تو حالا آزادی… آزاد…

img_15751
بچه که بودم نمایشنامه مرگ فروشنده برایم یک جور فوبیا بود. توی آن سن و سال نه خوانده بودم و نه درست و حسابی دیده بودمش ولی فهمیده‌بودم که داستان پیرمرد ورشکسته‌ای‌است که برای نجات زندگی و خانواده‌اش از ابتدا تا انتها مدام به در بسته می‌خورد و عاقبت هم می‌میرد و این درونمایه نومید حسابی می‌ترساندم. البته تله‌‌تئاترهای آن زمان تلویزیون غالبا چنین مضامینی داشت که مثلا تباهی زندگی غربی را نشانمان دهند اما کودکانی که ما بودیم حواسمان به غرب و شرق ماجرا نبود و توی سالهای جنگ و کمبود پی امید و آرزو می‌گشتیم و حق داشتیم فراری شویم از حجم یأس و تیرگی آن نمایش‌ها. گاهی اخبار علمی-فرهنگی-هنری میان معرفی نمایش‌های در حال اجرا در تهران، اجرایی از مرگ فروشنده را لحظاتی نشان می‌داد و ولی‌الله شیراندامی را در نقش پیرمرد داغان که می‌دیدم بند دلم پاره می‌شد یا وقتی می‌دیدم شبکه دو دارد در تله‌‌تئاتری این دفعه در هیئت حمید طاعتی نشانش می‌دهد کانال را عوض می‌کردم و می‌رفتم توی بهارخواب ستاره‌ها را نگاه می‌کردم که بهش فکر نکنم.
2
دوران دانشجویی هم هنوز چیزی بیش از آن جمله درباره آن نمایشنامه نمی‌دانستم اما دیگر ترسی هم نداشتم، در آستانه بزرگسالی و در متن تجربه افسردگی، دیگر پنجره پیش روی زندگی آنقدرها روشن و پرامید نبود که چنین داستانی بخواهد تاریکترش کند. البته دیگر کنجکاوی هم نداشتم و آن نمایشنامه به کل داشت فراموشم می‌شد که تا اینکه رفیق موزیک‌بازم فرزان روزی آمد گفت که فلان مؤسسه جشنواره نمایشنامه‌خوانی گذاشته و قرار است با بچه‌ها مرگ فروشنده را بخوانیم و تو هم بیا و بعدش کلی تعریف کرد که این نمایشنامه فضای دارک دهه پنجاهی دارد و در حاشیه‌اش کلی موزیک جاز و بلوز جریان دارد و حال می‌دهد و الخ. من که هرگز اعتماد به نفس و شجاعت اینجور کارها را نداشتم، طبعا داوطلب نشدم و بعدش هم پی ماجرا را هم نگرفتم و هرگز نفهمیدم که آن نمایشنامه خوانی اصلا به سرانجام رسید یا خیر. این بار هم نشد از اصل داستان نمایش سر در بیاورم اما چند کلمه به آن یک جمله اضافه شد. پیرمرد ورشکسته در فضای دارک دهه پنجاه هر چه می‌زند به در بسته می‌خورد و عاقبت میان نوای جاز و بلوز جان می‌دهد. آن جمله کمی جان گرفت و سینمایی شد.
3
افتاده بودم توی زندگی و متاهل و کارمند بودم و همزمان به یک دوره فیلمسازی هم می‌رفتم بلکه راهی باز شود به سمت هنرمندانه زیستن و کارمند نماندن. استاد کمال‌علوی پیشکسوت سینما و تئاتر مشهد، توی دوره‌های فیلمسازی اجمن سینمای جوان، فیلمنامه‌نویسی تدریس می‌کرد اما از قضا آن دوره‌ای که من در انجمن گذراندم ایشان به عکس دوره‌های قبل و بعدش تدریس نداشتند. گرچه توفیق تلمذش برایم میسر نشد اما توی پارک ملت و توی مسیر انجمن می‌دیدمش در حال عبور و مرور و سلامی‌ می‌کردم و او هم به گرمی جواب می‌داد تا اینکه روزی روی بورد انجمن، پوستری دیدم با تصویر آقای کمال‌علوی آن هم کراوات! پوستر نمایش مرگ فروشنده بود که در یکی از سالنهای تئاتر کوچک مشهد قرار بود اجرا شود و از همه جالبتر اینکه بازیگر نقش پیرمرد اصلی به عهده آقای کمال‌علوی بود گویا. قضیه برایم جالب شد اما نه در حدی که بخواهم بروم نمایش را ببینم. آن فوبیای دوران کودکی از این نمایش دیگر فراموشم شده بود و لذا تصمیمی نداشتم برای تماشایش و از طرفی تئاتر بعنوان یک سرگرمی عمومی در مشهد تازه داشت پا می‌گرفت. ما از قدیم عادت داشتیم پوستر نمایشی را ببینیم و بخاطر دوری سالن هاشمی‌نژاد قید رفتنش را بزنیم اما همه چیز داشت تغییر می‌کرد. مشهد صاحب مجموعه تئاتر شهر در پارک ملت شده بود علاوه چند سالن مجهز دیگر در سطح شهر و از همه مهمتر سایت اینترنتی فروش بلیط همراه با نقد نمایشهای روی صحنه که توی یکی از همین سایتها نقدی تحسین‌آمیز خواندم از همین نمایش مرگ فروشنده که تازه روی صحنه رفته بود و نگارنده توصیه کرده بود از دستش ندهید که از اجرایی شایسته از این نمایشنامه‌است و از خلسه‌اش پس از خروج از سالن نمایش گفته بود و پیاده‌روی طولانی در شب بارانی مشهد و گفته بود این است کاری که یک اجرای خوب با آدم می‌کند. ناگهان همه آن فوبیا و کنجکاوی تاریخی سراغم آمد که مگر به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز می‌تواند چنین کاری با آدم بکند؟ مصمم شدم طلسم را بشکنم تا از داستان این نمایش سر در بیاورم و سرانجام تماشایش کنم: مرگ فروشنده اثر آرتور میلر!
4
با همسرم و دوستم محمد وارد سالن کوچک و تاریک شدیم و در فکر بودم در چنین سالن کوچکی چگونه قرار است اجرایی بزرگ و جادویی رخ دهد؟ که بازی تاریکی و نور و آهن و فلوت و بازیگران شروع شد. تئاتر و روح تئاتری را در سینما همیشه دوست دارم در عین اینکه تئاتر خیلی کم دیده‌ام اما باز هم می‌توانستم تشخیص دهم که با اجرایی خلاقانه و بی‌نظیر از اثر میلر مواجهم و استاد کمال‌علوی در نقش ویلی لومان غوغا کرده بود آنچنانکه اواخر نمایش نگران سلامتش شده بودم بس که بیماری و فشار روانی بر پیرمرد تحقیر شده را واقعی نشانمان می‌داد، انگار خودش بود، او ویلی لومان بود و ویلی لومان او! حدود صد و چهل دقیقه نشستن روی سکوی به شدت ناراحت سالن نمایش اصلا حالی‌ام نشد بس که محو اثر بودم تا به پایانش. حالا سرانجام نمایش را دیده بودم و پرقوت کف زده بودم برای اثر و برای استادم. حالا دیگر می‌دانستم داستان خیلی خیلی فراتر از به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز! حالا دیگر می‌دانستم ترس کودکیهایم بیهوده نبوده و این نمایش از همان زمان پیش‌آگاهی دوران آینده من بود، دورانی که چشم به رویاها بستم و کارمند ‌شدم و دورانی که غره ‌شدم به خود کارمند ظاهرا معتبرم و به مهندس گفتن‌های دیگران و آن آب باریکه رودخانه‌نما و هیچ حواسم به دوران افول نبود، وقتی که آن آب‌باریکه جویی شود و دوستان هم‌دوره‌ات از تو پیشی بگیرند و تو بازی را باخته‌باشی میان انبوه قسط و قرض و غرور سرکوب‌شده و عاقبت سر بر زمین نهی که ترس هم رویایت را قربانی کرد و هم آینده خانواده‌ات را. آقای کمال‌علوی عرق می‌ریخت که همین‌ها را به من بگوید. آرتور میلر هم انگار سی سال بود می‌خواست همین‌ها را به من بگوید و من مدام در حال فرار بودم، چه می‌دانستند که هر چقدر هم که منقلبم کنند ترسوتر از آنم که گوشم شنوا شود به این هشدارها که بخواهم بفهمم یار مفروش به دنیا یعنی چه؟ اما از آن شب هر که را می‌شناختم توصیه کردم به تماشای آن نمایش و تماشای استادم و این میان گمانم فقط برادرم رفت و تماشا کرد. از فردایش به استاد کمال‌علوی گرمتر سلام کردم و او گرمتر جواب می‌ گفت و حتی یکبار دست هم دادم با ایشان! منتظر فرصتی بودم که بگویم آقا شما در نقش ویلی لومان چه کردی با دل ما! دمتان گرم!
5
توی سالهای بعد از آن شب مهم که کاش بارانی هم می‌بود، مرگ فروشنده دیگر حضور نزدیکی در ذهنم داشت و هرچه در روزمرگی‌ام فروتر می‌رفتم هشدارش پررنگتر می‌شد. کتابش را هم خریدم و باز همان اجرا را در صفحاتش تماشا کردم! فیلم هفته‌ام‌ با مریلین را دیدم که درباره مریلین مونرو بود در اوج شهرت و زمانی که همسر آرتور میلر بود و آرتور میلر را توی فیلم دیدم که انگار اصلا حواسش نبود به این به اصطلاح پیروزی بزرگش که با مشهورترین ستاره روزگار وصلت کرده و مدام سرش به نگارش بود و نمی‌دانم شاید مرگ فروشنده می‌نوشت و شاید می‌نوشت بزرگترین ظفر هم رویای آدم شاید نشود!  از آن سو خبر آمد که داستان فیلم جدید اصغر فرهادی در حاشیه اجرایی از این نمایشنامه می‌گذرد که مایه مسرت شد. دلم هوایش را کرده بود پس تا در شهر‌کتاب مشهد یک نسخه اجرای نمایش در تهران به چشمم خورد خریدمش و گذاشتم که ببینم. ویلی لومان حمیدرضا آذرنگ بود، نتوانستم تماشا را ادامه دهم، آخر ویلی لومان باید قدری چاق باشد، یکجور چاقی که در جوانی‌اش از اقتدار و عیش خبر دهد و در پیری‌اش از بیماری و کرختی حکایت کند، آذرنگ خیلی لاغراست! ویلی لومان باید کسی در تیپ استاد کمال علوی باشد، اصلا باید خود استاد باشد! دچار غیرت لومانی شده بودم. با همسرم از درسینما و از تماشای فروشنده فرهادی که بیرون آمدیم، حرف این پیش آمد که ویلی لومانش اصلا به دل نمی‌چسبید، استاد کمال علوی چیز دیگری بود! گرچه فهمیدم شهاب حسینی نباید هم ویلی لومان خوبی می‌شد چون قرار بود بعنوان بازیگری که بارها نقش ویلی لومان را انگار از سر وظیفه بازی کرده بود و انگار درک عمیقی ازش نداشت با ویلی لومانی در واقعیت که از قضا چاق هم بود مواجه شود و بجا نیاوردش و این بار خودش هم مایه تعجیل مرگ پیرمرد شود، مرگ فروشنده! یعنی کسی آن اجرای بی‌نظیر مشهد را ضبط نکرده؟ رفتم به یادش همان اجرای تهران را ببینم اما باز هم نشد، آذرنگ خوب است اما ویلی لومان نیست! دلم خواست استاد کمال علوی را سریع پیدا کنم و بگویم شما از نظر من بهترین ویلی لومان دنیایید! اما دوره فیلمسازی تمام شده بود و مدتها بود نه عبور و مروری در کار بود و نه سلام و علیک گرمی و نه مصافحه‌ای و این میان ندانستم که قاصدی و خبری در راه بود و مهلت رو به اتمام.
6
درست یک هفته پیش خبر روی نمایشگر تلفن همراه نقش بسته بود. سیدرضا کمال‌علوی در مشهد و در پنجاه و نه سالگی، وقتی که هنوز چند سالی مانده بود به سن و سال ویلی لومان برسد، پس از تحمل رنج بیماری دیده از جهان فروبست. برادرم پیام داد: مرگ فروشنده! چقدر بازی‌اش کامل بود! ولی استاد رفته بود بی که اجرایش در نقش ویلی بقدر کفایت دیده شود و قدر ببیند، بی که من فرصت کنم کلمه‌ای به او بگویم و به قدر ذره‌ای مسرورش کنم و باز شدم مرثیه‌سرای بعد از مرگ هنرمند که هیچ افتخاری ندارد و تنها شاید مایه آرامش شرمم شود اما خشنودم که فرصت تلمذ از محضر استاد برای من به شکل دیگری دست داد و دریافتم همه تلمذ‌ها سر کلاس و مکتب رخ نمی‌دهد و استاد اگر استاد باشد دنیایش محضر کلاسش است و با سلام‌ و علیک و تواضعش و با بازی‌ تاثیر‌گذارش روی صحنه نمایش هم به تو می‌آموزد آنچه در سینه دارد. استاد کمال‌علوی بی اغراق حق استادی به گردنم دارد و این را یقین کردم از حجم اندوهی که در لحظه مواجهه با خبر رفتنش قلبم را فشرد. او که به قدر لیاقتش و به قدر کوشش و عشقش و بقدر وفایش به شهرش، قدر و مهر ندید اما خوشنام زیست و خوشنام رفت.
7
مرگ فروشنده نمایشنامه بزرگی‌است و انگار لازم‌است هرکس در عمرش، اقلا یک بار تصویر خود را در آینه ویلی لومان ببیند بلکه بتواند راهش را در زندگی درست بجوید و بپیماید و اگر بتواند آن تصویر را در آینه ویلی لومان مشهد ببیند که چه بهتر حتی! کاش ایران و حتی دنیا ویلی لومان مشهد را می‌دید، صد حیف… حالا آن اجرای جادویی در آن شب جادویی داشت تبدیل به خیالی دور می‌شد، به ویلی لومانی که دیگر برنمی‌گشت روی صحنه. توی اینترنت جستجو کردم به این امید که شاید بشود ویدیویی از بازی‌اش در مرگ فروشنده را یافت، به دقیقه‌ای هم راضی بودم که چشمم افتاد به ویدیویی دیگر. مستند کوتاهی درباره وداع با استاد که شامل لحظاتی از آن اجرا هم بود و حالا در بازبینی نمایش بعد از چند سال دانستم که اشتباه نکرده‌بودم و استاد روی صحنه نمایش مرگ فروشنده در اوج می‌درخشید. آقای کارگردان گفت که آخرین آرزوی آقای کمال‌علوی این بوده که بار دیگر روی صحنه، ویلی‌ لومان شود که اجل مهلت نداده بود اما با همت همراهانش در آن نمایش این وصیت عملی شده بود و پیکرش در صحنه پایانی نمایشنامه، نقش پیکر ویلی لومان را بازی کرد تا لیندا همسر همیشه عاشق و همیشه باوفای ویلی به او بگوید:‌
ویلی من امروز آخرین قسط خونه رو دادم اما تو نیستی که دیگه توش زندگی کنی … ویلی تو دیگه بدهی نداری! تو دیگه آزاد شدی ویلی! آزاد آزاد!

پیوند مرتبط:
مستند کوتاه وداع با استاد کمال‌علوی شامل لحظاتی از بازی ایشان در نمایش مرگ فروشنده

ملاحظاتی درباره گذشته

علی مصفا در فیلم گذشته

  1. فیلمهای داخلی اصغر فرهادی خیلی مدرن و بین المللی به نظر می‌رسید و حالا فیلم بین المللی او عجیب داخلی و معمولی به نظر می‌رسد. چه جوریاست؟
  2. این موسیقی نداشتن فیلمهای فرهادی هم از آن اداهای هانکه‌ای است. اقلا این یکی فیلمش بدجور دارد از نداشتن موسیقی متن رنج می‌برد. صحنه‌های کشدار و بد ریتمش خلا بزرگی دارند که با انواع افکت قطار و باران و رعد و برق و امثالهم هم به حد مطلوبی از تاثیرگذاری و اتمسفر نمی‌رسند. خوب برادر من پیامبران را تکبری نیست، درخت نیاید ما می‌رویم پیش درخت. تو هم اگر نتوانستی صحنه فیلمت را به آن غنایی برسانی که محتاج موسیقی نباشد پس کله‌شقی و افه هنری-اروپایی را بگذار کنار و از معجزه موسیقی بهره ببر و اقلا صحنه‌ها را نجات بده. بد می‌گویم؟
  3. قدری دقت کنید، این زیرنویس فارسی فیلم عجیب لحن و گفتار و گویش لیلا حاتمی را دارد. نکند ترجمه‌اش کار اوست؟ شایان ذکر‌است که علی مصفا همه رقمش دوست داشتنی‌است و هرکارش کنی علی مصفا‌ست. یک‌جورایی مغناطیس خسروگونه‌ دارد و الحق بهترین بازیگر فیلم هم جز او کسی نیست و تازه پله آخر خودش هم بهتر از این گذشته است. آقای فرهادی! اگر موسیقی روی فیلمت نمی‌گذاری اقلا علی مصفایش را بیشتر کن!
  4. مرد ایرانی، مرد عرب، 88، بهار عربی، مردان شرقی روزگار زنان غربی را سیاه کرده‌اند. هجوم شرق به غرب یا بهتر است ادامه ندهم؟ ادامه نمی‌دهم!
  5. هیچ چیز آثار فرهادی را هم اگر دوست نداشته باشم همین پرکشش بودن و نفسگیر بودن فیلمهایش که خوب بود و اینکه فیلمساز قشنگ میخکوبت می‌کرد که کم چیزی نبود. خب باید بگویم که گذشته از این موهبت و از این شگرد فرهادی بی‌بهره یا کم‌بهره است متاسفانه!
  6. یک جاهایی در نیمه دوم گذشته یاد سینمای سینماگر ترک، نوری بیلگه جیلان افتادم، یاد آن پرونده مبهم جنایی در روزی روزگاری در آناتولی و قصه آن خانواده در سه‌میمون. گذشته با این آثار فاصله دارد اما از اینکه مرا به یادشان انداخت قدردانم. فرهادی هانکه را ول کند و همین فرمان نوری بیلگه را بگیرد و برود  شاید به جاهای خوبی برسد.
  7. اعتراف می‌کنم که آن قطره اشک آن زن را در انتهای فیلم دوست دارم اما بعدا باید از طراح لباس بپرسم قصه این البسه ریزبافت خاکستری (آن هم انواع خاکستری) چیست بر تن اغلب آدمهای فیلم؟
  8. اینکه احمد توی پاریس سیگار بهمن می‌کشد عالی‌است!

مشاهدات جشنوارهء 8 (+ یک لینک)

لینک: این گزارش به لطف امیر قادری و با عنوان حساب استاد سواست رفت توی سایت کافه سینما. طبعا خوشحالم. شاید این سرآغاز خوبی باشد بر مرحله تازه ای از نوشتن.

مسرورم که یک جشنواره دیگر را هم درک کردم و این یعنی هنوز زنده ام و هنوز خسته و نومید نشده ام. جشنواره هشتم در مشهد به لحاظ اطلاع رسانی برنامه ها از طریق سایت و پیامک پیشرفت چشمگیری داشت که کار هماهنگی و برنامه ریزی فیلم بین ها را آسانتر کرد. گو اینکه انتخاب 20 فیلم امسال بدون سلیقه و شناخت انجام شده بود. چنانکه در واکنش به اعتراض مخاطبان برخی فیلمهای مطرح جایگزین فیلمهای آن فهرست شد. موفق به تماشای 6 فیلم شدم که چند خطی درباره هریک می نویسم که نظرات اولیه ام درباره آنهاست و به ترتیب تماشا اینجا می آورم یادداشت ها را. مفصلش بماند برای وقت اکران و تماشای دوباره که شاید این ستاره ها را بالا و پایین کند که فیلمها با آدم زندگی می کنند و هر لحظه در ذهن ما داوری می شوند. گاه دوستشان داریم و گاه نه. گاه دلمان برایشان تنگ می شود و گاه دل می کنیم از آنها. فیلم یک موجود زنده است و داوری اش خیلی دشوار و پیچیده.

آلزایمر (احمدرضا معتمدی)   1/2**
وقتی فرامرز قریبیان کم حرف و آن روحانی ریش سفید مسجد را از شهر زیبا، مهدی هاشمی ساده دل و مهران احمدی پیژامه پوش را از هیچ، مهتاب کرامتی مفلوک را از بیست و طرح کلی قصه و آن کارگاه شیشه گری را هم از بیداری رویاها برداری و بیاوری در یک فیلم همه را جمع کنی انتظار نمی رود فیلم اصیلی حاصل شود که نیست. اما کشش قصه بقدری هست که فیلم را لحظه ای رها نکنی و طنز ملایمی در جای جای فیلم جاری هست که خسته نشوی و غر نزنی. همین که معتمدی بعد از آن فیلمهای عجیب و دشواریاب تلاش کرده قصه ای را روان تعریف کند دمش گرم که ابتدای مسیری تازه و مبارک است. مسیری که در آن معتمدی به پرداخت یکایک شخصیت ها اهمیت می دهد و به مدد بازی خوب بازیگرانش گهگاه لحظاتی تاثیرگذار از جنس سینما می آفریند. از نمادگرایی آلزایمر که می گویند هر شخصیتش نمادی از یک جریان در تاریخ ایران است خداییش چیزی دستگیرم نشد که ایراد از من است البته.

ورود آقایان ممنوع (رامبد جوان)   ***
رامبد جوان بعد از آن همه بالا و پایین در کارنامه هنری اش سرانجام دارد موفق می شود و بد نیست اگر کم کم او را سلطان کمدی رمانتیک ایران نامیم. رامبد جوان با پسر آدم دختر حوا و ورود آقایان ممنوع نقش کارگردان را در کمدی به ما متذکر می شود که مدتهاست در میان انبوه کمدی های بی مایه فراموشش کرده بودیم. جوان کارگردان ریتم و میزانسن را خوب می شناسد و تا لحظه آخر نبض تماشاچی از دستش در نمی رود. ضرباهنگ فیلم را کوبنده و روان حفظ می کند. شوخی ها کلامی و بصری را بدرستی زمانبندی می کند و بدقت اجرا می کند که بیشترین خنده را بگیرد. اجرای هیچ صحنه ای را دست کم نمی گیرد. دکوپاژ پویا و پر زحمتی را در معمولی ترین لحظات فیلم اجرا می کند. ابایی ندارد از اجرای سکانس های بزن و بکوب و دشوار در یک فیلم کمدی که کسی جدی اش نمی گیرد. اینگونه است که از نظر من فیلمهایش دارد به استانداردهای کمدی رمانتیک در سینمای جهان نزدیک می شود. رضا عطاران مشهدی عالی است. مانی حقیقی و ویشکا آسایش دلپذیرند. و ایکاش رامبد جوان فیلمنامه نویس قدر قدرتی چون پیمان قاسمخانی را در فیلمهای بعدی هم کنار خود نگه دارد تا سینمای کمدی ایران را دگرگون کنند.

جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)   1/2***
بار اول تماشای هر فیلم از اصغر فرهادی مسحور کننده است. تجربه ای بی نظیر و یگانه است. در طول فیلم همه حواست میرود پیش آدمهای فیلم و از صندلی ات جُم نمی توانی بخوری. ولی تماشای بار دومشان معمولا خاطره خوشی در بر ندارد و کمتر لحظه ای در فیلمهایش می یابم که بخواهم بار دیگر مزمزه اش کنم و حظی تازه کنم. رقص در غبار و شهر زیبا را هنوز دوست دارم اما از آن به بعد دیگر فیلمهایش دل مرا بدست نیاورده اند. بالای سر قصه هایش همیشه دست توانای یک فیلمساز را احساس می کنم که با بی رحمی و زیرکی آدمهای بیچاره قصه را پله پله به سمت ویرانی و نگون بختی هدایت می کند و عامدانه و با دقت همه درهای نجات و صلاح و روزنه های روشنایی را به رویشان می بندد. بار اول تماشای جدایی نادر از سیمین هم میخکوبم کرد و هم مبهوت. آخرش هم پر قوت برای این بزرگترین فیلمساز نسل جدید ایران کف زدم. برای مردی که مقتدرانه جوایز اصلی جشنواره فجر و برلین را به خانه برد و به فتح قله های سینمای جهان می اندیشد. ایکاش بار دوم تماشای این فیلم به نفع فرهادی تمام شود.

جرم (مسعود کیمیایی)   ****
حساب استاد سواست. مهم نیست اگر به حساب پارتی بازی بگذارید. تماشای هر فیلم تازه او برای من تجربه ای است آکنده از هیجان و ضربان قلب و اضطراب و رعشه دست و دلم که این بار با چه مواجه خواهم بود و آیا فیلم مرا با خود خواهد برد یا نه بس که در این سن و سال و این دوران آخر فیلمسازی اش تجربه گر شده و فیلمهای آخرش شباهتی ندارند به هم. جرم هم غافلگیری دیگری بود. سیاه و سفید بود و خوب شروع شد اما ناگهان دیدیم دیالوگهای دونفره که در آثارش فیلم به فیلم کمتر می شد در جرم شده شالوده اثر و همین بود که در ملاقات اول طولانی و کشدار و خالی به نظر می رسید و ارتباط گرفتن با فیلم را دشوار می کرد حالا که به ریتم تند چند اثر اخیر کیمیایی عادت کرده ایم. انگار استاد بخواهد به اصل سینمای خودش برگردد و من آماده نباشم. شب وصال با جرم ناراحت بودم و به خیلی ها هم گفتم و شکوه کردم. اما عجبا که فردایش ار خواب برخاستم و دیدم جرم را دوست دارم. اینکه ذهنم یک شب تمام به نفع استاد توی سرم مبارزه می کرد و برنده شده بود یا فیلم این همه دیر اثر کرده بود نمیدانم. به هر صورت دیگر نماها و لحظه های درخشان جرم را در یک فرایند غریب دریافته ام و حالا منتظر تماشای دومم که راحت توی صندلی ام فرو بروم و فیلم را با همه وجود به دلم راه دهم. فیلمی برای امروز ما با نگاه اجتماعی متعهد و برنده و با قهرمانانی کنشگر که توی سینمای ما کیمیاست. بهترین پولاد را دارد که دیگر برای خودش مردی شده و به حق توی این فیلم برای اولین بار شایسته رضا شدن شده. شگون این جرم چه خوش بوده است که امسال، سال مسعود کیمیایی شد در جشنواره ای که با بزرگداشتش آغاز و با اولین سیمرغ دوران فیلمسازی اش ختم شد. برای استاد و برای خودم خیلی خوشحالم.

یه حبه قند (رضا میرکریمی)   ***
با بهترین فیلمش خیلی دور خیلی نزدیک که بسیار دوستش دارم شاید پنداشت که به قله داستانگویی کلاسیک در سینمای ایران رسیده لذا از آن پس ترجیح داد که تن به آزمونهای تازه و دشوارتری در روایت دهد که دیگر درجا نزده باشد. آزمون اول نمایش جزئیات روزمره یک زن خانه دار در طول یک شبانه روز که به فیلم متوسط به همین سادگی انجامید و حالا در یه حبه قند آزمون دوم پرداختن به زندگی و روابط یک خانواده سنتی و پرجمعیت است که برای یک عروسی در یک خانه باغ قدیمی گرده هم آمده اند.  میرکریمی این پروژه جاه طلبانه را از نظر تکنینکی خوب و دقیق کارگردانی کرده و زحمت بسیار کشیده. بازیها عالی است. طراحی صحنه و قابها چشم نواز است و موسیقی علیقلی هم چون همیشه گوش نواز. پر از تصاویر و جزئیات خاطره انگیز ونوستالژیک از سبک زیستن سنتی ایرانی است. اما همه اینها چندان موثر نیست وقتی فیلم نمی تواند قلابش را در دل تماشاچی جا بیندازد یا شاید اصلا قلابی برای جا انداختن ندارد که به عمق هیچ جیز دست نمی یابیم که باید با شتاب هر ایده ای را در سطح رها کنیم و برویم سراغ بعدی و ناگهان می بینیم کلی ایده خام نپرورده روی دستمان مانده. شاید هنوز برای میرکریمی زود است که پختگی نگاه مهرجویی در درخت گلابی و مهمان مامان در نمایش همین جزئیات نوستالژیک برسد که چطور فضاسازی های او تماشاچی را درگیر می کند و چرا همان اجزا در یه حبه قند کار نمی کند. در آن سینما چیزی از جنس تجربه و ایمان هست که کسب آن عمر می طلبد. البته نتیجه تماشای دوم یه حبه قند در داوری نهایی من تعیین کننده خواهد بود.

آقا یوسف (دکتر علی رفیعی)   ***
پیر تئاتر ایران این بار هم قصه ای شنیدنی با خود آورد. قصهء پدری فداکار که عاشقانه دختر مهربان و زیبایش را دوست دارد و برای تامین او  پنهان از چشمش نظافتچی خانه های مردم شده. اما این پدر که خود دو چهره در زندگی اش دارد، چهره دیگر دختر را و خواسته های امروزی اش را نمی تواند برتابد و اینگونه است که همه باورها و خیالاتش فرو می پاشد و خیلی خیلی تنها می شود. قصه، نگاه پدرانه یک فیلمساز هفتاد و چند ساله را با خود دارد که انگار قرار نیست حتی در ظاهر هم با قواعد زندگی امروز و نگاه نسل جدیدش سازش کند. وقتی چیزی توی کَت یک مرد نمی رود، نمی رود. دیگر چه جای تعارف. قصه را نرم نرم و منزل به منزل پیش می برد. اجرایش غلط ندارد بس که شیک و با سلیقه است. سلیقه ای رشک انگیز در ترکیب رنگ ها. آن همه قرمز تند و تیز و آن همه آبی آرام در آن همه لباس و آن همه غذا و خوردنی. قرمز زنانگی و عطر و فلفل دلمه ای و کفش پاشنه بلند. آبی مردانگی و محبت. یک مهدی هاشمی آشنا و یک هانیه توسلی زیبا. کلی بازیگر مکمل که راحت باورشان می کنیم. فقط موسیقی خوبی ندارد. فیلمی که گرچه به اوج ماهی ها عاشق می شوند دست نمی یابد اما باز هم یک جوری دل تماشاچی را با خود می برد.

پی نوشت: کمی بیشتر از چند خط شد. پیشترها گفته ام هرچه می کنم دستم به کم نمی رود. امسال هم سینما در زمستان و بخصوص شب شلوغ و پر از آشنایی جدایی نادر از سیمین حال ما را خوشتر کرد. باقی بماند برای بعد و یادداشتهای جامع تر و مفصل تر که خدا می داند آنها چقدر می شود.