بازگشت

روزهای پرماجرایی بوده برایم این روزها که نبودم اینجا. آلبوم  کوهن منتشر شد و بارها گوشش دادم. سفری تازه رفتم که گفتنی زیاد دارد. جشنواره‌ای گذشت که تنها دو فیلمش را توانستم ببینم و باید درباره‌شان بنویسم اما حیف گیر کرده‌ام وسط امتحانات و انواع پروژه و پروسه و خوب می‌دانید وسط این تنگناها و بی‌وقتی‌ها چه فکرها و ایده‌های نابی که به ذهن آدم نمی‌رسد. باید گوشه‌ای یادداشتشان کرد که هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتد و فراموش می‌شود و در وقت فراغت در به در باید بگردی پی ایده و سوژه که توی آن لحظات هم برعکس چیزی به ذهنت خطور نمی‌کند. لهذا دفترچه ایده‌ها را باید جدی گرفت و روزی باید اجراییش کرد که بدجور به درد می‌خورد به خصوص توی شلوغی سر در گم آخر سال. این روزها هر وقت خسته می‌شوم به این عکس نگاه می‌کنم و آرام می‌شوم. اگر نسخه با کیفیتش بود تا به حال زده بودمش به دیوار خانه. روی جلد یک کتاب کشفش کردم و شانس آوردم نام عکاس هم در کنارش بود که در اینترنت هم یافتمش. بی‌نظیر است. روزی این چنین سرخ باید رفت اما هنوز گمانم وقتش نشده. هنوز باید نوشت و نوشت و نوشت البته همراه با عکس اضافه. اگر کنجکاوید بگویم آن کتابِ زیبا مجموعه شعر و عکسی است با عنوان تو مشغول مردنت بودی از نشر وزین و دلبر حرفه هنرمند که رفیقم احمد معرفیش کرد بهم. آن عکاس هم خانمی هنرمند است اهل فنلاند با نام سوزانا میجوری (با همین تلفظ آیا؟). تصورم این است که وقتی دختر سرخپوش به فانوس سرخ برسد بزرگترین اتفاق دنیا رخ داده است. باور ندارید؟

پدرم

اون همه حرصي كه ميخورد براي درس و مشق دانش آموزاش ما كه ديگه واويلا. مي گفت: سرمايه شماها فقط درسه. توي خونه هرچي بتونه بچه رو از درس بندازه مردوده غير كتاب! ويديو؟ حرفشم نزن! آتاري؟ محال ممكنه! فقط مي موند تلويزيون كه اونم وقتايي كه زياده روي مي كرديم و از برفكشم نمي گذشتيم از كوره در مي رفت و تهديد مي كرد كه آخرش اين تلويزيونو ميذارم تو كارتن و جمعش مي كنم تو اشكاف، خيال همه راحت!

به چه وامصيبتايي نصف شبا بايد جام و جهاني و هنر هفتم مي ديديم. كافي بود فقط حس کنیم صداي خش خش پاشدنشو از جا مثلا به نيت دستشويي، حتي شده اشتباهي، تا در كسري از ثانيه تلويزيون خاموش بشه و هركدوم متواري بشيم و در اولين گوشه تاريك پناه بگيريم. یعنی انقدر از وقت تلف كردن بدش ميومد و حالا كي بهش ثابت كنه اينام زندگيه حاجی.

همه بچه ها رو كه درس خونده فرستاد پي بختشون تازه يه ذره تونست دست از دلواپسي برداره و ياد خودشم بيفته كه مثلا فوتبال و سريال و جدول و سرگرمي و كانال عوض كردن هم بد چيزايي نيستا. هنوز بساط شعر و خوشنویسی كنار تختش به راهه اما حالا اون روبرو جاي تلويزيون هم امن و استواره و كي جرات داره حرفي بزنه. حاجی دمت گرم!

پی نوشت: عکاسی از والدین همراه با متن را استاد عکاسی تکلیف کرده بود. می گفت همیشه آرزو داشته استادش این تکلیف را به او بدهد و نشده و این بخت به شاگردان خودش رسید. خدا خیرش دهد که سبب شد بهتر ببینم و بیندیشم درباره کسانی که عمری در کنارشان زیسته ام. کاش همه اهالی عکاسی این تمرین ارزشمند را انجام دهند حتی اگر بار اول دوربین دست میگیریم. کاش بشود یک کمپین اصلا.

خدمت تمام شد

سلام به عالم عشق و معرفت

دوری من و شما به درازا و زخم و چرک کشیده است. قد و سایه شما را زحمت بسیار کشیدم تا پیدا کردم. وقتی خبر حبس شما را شنیدم که خود به حبس بودم و حزن روی حزن آمد. اما در وقت حبس من، شما آزاد شده بودید وشما خواسته کسی نباید به سراغ شما می‌آمد. این از دل سنگ و جان رعنای شما می‌آید که شاگردی مثل شما برای من فخر است.

غرض از این ورود به خلوت شما، خواسته‌ای دارم که اگر برآورده کنی، مردانگی کردی که بیراه نیست و در شما سراغ داریم. من گرفتار بیماری بی‌علاجم که خداوند درد همه را علاج است. خوشامد شما را به عروسی پسرم که اسمش را رضا صدا می‌زنم در همین پاکت گذاشته‌ام. نام شما را بر پسرم گذاشتم که همیشه شما را صدا بزنم. در این دمادم آخر عمر که اجل زنگ ما را می‌زند، اگر عروسی پسرم را ببینم، گل از چرکم وا می‌شود و می‌خواهم هر آنچه طلب شما از من که حساب‌ کردنی نیست و قدم و قلمی ندارد و قدر دارد، به آب بیندازید و فراموش کنید.

به تهران بیایید که دست و دل من سخت نیازمند شماست. حالا من دست در گردن شما عکسی به یادگار بگیرم. رفاقت و مشدی‌گری و انس کم است. بیا داستان را از ما هم بشنو. اگر یاری کنی و دست در دست شما،‌ پابوی شما جان بدهم که چه گوارا باشد به شما جان دادن. اگر ورود شما مقبول افتاد، ورود به تهران به این نمره تلفن بنمایید که با صدای شما در تهران باصفا شویم. ما گرفتارِ هم بودیم و هنوز هم گرفتاریم.

طلب شما از من یک حبس است که پرداختی ندارد. نه حبس شما، نه معرفت حبس شما. ما که عشق را به شما بدهکاریم. فقط شما به حبس نبودید. ما هم زندان حزن حبستان شدیم. عرضم را در تهران به شما می‌گویم، نه در کاغذ. باید کاری برای این جان‌سوخته انجام دهی که این انجام فقط به دست شماست. دختری دارم که همسن غیبت شما را دارد. به غیرت شما نیاز است و به این که شما همیشه محرمید. بیایید. من زمین‌گیر و دست به دیوارم. غیرت شما را رخصت.

صادق خان

[ردپای گرگ – مسعود کیمیایی – نامه صادق‌خان به رضا – 1371]

 

پی‌نوشت: عکس کار خودمه یعنی مربوط است به یک تمرین عکاسی که رفتیم پارک ملت و من حسابی گیر دادم به درختها و یادگاریها. این یکی به نظرم از باقی بهتر شد شاید چون قصه بهتری داشت. جوانکی اهل دل لابد توی یک اردیبهشت ملس خدمت وظیفه‌اش تمام شده و رفته توی حال و هوای بهاری پارک ملت قدمی شاید سرخوشانه زده و دست آخر خودش را روی درختی که لابد برگهایش سبز و روشن و ترو تازه بوده ثبت کرده، با خط خوش و با ایجاز و سادگی تاثیرگذارش، خدمت تمام شد 84/2/22، که یکی مثل من شش هفت سال بعد از آن روز، توی یک عصر سرد پاییزی و روی درخت بی‌برگ دیدش و مبهوت ماند.  می‌شد فقط عکس را بگذارم بی هیچ حرفی، که نیازی ندارد به هیچ شرح و حاشیه‌ای و حتی به این که نیازی به شرح ندارد هم نیازی ندارد. اما مرا که می‌شناسید، خودم را باید یک جای هر مطلب جا بدهم. کنار ایستادن و نگاه کردن حالیم نمی‌شود انگار و زود می‌پرم وسط کادر. خب به قول آن رفیق قدیمی جوانها همیشه باید سعی کنند توی کادر باشند!
بگذریم توی همین حال و هوای ورود به کادر بودم که به بهانه‌ای یاد آن نامه فاخر کردم و زنگ صدای زنده‌یاد منوچهر حامدی که این نامه را نیک روخوانی کرد و اینکه خیلی وقت بود دست‌نویسش کردم برای چنین روزی که بزنمش سینه وبلاگ و نمی‌دانم چرا این همه سال طول کشید و بی آنکه ربطی به چیزی داشته باشد امروز انگار نوبتش شد که کنار همین عکس قاب شود بی زنگ صدای آن مرحوم. حالا خودم کنار می‌ایستم و نگاه می‌کنم از ترکیب این دو تابلو چی درمی‌آید. شما نیز بنگرید. بی‌ضرر است لابد.