صبح به خیر! (+ یک پی نوشت)

داستان کوتاه

مرد دوست داشت، با چتر، با کلاه و بارانی سیاه و با عینکی که دمسازِ ِ دمکردِ بخار و قطره ریزان ِ آب است، این سوی خیابان، زیر باران بایستد. به انتظار که تا کی چراغ خانه ای آنسوتر نور گیرد و زندگی یابد. پنجره ای که اگر روشن شود و سایهء طرهء بر شانه افتاده زنی را باز نماید، تماشایی است و می توان به سویش، آهسته آهسته، قدم برداشت به دق البابِ در، که اگر گشوده گردد، شب دم گرفتنی است و چراغانی و البته گذرا به صبحی که اگر نباشد کسی به جان کندن و تُف و لعنتی جانکاه سر می زند که نفرین، ختم ِ شب ِ دیرپا و صبور و سنگین است.

مرد دوست داشت، با روزنامه ای که از تاریخش بسیار گذشته و حامل خبر هیچ فاجعه و هیچ نکبتی نیست، یک دسته گل ِ رز ِ سفید را که رگه هایی ناپیدا از سرخی دارد، لفاف پیچد. تا آن را اریب وار روی آن پادری که خوش آمد گو است، بگذارد، بی هیچ یادداشتی و اشاره ای. شاید آن زن که طره های بر شانه افتاده دارد بیاید و بردارد و به خانه بَرَد. شاید تماشای روزنامهء قدیمی نمناک از باران و رنگی از گلهای رز ِ سفید ِ تر وتازه ای که کمی به سرخی می زنند و رنگ و عطر ِ خود را به رنگ و بوی جوهر و کاغذ آمیخته اند، افسانه ای دور و فراموش شده از نگاه و از دیدار و از آشنایی را در او بیدار کند. شاید به سوی پنجره بدود و مرد را آنسوی خیابان زیر باران بنگرد و بشود که مهتاب و باران به هم سازند تا از مهتاب، نور و جلا گیرد و از باران روح و صفا، آنگاه که طره هایش بر شانه ریخته است.

مرد دوست داشت آن زمان که با آن زن چشم در چشم می شود و چشم در چشمانش می دوزد، همه رنگ ها را کنار بزند تا هرچه می بیند سیاه و سفید باشد، تا رنگ چشمان زن اگر روشن بود، مکتوم بماند و نامعلوم که سبز است یا آبی یا عسلی یا خاکستری؟ نه! همان خاکستری سیاه سفید باشد، تنها همان.

مرد دوست داشت که سماور ِ زن قل قل کند، که چایی اش به راه باشد، که تلویزیون نداشته باشد، که نغمه ای اگر به گوش می رسد خیلی قدیمی باشد، که هیچ چیز ِ جدیدی در خانه نداشته باشد، که خانه اش یک اتاق ساده بیشتر نباشد، که اتاقش یک تخت ساده و کوچک و یک صندلی لهستانی بیشتر نداشته باشد. که وسایل پانسمان داشته باشد، باند، پنسی که گلوله را از تن در می آورد و پیاله ای که گلوله را در آن رها می کنند و تق صدا می دهد.

مرد دوست داشت که یک گلدان ِ شمعدانی بر لب ِ پنجرهء آن اتاق ببیند، آنگاه که باران بر پنجره می کوبد و زن با پیراهن و دامن مقابل پنجره بایستد و مات ِ مات نگاهش کند. دوست داشت که او زیبا باشد، مهربان باشد، دوست داشت که آن زن با طره های ریخته بر شانه، تودار و تنها باشد و تا سپیده دم کنار او باشد و برای او، بی هیچ سخنی و بی هیچ فردایی.

مرد دوست داشت همچنان با چتر و کلاه و بارانی و عینک زیر بارانی که انگار خیال بازایستادن نداشت بایستد و رگهء خونی را تماشا کند که باران از زیر پاهایش می ربود و می شست که زخم ِ گلوگه، کاری است انگار و چراغ خانه، خاموش است هنوز و مهتاب ناپیدا.

مرد دوست داشت که آن زن بیاید، دوست داشت که زنی آنجا زندگی کند، دوست داشت که زنی باشد که پذیرایش باشد، که گلوله را تنش بیرون آورد و در آن پیاله اندازد تا بازیگوشی صدای تقه اش سکوت ِ سهمگین نیمه شب را بشکند. دوست داشت که زخمش را ببندد و بعد، روی آن تخت ِ ساده و کوچک آرام گیرد و زن نیز روی آن صندلی لهستانی کنار ِ تخت، بیدار بنشیند و دستش را در دستانش بگیرد و نگاهش کند و تنها نگاهش کند و اگر به سپیده دم نکشیده بمیرد آن دسته گل رزهای سفید را که به سرخی می زنند، پیچیده در همان روزنامهء قدیمی ِ نمناک، اریب وار بر تخت سینه اش بگذارد و آنگاه چشمانش را آرام و مهربان ببندد و با سکوتی چشم بستنی و نفسی و استشمام ِ شمیم ِ گل و روزنامه، وداعش گوید.

مرد دوست داشت رقص ِ چتر و پرواز ِ کلاهش را در باد و باران نظاره کند که دور و دورتر می شوند، آنگاه که بر سنگفرش ِ خیابان افتاده بود و عینک ِ شکسته از چشم می کَند و رگبار، تمام وجودش را سخاوتمندانه و بی دریغ می شست و مرد هنوز دوست داشت آن پنجرهء خاموش ِ آنسوی خیابان را باز و باز بنگرد به انتظار ِمهتاب، گیرم تار، گیرم مات. که شاید و تنها شاید، اگر کارش به سحرگاه کشید، آن زن، کنار ِ آن بستر ِ آسایش باشد و نشسته بر آن صندلی لهستانی با طره هایی ریخته بر شانه و با چشمانی به رنگ خاکستری سیاه و سفید، دست در دستان ِ گرمش، زمانی بس طولانی، در سایه روشن ِ سکوت ِ سحرگاه و طنین ِ بانگ ِ خروس در چشمانش خیره شود و آنگاه صبور و آرام لبخندی محو به لب آورد و آهسته و آرام، آنگونه که تنها او بشنود، زمزمه کند:
– «صبح به خیر!»

پی نوشت: هنوز چیزی از آغاز کار نگذشته اتفاقاتی در بخش نظرات افتاد که ناچار به تحدید آزادی این عرصه شدم و از این پس نظرات باید پیش از انتشار ملاحظه و تایید شوند. صد البته نباید تکدر خاطر رفیقان را سبب گردد که این تصمیم برای حفظ صفای این روزنوشت است و لاغیر. کاش برخی مراجعان حرمت عرصه های آزاد را نگه می داشتند و آلوده اش نمی کردند.
البته مطالب جدید در راه است و تاخیرها کمتر خواهد شد. مدیون و ممنون ِ معرفت و توجهتان هستم.
ادامه خواندن صبح به خیر! (+ یک پی نوشت)

سرآغاز روزگار گیدورایی

یا حق

خورشید کمند صبح بر بام افکند
کیخسرو روز مهره در جام افکند
می خور که ندای عشق هنگام سحر
آوازه اشربوا در ایام افکند

سلام، سرانجام دست 100 نوا از آستین گیدورا بیرون شد و چرایی این تحول به دست من نیست که به یِد توانای روزگار است. نیاز به نوشتن آنقدرها بود که قلم به دستان گیدورایی من اوفتد که نمی دانم ظرافت ِ سخن را بر می تابد یا نه؟
اینک به زیر این خرقه فرسوده و گران باز سخن هایی هست از خویشتن و از هنر و صد البته از سینما که اینک هنگام شتاب و عزیز شمردن لحظه هاست که داس تحول کمر همت به برداشت توشه های زیستن ها بسته است.
آنچه دوست میداریم، از روزگاران و آدمیان، در گذر است و هر واقعه ای در این فلک پایان بندی و اختتامیه خاص خود را داراست به دست نگارنده و کارگردان گیتی. پس بازیگر سکانسهای زیبایی باشیم که به پایان بندی های رشک انگیز و بزرگ بیانجامد.
گرچه اکنونِ من روزگار گیدورایی است اما سخن بسیار است به رسم روزگار 100نوایی، برای گفتن، برای شنودن. پس با هم به تماشا بنشینیم فیلم بازگشت گیدورا را که باز خیام گوید:

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقت نه از روی مجاز
بازیچه همی کنیم بر نطع وجود
افتیم به صندوق عدم یک یک باز
 

ادامه خواندن سرآغاز روزگار گیدورایی