می‌خواند و می‌رقصد و رضا هم با او دم میگیرد و می‌خواند. رضا در همان حالت نشئه، اسباب عمل را بیرون می‌ریزد که هپروت دیگر بس است. ناصر کفری می‌شود و شرط می‌بندد باز هم از آن ادوات بسازد که می‌دانیم دیگر نخواهد ساخت. ‌

یا خوشی و شادی معصومانه‌شان از کشتن قاسم‌خان که یعنی آخرش یک کار درست کردیم توی این زندگی نکبتی. وقتی رضا تیر می‌خورد انگار خوش ندارد کسی بداند. با كتش روي زخمي را كه بر تن و جامه سياهش نشسته مي پوشاند. ناصر می‌فهمد ولی به احترامش به رویش نمی‌آورد و فقط هی می‌پرسد تو چیزیت شده، گلوله خوردی؟ می‌داند رضا می‌خواهد دم رفتن تنها باشد و می‌داند این آخرین سخن او با رفیق و مرشدش خواهد بود. پس باز می‌گردد و می‌گوید: دوس داشتم هم سفرا رو با هم باشیم و رضا می‌گوید با همیم، مثل سلطان كه دم رفتن به عادل گفت تو ديگه بزرگ شدي. ناصر می‌رود که رضا در خلوت اساطیری خودش جان دهد. به قول مسعود کیمیایی مرگ آدم را کامل می‌کند. ماهی بزرگ اگر دور از آب سلاخی شود تازه آزاد می‌شود.

خیال

جرم گرچه به نسبت تجربه‌های این سالهای کیمیایی که به فیلمهای پیچیده و گاه ضد‌قصه ای انجامیده، فیلم یک‌دست و سرراستی است اما هنوز فضای هذیانی و کمیک استریپی حکم را در فضاسازی‌ها و نماها و دیالوگهایش دارد حتی گاه با قدرتی بیشتر. مثل سینمایی در زندان که گاه انگار فقط برای رضا فیلم نشان می‌دهد. سکانس وهم انگیز حمام زندان با آن ژست رفعت‌خان و با آن زد و خوردهای گنگ و آن زندانبان لنگ بسته. فضاسازی وسترن قرار رضا و ناصر در حیاط زندان و زیر آفتاب. جبهه و جنگی که آدمها از آن می‌گویند اما وجود ندارد. گل کوچیک بچه‌ها میان گرد و غبار. مجلس ختم اعدامی‌در زندان با دیگ و خرج. اولین نگاه رضا به خواهرش که آن دور ایستاده و در زمینه نمای متوسط این زن زیبا دعوای شدیدی در جریان است. حاجی فیروزهای قاتل. تعقیب حاجی فیروزهای قاتل توسط ماموران کت و شلواری و تعقیب آمبولانس توسط اتوبوس در راههایی که گاه در امتداد هم نیستند. حضور اسب و عبور قطار در وقت تسلیم شدن رضا. کفترها و مارهایی که فقط صدا و حرکتند و دیده نمی‌شوند (به عکس حکم و رئیس که حیوانات اصلا جزو بازیگران بودند) و همان مظاهر معروف امروزی در فیلمی‌از دیروز. مثل نمای نزدیک از جعبه سماور امروزی آپولون. با این نشانه‌ها آن حماسه و آن زندگی رنگی از ذهنیت به خودش می‌گیرد. انگار که این مسیری است که رضا در ذهنش و اصلا شاید در فکر و خیالهای توی زندانش می‌نوردد. انگار همه این قصه توی آن پچپچه‌ها و واگویه‌های ذهنی رضا جریان دارد. مگر نه اینکه می‌گفت نصف زندان در فکر می‌گذرد و در جای دیگر گفت من تا آخرشو دیدم و آخرش هیچ نیست. انگار یک وجه قصه سیر آفاقی رضاست و وجه دیگر سیر انفسی او که این سیر انفسی قصه تلخ تری دارد و شکل آرمانی دشواری به خود می‌گیرد برای مردی تشنه آزادی که یعنی همه این حماسه و این شرح رستگاری سودای ذهن تب‌دار یک مجرم پشیمان و پريشان است. مجرمی‌که همه حواسش پی این است که ایکاش می‌شد آدم خودش باشد. ایکاش می‌شد قهرمان باشد.

مجموعه‌ای برای جرم

اما هرچه است نشان می دهد که جرم فیلم مهمی است و آقای کیمیایی یک بار دیگر توانسته شهر را به هم بریزد که این یعنی زنده است و سینمایش هنوز خوندار و بحث برانگیز است. حالا دیگر برای جرم، به حق اولین سیمرغ عمرش را هم تصاحب کرده که این خودش بحث‌ها را داغ‌تر کرد. اکنون هرکجا که در رسانه ها پا بگذاری دعوایی سر جرم برپاست و  البته در موارد نادری گفتگوهای سالم و ثمربخش. دعواهایی که دیگر پر شده از مضامین کلیشه ای که مناسب هیجانات و هواداری های فوتبالی است تا سینما و مردی که چهل و چند سال است دارد فیلم می سازد. توی این کارزار گرچه نگاه متعصبانه در دو سو کار را به اینجا رسانده اما گزافه نیست اگر بگویم که مخالفت ها تندتر است و نمی دانم چرا. بخش بزرگی از هواداران که همیشه با هجمه توهین های کلیشه ای مواجه هستند سالهاست در مقام دفاع گیر کرده اند و نمی دانند چرا باید برای چیزی که دوست دارند این همه جواب پس بدهند. چرا باید همیشه از آنها توقع اثبات و دلیل باشد سر فیلمهای استاد. چرا این همه کینه این همه خشم؟ تماشاگری را دیدم که فقط آمده بود که ایراد و گاف پیدا کند و لحظه ای هم حاضر نشد دل به فیلم بسپرد که بفهمد حرف دل این آدمهای زخمی و این نگاههای عاشق چیست. لابد همین آدم می رود توی رسانه و اینترنت داد سخن سر می دهد که این چه فیلم بدی است و باز همان سنت کلیشه های رنگ رو رفته و بی محتوا در قضاوت که دارد مهوع می شود نظیر ماندن کیمیایی در گذشته دور، خوبی قیصر و گوزنها، بدی چاقو و لات بازی و…. پس کی قرار است یک فیلم کیمیایی را بگذاریم وسط و بدون پیشداوری ببینیم و بعد تحلیلش کنیم که قوت و ضعفش کجاست و تاویلش چیست؟
من جرم را دوست دارم و می دانم که فیلم مهمی است که خواهد ماند. چنانکه محاکمه در خیابان و رئیس جز چند سکانس فیلمهای مورد علاقه من نیستند اما جرم فیلم درست و مردانه ای است. همانی که منتظرش بودم سالها. یادآور خاطرات خوش ردپای گرگ و دندان مار. پر از نگاه و پر از حرف دل و پر از حسهای ناب. اگر با دلی صاف به تماشای جرم برویم حداقل بخشی از این حسها و لحظات را خواهیم زیست اما چه دشوار است بی غرض تماشا کردن فیلم مردی که همیشه خواستیم اثبات کنیم که هیچ در چنته ندارد. آدم هوادار استاد که باشد تازه تنهایی قهرمانان قصه هایش را می فهمد که چگونه می شود چیزهایی را دید و دوست داشت و گرامی داشت که برای دیگران اصلا وجود ندارد و تازه اگر متهمت نکنند به از مد افتادگی لطف کرده اند. حالا که درد مردان کیمیایی را می شناسم کوتاه نمی آیم چون می دانم او هنوز چشمه جوشان سینمای ایران است پس منتظر یادداشت بلندم درباره جرم باشید. با این مقدمه طولانی و این متن کوتاه شما را دعوت می کنم به چیزهایی درباره جرم.

آنونس زیبای جرم در دو نسخه که روایت دوم صدای کیمیایی را در خود دارد. برای تجدید خاطره با موسیقی عالی کارن همایونفر فعلا فقط این آنونسها را دارم:
لینک دانلود نسخه اول آنونس
لینک دانلود نسخه دوم آنونس

آهنگ قدیمی و جادویی نفرین با صدای آرتوش. قطعه ای که توی ضیافت و رئیس هم بود و این یعنی آقای کیمیایی خیلی دوستش دارد. این آهنگ را توی جرم در سکانس زیبای رستوران با آن حال و هوای ناب عاشقانه خلوت رضا و ملیحه، امیریل ارجمند به عنوان یک خواننده کافه ای در کنار گیتار و ویولن سل زیبا اجرا کرد. اگر خاطره خوبی از این سکانس دارید خوب است شنیدن بارها و بارهای این دو روایت از آن آهنگ مخصوصا نسخه اول:
لینک دانلود آهنگ نفرین با صدای آرتوش
لینک دانلود آهنک سفر با صدای آرتوش

برنامه هفت و بحث جالبی که میان علی معلم و مسعود فراستی در نقد جرم در گرفت که دیدن و شنیدنش خالی از لطف نیست و حتی راهگشاست برای درست دیدن این اثر:
لینک دانلود بخش اول مناظره
لینک دانلود بخش دوم مناظره

و ویدیوی گفتگوی کوتاه مسعود کیمیایی با فریدون جیرانی در همان برنامه هفت که کلام این مرد حسن ختامی است بر این مجموعه:
لینک دانلود مصاحبه

مشاهدات جشنوارهء 8 (+ یک لینک)

لینک: این گزارش به لطف امیر قادری و با عنوان حساب استاد سواست رفت توی سایت کافه سینما. طبعا خوشحالم. شاید این سرآغاز خوبی باشد بر مرحله تازه ای از نوشتن.

مسرورم که یک جشنواره دیگر را هم درک کردم و این یعنی هنوز زنده ام و هنوز خسته و نومید نشده ام. جشنواره هشتم در مشهد به لحاظ اطلاع رسانی برنامه ها از طریق سایت و پیامک پیشرفت چشمگیری داشت که کار هماهنگی و برنامه ریزی فیلم بین ها را آسانتر کرد. گو اینکه انتخاب 20 فیلم امسال بدون سلیقه و شناخت انجام شده بود. چنانکه در واکنش به اعتراض مخاطبان برخی فیلمهای مطرح جایگزین فیلمهای آن فهرست شد. موفق به تماشای 6 فیلم شدم که چند خطی درباره هریک می نویسم که نظرات اولیه ام درباره آنهاست و به ترتیب تماشا اینجا می آورم یادداشت ها را. مفصلش بماند برای وقت اکران و تماشای دوباره که شاید این ستاره ها را بالا و پایین کند که فیلمها با آدم زندگی می کنند و هر لحظه در ذهن ما داوری می شوند. گاه دوستشان داریم و گاه نه. گاه دلمان برایشان تنگ می شود و گاه دل می کنیم از آنها. فیلم یک موجود زنده است و داوری اش خیلی دشوار و پیچیده.

آلزایمر (احمدرضا معتمدی)   1/2**
وقتی فرامرز قریبیان کم حرف و آن روحانی ریش سفید مسجد را از شهر زیبا، مهدی هاشمی ساده دل و مهران احمدی پیژامه پوش را از هیچ، مهتاب کرامتی مفلوک را از بیست و طرح کلی قصه و آن کارگاه شیشه گری را هم از بیداری رویاها برداری و بیاوری در یک فیلم همه را جمع کنی انتظار نمی رود فیلم اصیلی حاصل شود که نیست. اما کشش قصه بقدری هست که فیلم را لحظه ای رها نکنی و طنز ملایمی در جای جای فیلم جاری هست که خسته نشوی و غر نزنی. همین که معتمدی بعد از آن فیلمهای عجیب و دشواریاب تلاش کرده قصه ای را روان تعریف کند دمش گرم که ابتدای مسیری تازه و مبارک است. مسیری که در آن معتمدی به پرداخت یکایک شخصیت ها اهمیت می دهد و به مدد بازی خوب بازیگرانش گهگاه لحظاتی تاثیرگذار از جنس سینما می آفریند. از نمادگرایی آلزایمر که می گویند هر شخصیتش نمادی از یک جریان در تاریخ ایران است خداییش چیزی دستگیرم نشد که ایراد از من است البته.

ورود آقایان ممنوع (رامبد جوان)   ***
رامبد جوان بعد از آن همه بالا و پایین در کارنامه هنری اش سرانجام دارد موفق می شود و بد نیست اگر کم کم او را سلطان کمدی رمانتیک ایران نامیم. رامبد جوان با پسر آدم دختر حوا و ورود آقایان ممنوع نقش کارگردان را در کمدی به ما متذکر می شود که مدتهاست در میان انبوه کمدی های بی مایه فراموشش کرده بودیم. جوان کارگردان ریتم و میزانسن را خوب می شناسد و تا لحظه آخر نبض تماشاچی از دستش در نمی رود. ضرباهنگ فیلم را کوبنده و روان حفظ می کند. شوخی ها کلامی و بصری را بدرستی زمانبندی می کند و بدقت اجرا می کند که بیشترین خنده را بگیرد. اجرای هیچ صحنه ای را دست کم نمی گیرد. دکوپاژ پویا و پر زحمتی را در معمولی ترین لحظات فیلم اجرا می کند. ابایی ندارد از اجرای سکانس های بزن و بکوب و دشوار در یک فیلم کمدی که کسی جدی اش نمی گیرد. اینگونه است که از نظر من فیلمهایش دارد به استانداردهای کمدی رمانتیک در سینمای جهان نزدیک می شود. رضا عطاران مشهدی عالی است. مانی حقیقی و ویشکا آسایش دلپذیرند. و ایکاش رامبد جوان فیلمنامه نویس قدر قدرتی چون پیمان قاسمخانی را در فیلمهای بعدی هم کنار خود نگه دارد تا سینمای کمدی ایران را دگرگون کنند.

جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)   1/2***
بار اول تماشای هر فیلم از اصغر فرهادی مسحور کننده است. تجربه ای بی نظیر و یگانه است. در طول فیلم همه حواست میرود پیش آدمهای فیلم و از صندلی ات جُم نمی توانی بخوری. ولی تماشای بار دومشان معمولا خاطره خوشی در بر ندارد و کمتر لحظه ای در فیلمهایش می یابم که بخواهم بار دیگر مزمزه اش کنم و حظی تازه کنم. رقص در غبار و شهر زیبا را هنوز دوست دارم اما از آن به بعد دیگر فیلمهایش دل مرا بدست نیاورده اند. بالای سر قصه هایش همیشه دست توانای یک فیلمساز را احساس می کنم که با بی رحمی و زیرکی آدمهای بیچاره قصه را پله پله به سمت ویرانی و نگون بختی هدایت می کند و عامدانه و با دقت همه درهای نجات و صلاح و روزنه های روشنایی را به رویشان می بندد. بار اول تماشای جدایی نادر از سیمین هم میخکوبم کرد و هم مبهوت. آخرش هم پر قوت برای این بزرگترین فیلمساز نسل جدید ایران کف زدم. برای مردی که مقتدرانه جوایز اصلی جشنواره فجر و برلین را به خانه برد و به فتح قله های سینمای جهان می اندیشد. ایکاش بار دوم تماشای این فیلم به نفع فرهادی تمام شود.

جرم (مسعود کیمیایی)   ****
حساب استاد سواست. مهم نیست اگر به حساب پارتی بازی بگذارید. تماشای هر فیلم تازه او برای من تجربه ای است آکنده از هیجان و ضربان قلب و اضطراب و رعشه دست و دلم که این بار با چه مواجه خواهم بود و آیا فیلم مرا با خود خواهد برد یا نه بس که در این سن و سال و این دوران آخر فیلمسازی اش تجربه گر شده و فیلمهای آخرش شباهتی ندارند به هم. جرم هم غافلگیری دیگری بود. سیاه و سفید بود و خوب شروع شد اما ناگهان دیدیم دیالوگهای دونفره که در آثارش فیلم به فیلم کمتر می شد در جرم شده شالوده اثر و همین بود که در ملاقات اول طولانی و کشدار و خالی به نظر می رسید و ارتباط گرفتن با فیلم را دشوار می کرد حالا که به ریتم تند چند اثر اخیر کیمیایی عادت کرده ایم. انگار استاد بخواهد به اصل سینمای خودش برگردد و من آماده نباشم. شب وصال با جرم ناراحت بودم و به خیلی ها هم گفتم و شکوه کردم. اما عجبا که فردایش ار خواب برخاستم و دیدم جرم را دوست دارم. اینکه ذهنم یک شب تمام به نفع استاد توی سرم مبارزه می کرد و برنده شده بود یا فیلم این همه دیر اثر کرده بود نمیدانم. به هر صورت دیگر نماها و لحظه های درخشان جرم را در یک فرایند غریب دریافته ام و حالا منتظر تماشای دومم که راحت توی صندلی ام فرو بروم و فیلم را با همه وجود به دلم راه دهم. فیلمی برای امروز ما با نگاه اجتماعی متعهد و برنده و با قهرمانانی کنشگر که توی سینمای ما کیمیاست. بهترین پولاد را دارد که دیگر برای خودش مردی شده و به حق توی این فیلم برای اولین بار شایسته رضا شدن شده. شگون این جرم چه خوش بوده است که امسال، سال مسعود کیمیایی شد در جشنواره ای که با بزرگداشتش آغاز و با اولین سیمرغ دوران فیلمسازی اش ختم شد. برای استاد و برای خودم خیلی خوشحالم.

یه حبه قند (رضا میرکریمی)   ***
با بهترین فیلمش خیلی دور خیلی نزدیک که بسیار دوستش دارم شاید پنداشت که به قله داستانگویی کلاسیک در سینمای ایران رسیده لذا از آن پس ترجیح داد که تن به آزمونهای تازه و دشوارتری در روایت دهد که دیگر درجا نزده باشد. آزمون اول نمایش جزئیات روزمره یک زن خانه دار در طول یک شبانه روز که به فیلم متوسط به همین سادگی انجامید و حالا در یه حبه قند آزمون دوم پرداختن به زندگی و روابط یک خانواده سنتی و پرجمعیت است که برای یک عروسی در یک خانه باغ قدیمی گرده هم آمده اند.  میرکریمی این پروژه جاه طلبانه را از نظر تکنینکی خوب و دقیق کارگردانی کرده و زحمت بسیار کشیده. بازیها عالی است. طراحی صحنه و قابها چشم نواز است و موسیقی علیقلی هم چون همیشه گوش نواز. پر از تصاویر و جزئیات خاطره انگیز ونوستالژیک از سبک زیستن سنتی ایرانی است. اما همه اینها چندان موثر نیست وقتی فیلم نمی تواند قلابش را در دل تماشاچی جا بیندازد یا شاید اصلا قلابی برای جا انداختن ندارد که به عمق هیچ جیز دست نمی یابیم که باید با شتاب هر ایده ای را در سطح رها کنیم و برویم سراغ بعدی و ناگهان می بینیم کلی ایده خام نپرورده روی دستمان مانده. شاید هنوز برای میرکریمی زود است که پختگی نگاه مهرجویی در درخت گلابی و مهمان مامان در نمایش همین جزئیات نوستالژیک برسد که چطور فضاسازی های او تماشاچی را درگیر می کند و چرا همان اجزا در یه حبه قند کار نمی کند. در آن سینما چیزی از جنس تجربه و ایمان هست که کسب آن عمر می طلبد. البته نتیجه تماشای دوم یه حبه قند در داوری نهایی من تعیین کننده خواهد بود.

آقا یوسف (دکتر علی رفیعی)   ***
پیر تئاتر ایران این بار هم قصه ای شنیدنی با خود آورد. قصهء پدری فداکار که عاشقانه دختر مهربان و زیبایش را دوست دارد و برای تامین او  پنهان از چشمش نظافتچی خانه های مردم شده. اما این پدر که خود دو چهره در زندگی اش دارد، چهره دیگر دختر را و خواسته های امروزی اش را نمی تواند برتابد و اینگونه است که همه باورها و خیالاتش فرو می پاشد و خیلی خیلی تنها می شود. قصه، نگاه پدرانه یک فیلمساز هفتاد و چند ساله را با خود دارد که انگار قرار نیست حتی در ظاهر هم با قواعد زندگی امروز و نگاه نسل جدیدش سازش کند. وقتی چیزی توی کَت یک مرد نمی رود، نمی رود. دیگر چه جای تعارف. قصه را نرم نرم و منزل به منزل پیش می برد. اجرایش غلط ندارد بس که شیک و با سلیقه است. سلیقه ای رشک انگیز در ترکیب رنگ ها. آن همه قرمز تند و تیز و آن همه آبی آرام در آن همه لباس و آن همه غذا و خوردنی. قرمز زنانگی و عطر و فلفل دلمه ای و کفش پاشنه بلند. آبی مردانگی و محبت. یک مهدی هاشمی آشنا و یک هانیه توسلی زیبا. کلی بازیگر مکمل که راحت باورشان می کنیم. فقط موسیقی خوبی ندارد. فیلمی که گرچه به اوج ماهی ها عاشق می شوند دست نمی یابد اما باز هم یک جوری دل تماشاچی را با خود می برد.

پی نوشت: کمی بیشتر از چند خط شد. پیشترها گفته ام هرچه می کنم دستم به کم نمی رود. امسال هم سینما در زمستان و بخصوص شب شلوغ و پر از آشنایی جدایی نادر از سیمین حال ما را خوشتر کرد. باقی بماند برای بعد و یادداشتهای جامع تر و مفصل تر که خدا می داند آنها چقدر می شود.

ما آدمهای سرما و سینماییم (+ یک پی نوشت)

اگر آدم در زمینه ای به هر دلیلی کم کار شد شاید اصل قضیه این باشد که ایمانش را به آن قضیه دارد از دست می دهد و ایمان باختگی امری تدریجی و ذره ذره است. مثل آن غورباقه که گرم شدن نرم نرم آب را متوجه نمی شود و آرام و زنده زنده و بی هیچ تقلایی پخته می شود. اگر دماسنج ایمانت افت قابل ملاحظه ای نشان می داد مثل یک بیمارِ سراسیمه همه کار می کردی که برگردانیش به سطح اول اما هرگز سرد شدن هر روزه و مدامت را نمی فهمی. یعنی می فهمی و نمی فهمی. می فهمی و انکار می کنی و گاه با یک وارسی سطحی خودت را قانع می کنی که همانی که بودی و زمان کار خودش را می کند.
این شاید باشد دلیل کم کاری و کمیابی من که از این همه گذشته بیشتر روزهایش چیزی در ذهن نداشتم برای نوشتن و وقتی ایده هایی آمد یا نصفه ماند و یا شروع نشد و هی تعویق و امروز و فردا به امید فرجی و معجزه ای. همه مشغله ها را هم که بگذاریم کنار می ماند این سرمای استخوان سوز که می گردد پی بدنهای ضعیف که عاصی کندشان که هی تب دار شوند و هی همراهی کنی با ضعفت که گوشه ای بیفتی و تکانی هم نخوری. اگر ایمانی باشد سخت ترین بیماری را هم در هم می شکند نه اینکه منتظر کمترین کسالتی بنشیند برای افتادن و سکون و رکود و وقت کشی که انصافا گهگاه بسیار هم خوش است.
جشنواره فیلم فجر این چهارشنبه به مشهد می رسد. به قرار سالهای گذشته شب های گرم و خوشی در پیش است در عین سرمای پرسوز بهمن که ما آدمهای سرما و سینماییم. شبهای پر ازقصه و  سینما و دید و بازدید با رفقا و آشنایان و گاه غریبه ها. توی سالنهای سینما در شب های پرحرارت جشنواره هیچکس با هیچکس غریبه نیست و همه انگار خویشاوندند. با خودم فکر می کنم ازاین همه انتقادات فنی که به برگزاری این جشنواره در این 29 سال وارد شده می شود گذشت که این جشنواره توی این مدت ایرانی ترین پدیده زندگی ما شده درست مثل شب نشینی ها و میهانی های زمستانی و یلدایی ایرانیان که مهمانانش این بار با فیلم پذیرایی می شوند و همگی هم میزبانند و هم میهمان. مردمانی به بهانه سینما و فیلم دیدن گرد هم می آیند تا کنار هم باشند، توی صف، توی سالن انتظار، توی سالن نمایش و توی ازدهام پر گفتمان خروج که بگویند و بخندند و سرخوش باشند. سینما می شود بهانه این همه رفاقت و پیوند و قاطی خودِ خودِ زندگی می شود و به رسالت اصیل خودش باز می گردد تا محبت آدمها را در دل همدیگر قرار دهد تا برای چند روز هم اگر شده کنار هم بمانند و زندگی کنند.
امسال هم پر از امید این فریضه سالانه را بجا می آورم که محک ایمانم شود. کاش بتوانم از این لحظات و از این شبها و از این همه فیلم بنویسم توی این وبلاگ که بگویم کدام فیلمها دل من و تماشاگران را بدست آورده است و کدام فیلم عاشقمان کرده است. مخصوصا که توی این جشنواره شاهد یک فیلم از یک مرد خواهیم بود که هرگز ایمانش را به سینما از دست نداد. مردی که همیشه و توی هر شرایطی فیلم ساخت و کنار دوربین ماند و هرازگاهی که چند صباحی دور ماند از سینما بی تاب شد و کوشید که زودتر بازگردد و فیلم بسازد و بازگشت و باز هم فیلم دلش را ساخت. عشق و ایمان رشک انگیز او به سینما نمی شود که گرامی و مقدس نداشت. در بجا آوردن این احترام از ما همین بر می آید که مومنانه به تماشای تازه ترین فیلمش برویم و توی آن سالن تاریک خواستنی گرد هما آییم و عاشقانه آخر او را زندگی کنیم. امسال در شبی گرم و در سالنی مملو از مردم به تماشای جرمِ مسعود کیمیایی خواهیم نشست و به تماشای رضای جرم (پولاد) که نمی دانم چندمین رضای استاد است. فیلمهای استاد را باید در زمستان دید.

پی نوشت: برنامه روزانه اکران و آخرین اخبار جشنواره مشهد را از وب سایت رسمی هشتمین جشنواره فیلم فجر مشهد می توانید دریافت کنید. با توجه به محتمل بودن تغییر برنامه ها برای اطمینان حاصل کردن از برنامه هر روز بهتر است با سینماهای نمایش دهند تماس بگیرید. با سپاس از سعید عزیز به خاطر معرفی و یادآوری این سایت که پیشرفت بزرگی است در اطلاع رسانی جشنواره بعد از هشت دوره!