سینما از نو

سینمای شهرمان جمعه‌ها انیمیشن اکران می‌کند. هر از گاهی با دخترک می‌رویم کارتونی تماشا می‌کنیم و ذوق و شوق و برق سینما در چشمانش را زندگی می‌کنیم. این جمعه مادرش امتحان داشت پس پدر و دختری رفتیم زندگی مخفی حیوانات خانگی دیدیم آن هم سه‌بعدی! دخترک چند دقیقه بیشتر عینک سه‌بعدی را تحمل نکرد و تقریبا کل فیلم را به چشم خودش و با همان وضعیت مات و دولایه دید و همچنان کیفور و سرمست بود به همراه مواردی تذکر به من که عینک نزن و من هم بناچار لحظاتی عینک را برمی‌داشتم تا دخترک دوباره برود توی فیلم و من بتوانم باز یواشکی عینک بزنم و درک اولین تجربه سینمای سه‌بعدی را در کنار فرزندم ادامه دهم. بچه‌م اساسا سینما دوست دارد و فاصله که می‌افتد درخواستش را به انحاء مختلف اعلام میکند مثلا شبها که به این تلویزیون های بزرگ تبلیغاتی در میدانها و چهارراه‌های شهر می‌رسیم با دست اشاره میکند که نگا سینماااا!!!‌ خب البته باباش هم عمری‌است سینما دوست دارد… از سینما که بیرون آمدیم، در راه خانه، دخترک در کنار هیجانات بعد از فیلم‌بینی‌اش چند بار با همان فارسی نوپایش از من هی تشکر کرد و هی گفت مرسی بابا منو بردی سینما! قند در دلم آب شد و همزمان رندی کردم و گفتم خب یه بارم تو دست بابا رو بگیر ببرش سینما ببرش ایستاده در غبار، ببرش نفس! طبعا درست متوجه وجه کنایی سخنم نشد چون هنوز فارسی‌اش به این حدود عمیق و مردم‌آزارانه زبان نرسیده ولی کودکانه و موافقانه خندید که یعنی خب بریم! حواسم هست که دخترک که خود لمس ناب زندگی‌است از هر فیلمی تماشایی‌تر است ولی زندگی هم مجموعه وصل‌ها و هجرهاست و نمی‌شود دلتنگ نشد برای سینما و دوران‌های پرسینما.  پس حالا انیمیشن در سالن سینما می‌بینیم تا رشته ارتباط من و سینما گسسته نشود ای کاش جشنواره فجر که در پیش‌است هم تماما انیمیشن بود! بگذار یک بار دیگر با دخترک بزرگ شوم و ژانرها را این‌بار کنار او مرور کنم. از انیمیشن به موزیکال از موزیکال به کمدی از کمدی به اکشن و از اکشن به درام و جنایی و الخ. این‌بار شاید داستان من و سینما به فرجام تازه‌ای رسید بهتر از فرجام سابق. راستی آقای کیمیایی انیمیشن نمی‌سازد؟!

Winds of Winter

azor ahaiهر سال زمستان، رحمت می‌فرستم بر روح بلند مخترعان بخاری گازی. بر آن بزرگوارانی که این دستگاه مفید را جوری ساختند تا خلایق متصل با آن دست به یقه باشند و میان مردن از سرما و مردن از گازگرفتگی در تقلایی ابدی گرفتار بمانند. این گرفت و گیر از همان اتصال و روشن کردن بخاری شروع می‌شود تا همان روزی که زمستان، مغلوب بهار گردد و بخاری‌ها خاموش. همین حالا اگر در هر خانواری که سیستم گرمایشی منزلش بخاری‌است یک نفر که متخصص روشن کردن و مراقبت این آهن‌پاره باشد یافت نشود آن خانوار، شانس بقایش را در زمستان به کل از دست خواهد داد! یک نفر که بداند پیچ تنظیم را چقدر نگاه دارد و فندک را کی بزند که شمعک روشن شود و بعد شمعک را چه مدت با دست روشن نگاه دارد که با پیچش بعدی کل مشعل گر بگیرد و اگر هیچکدام درست رخ نداد، بتواند گرفت و گیر قضیه را در یک حدی رفع و رجوع کند و کار را راه بیندازد. یکی که انگشتانی مقاوم دارد در مقابل انواع فشردگی و در مقابل حرارت، یکی که توان چندین بار تکرار آن  عملیات جانکاه بخاری‌افروزی را داشته باشد و باز دستش قلم نشود، یکی که حواسش به گرمای لوله دودکش باشد و وقت و بی وقت و شب و نیمه‌شب سرانگشتانش را روی لوله دودکش بخاری بگذارد و وقتی انگشتانش سوخت اتفاقا خشنود شود که همه چیز مرتب‌است و همه زنده می‌مانیم و آنگاه که انگشتانش یخ کرد، مضطربانه بکوشد به ضرب پنجره گشودن و لوله درآوردن و باز وصل کردن، جریان هوای داغ را از بخاری به سمت دودکش بام برقرار کند مبادا یخ بماند و اهل خانه را قربانی و اگر نتوانست و نشد بخاری را خاموش کند و یک لحاف روی همه عزیزانش علاوه کند. یکی که دشمن وزش بادهای زمستانی باشد که در جهتی برعکس از بام و از طریق دودکش به سمت بخاری می‌وزند تا شعله‌های آبی و آرامش سرخ و خشمگین و تهدیدگر شوند. یکی که همه جوره بکوشد جهت این وزش شوم را عوض کند و به بیرون از خانه و به سوی بام هدایت کند با آزمودن انواع لوله و انواع کلاهک اچ و هزارجور گچکاری و الخ. یکی که حواسش باشد، شب به شب، ظرف آب روی بخاری را آب کند که هنگام خواب رطوبت هوا مناسب باشد مبادا خشکی گرم هوا، سبب آزردگی مجاری تنفس اهل خانه شود. یکی که هربار مصمم شود که اگر از این زمستان جان به در برد، در بهار آینده‌اش سیستم گرمایشی را به پکیجی چیزی ارتقا دهد و هر بهار و تابستان بفهمد که نه پولش را دارد و نه وقتش را و نه اصلا حوصله چنان عملیات عظیمی را! سلحشوری بی‌شمشیر و عاشق، یک تنه قد علم کرده در مقابل وحشت شب‌های طولانی زمستان، آنگاه که مرگ اطراف آدمیان می‌رقصد، تا خود ظهور بهار! یک آزور آهای خانگی!

تو حالا آزادی… آزاد…

img_15751
بچه که بودم نمایشنامه مرگ فروشنده برایم یک جور فوبیا بود. توی آن سن و سال نه خوانده بودم و نه درست و حسابی دیده بودمش ولی فهمیده‌بودم که داستان پیرمرد ورشکسته‌ای‌است که برای نجات زندگی و خانواده‌اش از ابتدا تا انتها مدام به در بسته می‌خورد و عاقبت هم می‌میرد و این درونمایه نومید حسابی می‌ترساندم. البته تله‌‌تئاترهای آن زمان تلویزیون غالبا چنین مضامینی داشت که مثلا تباهی زندگی غربی را نشانمان دهند اما کودکانی که ما بودیم حواسمان به غرب و شرق ماجرا نبود و توی سالهای جنگ و کمبود پی امید و آرزو می‌گشتیم و حق داشتیم فراری شویم از حجم یأس و تیرگی آن نمایش‌ها. گاهی اخبار علمی-فرهنگی-هنری میان معرفی نمایش‌های در حال اجرا در تهران، اجرایی از مرگ فروشنده را لحظاتی نشان می‌داد و ولی‌الله شیراندامی را در نقش پیرمرد داغان که می‌دیدم بند دلم پاره می‌شد یا وقتی می‌دیدم شبکه دو دارد در تله‌‌تئاتری این دفعه در هیئت حمید طاعتی نشانش می‌دهد کانال را عوض می‌کردم و می‌رفتم توی بهارخواب ستاره‌ها را نگاه می‌کردم که بهش فکر نکنم.
2
دوران دانشجویی هم هنوز چیزی بیش از آن جمله درباره آن نمایشنامه نمی‌دانستم اما دیگر ترسی هم نداشتم، در آستانه بزرگسالی و در متن تجربه افسردگی، دیگر پنجره پیش روی زندگی آنقدرها روشن و پرامید نبود که چنین داستانی بخواهد تاریکترش کند. البته دیگر کنجکاوی هم نداشتم و آن نمایشنامه به کل داشت فراموشم می‌شد که تا اینکه رفیق موزیک‌بازم فرزان روزی آمد گفت که فلان مؤسسه جشنواره نمایشنامه‌خوانی گذاشته و قرار است با بچه‌ها مرگ فروشنده را بخوانیم و تو هم بیا و بعدش کلی تعریف کرد که این نمایشنامه فضای دارک دهه پنجاهی دارد و در حاشیه‌اش کلی موزیک جاز و بلوز جریان دارد و حال می‌دهد و الخ. من که هرگز اعتماد به نفس و شجاعت اینجور کارها را نداشتم، طبعا داوطلب نشدم و بعدش هم پی ماجرا را هم نگرفتم و هرگز نفهمیدم که آن نمایشنامه خوانی اصلا به سرانجام رسید یا خیر. این بار هم نشد از اصل داستان نمایش سر در بیاورم اما چند کلمه به آن یک جمله اضافه شد. پیرمرد ورشکسته در فضای دارک دهه پنجاه هر چه می‌زند به در بسته می‌خورد و عاقبت میان نوای جاز و بلوز جان می‌دهد. آن جمله کمی جان گرفت و سینمایی شد.
3
افتاده بودم توی زندگی و متاهل و کارمند بودم و همزمان به یک دوره فیلمسازی هم می‌رفتم بلکه راهی باز شود به سمت هنرمندانه زیستن و کارمند نماندن. استاد کمال‌علوی پیشکسوت سینما و تئاتر مشهد، توی دوره‌های فیلمسازی اجمن سینمای جوان، فیلمنامه‌نویسی تدریس می‌کرد اما از قضا آن دوره‌ای که من در انجمن گذراندم ایشان به عکس دوره‌های قبل و بعدش تدریس نداشتند. گرچه توفیق تلمذش برایم میسر نشد اما توی پارک ملت و توی مسیر انجمن می‌دیدمش در حال عبور و مرور و سلامی‌ می‌کردم و او هم به گرمی جواب می‌داد تا اینکه روزی روی بورد انجمن، پوستری دیدم با تصویر آقای کمال‌علوی آن هم کراوات! پوستر نمایش مرگ فروشنده بود که در یکی از سالنهای تئاتر کوچک مشهد قرار بود اجرا شود و از همه جالبتر اینکه بازیگر نقش پیرمرد اصلی به عهده آقای کمال‌علوی بود گویا. قضیه برایم جالب شد اما نه در حدی که بخواهم بروم نمایش را ببینم. آن فوبیای دوران کودکی از این نمایش دیگر فراموشم شده بود و لذا تصمیمی نداشتم برای تماشایش و از طرفی تئاتر بعنوان یک سرگرمی عمومی در مشهد تازه داشت پا می‌گرفت. ما از قدیم عادت داشتیم پوستر نمایشی را ببینیم و بخاطر دوری سالن هاشمی‌نژاد قید رفتنش را بزنیم اما همه چیز داشت تغییر می‌کرد. مشهد صاحب مجموعه تئاتر شهر در پارک ملت شده بود علاوه چند سالن مجهز دیگر در سطح شهر و از همه مهمتر سایت اینترنتی فروش بلیط همراه با نقد نمایشهای روی صحنه که توی یکی از همین سایتها نقدی تحسین‌آمیز خواندم از همین نمایش مرگ فروشنده که تازه روی صحنه رفته بود و نگارنده توصیه کرده بود از دستش ندهید که از اجرایی شایسته از این نمایشنامه‌است و از خلسه‌اش پس از خروج از سالن نمایش گفته بود و پیاده‌روی طولانی در شب بارانی مشهد و گفته بود این است کاری که یک اجرای خوب با آدم می‌کند. ناگهان همه آن فوبیا و کنجکاوی تاریخی سراغم آمد که مگر به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز می‌تواند چنین کاری با آدم بکند؟ مصمم شدم طلسم را بشکنم تا از داستان این نمایش سر در بیاورم و سرانجام تماشایش کنم: مرگ فروشنده اثر آرتور میلر!
4
با همسرم و دوستم محمد وارد سالن کوچک و تاریک شدیم و در فکر بودم در چنین سالن کوچکی چگونه قرار است اجرایی بزرگ و جادویی رخ دهد؟ که بازی تاریکی و نور و آهن و فلوت و بازیگران شروع شد. تئاتر و روح تئاتری را در سینما همیشه دوست دارم در عین اینکه تئاتر خیلی کم دیده‌ام اما باز هم می‌توانستم تشخیص دهم که با اجرایی خلاقانه و بی‌نظیر از اثر میلر مواجهم و استاد کمال‌علوی در نقش ویلی لومان غوغا کرده بود آنچنانکه اواخر نمایش نگران سلامتش شده بودم بس که بیماری و فشار روانی بر پیرمرد تحقیر شده را واقعی نشانمان می‌داد، انگار خودش بود، او ویلی لومان بود و ویلی لومان او! حدود صد و چهل دقیقه نشستن روی سکوی به شدت ناراحت سالن نمایش اصلا حالی‌ام نشد بس که محو اثر بودم تا به پایانش. حالا سرانجام نمایش را دیده بودم و پرقوت کف زده بودم برای اثر و برای استادم. حالا دیگر می‌دانستم داستان خیلی خیلی فراتر از به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز! حالا دیگر می‌دانستم ترس کودکیهایم بیهوده نبوده و این نمایش از همان زمان پیش‌آگاهی دوران آینده من بود، دورانی که چشم به رویاها بستم و کارمند ‌شدم و دورانی که غره ‌شدم به خود کارمند ظاهرا معتبرم و به مهندس گفتن‌های دیگران و آن آب باریکه رودخانه‌نما و هیچ حواسم به دوران افول نبود، وقتی که آن آب‌باریکه جویی شود و دوستان هم‌دوره‌ات از تو پیشی بگیرند و تو بازی را باخته‌باشی میان انبوه قسط و قرض و غرور سرکوب‌شده و عاقبت سر بر زمین نهی که ترس هم رویایت را قربانی کرد و هم آینده خانواده‌ات را. آقای کمال‌علوی عرق می‌ریخت که همین‌ها را به من بگوید. آرتور میلر هم انگار سی سال بود می‌خواست همین‌ها را به من بگوید و من مدام در حال فرار بودم، چه می‌دانستند که هر چقدر هم که منقلبم کنند ترسوتر از آنم که گوشم شنوا شود به این هشدارها که بخواهم بفهمم یار مفروش به دنیا یعنی چه؟ اما از آن شب هر که را می‌شناختم توصیه کردم به تماشای آن نمایش و تماشای استادم و این میان گمانم فقط برادرم رفت و تماشا کرد. از فردایش به استاد کمال‌علوی گرمتر سلام کردم و او گرمتر جواب می‌ گفت و حتی یکبار دست هم دادم با ایشان! منتظر فرصتی بودم که بگویم آقا شما در نقش ویلی لومان چه کردی با دل ما! دمتان گرم!
5
توی سالهای بعد از آن شب مهم که کاش بارانی هم می‌بود، مرگ فروشنده دیگر حضور نزدیکی در ذهنم داشت و هرچه در روزمرگی‌ام فروتر می‌رفتم هشدارش پررنگتر می‌شد. کتابش را هم خریدم و باز همان اجرا را در صفحاتش تماشا کردم! فیلم هفته‌ام‌ با مریلین را دیدم که درباره مریلین مونرو بود در اوج شهرت و زمانی که همسر آرتور میلر بود و آرتور میلر را توی فیلم دیدم که انگار اصلا حواسش نبود به این به اصطلاح پیروزی بزرگش که با مشهورترین ستاره روزگار وصلت کرده و مدام سرش به نگارش بود و نمی‌دانم شاید مرگ فروشنده می‌نوشت و شاید می‌نوشت بزرگترین ظفر هم رویای آدم شاید نشود!  از آن سو خبر آمد که داستان فیلم جدید اصغر فرهادی در حاشیه اجرایی از این نمایشنامه می‌گذرد که مایه مسرت شد. دلم هوایش را کرده بود پس تا در شهر‌کتاب مشهد یک نسخه اجرای نمایش در تهران به چشمم خورد خریدمش و گذاشتم که ببینم. ویلی لومان حمیدرضا آذرنگ بود، نتوانستم تماشا را ادامه دهم، آخر ویلی لومان باید قدری چاق باشد، یکجور چاقی که در جوانی‌اش از اقتدار و عیش خبر دهد و در پیری‌اش از بیماری و کرختی حکایت کند، آذرنگ خیلی لاغراست! ویلی لومان باید کسی در تیپ استاد کمال علوی باشد، اصلا باید خود استاد باشد! دچار غیرت لومانی شده بودم. با همسرم از درسینما و از تماشای فروشنده فرهادی که بیرون آمدیم، حرف این پیش آمد که ویلی لومانش اصلا به دل نمی‌چسبید، استاد کمال علوی چیز دیگری بود! گرچه فهمیدم شهاب حسینی نباید هم ویلی لومان خوبی می‌شد چون قرار بود بعنوان بازیگری که بارها نقش ویلی لومان را انگار از سر وظیفه بازی کرده بود و انگار درک عمیقی ازش نداشت با ویلی لومانی در واقعیت که از قضا چاق هم بود مواجه شود و بجا نیاوردش و این بار خودش هم مایه تعجیل مرگ پیرمرد شود، مرگ فروشنده! یعنی کسی آن اجرای بی‌نظیر مشهد را ضبط نکرده؟ رفتم به یادش همان اجرای تهران را ببینم اما باز هم نشد، آذرنگ خوب است اما ویلی لومان نیست! دلم خواست استاد کمال علوی را سریع پیدا کنم و بگویم شما از نظر من بهترین ویلی لومان دنیایید! اما دوره فیلمسازی تمام شده بود و مدتها بود نه عبور و مروری در کار بود و نه سلام و علیک گرمی و نه مصافحه‌ای و این میان ندانستم که قاصدی و خبری در راه بود و مهلت رو به اتمام.
6
درست یک هفته پیش خبر روی نمایشگر تلفن همراه نقش بسته بود. سیدرضا کمال‌علوی در مشهد و در پنجاه و نه سالگی، وقتی که هنوز چند سالی مانده بود به سن و سال ویلی لومان برسد، پس از تحمل رنج بیماری دیده از جهان فروبست. برادرم پیام داد: مرگ فروشنده! چقدر بازی‌اش کامل بود! ولی استاد رفته بود بی که اجرایش در نقش ویلی بقدر کفایت دیده شود و قدر ببیند، بی که من فرصت کنم کلمه‌ای به او بگویم و به قدر ذره‌ای مسرورش کنم و باز شدم مرثیه‌سرای بعد از مرگ هنرمند که هیچ افتخاری ندارد و تنها شاید مایه آرامش شرمم شود اما خشنودم که فرصت تلمذ از محضر استاد برای من به شکل دیگری دست داد و دریافتم همه تلمذ‌ها سر کلاس و مکتب رخ نمی‌دهد و استاد اگر استاد باشد دنیایش محضر کلاسش است و با سلام‌ و علیک و تواضعش و با بازی‌ تاثیر‌گذارش روی صحنه نمایش هم به تو می‌آموزد آنچه در سینه دارد. استاد کمال‌علوی بی اغراق حق استادی به گردنم دارد و این را یقین کردم از حجم اندوهی که در لحظه مواجهه با خبر رفتنش قلبم را فشرد. او که به قدر لیاقتش و به قدر کوشش و عشقش و بقدر وفایش به شهرش، قدر و مهر ندید اما خوشنام زیست و خوشنام رفت.
7
مرگ فروشنده نمایشنامه بزرگی‌است و انگار لازم‌است هرکس در عمرش، اقلا یک بار تصویر خود را در آینه ویلی لومان ببیند بلکه بتواند راهش را در زندگی درست بجوید و بپیماید و اگر بتواند آن تصویر را در آینه ویلی لومان مشهد ببیند که چه بهتر حتی! کاش ایران و حتی دنیا ویلی لومان مشهد را می‌دید، صد حیف… حالا آن اجرای جادویی در آن شب جادویی داشت تبدیل به خیالی دور می‌شد، به ویلی لومانی که دیگر برنمی‌گشت روی صحنه. توی اینترنت جستجو کردم به این امید که شاید بشود ویدیویی از بازی‌اش در مرگ فروشنده را یافت، به دقیقه‌ای هم راضی بودم که چشمم افتاد به ویدیویی دیگر. مستند کوتاهی درباره وداع با استاد که شامل لحظاتی از آن اجرا هم بود و حالا در بازبینی نمایش بعد از چند سال دانستم که اشتباه نکرده‌بودم و استاد روی صحنه نمایش مرگ فروشنده در اوج می‌درخشید. آقای کارگردان گفت که آخرین آرزوی آقای کمال‌علوی این بوده که بار دیگر روی صحنه، ویلی‌ لومان شود که اجل مهلت نداده بود اما با همت همراهانش در آن نمایش این وصیت عملی شده بود و پیکرش در صحنه پایانی نمایشنامه، نقش پیکر ویلی لومان را بازی کرد تا لیندا همسر همیشه عاشق و همیشه باوفای ویلی به او بگوید:‌
ویلی من امروز آخرین قسط خونه رو دادم اما تو نیستی که دیگه توش زندگی کنی … ویلی تو دیگه بدهی نداری! تو دیگه آزاد شدی ویلی! آزاد آزاد!

پیوند مرتبط:
مستند کوتاه وداع با استاد کمال‌علوی شامل لحظاتی از بازی ایشان در نمایش مرگ فروشنده

سلام زنبور! خوبی؟

بچه‌ام با تمام هستی سلام و علیکی دارد پرشور و شاداب. هر هواپیمایی که رد می‌شود بالا و پایین می‌پرد و با شوق دست تکان می‌دهد و می‌گوید هواپیما سلام! خوبی؟ کجا می‌ری؟ بای‌بای هواپیما! خدافظ هواپیما! دم صبح می‌گوید ماه خوابیده خورشید بیدار شده، پس عینک دودی می‌زند تا با خورشید روبوسی ‌کند لابد! دم غروب می‌گوید خورشید خوابیده ماه بیدار شده، پس برای ماه دست تکان می‌دهد و بهش می‌گوید سلام ماه! خوبی؟ هوا که ابری باشد بعد از کلی حیرت و تعجب از اشکال عجیب ابرها به یکایکشان می‌گوید: سلام ابر! خوبی؟ با کلیه موجودات زنده نیز همین‌گونه چاق سلامتی می‌کند که مثلا زنبور! زنبور! سلام زنبور! خوبی؟ خدافظ! این دخترک آدمها را هم اگر شرم و خجالت مانعش نشوند به چنان سرعتی به رگبار سلام و احوالپرسی می‌بندد که هیچکس را یارای پیشی‌ گرفتن از او نباشد. یعنی همین بچه‌ها هستند مصداق بارز و عملی این بیت سعدی: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» و انگار انسان اساسا در اوج و از اوج آغاز می‌شود و بزرگ شدن او را از آن اوج ذره ذره به زیر می‌کشد و تا ته دره می‌برد و رها می‌کند تا اگر توانست این‌بار خودش به دست خودش، خودش را بالا ببرد بلکه دوباره اوج بگیرد که عموما ناکامیم و همان ته دره خوش می‌گذرانیم و کارمان همانجا تمام می‌شود.
داشتم فکر می‌کردم همه این سلوک والای کودکانه پیش چشم من و همه آنها که با کودکان روزگار می‌گذرانند هر روز در حال رخ‌ دادن است اما کمتر اهمیت می‌دهیم. اگر روزگاری مثلا فیلمی بسازم و همین‌ها را نشان دهم توی رفتار یک کودک، صدای همه درمی‌آید که ای امان از عرفان آبکی و سفارشی‌سازی! ای داد از نگاه شعاری و سهراب‌زدگی! حتی ممکن‌است خودم هم ببینم همین‌ها را بگویم و اصلا تماشای فیلم را هم ادامه ندهم حتی! نکته همین‌جاست گاردهای ذهنی ما بسته شده و کلا همه تصمیم‌ها را درباره همه چیز قبلا گرفته‌ایم و طبقه‌بندی کرده‌ایم در ذهن و به وقت نیاز، تصمیم مورد نظر را همچون آس برنده می‌کوبیم روی زمین و با خیال راحت و با تکلیف روشن به حیات درخشانمان ادامه می‌دهیم. با این اوصاف عمرا بتوانیم به کمال کودکانه احوالپرسی با یک زنبور حتی فکر کنیم چه رسد به اینکه بخواهیم به آن مقام بازگردیم! عجالتا جای درست ما همان ته دره است! سلام دره! خوبی؟

بام زندگی کجاست؟

غمگین که باشی تا یک جایی از عمرت با خودت می‌گویی: «من تو زندگیم هیچی نمی‌شم!» که یعنی اندوه و گلایه. اگر همچنان غمگین بمانی از یک جای عمرت به بعد با خودت خواهی گفت: «من توی زندگیم هیچی نشدم!» که یعنی حسرت و نومیدی. اینکه آن مرز باریک کجای زندگی آن غمگین است که فعل «هیچی نشدن» را ناگهان از مضارع به ماضی تبدیل می‌کند، متر و معیاری ندارد و به خود آن غمگین ارتباط دارد که غمگین داریم تا غمگین، یکی در همان اوان جوانی می‌پندارد آن مرز را گذرانده و یکی در اوج پیری. اما اشتراک همه غمگینان، تمنای مفهوم مبهم چیزی شدن‌ (و شاید اساسا چیزی نشدن) در زندگی ‌است که در واقع سراب غمگینان‌است و هیچ غمگینی نمی‌داند چه بشود چیزی شده برای خودش و چه نشود نشده! چه بسیار غمگینانی که از نظر دیگران برای خود کسی شده‌اند اما خودشان می‌گویند چیزی برایشان فرق نکرده و آن چیزی شدن لابد جای دیگری‌است که ما هنوز غمگینیم.
همین حالا اگر در مملکت خودمان ده نفر را بخواهیم نام ببریم که مردم متفق‌القول معتقدند اینها به جایی رسیده‌اند و چیزی شده‌اند در زندگی و در کشورشان، یقینا عباس کیارستمی جایی در صدر آن فهرست دارد. ولی همین استاد کیارستمی در مصاحبه‌ای که بعد از درگذشتش زیاد دست به دست شد، چیزی گفت که کلا این مفهوم را دچار چالش کرد! سخنی به این مضمون که اگر بخواهم بین‌ اینکه خودم بمانم و آثارم نماند و اینکه خودم نباشم و آثارم بماند، یکی را انتخاب کنم، ماندن و زندگی‌کردن خودم را انتخاب می‌کنم! که یعنی آن همه آوازه و سودای چیزی شدن به یک دم آسودگی این دنیا نیارزد! نیارزد واقعا؟ غمگینان سرکارند؟ یعنی بعد از اینکه بر بلندای آن قله رفیع ایستادیم، منظره‌ای که خواهیم دید و خواهیم‌دریافت در زندگی و هستی همین چیزی‌ خواهد بود که استاد گفته؟ اگر چنین باشد شاید سختی صعود به قله را باید به جان خرید تا در آن اوج به تکریم و نکوداشتی از زندگی نایل شد که همان صعود هم پیش پایش پوچ و بیهوده به نظر آید و این گزاره تنها در ظاهر متناقض نمی‌نماید. تردیدی نیست که این نگاه پخته بدون صعود هرگز در چشمان آدمی نخواهد نشست و لابد آدمی که فتح قله را بچشد و بفهمد و از آن بالا آنچه لازم‌ دارد بداند را ببیند دیگر غمگین نخواهد بود اگر چه تمام کوشش‌ها و دستاوردهایش آنجا به آنی نزدش بی‌اعتبار شود. اما لابد این پایین که بمانی، آن هم بی هیچ تلاشی برای صعود و با نگاهی پرحسرت به آن بالا، همیشه غمگین خواهی بود و فعل مضارع چیزی نشدنت زود ماضی می‌شود گرچه باید پذیرفت که مرزی در کار نیست و همیشه می‌شود قله‌ای را آزمود و راه پیمود و آموخت و اینگونه‌است که آدمی هر لحظه در مسیرش به جایی رسیده‌است و چیزی شده‌است به شرطی که هر آن حواسش باشد که اکنون کجا ایستاده و پیشتر کجا بوده و در آینده کجا خواهد بود.
توی یک قسمت از سریال خوب خانه سبز، یک جانباز ویلچرنشین به نام محمد که برای اولین بار حبیب رضایی را به سینما معرفی کرد، نقش اصلی بود. توی یک صبحی در بام تهران، اتفاقی با رضا صباحی، یعنی همان خسرو خودمان برخورد کرده بود، آن هم وقتی رضا خیلی خلقش از روزگار و از زندگی گرفته بود. با زبان مشترک زرگری سر شوخی باز شد و رفاقت مردانه شکل گرفت و بعدش به رضا گفت که چقدر دلش می‌خواهد برود بام تهران تا شهر را از آنجا تماشا کند. حساب کرده بود بام تهران برجی نیمه‌تمام در همان حوالی بود. ناگهان خیلی کودکانه یک دل شدند که بروند و فتحش کنند که فتح دشواری هم بود. رضا تا یک جایی محمد را با ویلچر بالا برد و از یه جایی کولش کرد و رساند به بام برج و بام تهران. لحظاتی مست فتح شدند و خندیدند تا اینکه محمد کمی جدی شد و به رضا گفت که میدونی اینجام بام تهران نیست! رضا پرسید پس کجاست؟ محمد با دست برج نیمه‌تمام دیگری را نشان داد که اونجاست! و بعد باز با هم خندیدند و خشنود پایین آمدند و به خانه رفتند. شهید که شد رضا از آن برج نیمه‌تمام باز بالا رفت و نام محمد را بغض‌آلود فریاد می‌زد و صدایش می‌زد که کجایی؟ این قسمت سریال که از قضا غم‌انگیزترین قسمت سریال هم بود وقتی تمام شد، من که نوجوانی بیش نبودم، مات و مبهوت و البته غمگین از برادر بزرگترم، محمد، پرسیدم: یعنی چی؟ محمد گفت: یعنی بالا رفتن مادی نیست! توی گوشم ماند.

اینک کارتن‌نگاری

یکی دوسال‌است که فیلم‌بینی‌ام رونقی ندارد اما اخیرا کارتن‌بینی‌ام بازارش دارد گرم می‌شود، آخر ناچارم! آن هم وقتی یک بچه کوچک در خانه داریم که خودش از توی مغازه کارتن پسند می‌کند و فرار می‌کند و تا به خانه‌ می‌رسد شروع می‌کند به تماشای اثر. آن هم نه یک بار و دو بار بلکه چند ده بار و هر بار هم از یک نقطه‌نظر جدید!  ما هم که می‌نشینیم کنارش که مثلا به کارمان برسیم می‌بینیم رفته‌ایم توی نخ کارتن! پاندای کونگ‌فوکار۳، زوتوپیا، شازده کوچولو … دیده‌شده بچه پا شده رفته پی کارش اما ما همچنان کارتن را خیلی متعهدانه تا انتها دنبال کرده‌ایم برای بار مثلا دهم! با این اوصاف یک وقت دیدی رفتم توی کار کارشناسی و تحلیل انیمیشن تا اقلا جای خالی سینما و سینمایی‌نویسی را در زندگی این روزگارم پر کنم. آن هم با تحلیلهایی عمیق و دقیق‌ و موشکافانه حاصل چندین و چندبار تماشای مجدانه و پیگیرانه این آثار. البته همین‌جا گفته یاشم بنده فقط نسخه‌ دوبله این آثار را بررسی خواهم کرد چرا که دخترکم با اینکه خودش هنوز به زبان فارسی هم مسلط نشده، نسخه زبان‌اصلی کارتن‌ها را برنمی‌تابد. ما هم که غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای که گویند:

رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست
می‌کشد هرجا که خاطر‌خواه اوست

مورد عجیب پیزولاتو-ویلنو

درباره فیلم‌ها و سریال‌های جنایی در سال‌های اخیر
منتشر شده در وب‌سایت هفت‌فاز به تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۹۵

TD2يك جنايي‌نويس كسي‌است كه قوت غالب فكري او متريال جنايي‌است. پس بحر آثار جنايي دنيا از كتاب و شعر و ترانه تا نمايش و فيلم را عميقا غواصي مي‌كند و همزمان در عالم واقع هرگز صفحه حوادث مطبوعات را از دست نمي‌دهد و دست به گوگلش براي درآوردن جزئيات پرونده‌هاي معروف جنايي همتا ندارد. دستش اگر به خود پرونده‌ها برسد كه در بسياري اوقات مي‌رسد يا مي‌رساند، از قاضي مستقيم آن پرونده مسلط‌تر مي‌شود بر ابعاد و زواياي پيدا و پنهان آن جنايت. جوري كه شايد به نظر خيلي‌ها جنايي‌نويس بودن مي‌تواند خود يك بيماري خطرناك باشد اما آنها اهميتي نمي‌دهند. وقت خلق داستانشان كه فرا مي‌رسد همه توشه فربه‌شده از آثار جنايي و پرونده‌هاي واقعي را لختي زمين مي‌گذارند و تخيل را پرواز مي‌دهند تا داستان خود را بسازند. يعني خلق جنايت شخصي و هيولاي شخصي و جهان تاريك شخصي در ذهن و آنگاه پنهان كردن تمام سرنخ‌هاي كشف جنايت جز معدودي و سپس ثبت آن بر صفحات كاغذ يا بر قطعات نگاتيو تا عرضه‌اش كنند به مخاطب كه مسحور گشودن اين گره‌هاي كور داستان شود، كه مبهوت ريزبيني باورنكردني طراح اين رمز و راز شود در تاريكترين نقطه درون انسان. جنايي‌نويس چيره دستانه نور را به سويه تاريك بشر مي‌اندازد، آن را ذره به ذره و مرحله به مرحله به تماشا مي‌گذارد، آنجايي كه همه آدمها مي‌ترسند ازش اما كنجكاوند به ديدنش كه يعني بيمناك شدن از خويش كه يعني معلق ماندن مخاطب ميان سه‌گانه كارآگاه و جنايتكار و قرباني كه در هر يك نشاني آشنا از خود مي‌يابد. پس از نگاهي مي‌شود گفت جنايي‌نويس رسالت معلمي بدوش دارد در جامعه به مثابه يك مصلح اجتماعي. او مخاطبانش را مدام با آن روي خود آشنا مي‌كند و تذكر مي‌دهد تا دمي غافل نشوند از لگام زدن بر آن وجه پنهان و هولناك. اما نگاهي ديگر مي‌گويد جنايي‌نويس و مخاطب اجزاي يك چرخه معيوب و بيمارند كه شريكند در بازتوليد مكرر و بي‌پايان لذات ساديستي! انگار در دنياي جنايي‌نويسي دنبال هيچ قطعيتي نمي‌توان بود و همه چيز دو پهلو و فريبنده‌است. پيشه‌اي كه شالوده‌اش دست و پنجه نرم كردن با معما و راز است آن هم در غياب نور، گاه خودش بزرگترين معماست كه سرچشمه جوشش اين آثار حيرت‌انگيز را درون جنايي‌نويس بايد جست يا درون آن سويه تاريك؟ اين موضوع وقتي مرموز‌تر مي‌شود كه به اشتراكات و وقوع نوعي همزماني در آثار دو جنايي‌نويس مهم معاصر برمي‌خوريم كه نمي‌توان با قاطعيت حكم بر اتفاقي بودنش داد! آيا بايد پي يكجور ارتباط گشت بين نيك پيزولاتو و دنيس ويلنو؟ دو سينماگر كه در دو رسانه فيلم مي‌سازند دنيس ويلن كه فيلمهايش را براي پرده سينما مي‌سازد و تاكنون ژانرهاي متنوعي را آزموده اما فيلمهاي مهم او در گونه جنايي و نگاه خلاقانه‌اش به خلق روايت‌هاي تازه و مؤثر جنايي از وجود شم قوي جنايي‌نويسي در ذهن او خبر مي‌دهد. نيك پيزولاتو كه خالق سريالهاي تلويزيوني‌است تنها در اين ژانر طبع‌آزمايي كرده و با توليد سريالهاي مهمي چون قتل و كاراگاه واقعي به نتايج درخشان و بديعي در اين ژانر كهنه دست يافته و نام خود را بعنوان يكي از بزرگترين جنايي‌نويس‌هاي امروز تثبيت كرده‌است.
اولين شباهت در آثاري كه اين دو سينماگر حوالي سال 2013 ساختند و نمايش دادند آشكار شد يعني فيلم زندانيان اثر ويلنو و فصل اول سريال كارآگاه واقعي اثر پيزولاتو كه حاوي نقاط مشترك كليدي بودند. نظير ناپديد شدن دختربچه‌هاي يك شهر و پيدا نشدن آنها، آدم‌ربايان و قاتلاني با گرايش‌هاي شيطان‌پرستانه كه خبر از گسترش ترسناك اينگونه فرقه‌ها در اجتماع دارد، يك مرد عقب‌مانده ذهني كه مظنون‌است و پليس و مخاطبان را گمراه مي‌كند، مبارزه جانانه دو مرد براي يافتن هيولا و غلبه بر وي كه در زندانيان يكي پليسي تودار است و ديگري پدر يكي از قربانيان كه جداگانه به دل تاريكي مي‌زنند براي يافتن هيولا و مقابله با او. اما در كاراگاه واقعي اين دو مرد مبارز هر دو پليس‌ند كه كه يكي پدر نگران دختركاني‌است كه قربانيان بالقوه‌اند و آن ديگري مردي تنها، خسته و تلخ. دو پليسي كه رابطه پر قبض و بسطي دارند اما در اين مبارزه همراه هم هستند و همراهتر هم مي‌شوند. هيولايي كه نهايتا رخ مي‌نمايد و معلوم مي‌شود شهروندي به ظاهر معمولي‌است كه هميشه همان اطراف بوده و از شدت پيدايي پنهان مانده‌است و مردان مبارزي كه در هر دو اثر به اين فهم مي‌رسند كه تازه بخش كوچكي از يك تاريكي بزرگ را كشف و خنثي كرده‌اند. بر همه اينها علاوه كنيد اجراي كمال‌گرايانه و پر وسواس اثر و وارد كردن اقليم و جغرافيا بعنوان يك عنصر اصلي درام در هر دو اثر. در اين سال علت شباهتهاي اين آثار هم‌دغدغگي دو هنرمند در يك همزماني جالب تفسير شد و اينكه بازتاب‌دهنده ناهنجاري‌هاي اجتماعي مشابه در زمانه خود هستند. همه چيز موجه بود تا اينكه اين دو سينماگر آثار بعدي خود را ساختند و نمايش دادند.
در حوالي سالهاي 2013-2014 فيلم جديد ويلنو يعني آدمكش‌حرفه‌اي (سيكاريو) ساخته شد. سيكاريو با اينكه اثري‌است در ژانر جنايي اما حال و هواي متفاوتي با زندانيان دارد چه به لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا. از آن سو پيزولاتو هم فصل دوم كارآگاه واقعي را در فضايي يكسر متفاوت با فصل اول توليد كرد اما اين‌بار هم شباهتها حيرت‌انگيز است! نظير فاصله‌گرفتن از كمال‌گرايي و وسواس براي نيل به اجرايي پوشيده و كمتر چشمگير با ظاهري معمولي براي تقويت تاثير ناخودآگاهانه اثر بر مخاطب ، انتخاب نوع روايت سربسته و گيج‌كننده اما هيپنوتيك يك قصه هولناك جنايي بجاي روايت بيانگر و توصيفي آن، معادل شدن پليس‌ها و تبهكاران و حل شدن‌شان در يكديگر بوجهي كه ديگر قابل تمييز دادن از هم نباشند چه به لحاظ هدفها و چه به لحاظ روش‌ها آن هم در جهاني كه خود به مثابه هيولايي مهيب دارد گرداب‌گونه آدمهايش را رو به تباهي و بدويتي دهشتناك مي‌برد، با مردابهاي انساني متعفني طرفيم كه در فيلم شهر خوآرز ناميده‌اندش و در سريال شهر وينچي. يك پليس زن خسته‌دل اما عدالت‌جو و معتقد به قانون كه بايد شاهدي شكننده باشد بر تمامي تباهي‌هاي جهان قصه، يك تبهكار سابق كه با پليس همدست مي‌شود براي اجراي انتقام شخصي و تمركز و تاكيد بر كودكاني كه گاه قربانيان و گاه بازماندگان مغموم و دل‌خراشيده اين جنايات مخوفند. باز علاوه كنيد كاربرد معنايي و روايي هلي‌شات به عنوان يكي از عناصر فرمي اثر كه در سريال نماهاي بي‌نظير و خوفناك شهر و بزرگراه‌هاي پيچ‌در‌پيچ و گره‌خورده را شامل مي‌شد و در فيلم تپه و كوههاي به ظاهر بكر را كه انگار دنيايي تجارت و تباهي در شاهرگهايشان جريان دارد مثل آن تونلي كه مسيري به سمت هيولا بود. و نهايتا موسيقي افكتيو و هراس‌آور و بسيار شبيه هر دو اثر.
تناظر ميان آثار اين دو هنرمند هنوز به عدد معروف 3 نرسيده‌است اما در همين دو مورد هم بقدر كافي عجيب‌ و پرسش‌برانگيز است براي ذهن‌هايي كه پرورده معماهاي جنايي در ادبيات و سينما هستند و از كنار هيچ نكته‌اي نمي‌توانند براحتي عبور كنند. پرسش‌هايي كه در عين تخيلي بودن مي‌توانند جدي هم باشند، پرسش‌هايي شايد فعلا بي‌پاسخ. آيا ما با دو جنايي‌نويس مؤلف مواجهيم كه همزمان الهاماتي مشابه دريافت مي‌كنند؟ آيا فرستنده الهامات از جهاني ديگر يا از آن سويه خيلي تاريك، خواسته يا ناخواسته، دغدغه ‌و نگاهي خاص را عينا به ذهن هر دو جنايي‌نويس ارسال كرده؟ اصلا كجا معلوم كه يكي ازاين دو نفر متناظر آن ديگري درجهاني موازي نباشد؟ رونوشتي برابر اصل كه از آن جهان به اين جهان گريخته پس اكنون هردو جنايي‌نويس در يك جهانند و نظام خلق آثار جنايي را به هم زده‌اند؟ شايد هم اين دو جنايي‌نويس در نقب زدنهاي ذهني عميقشان به دل تاريكي و گذرشان از تونل‌هاي پيچ در پيچ جنايت از قضا و همزمان به لانه هيولا دست يافته‌اند و اكنون دارند آن مشاهدات غريب را از ظن روايت مي‌كنند كه يقينا بي‌شباهت نخواهد بود روايتشان؟ يا برويم سراغ ملموس‌ترين احتمالات: اين دو با هم رفاقتي چيزي دارند و يكي‌شان‌ حواسش به آن يكي ‌و آثارش‌است و دارد از روي دستش مي‌نويسد؟ يعني امكان وقوع سرقت هنري؟ درباره آشنا بودن يا نبودنشان با هم مي‌توان پاسخ بلي يا خير يافت اما درباره احتمال تقلب و كپي‌كاري بايد گفت گرچه زميني‌تر و باورپذيرتر از آن احتمالات ماورائي قبلي به نظر مي‌رسد اما اتفاقا نامحتمل‌تر است چرا كه ويلنو و پيزولاتو هر يك در آثارشان سبك و اجراي شخصي خود را جهت خلق فرمهاي بديع در ژانر جنايي دنبال مي‌كنند كه واجد خصايص متمايز از يكديگر است و از قضا فاقد ردپاهايي كه افشاگر كپي‌كاري‌ باشد. كافيست طراحي و پردازش شخصيت كارآگاه راس كول فصل اول كاراگاه واقعي را با كارآگاه لوكي زندانيان يا فرانك فصل دوم كارآگاه واقعي را با آلخاندروي سيكاريو مقايسه كنيم تا آشكار گردد تمايز سبك دو جنايي‌نويس در تراشيدن پيكره آدمهاي داستان‌هايشان از مواد مشابه در زمينه مشابه. پيكره‌هايي يگانه‌ كه هر يك حاصل قلم و ضرب چكش جنايي‌نويس خودش‌است و بس. همين‌است كه بايد عبور كنيم از پرسش‌هاي كارآگاهي خودمان درباره چند و چون و چرايي شباهت دنياهاي دو هنرمند و برسيم به اينكه چه چيز هيجان‌انگيزتر از فرض چنين تقارني كه يعني تكاپويي جاندار براي جاري كردن خون تازه در رگهاي اين ژانر آن هم در دوراني كه حال جنايي‌نويسان بزرگش خوب‌ نيست، كه مايكل مان‌ش خسته‌است، ديويد لينچ‌ش با سينما قهر كرده‌است و ديويد فينچر‌ش ساختن فيلم شكيل و شسته و رفته برايش اولويت دارد بر فيلم تكان‌دهنده‌ ساختن‌. حالا دو سينماگر جنايي‌نويسي در عرصه هستند كه هنوز جرات و جسارت دارند در دالان‌هاي تاريك هيولايي قدم بردارند و حوصله دارند براي ساختن داستانشان با همه تاريخ يك ژانر كشتي بگيرند و خطر كنند و در نهايت روايتي را به مخاطب ارائه كنند كه تمام تصورات و پيشنهاده‌هاي ذهني‌اش را به هم بريزد و ديگر تضميني نباشد پس از اين فروپاشي آن مخاطب آيا اثر را باز هم پذيرا باشد و بفهمد يا اينكه اساسا از آن بيزار شود. هنوز هنرمنداني داريم كه با اين ژانر به دل خطر مي‌زنند تا در جايگاهي والاتر بنشانندش.
جنايي‌نويسي يعني پذيرش احتمال كشف نشدن. جنايي‌نويس و جنايتكار مخلوقش چه بسيار همانندند. هر دو اهدافي در سر دارند و هر دو با همه سرنخ‌هايي كه تعمدا به جا مي‌گذارند باز هم ممكن‌است هيچكس نتواند ردشان را بزند. ممكن‌است كارآگاهان و مردان مبارز قصه نتوانند مانع به فرجام رسيدن پروژه خونين هيولا شوند و دنياي اثر يك‌ جنايي‌نويس هم ممكن‌است نزد مخاطب نامكشوف بماند و معما در عمقش حل ناشدني بماند گرچه در سطح حل شده فرض شود. مشتاقانه آثار بعدي و فصلهاي بعدي كارهاي  ويلنو و پيزولاتو  را به انتظار نشسته‌ايم تا به مثابه قطعات پازل كنار هم قرارشان دهيم بلكه پيكره واحدي رخ نمايد كه پاسخ بسياري پرسشها شود. چه مهيج و ترسناك است همسفري با اين دو جنايي‌نويس در ظلمات دالانهاي مهيب ذهن انسان. اين داستان هنوز تمام نشده‌است.

اپیزودنگاری‌های من بر شهرزاد

shahrzadتصمیمی برایش نداشتم اما ناگهان دیدم که اپیزودنگاری درباره سریالها را با شهرزاد تجربه کردم. آن چه در زیر می‌آید یادداشتهای من درباره سریال شهرزاد است که هفته به هفته و بصورت تقریبا منظم پس از توزیع هر قسمت به رشته تحریر درآوردم و در کانال شخصی‌ام منتشر کردم. حالا که جمعشان کردم و دارم برای اول بار بصورت یکجا نگاهشان می‌کنم برای خودم جالب و‌ شیرین‌است که انگار دارم شرح حال خودم را می‌خوانم در این بیست و هشت هفته. بیم و امید‌هایم، ذوق‌کردن‌ها و توی ذوق خوردن‌هایم، فرضیه‌های دلخوشانه‌ام، تغییر لحن‌هایم و شوق‌ها و خشم‌هایم. فارغ از اینکه شهرزاد کجای تاریخ سریال‌سازی ما بایستد این تجربه اپیزودنگاری برای من تجربه‌ای قیمتی شد که بدم نمی‌‌آید بار دیگر با سریالی دیگر تکرارش کنم. حالا این شما و این بلندترین پست وبلاگم.

قسمت دوم
در قسمت دوم هم نور امیدی نتابید. این همه سهل‌انگاری و بی‌حوصلگی بعید بود از حسن فتحی. نه ظرافتی در دیالوگ‌نویسی نه دقت‌نظری در طراحی صحنه و لباس به سبک دهه سی. یعنی یک لحاف دست‌دوز پیدا نمی‌شد که همه سریال را پتوهای ماشینی حالایی گرفته‌؟

قسمت پنجم
توی قسمت پنجم شهرزاد چیزای خوبی می‌شه پیدا کرد.
مثل شهرزاد توی سکانس وداع با فرهاد تو کافه نادری بلحاظ ترانه‌ علیدوستی‌ چشم نوازش!
مثل ظهور ناگهانی صدای محسن چاووشی تو لحظات پایانی این قسمت روی اون نمای شاعرانه از پیاده‌روی کافه ‌نادری!
مثل اون صحنه باحال و بامزه که جمشید، پدر بیمار شهرزاد، با خانواده متوسط و نسبتا سنتی‌ش تو فضای نشمین خصوصی‌شون نشستن به کل‌کل که یهو خبر میاد بزرگ‌آقا که رئیسه و از طبقه اعیانه داره میاد عیادت جمشید. کل خانواده دستپاچه و هول، همراه مرد بیمار، لحاف و تشک به دست و دمپایی پوشیده نپوشیده، بدو بدو از حیاط رد می‌شن و می‌رن تو فضای مهمون‌خونه مستقر می‌شن، منتظر قدوم مهمان بلند‌پایه!
امیدوارم  تو قسمتای بعدی این چیزای خوب هی بیشتر و بیشتر بشه.

قسمت ششم
منهای آن عاقد امروزی باقی را پسندیدم.
فصل نفسگیر عروسی تنه می‌زد به سکانس‌های کابوس‌وار حکم (مسعود کیمیایی) و فصل جنایت تنه می‌زد به سکانس‌های پرالتهاب و خونین انتقام و تسویه حساب در سریال بوردواک امپایر.
همشهری ما محمد الهی در نقش اصلان توپچی عالی‌است و شهاب حسینی حضور چند بعدی درخشانی دارد.

قسمت هفتم
1- تعویض آهنگساز سریال در میانه راه اگر از سر ضرورت یا ناچاری هم بوده باشد ضربه بدی به روح اثر می‌زند. توی سریال‌های جهان اگر همه عوامل هم هر قسمت تغییر کنند آهنگساز یکی‌است و یگانگی سازنده موسیقی‌متن، اصلی خدشه‌ناپذیر است و در حد توان می‌کوشند این یک دو نشود. در سریال مختارنامه هم این داستان رخ داد. امیر توسلی موسیقی درخشانی برای سریال ساخته بود شامل ملودی‌های گوش‌نوازی مختص تک‌تک کاراکترهای مهم قصه که ناگهان در قسمتهای پایانی کار نام بهزاد عبدی به عنوان آهنگساز دوم کنار اسمش آمد و دیدیم آن قسمتهایی که عبدی موزیکش را ساخته بود اصلا قابل دیدن نبود. نه اینکه موسیقی‌اش بد بوده باشد نه! ولی بیننده نمی‌توانست بپذیردش وقتی روح قصه را با شکلی از موزیک توی آن همه قسمت به ذهن و دل سپرده باشد. حالا شهرزاد هم گرفتار این ماجرا شده و این بار امیر توسلی جای فردین خلعتبری را گرفته و جنس دیگری از موسیقی را حاکم کرده بر اثر که تا عادت نکنیم بیشتر حواس پرت می‌کند و اعصاب به هم می‌ریزد.
2- به نظرم خوب‌است حواسمان بیشتر به قباد و به شهاب حسینی باشد. با همین فرمان پیش برود از شخصیت‌های ماندگارمان خواهد شد.

قسمت هشتم
صحنه‌ای هست که شهرزاد از سر سفره نذری شیرین برمی‌خیزد. شیرین به کنایه می‌گوید شیطان رجیم سفره متبرک را ترک کرد! که شهرزاد از در خارج نشده از حال می‌رود. زنان به کمکش می‌روند. اینجاست که با نمایی خاص مواجه می‌شویم. یک نمای نزدیک برعکس از شهرزاد نیمه‌بیهوش که چشمانش به وجه ترسناکی به شیرین دوخته شده. این نما را که بگذاریم کنار جواب‌های دیپلماتیک و بسیار سنجیده شهرزاد به بزرگ‌آقا در همین قسمت، درست در زمانی که منتظریم او لب به شکوه و اعتراض بگشاید، این یعنی احتمالا با انتقامی نرم و سرد اما مهلک قرار است طرف باشیم. داستان وارد فاز مهیبی دارد می‌شود، حسن فتحی دیگر دل به کار داده!

قسمت نهم
ابعاد مرموزی از داستان دارد رخ می‌نماید به همراه آدمهایی مرموز و نامکشوف، توجه غریب و پدرانه حشمت به قباد، نزدیک شدن ترسناک اکرم به شیرین و دنیایی که مدام اما آرام آرام دارد مخوف و مخوفتر می‌شود.

قسمت دهم
سریال نرم‌نرم  و با اطلاعات دادن قطره‌چکانی به مخاطب دارد حواسمان را می‌برد سمت کاراکتر به ظاهر فرعی حشمت (ابوالفضل پورعرب). مردی مرموز در آستانه پیری که هیچ از او نمی‌دانیم مگر این که از آدمهای اصلی دار و دسته بزرگ‌آقاست و توجه خاص و پدرانه‌ای به قباد دارد و احتمالا در گذشته‌اش اسراری له یا علیه این خاندان وجود دارد که به مرور آشکار خواهد. فعلا چیزی لو نرفته و سریال بدون شتاب و آرام آرام دارد به او نزدیک می‌شود. به او که همیشه در بک‌گراند اتفاقات مهم و حتی هولناک این خاندان حضور داشته و دارد. هنوز مانده که از اکستریم لانگ‌شات این آدم برسیم به اکستریم کلوزآپش! فعلن فقط می‌شود گفت دم ابوالفضل پورعرب گرم که این کاراکتر را خوب فهمیده و با بازی خوبش توانسته این اسرارآمیز بودن را خیلی خودمانی درآورد و اصلا سعی نکرده با اکت‌ها و میمیک‌های اغراق شده جلو جلو کاراکتر را لو بدهد و مرحبا به حسن فتحی برای احیای یک ستاره در حال فراموشی.

قسمت یازدهم
در یادداشتهای قبل از نکات امیدوارکننده سریال می‌گفتم اما این‌بار دستم خالی‌است. درام بعد از ده قسمت خودداری دارد بطرز نگران‌کننده‌ای به سبک فیلمنامه سریالهای کره‌ای ترکی میل می‌کند. رمالی و چیزخور کردن و زیراب‌زنی و به اصطلاح مکر زنانه سهمش دارد بیشتر می‌شود از شخصیت‌پردازی و درام‌پردازی درخور. اینها را کنار بگذاریم آن تکریم غلیظ مردمان کرمان را کجای دلم بگذارم؟ آنقدر غلیظ که هیچکس شک نکند تازه ساخته شده به جهت ماله‌کشی.
می‌ماند یک سکانس نسبتا خوب کله‌پاچه خوری آدمهای بزرگ‌آقا و آن صدور یک حکم خلاصی بدون آنکه کسی دست از شام بکشد. گمانم این سکانس کم باشد برای دلخوش ماندن ما.

قسمت دوازدهم
خب الحمدالله سریال دوباره به ریل برگشت شاید چون بخشهای نچسب اکرم ندیمه شیرینش کم بود. بماند که تاکید زیاد روی ری‌اکشن حشمت به تشر بزرگ‌آقا بر سر قباد که گفت گاهی شک می‌کنم تو از خون من باشی اگر به پاکی زن‌برادرم یقین نداشتم! که یعنی حشمت پدر قباد است. راز بزرگ سریال زود لو رفت اما عیب ندارد.
سریال در بهترین لحظاتش نزدیک می‌شود به حال و هوای رمان جسدهای شیشه‌ای (مسعود کیمیایی) یعنی همان معجون عشق و سیاست و جنایت و آدمهایی که هر کدام به نسبتی متاثر از این مثلث ملتهب‌اند و هریک زخمی عمیق دارند که نهایتا از پا درشان می‌آورد. مثل داستان نقشه توده‌ای‌ها و رویا برای فرهاد و رویارویی محتوم بزرگ‌آقا و رقیب دیده‌نشده‌اش بهبودی که مشتاقم می‌کند به تعیب داستان. عاشقانه خونین ما خونین‌تر هم خواهد شد.

قسمت سیزدهم
دوران دبیرستان عاشق زنگهای تاریخ معاصر بودم با آقای لطفی که خداوند به سلامت داردش، دبیری جدی که به سرهنگ‌های قدیم می‌مانست، منظم و دقیق و مسلط به تاریخ. روی صندلی‌اش که می‌نشست روایت تاریخ را پرحرارت و مهیج آغاز می‌کرد تا پایان ساعت: جنبش تنباکو، داستان مدرس، داستان کودتا و مصدق. روایت جذابش چنان پرتابم می‌کرد به بطن وقایع تاریخی که چشم و گوش نمی‌توانستم ازش بردارم. بعدها رمان تاریخی جسدهای شیشه‌ای (مسعود کیمیایی) دوباره همان کار را با من کرد و با سطر سطرش مرا می‌فرستاد به سالهای تاریک و تب‌دار بعد از کودتای ۲۸ مرداد که عشق و آرمان را به اسلحه و خون پیوند می‌داد. بعد از آقای لطفی و آقای کیمیایی حالا آقای فتحی با شهرزادش فیل ما را راهی هندوستان کرده. این وجه سریال‌است که جذبم می‌کند، وقتی زن مارکسیست تشکیلاتی عاشق دشمنش می‌شود، همان دختری که فرهاد ازش می‌خواست کاش کمی شعرهایش سیاسی‌تر شود! وقتی اسلحه‌ها از غلاف بیرون می‌آیند تا منطق خون، درام را رقم ‌زند. جایی که مجال شکننده زیستن و عاشقانگی با کشیدن ماشه‌ها تمام می‌شود.
سریال عجالتا روی ریل درست و با سرعت درست دارد پیش می‌رود. دستم که به آقای لطفی که نمی‌رسد، بروم جسدهای شیشه‌ام را ورق بزنم باز. فصل «رضا در یک اسلحه بود» . . .

قسمت چهاردهم
۱- رشد شخصیت فرهاد طی سریال تماشایی‌است. دارد نرم‌نرمک مرد می‌شود. آن پسرک شاعر جوگیر هیجانات سیاسی با آن همه خامی و معصومیت کجا و این مرد زخم روزگار چشیده نترس که شکست و خشونت را دارد عمیقا تجربه می‌کند کجا! لحن آن نامه زیبا انگار شروع پختگی اوست.
۲- سکانس دونفره فرهاد و آذر(رویا) نقطه اوج کارگردانی و اجراست در سریال، با آن همه ظرافت نمایشی و تئاتری که از سر حوصله و دقت طراحی شده. چیزی‌است که انتظارش از حسن فتحی می‌رود و جای این اجرا‌های کمالگرایانه‌اش در بسیاری لحظات اثر خالی‌است. امید که بیشتر شود.
۳- الحمدالله قسمت خالص و خوبی ‌بود بدون اکرم‌جات و مکرها و الخ! با خیال راحت و بی‌هیچ اعصاب‌خردی تا تهش رفتیم.

قسمت پانزدهم
یک اپیزود معمولی با چند گره‌گشایی و غافلگیری بی‌ظرافت و معمولی. می‌ماند یکی ظهور جمشید هاشمپور که بد نبود و باید باقی حضورش را دید برای داوری و دیگری کمدی موقعیت خوبی که در رابطه حشمت و قباد وجود دارد و هنوز جای کار دارد. اما امان خستگی تیم سازنده که حواسشان به راکورد زخم دست قباد نیست!

قسمت شانزدهم
این اپیزود به نوعی اپیزود هاشم (مهدی سلطانی) است. مردی که عمری‌است در دار و دسته بزرگ‌آقا صاحب منصب و شغلی خشن‌است و کارش هم خوب‌است و خوب هم رشد کرده و ارتقا یافته که به سطح کسب و حجره‌داری رسیده اما دلش هرگز با آن خشونت نبوده و سالهاست انگار می‌کوشد از آن پیشه خونین که آزارش می‌دهد فاصله بگیرد و به کسب حلالش در حجره اکتفا کند، محلی که به جای خشونت و خلاص‌کردن و خون بشود دست مردم را گرفت و مهر ورزید. اما هربار بنا به ضرورتی ناچار می‌شود به دل آن پیشه منحوس بازگردد و تن به حکم بزرگ‌آقا سپارد. بنا به ضرورت پدر بودن یک‌بار برای نجات پسرش فرهاد از اعدام و بار دیگر برای رها کردنش از پرونده قتل سیاسی و بازگرداندنش به دانشگاه. پدری که سراپا ایثار و نثار است، در خشمش از آدمکشی بی‌دلیل تقی‌رفعت تا رساندن آن مجروح به بیمارستان تا وقتی هیکل سرخش از خون دیگران را به خانه و لب حوض می‌رساند و آن سکانس تغزلی و زیبا با همسرش مرضیه (فریبا متخصص) که بر خلاف باور تماشاچی بر تمام زوایای شغل خشن هاشم آگاه‌است و انگار سالهاست شوینده خون‌هاست از لباس مردش‌ که تمامی هم ندارد. چه بازیهای خوبی هم دارند این زوج. این اپیزود گویی دارد مهیایمان می‌کند برای وداع با هاشم. مرد آنقدر تنها و زخمی و خسته‌است میان این اجتماع وحشی که هر لحظه بیم فرو ریختنش می‌رود و انگار دلش هست که یکی خلاصش کند از زیر این بار سنگین و زجر‌آور. اگر از خانواده‌اش و از فرهاد خاطرجمع شود دیگر مهیاست برای رفتن که باید رفت از دنیایی که نمی‌شود با آن ساخت. شاید مرگی تراژیک به دست نوکیسگان بی‌صفتی چون تقی‌رفعت. لحظات غمناکی در پیش‌است، بسیار خواهیم گریست.

قسمت هفدهم
دریغا که سریال نمی‌تواند تعادل شخصیت‌ها را حفظ کند. هر زمان تصمیم می‌گیرد روی شخصیتی تمرکز کند می‌تواند آن شخصیت را به درخشش وادارد اما همزمان باقی کاراکترها را به حاشیه‌ای سیاه‌لشکرطور می‌راند. طبیعی‌است پررنگ شدن یک کاراکتر به محو شدن نسبی و موقتی دیگران بیانجامد اما نه اینکه بدل به دکور و لوازم صحنه شوند. چند قسمتی بزرگ‌آقا درخشید و باقی هیچ. بعدش همین بزرگ‌آقا پیش جذابیت قباد در چند قسمت حسابی رنگ‌ باخت و بعد همینطور نوبت به حشمت و آذر و هاشم و حالا هم سرهنگ رسیده و باقی هم که هیچ، مخصوصا شهرزاد که مدتهاست ناظر خاموشی بیش نیست که انگار بیش از این هم قرار نبوده باشد، یک شاهد که رنج می‌کشد! یا بزرگ‌آقا که دیگر آن پدرخوانده فرزانه به نظر نمی‌رسد و به پیرمردی دهن‌بین شبیه شده که در بازی جنایت تیموری و بهبودی و شیبانی که اضلاع مخالف همند به نوبت می‌توانند متقاعدش کنند و کلاه سرش بگذارند! مگر اینکه نقشه بزرگ‌آقا رو دست نقشه همگی باشد.
ثمره این اپیزود، سکانس دونفره بزرگ‌آقا و شیبانی‌است. بازی اغراق‌آمیز محمدهادی قمیشی در نقش شیبانی کیفیت گنگستری مطلوبی به فضا افزوده. جایی که در کمال تفاهم و احترام و ادب حکم تقی رفعت صادر شد، لابد مجری این ماموریت هم کسی جز هاشم نخواهد بود که یعنی اضطراب‌آورترین مواجهه در پیش‌است.

قسمت هجدهم
می‌گویند سنگ را هم هی گرم و سرد کنی ترک برمی‌دارد، مخاطب که جای خود دارد با این وضعیت سریال که قسمتی پر زور است و قسمتی بی‌رمق! این اپیزود البته اپیزودی گرم و قوی بود آن هم با آغازی درخشان. بی‌شک درد دل‌های سه نوچه بی‌رحم و لوده بزرگ‌آقا در مجلس ترور و سپس نگاه‌های پر از رجز پدرخوانده‌ها در آن میهمانی بزرگان از بهترین لحظات سریال‌است. التهاب و خشونت مدام عریانتر می‌شود.
از آن‌سو مرگ تراژیکی که سریال بسیار روی آن سرمایه‌گذاری کرده و اجرای پر آب و تاب و مفصلی دارد چندان به دل راه نمی‌یابد. ما با سکانس دو نفره هاشم و مرضیه خوش‌تریم بس که صمیمی و دوست‌داشتنی و باورپذیرند. دیگر این قسمت‌های باقیمانده مدام منتظره دونفره‌های این زوجم، منتظر حرفهای دلشان و آن طنز ملیح مواج در رابطه این دو. عاشقیت را در حریم هاشم و مرضیه باید جست نه الزاما پیش شهرزاد و قباد و فرهاد و آذر.

قسمت نوزدهم
سریال از میان اشاراتش به کلی ژانر دارد به سمت پدرخوانده میل می کند. بزرگ آقا ویتو کورلئونه است و قباد دارد می شود مایکل کورلئونه. ترور ناکام دُن ویتو به دست سران خانواده های رقیب و قصد آنها برای تکمیل ترور در بیمارستان و نقش کلیدی مایکل در نجات پدر و نهایتا جانشینی پسر در زمان حیات پدر آن چیزی است که دارد نعل به نعل توی سریال هم رخ می دهد. لابد باید انتظار داست که به زودی قباد بی دست و پا و احساساتی، قدرت را در این خاندان به دست گیرد و وجه تاریک و خشن خود را نمایان کند و لابد انتقام سختی از بهبودی و شیبانی و الخ بگیرد! خواستم بعد از مدتی دوباره تاکید کنم که حواستان به حشمت و هواداری و مراقبت بی چون و چرا و پدرانه اش از قباد و تلاش مرموزش برای به تخت نشاندن او باشد. انگار که ارتباطات و معامله هایی دارد با رقبا که تیر خوردن دستش را مشکوک و طبق یک نقشه نشان میدهد. حشمت انگار نقشه ای بزرگ دارد برای میراث بزرگ آقا، نقشه ای برامده از عشق و انتقام، نقشه ای که انگاه دهه هاست دارد به آرامی اجرایش میکند. حالا با به قدرت رسیدن قباد انگار داریم می رسیم به پرده نهایی نمایش حشمت.

قسمت بیستم و بیست و یکم
سریال قدم به قدم دارد پدرخوانده یک را بازسازی می‌کند و باید دید تا فرجام هم در همین مسیر خواهد تاخت. اینک با گادفادر ایرانی مواجهیم که از قضا کیفیت مناسبی هم دارد و گهگاه فرضیات ما را هم به چالش می‌کشد که این میوه هوشمندی نویسندگان اثر است که هماره سریال را قدمی از مخاطب جلوتر نگه می‌دارند تا از خطر لو رفتگی و ملوث شدن مصون ماند.
در قسمت بیستم فصل فراری دادن بزرگ‌آقا از بیمارستان توسط فرهاد و قباد عینا از پدرخوانده اقتباس شده، جایی که مایکل کورلئونه پدر مجروحش را از بیمارستان و از خطر ترور مجدد فراری می‌دهد. قتل حشمت قتل ناجوانمردانه سانتینو را به یاد می‌آورد. در قسمت بیست و یکم میزانسن سکانس دست‌بوسی بزرگ‌آقا و نیز سکانس اعلام خبر قتل حشمت به بزرگ‌آقا و آدمهایش و خشم سانتینو‌ وار قباد از این خبر نیز مستقیما از سکانسهای پدرخوانده اقتباس شده، جلسات جذاب پدرخوانده‌های رقیب در آن بیغوله با دیالوگ‌نویسی برجسته که دیگر جای خود دارد. اما برویم سراغ فرضیات:
با توجه به نقش اساسی فرهاد در نجات بزرگ‌آقا و معادل بودن او بلحاظ دانشگاهی‌ و رومانتیک بودنش با مایکل کورلئونه در صحنه متناظر و نیز توانمندی که از خود بروز می‌دهد و تخته شدن نشریه‌اش آیا باید منتظر ورود او به تشکیلات زیرزمینی قدرت باشیم؟ آیا قدرت تشکیلاتی از نسل بزرگ‌آقا و هاشم به قباد و فرهاد منتقل خواهد شد؟ دکتر فاطمی که اعدام شود تمام امید فرهاد به سیاست خواهد مرد و شاید این نقطه عطف زندگی او باشد برای گام نهادن در مسیر انتقام.
فرضیه دوم در تکمیل فرضیه باطل شده قبلی، حشمت پدر قباد نبود لکن نصرت قریب به یقین پدر خونی قباد است. مردی که پانزده سال احتمالا برای پوشیده نگاه داشتن یک راز در زندان منتظر مانده و در غیابش برادرش را مسئول مراقبت و به قدرت رساندن قباد کرده. پدرانگی در نگاه‌های این مرد سپیدموی به قباد آشکار است و آن سکانس مؤکد سیگار گیراندنش برای قباد در انتهای اپیزود حکم اتمام حجت دارد.
سریال روزهای خوب و مهیج‌اش را می‌گذراند، دیگر از اکرم نگویم که حلاوت گفتارمان به تلخی نگراید. از سرب و حکم کیمیایی که بگذریم مدتهاست در ایران ژانر گنگستری را در این حد مطلوب تجربه نکرده‌بودیم که بحمدالله محقق شده.

قسمت بيست و دوم
سريال متاسفانه از فضاي جذاب گانگستري فاصله مي‌گيرد و سر مي‌خورد سمت وجه ملودراماتيك و مكرآميزش. يعني افتادن سرنخ بازي‌ها دست امثال اكرم! گرچه در اين قسمت، نقطه عطف مهمي در داستان رخ مي‌دهد اما چه سود وقتي اين نقطه عطف از آن همه دسيسه نچسب منتج شده باشد و آدم را ياد نقاط عطف سريالهاي تركي بياندازد.
تنها چيز قابل تاملي كه در اين قسمت مي‌توان يافت ترديد مريم است ميان نامزد عاشق‌پيشه و منورالفكرش بابك و سرهنگ تيموري قدرتمند و مصمم براي تصاحبش. آيا مريم براي پيشرفت در بازيگري به دامان قدرت پناه خواهد برد و به عشق پشت خواهد كرد؟ اتفاقي كه براي شهرزاد هم افتاد و البته شهرزاد از سر ناچاري قدرت را بجاي عشق برگزيد كه عاقبتش نامعلوم‌است. اما گمان مي‌رود كه مريم در اين دوراهي، انتخابي فاعلانه داشته باشد و نه از سر اجبار. آيا اين بار با دزدمونايي گناهكار مواجه خواهيم بود و با اتللويي كه گمانش به خيانت باطل نيست؟ آيا انتقام و جنايتي ديگر در راه است؟ بايد ديد.

قسمت بیست و سوم
قسمت‌های پایانی‌ شهرزاد است و عجالتا که جذابیتهای گانگستری سریال رو به افول گذشته و بازی به دست اکرم‌ها افتاده و در وجود عاشقان قصه، چه شهرزاد و چه فرهاد و چه قباد و چه بابک، میل و اراده چندانی به خیزش و قیام به چشم نمی‌خورد در مقابل پایگاههای فاسد قدرت که عشق می‌ربایند و عاشق می‌سوزانند. میان این همه سستی‌ و تردید و ترس‌است که اکرم‌ها مرکب اهداف شیطانی خود را پیش می‌رانند. آیا از میان عاشقان قصه کسی مایکل کورلئونه خواهد شد؟ کسی که ورود کند به بازی قدرت تا به سهم خود سرنخ‌ها را به دست بگیرد؟ کسی که بخواهد بازی‌گردان بازی‌ها باشد جای همیشه بازی‌خوردن؟ طوفان انتقام‌ها کِی برخواهد خواست؟

قسمت بیست و چهارم
چند دونفره خوب و دیدنی که فارغ از سمت و سوی داستان به دل می‌نشینند: سکانس دونفره شهرزاد و قباد و سکانس دونفره فرهاد و بابک.
و اما امان! امان از اکرم که اگر اینطور پیش برود انگار بدبختانه پیروز نهایی داستان اوست! به گمانم اینکه سریال پایان‌بندی خوب و درخوری داشته باشد دیگر نه چندان محتمل‌است و نه چندان قابل انتظار. وقتی هم وجه سیاسی و هم وجه گانگستری اثر کم اثر و بی‌سرانجام شده. عجالتا توی این چهار قسمت باقیمانده به تک لحظه‌های خوب و دلنشین سریال قانعیم و دلخوش. امید که بیشتر از اینها نصیبمان شود.

قسمت بیست و پنجم
خوب‌است که سریال حواسش هست که هر قسمتی که نومیدت کرده قسمت بعدش بیاید از دلت در بیاورد. مثل این قسمت که اگر بخواهم خودم را کنترل کنم که نگویم بهترین قسمت سریال تاکنون بوده اما اقلا باید بگویم یکی از بهترین اپیزودها که بوده! چرا که از بازیهای چندش‌آور اکرم فاصله می‌گیریم و به بازیهای بزرگ گانگستری می‌رسیم. نبرد شیرها و گرگ‌های حریض و تنها که می‌فرماد: یه زوزه گرگ می‌ارزه به زندگی صدتا شغال. جایی که مردان خشن در مرز باریک مرگ و زندگی قمار می‌کنند و وارد نبرد می‌شوند برای زیستن در قلمرویی بزرگتر. نبرد آدمهایی که هر چه می‌کوشند نمی‌توانند عادی باشند و عادی بمانند و مدام بازیهای خونین به درون خویش می‌کشدشان. درست مثل سکوت مرگبار هاشم در آن سکانس شاهکار که بزرگ‌آقا ( با بازی بی‌نظیر و در خور تحسین علی نصیریان) به آدمهایش نبرد بزرگ و خونینی را وعده می‌دهد. آنجا که یکی از آدمها آواز سر می‌دهد تا هاشم دردمندانه تصور کند روزهای خونین و نفرت‌انگیزی که در راه است. زندگی با او سر سازگاری ندارد و  رستگاری انگار از او می‌گریزد. رهایی را در بعد دیگری باید بجوید لابد.

قسمت بیست و ششم
سفره را عجولانه از پیش مهمانان که ما باشیم دارند جمع می‌کنند. خونین‌ترین قسمت سریال که باید نقطه‌ اوج داستان باشد رفع‌ تکلیفی سرهم‌بندی می‌شود که مبادا وصل عشاق دیر شود و از دهان بیفتد. البته سریال راه خودش را به نفع پسند توده مخاطبان درست می‌رود لابد و این ماییم که جدی‌تر از آنچه می‌توانست می‌خواستیمش. باید پذیرفت که در زیر پوست گیرم فاخر غالب فیلم و سریالهای سالهای اخیر چیز زیادی پنهان نیست. انگار نه کسی درد و دغدغه‌ای برای بیان نمایشی دارد و اگر هم دارد حوصله‌اش را ندارد. نوعی بی‌تفاوتی پوچ‌انگارانه، نوعی هر چه باد آباد نامؤمنانه که البته نزدیک‌است زندگی‌هامان بدبختانه.

قسمت بیست و هفتم
کفگیر به ته دیگ خورده. سریال‌سازی ما دورانی‌است گرفتار سندرم نود شبی‌ها شده. سریالهایی که ایده دارند و با انگیزه آغاز می‌شوند و در میانه به اوج می‌رسند و از نیمه هر چه به پایان نزدیک می‌شوند با فروکش انگیزه و خستگی عوامل همه چیز به آشفتگی و بی‌هدفی نامطلوبی می‌رسد و از کیفیت و معنا می‌افتد. انگار که از برنامه‌ریزی و بودجه هم عقب بوده باشند و نوعی آشوبِ شاید دستوری بخواهد سر و ته اثر را ارزان هم بیاورد. مثل غیبتهای شیرین در قسمتهای اخیر که انگار بازیگران هم کاملا در خدمت کار نیستند. از تم عشق و جنایت و سیاست که قرار بود در تلفیقی درست اثری ماندگار بسازند هم این دم آخری سریال، فقط همان عشقش مانده آن هم مدل اشک‌انگیز و غلیظش. سکانس طولانی مغازله لب حوض شهرزاد و فرهاد را نتوانستم تاب بیاورم و تعجب کردم که چگونه می‌شود در اجرای یک سکانس عاشقانه اینگونه افراط کرد و گندش را در آورد! پس اعتقاد و حوصله و هنر سازندگان، سر سکانسی که قرار بوده شاه‌سکانس کل اثر باشد کجا جا مانده بوده؟
این قسمت البته یک هاشم خوب دارد و دونفره‌هایش با فرهادش. بعلاوه یک شهاب حسینی خوب و یک قباد همدلی‌برانگیز در لحظه شکستن وقتی به شهرزاد می‌گوید تحقیرم نکن! ولی قباد چه اهمیتی برای نویسندگان دارد وقتی بخواهند عاشق و معشوق اولیه را به هر ضرب و زوری به هم برسانند. کاش فصل دومی در کار نباشد.

قسمت بیست و هشتم (قسمت پایانی)
پایان سریال چیزی ورای انتظار در خود نداشت و نقطه‌ای بود در ادامه سیر سقوطی چند قسمت اخیر. سکانس رازگشایی از مهمترین راز سریال یعنی نصرت (حشمت سابق) نیز سهل‌انگارانه برگزار شد و بعدش هم وصال عشاق و الخ. دیگر تکراری‌است اگر بگویم زوج هاشم و مرضیه بخاطر نگارش درست کاراکترهاشان و اجرای درست و دلنشین بازیگرانشان یعنی دکتر سلطانی و فریبا متخصص، تنها عناصر مجموعه بودند که تا به پایان قوت خود را از دست ندادند و تا دم آخر لحظاتی انسانی و زندگی‌وار ساختند. به عکس تقریبا تمام کاراکترها که خیلی پیش از پایان تمام شده‌بودند گیرم که هنوز بودند و هستند. به هر صورت این دفتر شهرزاد به پایان آمد و حکایت هم گویا همچنان باقی‌است.
سریال شهرزاد گرچه بنا به عللی به فرجام درست و درخوری در داستانش نرسید اما در همین اندازه هم استانداردی تازه ساخت در سریال‌سازی عامه‌پسند ایران و کوشید از سبک و مشخصه‌های سریال‌سازی جهانی در حد توان بهره بجوید که حاصل آن توزیع منظم و شکیل و ایجاد مارکت‌های موازی مثل مرغ آمین البته در کنار کشش رازآمیز و تاویل پذیر داستان آن هم با چاشنی خشونت و غافلگیری که باب فرضیه‌پردازی را در سریالی ایرانی باز کرد. اگر قرار است فصل دومی در کار باشد و اگر تمایلی هست به تولید فصلی قویتر، به سنت سریال‌سازی جهانی شاید لازم باشد از فیلمنامه‌نویسان و کارگردانان بیشتری استفاده شود که سنگینی بار یک پروژه بزرگ نیفتد تنها به دوش یک فیلمنامه‌نویس و یک کارگردان که اواخر کار خستگی و رمق‌بریدگی هر دو در اثر به چشم آید. حالا که شهرزاد برخی استانداردهای جهانی سریال‌سازی را آزموده، شاید وقت آن است که مهمترین عنصر این صنعت یعنی کار گروهی نیز آزمایش شود. یعنی مثلا حسن فتحی و نغمه ثمینی بشوند کریتور سریال و تیمی از کارگردانان و نویسندگان حرفه‌ای را هدایت کنند و فتحی هم اگر دلش خواست چند قسمت مهم کار را خودش کارگردانی کند. مسلما هم شدنی‌است و هم نتیجه ارتقا خواهد یافت اما با توجه به اینکه کار گروهی را عموما نه بلدیم و نه خوش داریمش و هنوز کار فردی را ترجیح می‌دهیم آیا صنعت سریال‌سازی ایرانی آمادگی و تمایلی برای این تحول را دارد؟ لیکن ما را از آتیه گریزی نیست!*

*دیالوگی از فیلم ناصرالدین‌شاه آکتور سینما

من و کوبریک یهویی

دیشب یکهو پیامی از خواهرزاده‌ام برایم رسید همراه عکسی از استنلی کوبریک، نوشته بود عجب شباهتی! گفتم شباهت به کی؟ به چی؟ اصرار داشت به من بقبولاند و بباوراند که من خیلی شبیهم به استنلی کوبریک فیلمساز شهیر و فقید و بزرگ! سند و مدرک و عکس آورد و شهادت رو کرد که بلی، مادرش یعنی خواهر من که عزیزانش را با هیچ خلق‌اللهی مقایسه نمی‌کند چه رسد به اینکه مشابه بداند هم تایید کرده این شباهت را. ولی خودم هرگز حس نکرده بودم شباهتی به کسی دارم چون کم به خودم نگاه می‌کنم و خیلی کم از خودم فیلم و عکس می‌گیرم و اساسا اعتماد به نفسی در خصوص تیپ و قیافه‌ام نداشتم و ندارم که جرات کنم خودم را با افراد شاخص یا حتی غیرشاخص قیاس کنم، لابد همین‌است که از چهره و بدن و حرکاتم شناخت دقیقی ندارم آخر مدتهاست من تنها در ذهنم زیسته‌ام. فقط یک بار که به روستای پدری رفته بودم چندتا از پیران ده که نمی‌شناختمشان بدون اینکه بدانند کی هستم از شباهتم به پدرم مرا بجا آوردند که آنجا هم کلی ذوق کردم که یعنی پدرم اگر نیست در من هنوز هست به نوعی. حالا کوبریک مرحوم هم انگار حلول کرده باشد در من! حسابی غافلگیر شده بودم. تند می‌روم مجموعه عکس‌های استاد را به همسرم هم نشان می‌دهم و از قضا و حیرتا که او هم قویا تایید می‌کند!
تهش دیگر باورم شده بود و بعد از باورم هم دیگر در پوستم نگنجیدم و حتی جوگیر شدم وصیت‌نامه سینمایی‌ام یعنی آیزوایدشات را همین ابتدای کار بسازم و خلاصه حالا بر این مژده گر جان فشانم سزاست که هیچ حتی سزاست در یک روزنامه کثیرالانتشار سفارش چاپ یک آگهی گنده و چهاررنگ قدرددانی بدهم برای این خواهرزاده باحالم. عکس استاد را هم اینجا می‌گذارم که پزش را بدهم که یعنی مرا دیدید انگار کوبریک را دیده‌اید، کوبریک را دیدید انگار مرا دیده‌اید. موافق شباهتمان هم نبودید فایده‌ای ندارد چون دیگر دیر شده و من الان در حالی که با مرحوم کوبریک محشور شده‌ام، دونفره در معیت استاد، توی فضا داریم سیر می‌کنیم و خوش می‌گذرانیم و هی با هم سلفی دونفره می‌گیریم و هی دو نیمه سیب بودنمان را برای همدیگر قاطعانه تایید می‌کنیم. بعله! این‌جور خواهرزادگان حال خوب کنی داریم ما! خیلی دمت گرم دخترم 🙂

image

ای کاروان لیلای من کجا می‌بری؟

اگر بپرسند درگذشت بانوی هنرمند و گزیده‌کاری چون هما روستا چرا این همه غمگینت کرده، می‌گویم یک بچه ده دوازده ساله که فیلم از کرخه تا راین را چندبار روی پرده دیده باشد و گریسته باشد و مدام نقش سعید را در حالات نابینایی و بیماری برای خودش بازی کرده باشد و عاشق موسیقی متن فیلم شده باشد و برای اینکه به خیال خودش ملودی فیلم یادش نرود اصوات را به فارسی روی کاغذ یادداشت کرده باشد و کلی زور زده باشد که آهنگ فیلم را با سوت تقلید کند و نتوانسته باشد و بعدا به مدد داداش بزرگتر دستس به کاست موسیقی متن و کتاب فیلمنامه فیلم رسیده باشد و نوار را هزار بار پشت و رو کرده باشد و کتاب فیلمنامه‌ و عکسهایش را ورق ورق کرده باشد، خوب معلوم‌است که این بچه و هم سالانش از همان بیست و چند سال پیش تا همیشه توی یک گوشه از دلشان سعید از کرخه تا راین مانده‌اند و لیلای از کرخه تا راین هم همیشه برایشان همان خواهربزرگ مهربان و نگران مانده‌است. لیلایی که برادر کوچولویش را از آن روز وداع در وطن تا آن شب بارانی دیدار دوباره در غربت تا بقول سعید آکواریوم بیمارستان و عاقبت تا لبه دنیای دیگر و آن هواپیمای ماتم، صبورانه و عاشقانه تاب آورد و همراهی کرد بی که به خود اجازه دهد که زانوانش سست شوند. حالا به سعید دل ما خبر می‌رسد که دیگر لیلایت رفته‌است و دیگر نمی‌تواند مراقب و همراهت باشد. حالا لیلایت توی غربت و از میان همان آکواریومها و هواپیماهای ماتم پرکشیده‌است. خوب اینجوری می‌شود که سعیدی که در گوشه دل ما اقامت دارد، به سوگ لیلایش می‌نشیند و گریه سر می‌دهد. این بار نوبت اوست که برادر بزرگ باشد و تاب بیاورد تا خواهر را تا لبه دنیای دیگر مشایعت کند بی که بگذارد زانوانش سست شوند.

سفر بخیر لیلا بانو
فراموشت نمی‌کنیم
پلاک تو پیش ما می‌ماند به یادگار
تا آن روز که نوبت ما فرا رسد

امضا: یکی از هزاران سعیدت

image