سالي از جنسِ آغازِ خوب

نوروز خوبی بود. آغاز دلچسبی بود. پس این بار خبری از غر زدن نیست. شبِ چهارشنبه سوری، شبِ آتش و نور و سرور شد. خانه نو نوار و تمیز و زیبا شد و جای ماندن شد. دید و بازدیدها و مهمانی ها اندازه شد و نگذاشتیم مزمن و جانفرسا شود. تا توانستم وقتم صرفِ آنها که دوستشان دارم شد به خنده و نشاط.  گاه به دل شهر تر و تازهء نوروز زدم. سینما رفتم. کافه رفتم. شب ها را زنده نگه داشتم و صبح ها را سیر و شیرین خوابیدم. کمی بیشتر مطالعه کردم. ملکوت بهرام صادقی را خواندم که قبلا نشده بود که بیابم و بخوانمش و عجایب قصه ای بود که شرحش بماند. کمتر تلویزیون تماشا کردم و تقریبا اصلا نفهمیدم در نوروز توی جعبه جادو چه گذشت و آسوده و آرام به کار خودم بودم و در عوض هر شب را به تماشای یک فیلم به بامداد رساندم. فیلمهای خوبی دیدم و یکی از بهترین های عمرم را توی همین شبها یافتم و تماشا کردم و زیستم و گریستم: آقای هیچکس (ژاکو وان دورمائل) که از آن بیشتر خواهم گفت.کلی فیلم و موزیک ایرانی خریدم (کپی نکردم!) و همه عیدمان کنارِ حریصِ محسن چاووشی گذشت که از همان روز خرید دیگر از توی پخش ماشین بیرون نیامد و همه آهنگهاش را از بر شدیم بس که  سر و تهش کردیم و گوش دادیم. کی فکر می کرد آلبوم چاووشی را از آلبوم رضا یزدانی دوست تر داشته باشم. شلوغی ۱۳ آنقدرها آزارم نداد و برای بار اول انرژی هم گرفتم ازش. تازه شب که شد و دیدم شب آخر است. برای حسن ختام ناامیدانه سوی طرقبه تاختم که در آخرین ساعات نوروز مشرف شوم و جا نمانم. بس که همه گفتند توی شلوغی شبِ ۱۳ راهی نیست به آنجا که ناباورانه همهء آن راه را باز و آرام و پذیرا یافتم و رسیدم و توی نسیم ملس طرقبه نفس تازه ای گرفتم. نمکش را باز چشیدم کنار دوغی که انگار فقط در انتهای طرقبه یافت می شود. نوشیدیم و مستان و شادان بازگشتیم و نوروز را ختم کردیم. آری امسال، سالِ سی، سالِ دیگری است.

پی نوشت: راستی مِن بابِ پارتی بازی عرض کنم که امشب (دوشنبه شب) ساعت ۲۱، شبکه من و تو۱ در برنامه سکو به گروه آلترناتیو راک minus1 می پردازد. گروهی از سلسله گروههای پیشروی راک در مکتب پربارِ مشهد. پارتی بازی از جهت مشهدیَت گروه و از آن جهت که گیتاریست این گروه استاد عزیزم مسعود فیاض زاده است. پس از دست ندهید.

میشه یه قرص خورده بود تو تیمارستان

زمستانی بود. توی سالنی در مشهد بودیم و همه سرحال بودیم. عبدی بهروانفر یلی بود برای خودش. گروه ماد شاداب و پر قوت همه آهنگهایش را زده بود و صحنه را به آتش کشیده بود. ملت جملگی روی هوا بودند و من هم. محسن نامجو، ووکالیست و ستاریست گروه، گفت چون شب آخر کنسرت است می خواهند یک آهنگ اضافه بر بروشور هم اجرا کنند و اینگونه بود که برای اولین بار ترانهء «رفتم سر کوچه» به گوشمان خورد. ترانه ای که عبدی و نامجو سروده بودندش و بس سیاه بود. آنقدر که آن موقع نفهمیدمش و سر در نمی آوردم که آخر این همه تیرگی و یأس روی صحنه از برای چه جاری شده. هرچند کلمات و نوایش در ذهنم ماند و به زندگی خودش ادامه می داد. گاه زمزمه اش می کردم و گاه می شد که باز بشنومش اما حادثه ای نشد مرا.
اکنون هشت سال از آن شب جادویی گذشته. محسن دیگر اینجا نیست. عبدی هنوز می کوشد که بماند. باز جایی در مشهد گرد هم آمدیم برای یک شب جادویی دیگر تا شنونده آثارش باشیم. شبی که آن حادثه واقع شد. همه بزرگ شده بودیم و عبدی بی رحمانه پیر شده بود اما یک تنه و یک نفس هر چه در چنته داشت زد و خواند تا نرم نرمک جمع را همراه کرد. دم گرفتیم با حزن زخمه و صدایش. با غالب آهنگهایش بار اول بود که آشنا می شدم که ناگاه رسیدیم به آهنگی که از اولین زخمه گیتارش و از همان تم ابتدایی شناختمش و آه از نهادم برخواست…

رفتم سرکوچه یه پُک از سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا تا بمیرم
رفتم جیگرکی دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش زنت چی؟ سَگِت چی؟ بَچَت چی؟

بغض کرده بودم و دیگر آنجا نبودم انگار. نوای دردآلود سازدهنی اش توی مخم می پیچید و نفوذ می کرد و من سر تکان می دادم و دم می گرفتم. نمی دانم الباقی هم چنین می کردند یا نه اما اهمیتی نداشت که دلم به سماع برخواسته بود و من بیچاره بودم …

میشه یه مرده بود تو بیمارستان
میشه یه مادرمرده تو قبرستان
میشه یه قرص خورده بود تو تیمارستان
میشه یه از دست رفته بود تو قبرستان
میشه داد زد، آهای مردم، کلا به …

اندوه و یأس سهمگینش بدجور واقعی می نمود و دیگر بنظرم مبالغه آمیز نمی آمد چرا که راوی حالاتی است که هریک از ما یک زمانی و یک جوری چشیده ایم، خواه سالها و خواه ساعتی. تازه اینکه وسط اجرا و میان ترانه گفت یاد محسن بخیر بیشتر آتشمان زد…

حالا ببینا نمی ذارن مث سگ
کنار تو زندگی کنم
حالا ببینا نمی ذارن مث خوک
برای او بندگی کنم

رفتم سره كوچه يه پاکت سيگار بگيرم
رفتم اون دنيا تا بميرم
رفتم جيگرکي دو سه سيخ جيگر بگيرم
گفتش سگت چي؟ زنت چي ؟بچت چي؟
رفتم برم جنگ

ولي آتيش نسيمت نگذاشت

عبدی آهنگ را تمام کرد و ما بی اختیار، خیلی پر قوت تر ازآنچه که فکرش را می کردیم برایش کف زدیم. کاش می شد به افتخارش از جای برخیزم و کلاه از سر بردارم. به افتخار این نسل هنرمندان زیرزمینی که دردها و بغضهای فروخوردهء ما را با سختکوشی و تحمل مصائب و با هزار خون دل گوشه ای ثبت و ضبط کردند که روزگاری بشود شناسنامه نسل و روزگار ما. شناسنامه ای آکنده از محرومیت و یاس و ترس و رنج که شاید نسلهای بعد چندان معنایی نیابند در آن کوه  اندوه. این بار به خانه که باز می گشتم جز این آهنگ و اشعار تیره و تازش چیزی توی سرم نبود. توی شب شهر می راندم و می خواندم رفتم سرکوچه… شاید روزی بغضم بترکد.

لینک دانلود سه نسخه از این قطعه را در زیر آورده ام. لینکها مستقیما از سایت رسمی عبدی بهروانفر استخراج شده است مگر نسخه دوم که قدیمی تر است و با صدا و سه تار محسن نامجو نیز همراه است. می توانید دیگر آثارش را هم ازهمین  سایت دریافت کنید. نسخه اول را شخصا دوستت تر دارم مخصوصا که گیتارش را هم استاد عزیزم مسعود فیاض زاده از گروه minus1 زده که استادم به سلامت بادا. اما همه را آوردم تا ببینم شما کدامیک را دوست تر خواهید داشت گیرم که شاید خاطره ای با این همه سال قدمت از رفتم سرکوچه نداشته باشید که بر آنتان دارد که روزی بزرگداشتی برای یک آهنگ برگزار کنید.
با سپاس از عبدی که آثارش را برای دانلود روی سایت قرار داده است:

لینک دانلود رفتم سرکوچه – نسخه اول
4.8 مگابایت

لینک دانلود رفتم سرکوچه – نسخه دوم – همراه با محسن
8.3 مگابایت

لینک دانلود رفتم سرکوچه – نسخه سوم
2.6 مگابایت

مسرّت شماره 1

مسرت اول اینکه چهارمین آلبوم رضا یزدانی عزیز با عنوان ساعت 25 شب به بازار آمد. سه چهار سال بعد از هیس که آلبوم قبلی باشد. از رضا یزدانی بسیار گفته ام که اگر خودم را کنترل کنم و نگویم بهترین، قطعا از بهترین های موزیک راک و پاپ این کشور است با شاهکار بلامنازعش آلبوم پرنده بی پرنده با ترانه های عالی یغما گلرویی که در قله ای دست نیافتنی استوار ایستاده است. او با آن صدا و لحن و وکال حیرت انگیز و سلوهای مبسوط گیتار الکتریک و قطعاتی که تا هم فیها خالدون آدمی رسوخ می کند، باز آلبوم دیگری ساز کرده. خوشحالم که رضا یزدانی همچنان ایستاده و همینجا کارش را پی گرفته با همه ناملایمات و دشواریهای پیش رویش. امیدوارم که از پا نیفتد که او هرچه موفقیت دارد،‌ این که کنسرت هایش شلوغ است، اینکه آلبوم هایش خوب می فروشد و این که صدایش گرمابخش فیلمها و سریالها شده،‌ همه را مدیون این پایداری است که ماند و از سبک شخصی اش عدول نکرد و کاش بماند.

یادم هست بار اول آهنگ معرکهء پرنده بی پرنده اش را وسط سریال طنز بانکی ها شنیدم و مجذوب شدم. بدون اینکه نامش را بدانم و بدانم این اصلا چه آهنگی است. بعدها در حکمِ کیمیایی دیدم و شناختمش و آلبوم پرنده بی پرنده اش شد مونس روزگار ما. شهر دل را هم یافتم، باز چنین شد. هیس آمد، باز هم چنین شد و کاش ساعت 25 شب هم با من چنان کند. تا چندباری آلبوم را نشنوم و با آهنگ ها خو نگیرم درباب کیفیت این آلبوم نظری نمی دهم غیر اینکه در همین بار اول هم آهنگهایی بود که بگیرد ما را. عجالتا کوچه ملی را دریابید!

پی نوشت: مسرت دوم را در پست آینده بجویید! درضمن لینک زیر پرنده بی پرنده لینک دانلود است. بگیرید و بشنوید و حالش را ببرید اگر قبلا نبرده اید (حالش را)!

مثل خیلی دور خیلی نزدیک

شکی نیست که نه من دکتر عالم هستم و نه  این سایه، سایه یک بنز نقره ای و نه  این عکس، آن نمای معروف فیلم  خیلی دور خیلی نزدیک است. این من و ماشینم هستیم که به شکل ناشیانه ای داریم ادای آن فیلم بزرگ را در می آوریم مثل مردمی که گهگاه می روند توی جلد آرتیست محبوبشان. سفر یکی دو روزه به روستاهای کویری بهانه شد که بروم در حال و هوای اثیری فیلم محبوبم و چند روزی جور دیگر زندگی کنم. حواسم بود که موسیقی فیلم را هم بردارم با خودم تا به هر بیابان بکری که رسیدم پخش کنم و پرایدم بشود بنز و من هم بشوم دکتر عالم که از رفاه روزمره شهری اش کنده و پی گمشده اش به دل جاده و کویر زده که آن جور زیبا گَرد جاده از پشت چرخ ها و بنزش به هوا بر می خیزد. تلاش کنم مثل او به گمشده هایی که باید بجویم فکر کنم و اینکه می توانم سفر دکتر عالم را تا آخرِ آخرش بروم. تا آنجا توی همین ماشین مدرن، زیر خروارها خروار شن صحرا، زندانی شوم و پیشباز مرگ بروم و همه لحظات زندگی ام را در آن لحظات واپسین مرور کنم و چشم فرو بندم تا در عالمی که جور دیگر است راه خلاصی از این تابوت متحرک فراهم آید و  از پی هجوم نور دستی برای نجات سویم دراز شود. اما من واقعی کجا و دکتر عالم سینمایی کجا؟ من کجا و جذبه بازی مسعود رایگان کجا؟
آهنگهای زیبا و مسحورکننده ای که محمدرضا علیقلی برای فیلم ساخته را یکی پس از دیگری پشت فرمان و میان جاده های خاکی و سکوتِ کویر گوش می کردم و لحظه لحظه آن شاه فیلم را کنار موسیقی اش مرور می کردم. انگار تماشای دیگری فراهم آمده بود. فیلم دیدنی از جنس دیگر. وقتی فیلمی را بارها دیده باشی به کمک جادوی موسیقی می توان باز هم فیلم را در ذهن تماشا کرد. فکر و ذکرم این بود که این مکاشفات و این سفرهای سلوک تنها برای سینماست یا در زندگی عینی هم می شود توقع داشت روزی از این درجا زدن ها رها شوی و در مسیر نجات و رستگاریت پیش برانی. خود را بسپاری به جاده و ببینی به کجاها و سوی کدام مخاطرات رهایی بخش می بردت. آن هم برای ما که روز به روز بیشتر در باتلاق روزمرگی فرو می رویم و رفته رفته امید نجات را هم فراموش می کنیم.  توی این کویر نوردی ها حتی امامزاده ای تنها یافتم میان برهوتی عظیم و خالی و گفتم می شود مثل فیلمها و قصه ها اینجا چله نشینی آغاز کرد به قصد توبه و به شرط اجابت. تا وقتی محاسنت بلند شود و روزی امامزاده را در خواب و بیداری ببینی و راز مهمی را دریابی و بعدش هم آشنایی از پی جستجوهای طولانی پیدایت کند و تو خواسته یا ناخواسته به اجتماع بازگردی که این ایده هم زیادی سینمایی است. البته اگر سید رضا میرکریمی از آن قصه قدیمی و تکراری و جهانشمول، از این خاطره ازلی چنین فیلم فوق العاده ای با این همه ظرافت و لطائف و رمز و راز ساخته گواه این است که می شود. شاید تنها باید چگونه اش را دریافت.

پی نوشت: پیوند دانلود یکی از زیباترین قطعات آلبوم موسیقی فیلم خیلی دور خیلی نزدیک را اینجا می گذارم تا در شنیدنش با شما شریک شوم. آهنگی که مربوط به مرحله آخر سفر دکتر عالم است که یکه و تنها به دل کویر می زند تا به انتها برسد:

خیلی دور خیلی نزدیک – عاشقانه [1.6 مگابایت]

هفت گيگ اِم پي تري براي مراسم هارد به هارد

روزگاري بود كه اون جا نواري هاي ديواري خوشگلي كه فوقش پنجاه شصت تا نواركاست توش جا مي شد داشت از روي ديوارا جمع مي شد. ملت چيزي رو كشف كرده بودن كه باهاش مي شد ده پونزده تا نوارو تو يه سي دي جا كرد و به طرفه العيني مي شد آهنگا رو جلو و عقب برد و انتخاب كرد و مي شد يه ليست صدتايي درست كرد كه پشت سرهم يا اصلا شانسكي همه رو بخونه و تو ديگه دست به چيزي نزني و آن همانا mp3 بود. كامپيوتربازا ديگه اينجوري داشتن هارداشونو پر مي كردن از هرچي موسيقي كه دوست داشتن و حتي نداشتن و هي ليست ميساختن و همهء آهنگا هميشه در حال پخش بود و اصلا هم اسراف نمي شد. ويندوز كه ويندوز نفتي 98 بود و بعضيا مثل من با نرم افزار جمع و جوري مثل winamp آهنگ گوش مي دادن و بعضيا هم با jet audio زرد و مطبق و گنده كه سر همين پليرها هم با هم كلي كل كل مي كرديم و يادمه كه اميد سخت طرفدار اين جتِ زردمبوي بي ريخت بود و چقدر دعوا داشتم باهاش! هر چند بعدها winamp افت شديدي كرد و jet audio خيلي بهتر شد و ديگه اختلافي نموند.

داداشم كه از تهران كامپيوترو آورد، هفت گيگ mp3 رو هارد بيستش جمع كرده بود كه اون سالا يعني خيلي. هفت گيگ mp3 نفيس از همه نوع، خارجه و داخله. تو دانشگاه و تو اولين هم صحبتي هام با پسري به نام اميد بحث اين شد كه كي موسيقي چي دوست داره و چي داره و من هم فخر اون هفت گيگ رو فروختم و اميدو تحريك كردم كه تحريك هم شد و قرار اولين مجلس هارد به هاردو گذاشتيم. هاردو كندم و رفتم خونه اميد اينا و تا پاسي از شب هي هارد به هارد كرديم و هي موزيك گوش داديم و هي حرف زديم و آخرش با هم دوست شديم! آخه مي دونين سرعت كپي اون سالا خيلي پايين بود و آدم مجبور بود با طرف دوست بشه كه زمان راحت تر بگذره و گرنه عذابي مي شد اون دقايق بي پاياني كه اين پنجره كپي هي كاغذ پرت مي كرد تو اون پوشه اون وري! كسي چه مي دونست شايد تا آخر عمر تو رودرواسي اين دوستي قراره بمونيم!

گذشت و آوازه اين هفت گيگِ ما از طريق اميد بين رفقاش پيچيد و يه روز دم در دانشگاه يكي ار بچه ها به نام صداقت كه هنوز با هم رفيق تشده بوديم، برگشت و بهم گفت: شنيدم رضا هفت گيگ ام پي تري داري! و اين جمله يعني يه مراسم هارد به هارد ديگه و اينكه انگار بايد با اين پسره هم دوست بشيم حين كپي ها كه البته رفيق هم شديم و تو رودرواسي اون دوستي تا الاني كه من گيدورا شدم و اون گسپند، مونديم. چقدر هم اون سالا لاغرتر بوديم لامصب!

خلاصه گذشت و با اين هفت گيگ كه هي داشت بيشترم مي شد هي هارد به هارد كرديم و هي با ملت دوست شديم و فيلم و آهنگ شد كليد يافتن رفيق از هر مدل و جنسي كه البته اين روش دوست يابي تا حال حاضر ادامه داره. با اين تفاوت كه اين همه فيلم و سريال و آهنگي كه داريم ديگه با اون حرص و عطش گوش نمي كنيم و لحظه لحظه آهنگو نمي بلعيم فقط گاهي مي ريم از وسط آلبومي آهنگي سوا مي كنيم و جاهاي خوبشو سيك مي كنيم و گوش مي كنيم و باز ميريم سراغ يه آلبوم ديگه.

مديا شده يه كالاي لوكس كه ديگه اونقدرا مصرف نداره و فقط بايد هي جمع كرد و انبار كرد شايد روزي به كار بياد و شايد روزي هوس كني كه نميرسه اون روز هرگز چون هيشكي ديگه پشت سرش رو هم نگاه نمي كنه و تخته گاز داريم جلو مي ريم و باز انبار مي كنيم كه بگيم همه چيزايي كه دوست داريم، دم دستمون داريم گيرم كه وقتِ داشتن ديگه سراغشونم نگيريم. وقتي تو اين انبار كردنا عشق و شور و عطشي نباشه گمون نكنم ديگه بشه با مجموعه مديايي كه داري، گيرم كه بزرگترين مجموعه عالم هم باشه بشه رفيق عمري پيدا كرد. تازه كپي ها هم ديگه اونقدري طول نمي كشه كه بشه حينش سر صحبتو باز كرد و با طرف دوست شد. بايد در كسري از ثانيه بتوني باهاش دوست بشي كه ديگه چه شود اگر بشود!

روزگار صادقی


توی خبر آمده بود که رضا صادقی برای تحصیل به خارج خواهد رفت و چند سالی نخواهد بود. فکریم موسیقی را از این پس به چه شکلی ادامه خواهد داد؟ آن ور آبی می شود؟ یا همین شکلی می ماند؟ اصلا می شود آنجا همین شکلی ماند؟

یادم افتاد بار اولی را که چند سال پیش صدایش را توی ماشین یکی از رفقا شنیدم و دیدم که صدا صدای تازه ای است و دارد در وصف رنگ مشکی می خواند و البته ریتم و رنگ کارش تفاوت چندانی با موسیقی شاد ایرانی نداشت. پرسیدم بچه ها گفتند این رضا صادقی است. من گنده دماغی که این شکل موسیقی عامه پسند را توی فهرست علاقه مندی هایم راه نمی دادم، داشت گاردم مقابل صدا و لحن اوریجینالش که شبیه هیچکس دیگر نبود و ملودی های دلنشینش و سوز و صداقت و رومانس ملموسی که در ترانه هایش بود، باز می شد و باز شد و نمی دانم چی شد که در مدت کوتاهی حجم عظیمی از کارهای غیر رسمی اش را گیر آوردم و دنیای آن روزهای ما شد رومانس و مهربانی از نوع رضا صادقی و آهنگ هایش نقل محافل رفاقتی ما شد که او دنیای آن روزهای بسیاری را به تسخیر خود درآورده بود. دیگر خانه و ماشینی نماند که صدایش در آن نپیچد و ترانه هایش مثل داشتم فراموشت می کردم و کلاغ قارقاری خیلی زود میان زمزمه های جوانان عاشق پیشه از هر طبقه اجتماعی نشست.  حتی ترانه هایی که به لهجه غلیظ بندری می خواند را هم یاد می گرفتیم. او دیگر همراه اندوه شبهای تنهایی ما شده بود و همدم اشک و آهمان. به خلوتمان راه یافته بود و دیگر غریبه نبود.

کارهایش رنگ و بویی از سیاوش قمیشی و کوروش یغمایی داشت و ترکیبی خاص خودش یافته بود. اکثر ترانه هایش را خودش می سرود و آهنگهایش را خودش می ساخت و انگار سالها برای دل خودش کار کرده و آهنگ ضبط کرده بود و البته شاید این بچه بندر که مثل آوازه خوانان آن دوران خوشگل و خوش تیپ هم نبود و تازه معلولیتی هم داشت اصلا باور نمی کرد با به یک باره وارد شدن ده دوازده آلبوم از کارها و سیاه مشق هایش به بازار موسیقی، موج بزرگ و بی نظیری را در موسیقی بعد از انقلاب ایران رقم زده است که شاید تنها مشابه این موج را در شکل نخبه تر و در مورد محسن نامجو دیدیم که به او بسیار پرداخته شده به حق.

رضا صادقی خیلی زود جایش را در صدر موسیقی پاپ ایران تثبیت کرد و حق دارم نگرانش باشم که وقتی می رود به آن سوی آبها تکلیف این صفا و خلوص اینجایی کارهایش چه خواهد شد. وقتی به جوانمرگی و بدفرجامی ترانه خوانان بندر مثل مرحوم ناصر عبداللهی و مثل زنده یاد استاد ابراهیم منصفی می اندیشم مگر می شود بیمناک سرنوشت این یکی نبود که چه خواهد شد. وقتی می بینی جوان خوش تیپی به نام بهنام صفوی می آید نعل به نعل صدا و لحن و حس و حال و آهنگهای او را جعل و تقلید و تکثیر می کند و مردم هم به او اقبال نشان می دهند مگر می شود غمگین نبود. صدایی که من هم لحظاتی با رضا صادقی اشتباهش گرفتم و هرچند موسیقی رضا صادقی چیزهای غیر قابل جعلی دارد که به سرعت راهنما می شود برای شناسایی اصل و قلب.

رضا صادقی خاطره ماست و لحظات و دورانی را مدیونیم به صدا و ترانه هایش. حق داریم نگران باشم که مبادا این خاطره شیرین مکدر گردد و غیر قابل شناسایی. فقط آرزو می کنم رضا صادقی، رضا صادقی بماند همیشه. شاید برای این رضا صادقی ماندن بهتر است برگردد بندر به جای رفتن به خارجه. گفتم شاید بد نباشد یکی از آهنگهای آن زمانی و خاطره انگیزش را برای تجدید خاطره اینجا بگذارم. نامش را نمی دانم. نام هیچیک از کارهایش را نمی دانم اما به  این آهنگش می گویم به بابای بارون:

دریافت ترانهء بابای بارون [1.8 مگابایت]

ساز بيست سالگي هاي ما

سازي به خانه ام آمده. گيتاري كه هديه است. هديه اي از يار موافق. هشت سال پيش بود كه آرش از من پرسيد چرا گيتار نمي گيرم و من هزار بهانه آوردم و او قبول نكرد. اگر آن موقع حرفش را خريده بودم حالا شايد خيلي جلوتر بودم و خوب نشد ديگر مثل خيلي چيزهاي ديگر. نمي دانم چقدر برايش جنگيدم يا نجنگيدم اما نشد!
باورم نمي شود كه هشت سال گذشته از زماني كه در حوالي بيست سالگي نازنينمان، من و آرش و مصطفي توي خيابان راهنمايي راه رفتيم و توي آن بستني فروشي كه ديگر نيست بستني خورديم و با هم از گيتار گفتيم و از شعر و از عشق. اولين بار بود كه رفقا مرا تا دير وقت در خيابان هاي شهر نگاه داشتند و چرخاندند به پياده روي و گفتن و گفتن. وقتي به خانه رسيدم مادر نگرانم دم در خانه انتظارم را مي كشيد و نگاهش به ته كوچه بود تا كي در افق تاريك آن انتها ديده شوم تا خيالش راحت شود، بس كه بي سابقهء رفاقت و ديروقتي بودم من و البته از آن شب ديگر سابقه داري شدم كه هي بر سابقه اش افزود و هي در خيابان هاي شهر با دوستان بيست ساله اش گشت و گفت تا نيمه شب به خانه رسيد و مادرش هم دیگر به انتظارش دم در نیامد و آن دورهای دور و شبگیر را نپایید.
سالهاست نديدمش و چقدر دلم تنگ شده براي آرش آن سالها. گمانم او هم بعدا سازش را كنار گذاشت. گوشي را برداشتم و ميان فهرست بلند بالاي شماره هاي بي مصرف موبايلم، شماره اي ازش يافتم و گرفتم. بوق هاي مكرر آزاد زد و زد و باز زد تا كه مشغول شد. پيامي دادم جوابي نيامد. مي دانم كجاست اما مي ترسم از مكالمه اي كه از پس ابهام ساليان سر بر مي آورد. گوشي را باز مي اندازم روي ميز. فايده اي نمي رساند اين دستگاه هميشه مرتبط. لحظه اي نمي سازد. دل نگراني را شايد فرونشاند اما دلتنگي را نه.
حالا گيتاري دارم كه ياران حوالي سي سالگي ام برايم فراهم آوردند و مشوقند و خيلي آهنگ هست كه دوست دارم بياموزم كه بزنم. آن همه شاهكارهاي لئونارد كوهن، در آمدهايي از پينك فلويد و متاليكا و كلي گروه ديگر، قطعات غريب ابراهيم منصفي و محسن نامجو، موسيقي متن فيلم وانس، قطعات مكزيكي و اسپانيش و صد البته فرامرز اصلاني را شايد زودتر بياموزم. به افتخار بيست سالگي نسل من كه دلتنگي هايش در كنار ترانه هاي او گذشت و هركه گيتاري به دست گرفت بيش و پيش از همه از او زد و از او خواند و گريست و بعد بي آنكه دلش بخواهد بزرگ شد و گيتار و اشك را به گوشه اي نهاد و رفت پي كارش. نمي دانم بيست ساله هاي امروز وقت عاشقي چه مي خوانند.

پي نوشت: به رفيق قديمي ام گسپند كه گفتم خبر گيتار را، گفت پس بايد از گيتار هم بنويسي. گفتم اطاعت از رفاقت.

Que Sera Sera

در اوان نوجوانی که کلاس زبان می رفتم، معلمی داشتیم که کاش باشد و بماند و ترانه زیبایی بود که او می گفت خانمی خوانده و گمانم خیلی دوستش داشت. ترانه را بارها برایمان می خواند و از ما می خواست با هم یا تک تک بخوانیمش تا از بر شویم و در ظاهر هدفش این می نمود که از متن این ترانه کاربرد ضمایر را خوب بیاموزیم . ترانه ای بود با این مضمون که دختری از مادرش می پرسید که آیا در آینده زیبا و ثروتمند خواهم شد و مادر هم جوابش میداد که آینده را کسی ندیده و هرچه بخواهد بشود می شود و این می گذشت تا راوی هم مادر میشد و کودکانش هم همین را از او می پرسیدند و او نیز باز همین جواب را برایشان می گفت.
دیشب در میانه فیلم مری و مکس، که یک انیمیشن خمیری معرکه است و باید از آن بیشتر بگویم بعدا، و در یکی از صحنه های اساسی فیلم ناگهان ترانه فوق الذکر به گوشم خورد و پرتابم کرد به ده پانزده سال پیش و آن ترانه و آن معلم. ترانه ای که فراموشش کرده بودم و وقتی به یادم آمد دیدم حیرتا که هنوز از بر دارمش و باز آن عبارت خوش آوا و مبهم Que Sera Sera در سرم پیچید که نام آهنگ و ترجیع بند ترانه هم است و گمانم مثلی اسپانیایی است که هرگز نفهمیدم دقیقا چه معنایی دارد. اما دیگر چه مهم است این معنا و ترجمان که عجالتا همان موسیقی این کلام رازآلود و خوش آوا ما را خوش است که شاید همین ابهام است که این عبارت را در ذهنم صحیح و سالم نگه داشته و کهنه نمی شود. جوری که احساس می کنم، همه حرفهای این ترانه را باید در این سه کلمه بجویم که زمان می گذرد و هرچه بخواهد بشود می شود.

فورا آهنگ را یافتم و فهمیدم که در سال 1956 توسط خانم دوریس دی اجرا شده و احتمالا برای اولین بار در فیلم مردی که زیاد می دانست اثر آلفرد هیچکاک پخش شده. گفتم خوب است رفقا هم بخوانند و بشنوندش:

لینک ترانه به منظور مطالعه
لینک آهنگ به منظور دریافت
(تنها 490 کیلو بایت)

پی نوشت: آری اکنون آن آینده فرا رسیده بود و دریافتم که آن معلم بزرگوار می خواسته چیزی بیش از کاربرد ضمایر به ما بیاموزد. نکته ای که انگار باید سالها می گذشت تا حالیمان شود. ممنونم آقای لشکری! شما خاطره محکمی از خود در دل ما حک کردید و یاد پرمهرتان ماندگار است.

ادامه خواندن Que Sera Sera

اگه می شد…

در ترانه محشر where do we go now but nowhere اثر نیک کیو بزرگ، دو بند هست که
هر بار می شنوم آتشم می زند:


If I could relive one day of my
life
If I could relive just a single one

یعنی که می فرماید:
اگر می توانستم یک روز از
زندگیم را دوباره زندگی کنم،
اگر می توانستم تنها یک تک روز را دوباره زندگی
کنم…

و نمیدانید که استاد با چه سوز و شکوهی این بند را می خواند. شاید در
ادامه این مطلب کل آهنگ را برای شنیدن بگذارم که ببینید چه دنیای سترگی است این
آواز. شاید هم رفیقم اقبال این کار را بکند که خبره این امور است. و صد البته که
ترجمه ناشیانه همه ایجاز و ضرب شعر را می گیرد. اما چه کنم، جور بهتری نتوانستم
ترجمه اش کنم شاید شما بتوانید. اما اگر می شد تنها یک روز از زندگیمان دوباره
زندگی کنیم چه می شد؟ چه ها می کردیم؟ شاید هیچ و شاید روز باطلی می شد چون دیگر
روزها. اما اگر می شد…

پی نوشت: اقبال کار خودش را کرد و آهنگ را آپلود کرد. حالا این آهنگ این پایین آماده گوش دادن است. با هم گوش می دهیم و لذت می بریم:

برای پخش آهنگ نیاز به FlashPlayer دارید.

/**/ ادامه خواندن اگه می شد…