قصه بزی

قصه ما، قصه همان بزک است که همه بهش می گفتند:
« بزک نمیر بهار میاد! کمبزه با خیار میاد»
که همواره بزک نمی میرد و بهار می شود و کمبزه و خیار سر سفره اش می گذارد و انقدر می خورد و می خورد تا زمستان نشده دلش را بزند. تازه هیچ علفی هم به دهان بزی ما شیرین نمی آید چراکه او همیشه در آرزوی خربزه و خیار ِ فصل بعد می ماند و ما هم.
هرگز ندیدیم چه در سفره مان هست و چه ها که نبود تا نگاهی می افکندیم. کمبزه و خیار، همه و همه اسباب زنده ماندن و زنده نگه داشتن ماست و بس، تا فرارسیدن آن زمستانی که به بهار رساندنش به هیچ وعده و امیدی شدنی نباشد.
کاش می شد به علفی که به دهانمان شیرین آید بسنده کنیم که دلم لک زده برای علف تازه…
کاش انقدر پی صیفی جات نمی دویدیم! تا ناچار نشویم پای لرزشان بشینیم. تازه آخرش هم چنگی به دل نزند و به جان کندنش نیارزد.
کاش می شد همه بگویند:
« بزک جان نمیر، علف تازه بزن!»
کاش قصه ما این قصه بود، کاش.
 

ادامه خواندن قصه بزی

سرآغاز روزگار گیدورایی

یا حق

خورشید کمند صبح بر بام افکند
کیخسرو روز مهره در جام افکند
می خور که ندای عشق هنگام سحر
آوازه اشربوا در ایام افکند

سلام، سرانجام دست 100 نوا از آستین گیدورا بیرون شد و چرایی این تحول به دست من نیست که به یِد توانای روزگار است. نیاز به نوشتن آنقدرها بود که قلم به دستان گیدورایی من اوفتد که نمی دانم ظرافت ِ سخن را بر می تابد یا نه؟
اینک به زیر این خرقه فرسوده و گران باز سخن هایی هست از خویشتن و از هنر و صد البته از سینما که اینک هنگام شتاب و عزیز شمردن لحظه هاست که داس تحول کمر همت به برداشت توشه های زیستن ها بسته است.
آنچه دوست میداریم، از روزگاران و آدمیان، در گذر است و هر واقعه ای در این فلک پایان بندی و اختتامیه خاص خود را داراست به دست نگارنده و کارگردان گیتی. پس بازیگر سکانسهای زیبایی باشیم که به پایان بندی های رشک انگیز و بزرگ بیانجامد.
گرچه اکنونِ من روزگار گیدورایی است اما سخن بسیار است به رسم روزگار 100نوایی، برای گفتن، برای شنودن. پس با هم به تماشا بنشینیم فیلم بازگشت گیدورا را که باز خیام گوید:

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقت نه از روی مجاز
بازیچه همی کنیم بر نطع وجود
افتیم به صندوق عدم یک یک باز
 

ادامه خواندن سرآغاز روزگار گیدورایی