حیف از این روزا که من به … زدم*

مرغو که گذاشتیم تو فر بپزه، چند دقیقه بعد بوی تابستون همه خونه رو ورداشت اونم تو شب برف، دم‌دمای چله زمستون! دلم گرفت، یاد اون زیرانداز افتادم و اسباب کباب‌پزی که همون اول بهار گذاشته‌بودم تو صندوق‌عقب ماشین و مصمم بود دیگه هر جمعه فصل گرما بریم یه گوشه طبیعت بلکه دمی بیاساییم و خوش بگذرونیم. اما دریغا که تابستون هم تموم شد و ما تقریبا همه جمعه‌هاشو خوابیده‌بودیم، علل و عذرها و بهانه‌ها هم که تکراریه و دیگه گفتنم نداره، پس بماند. عجالتا که بوی تابستونای ناکام بدجور پیچیده تو خونه‌مون و اون طرف پنجره هم دیگه قشنگ داره برف میاد. تا باز عطر زمستون از کدوم دیگ تابستون دربیاد و بپیچه تو فضای خونه‌‌ که من باز دلم بگیره از یه فصل دیگه که زندگیش نکردیم.

بندی از ترانه پیش‌درآمد علی عظیمی*

رویای فلورسنت

هال خانه قدیم ما دو لامپ مهتابی داشت! نه یکی داشت! … اصلا بگذارید از اول تعریف کنم. هال مذکور چندان بزرگ نبود ولذا خیلی نمی‌شد بهش گفت هال! بیشتر نقش لابی و معبری را ایفا می‌کرد که کلی در داشت و کمی دیوار و وظیفه‌اش متصل کردن مهمانخانه و نشیمن و اتاقها و آشپزخانه و سرویس‌ بود لکن همجواری‌اش با آشپزخانه برای این هال مایه این توفیق بود که در فصول گرم، نقش نشیمن دوم را ایفا کند و پذیرای تجمع اعضای خانواده شود و عاقبت حتی موفق شد تلویزیون را هم در پیشانی خود جای دهد و اصلا بشود نشیمن اول. همین است که ما خیلی از عمر آن خانه را در همان هال گذراندیم با کلی خاطرات.
این به اصطلاح هال دو منبع نور داشت، یک تک لامپ فلورسنت یا همان مهتابی خودمان بر پیشانی دیوار و یه تک لامپ آویز در مرکز سقف که لامپش یا یک لامپ قدیمی گازی بود که دقایقی باید تمرکز می‌کرد و آبی و صورتی و بنفش می‌شد بلکه روشن شود و گاه اصلا بی‌خیال می‌شد و تو هم اصلا یادت می‌رفت که روشنش کرده‌ای و اصلا یادت می‌رفت چه کاری با نور داشتی و تازه روشن هم اگر می‌شد، بعد از مدتی به صلاحدید خودش یکهو خاموش می‌شد و خستگی در می‌کرد! اگر چراغ گازی دیگر محرز می‌شد که هرگز روشن نخواهد شد که تشخیصش هم به این آسانی‌ها نبود، بجایش یک لامپ رشته‌ای دویست می‌گذاشتند که آن هم چون مصرفش بالا بود، کلا مجوز روشن شدنش به این آسانی‌ها صادر نمی‌شد مگر روشن‌کردنهای یواشکی و دزدانه ما کودکان که خب قانونی نبود! لذا می‌ماند همان تک مهتابی که تا برق بود، بارِ روشن‌کردن هال را یک‌تنه به دوش می‌کشید و برق هم که می‌رفت، دو شعله چراغ گازسوز بر دیوار مقابلش نصب بودند، از آنها که یک توری سفید نسوز مثل جوراب پایشان می‌کردیم و همان توری بعد از چند بار سوزش و تابش می‌ریخت و نوبت به توری نوی بعدی می‌رسید! برق که می‌رفت همین عزیزان گازسوز، قبول زحمت می‌کردند و اندکی نور فراهم می‌کردند جهت درس و مشق ما البته در ازای تولید کلی سر و صدا و گُر و گُر و خُر و خُر! که یعنی قدر ما را بدانید که توی این بی‌برقی که دستتان به هیچ جا بند نیست، داریم می‌سوزیم و نور می‌دهیم به زندگی تان! ما هم لابد قدردانشان بودیم ولی توی دلمان هم می‌گفتیم گلی به گوشه جمال فانوس و گردسوز که نه این همه سر و صدا داشتند و نه این همه افاده!
خلاصه نشیمن شدن این هال پر از زیبایی بود، خاصه در تابستان که متصل بود به راهروی سرسبز و پر از گلدان که ما را می‌برد به بهارخوابی رویایی و به حیاطی که دیوار بلندش از فرط چسبک و تاک سبزِ سبز می‌شد. اما معایبی هم داشت مثلا وقتی مهمان داشتیم و مهمان‌ها می‌رفتند در مهمان‌خانه می‌نشستند که در این صورت دو حالت داشت: یا در مهمانخانه باز بود یا بسته بود، اگر باز بود که ما بچه‌های خجالتی چاره‌ای جز چپیدن در گوشه اتاقی که خانه بچه‌ها صدایش می‌زدیم، نداشتیم و انقدر قایم می‌شدیم تا مهمانها بروند تا بتوانیم بیاییم بیرون. از همه بدتر، بناچار قید تلویزیون مستقر در هال را هم باید می‌زدیم حالا هر برنامه حیاتی و مهمی که داشت. اما اگر در بسته بود که در مورد مهمان‌های مهم‌تر چنین بود، به شکل چریکی، تلویزیون را سینه‌خیز روشن می‌کردیم و صدایش را کم می‌کردیم و برمی‌گشتیم ته هال، دم ورودی خانه بچه‌ها، می‌نشستیم در حالت نیم‌خیز تلویزیون نگاه می‌کردیم و تا مادر در را باز می‌کرد که برود اسباب پذیرایی از آشپزخانه بیاورد با یک جست خودمان را به پناهگاه می‌رساندیم مبادا که دیده شویم! یک بار هم غافلگیر شدیم! در پناهگاهمان، خانه بچه‌ها، قایم شده بودیم با خیال راحت که ناگهان عموی بزرگ مادر، دم در اتاق ظاهر شد. خندید و صدایمان زد و بعد بغلمان کرد و بوسیدمان، خدا رحمتش کند، پیرمرد مهربان خودش آمده بود ما بچه‌ها را ببیند و چقدر شرمنده شدیم.
از یک زمانی اهمیت استراتژیک این هال نشیمن‌شده چنان رو به افزایش گذاشت که عاقبت پیشنهاد شد نورش را افزایش دهیم، البته همچنان مجوز روشن‌کردن لامپ دویست تغییری نکرد. پس از پیگیری‌های مداوم مادر قرار بر این شد که لامپ دویست، کمافی‌السابق، بماند برای اوقاتی که مهمان داریم و لاغیر! ولی تصویب شد یک مهتابی هم علاوه کنیم به هال برای خودمان که این‌همه اینجا دور هم می‌نشینیم دلمان نگیرد! پدر اجرای پروژه را برعهده گرفت و یک مهتابی روی دیوار مقابل مهتابی اولی، درست بالای سر چراغهای گازسوز، نصب کرد. لحظه‌ای که دوتا مهتابی روبروی هم روشن شدند لحظه‌ای شد تاریخی و عیشی شد بیان‌نشدنی برای ما بچه‌ها با کلی جیغ و ویغ که نگاه دیگه اینجوری سایه نداریم! نه الان باید دوتا سایه داشته باشیم، چون استادیومهای خارجی که از چهار سمت نورافکن دارن چارتا سایه داره هر بازیکن! مهتابی‌ها که تشبیه به نورافکن ورزشگاه شدند، دیگر جو گرفتمان و رفتیم توپ کوچکمان را آوردیم زیر نور و روی چمن فرش شروع کردیم به فوتبال و دریبل و شوت و گزارش و گل!!!!!! الان گمان نکنم در قرعه‌کشی بانک هم برنده شوم آن همه خوشحال شوم!
اصلا چی شد که یاد این مهتابی‌ها افتادم؟ ها داشتم با مهتابی اتاق دخترکم ور می‌رفتم که بدقلقی می‌کرد، سرصداهای عجیب و کلی پلک زدن بدون روشن‌شدن کامل و باز سر و صدا و باز پلک و باز هیچ. انقدر صداهای ناجور از خودش در می‌آورد که بچه را می‌ترساند. آستین بالا زدم به رفع اشکالش، استارتر عوض کردم، لامپ عوض کردم اما مهتابی پیر نمی‌خواست راه بیاید با ما و باز همان صداهای گوشخراش را درمیاورد! فریادی که صدای چراغهای گازسوز خانه قدیم، مقابلش نجوا بود! انگار که مهتابی پیر بهم بگوید: برو پسرجان! برو! من که می‌دانم آخرش می‌خواهی بروی از آن مهتابی‌های ترانس و استارت سرخود بخری و مرا بیندازی گوشه انبار یا قاطی زباله خشک بفروشی! پس برو و منِ پیرمرد را با این اداهای توخالی و امروزیِ ما تعمیر می‌کنیم تعویض نمی‌کنیم، مسخره نکن! برو کار آخرت را همین اول بکن! اینها را که گفت من هم خاطرات خوشم از مهتابی را برایش گفتم که بگویم من از اون خاطره دارم! من از اون خاطره دارم! ساکت و خاموش گوش داد و بیرون هم که آمدم از دالان خاطرات باز خاموش ماند. مهتابی پیر دیگر نه سر و صدا کرد و نه دیگر پلکی زد. الان چند روز است که بر دیوار اتاق دخترک هم هست و هم نیست. آخر پیرمرد! خاطراتم که این همه شاد بود، تو چرا رفتی توی خودت؟ چرا این همه روز بُغ کردی؟ حرفی بزن، پلکی بزن، نوری بریز! می‌شنوی صدایم را؟

روزگار سپری‌شده شمعک و ته‌دیگ

روزگاری بود که ما بچه بودیم و اجاق‌های گاز، فر نداشتند، سه‌تا شعله بیشتر نداشتند و حتی قدیمتر گاز هم نداشتند ولی کپسول گاز داشتند! در عصر پیشاگازکشی عمومی شهر، دورانی که دو شرکت پرسی‌گاز و بوتان با کامیونهایشان به محلات، کپسول گاز می‌رساندند، حکم مرگ و زندگی بود اگر نبودی یا نمی‌رسیدی به ماشین و به تعویض کپسول خالی با پر و این حرفها نبود که باید مرد خانه باشد و این کپسول سنگین را به دوش بگیرد و ببرد عوض کند نه! اگر مردی در دسترس نبود، زنان و کودکان بار این وظیفه حیاتی و البته بار گران وزن کپسول را به دوش می‌گرفتند و کار خانواده را راه می‌انداختند. حالا هرجور که مقدور بود، یک نفره، دو نفره، روی شانه، غل‌خوران روی آسفالت، ک‍‍پسول پر از گاز را به خانه می‌رساندند که اجاق خانه و خانواده کور نماند و چه بسیار می‌شنیدیم که کپسول روی پای مردم می‌افتاد و انگشتها را قلم می‌کرد یا زن و مرد و کودک در اثر انفجار کپسول جان‌داده‌بودند، خود جنگی تمام‌عیار بود برای خودش در روزگار جنگ. اما همان اجاق‌ها گرچه هیچ نداشتند اما اتفاقا همیشه روشن و پربرکت و پررونق بودند و در وجودشان جادویی داشتند به نام شمعک‌! شعله‌هایی کوچک و آبی اما همیشه فروزان که بعدها منقرض شدند بخاطر نمی‌دانم خطرناک‌بودن یا اسراف گاز یا چی!

روزگاری بود که ما بچه بودیم و بس که زیاد بودیم همه مدارس دو شیفته بودند و این شیفتها هفته به هفته می‌چرخید. آن هفته‌ که شیفت صبح بودیم، ناهارها دور سفره خانواده، خوش بودیم و آن هفته‌ای که شیفت ظهر بودیم، عصرها بعد از برگشتن از مدرسه ناهارمان را تنهایی می‌خوردیم اما این تنهایی هم خوشی خاص خودش را داشت. به خانه می‌رسیدی و لباس می‌کندی و بعد می‌رفتی روی همان اجاق‌گاز لکنتی، ظرف فلزی غذایت را زیارت می‌کردی که مادر برایت با سلیقه و به‌زیبایی چیده و گذاشته روی یک شعله‌پخش‌کن، روی شعله آبی و کوچک همان شمعک جادویی که گرم بماند، پلو و خورش و یک ته‌دیگ، ماکارونی و یک ته‌دیک، آبگوشت و یک‌ سیب‌زمینی، اشکنه و کشک و دم‌پختک، کتلت و گوجه و سیب‌زمینی‌سرخ‌شده، آش و سوپ و شوربا و … الخ. غذا هرچه بود، وقتی می‌رسیدی، روی آن شمعک، حرارت دلبرانه‌ای داشت که اصلا دلت نمی‌خواست بیشتر از آن گرمش کنی. دمایی ایده‌آل که نه می‌شد گفت غذا یخ کرده و نه می‌شد گفت گرم‌است. اما شعبده شمعک این بود که تازگی غذا را برای چند ساعت در حد مطلوبی حفظ می‌کرد که نیازت به گرم کردن مجدد نیفتد که هر نوع حرارت‌دادن دوباره، اول کیفیت دلچسب و نخستین غذا را می‌کُشد بعد مثلا داغش می‌کند و غذای خنثی‌شده را تحویلت می‌دهد!

الان بحمدالله همه چیز هست! گاز لوله‌کشی هست و اجاق‌گازهای فردار که خودشان از خودشان شعور دارند و تا بوی گاز به مشامشان میرسد، رأسا فندک می‌زنند و خودشان را روشن می‌کنند و تایم معین‌شان هم که تمام شود خاموش می‌شوند و زنگ و آهنگ می‌زنند و فلان! مایکروفر هست که با متد اعتراف‌گیری، در اندک زمانی غذای یخ‌کرده را آنقدر می‌چرخاند و می‌چرخاند تا خودش کوتاه بیاید و گرم شود اما همچنان عاری از آن کیفیت اولیه! انواع آشپزخانه و فست‌فود هست که کافی‌است زنگ بزنی تا نیم‌ساعت بعد با موتور، درب منزلت غذا برسانند گرم و گیرا. سفره‌ هم که دارد به مرور منقرض می‌شود و به جایش میزهای چهار و شش و هشت و دوازده نفره داریم با صندلی‌های غالبا خالی که بندرت پیش می‌آید پذیرای کل خانواده‌ باشند. ساعات کاری مردم هم جوری نیست که به ناهار دور هم برسند تازه آن هم بدون احتساب ترافیک و مسافت‌های طویل شهری! پس وعده‌های تنها غذاخوردن آدمها رو به افزایش‌ گذاشت، وعده‌های پر کردن یک صندلی دور میز خالی خانواده، بی که احساس ناجوری ایجاد کند لابد. انگار هیچ کم نیست و ظاهرا همه چیز مرتب و مهیاست تا دوران مصرف و آسایش هنوز برجاست. دورانی که نه کپسول گاز روی پای کسی می‌افتد و نه چیزی در دل کسی منفجر می‌شود و نه مدرسه‌ها دیگر شیفت ظهر و عصر دارند. همه چیز امن و امان‌است و کسی لابد دلش تنگ نمی‌شود برای شیفت ظهر و آن اجاق‌گاز قراضه و مادری که با جادوی شمعک و ته‌دیگ، برای فرزند غایبش هم کنار سفره خانواده، حاضری می‌زد.

Winds of Winter

azor ahaiهر سال زمستان، رحمت می‌فرستم بر روح بلند مخترعان بخاری گازی. بر آن بزرگوارانی که این دستگاه مفید را جوری ساختند تا خلایق متصل با آن دست به یقه باشند و میان مردن از سرما و مردن از گازگرفتگی در تقلایی ابدی گرفتار بمانند. این گرفت و گیر از همان اتصال و روشن کردن بخاری شروع می‌شود تا همان روزی که زمستان، مغلوب بهار گردد و بخاری‌ها خاموش. همین حالا اگر در هر خانواری که سیستم گرمایشی منزلش بخاری‌است یک نفر که متخصص روشن کردن و مراقبت این آهن‌پاره باشد یافت نشود آن خانوار، شانس بقایش را در زمستان به کل از دست خواهد داد! یک نفر که بداند پیچ تنظیم را چقدر نگاه دارد و فندک را کی بزند که شمعک روشن شود و بعد شمعک را چه مدت با دست روشن نگاه دارد که با پیچش بعدی کل مشعل گر بگیرد و اگر هیچکدام درست رخ نداد، بتواند گرفت و گیر قضیه را در یک حدی رفع و رجوع کند و کار را راه بیندازد. یکی که انگشتانی مقاوم دارد در مقابل انواع فشردگی و در مقابل حرارت، یکی که توان چندین بار تکرار آن  عملیات جانکاه بخاری‌افروزی را داشته باشد و باز دستش قلم نشود، یکی که حواسش به گرمای لوله دودکش باشد و وقت و بی وقت و شب و نیمه‌شب سرانگشتانش را روی لوله دودکش بخاری بگذارد و وقتی انگشتانش سوخت اتفاقا خشنود شود که همه چیز مرتب‌است و همه زنده می‌مانیم و آنگاه که انگشتانش یخ کرد، مضطربانه بکوشد به ضرب پنجره گشودن و لوله درآوردن و باز وصل کردن، جریان هوای داغ را از بخاری به سمت دودکش بام برقرار کند مبادا یخ بماند و اهل خانه را قربانی و اگر نتوانست و نشد بخاری را خاموش کند و یک لحاف روی همه عزیزانش علاوه کند. یکی که دشمن وزش بادهای زمستانی باشد که در جهتی برعکس از بام و از طریق دودکش به سمت بخاری می‌وزند تا شعله‌های آبی و آرامش سرخ و خشمگین و تهدیدگر شوند. یکی که همه جوره بکوشد جهت این وزش شوم را عوض کند و به بیرون از خانه و به سوی بام هدایت کند با آزمودن انواع لوله و انواع کلاهک اچ و هزارجور گچکاری و الخ. یکی که حواسش باشد، شب به شب، ظرف آب روی بخاری را آب کند که هنگام خواب رطوبت هوا مناسب باشد مبادا خشکی گرم هوا، سبب آزردگی مجاری تنفس اهل خانه شود. یکی که هربار مصمم شود که اگر از این زمستان جان به در برد، در بهار آینده‌اش سیستم گرمایشی را به پکیجی چیزی ارتقا دهد و هر بهار و تابستان بفهمد که نه پولش را دارد و نه وقتش را و نه اصلا حوصله چنان عملیات عظیمی را! سلحشوری بی‌شمشیر و عاشق، یک تنه قد علم کرده در مقابل وحشت شب‌های طولانی زمستان، آنگاه که مرگ اطراف آدمیان می‌رقصد، تا خود ظهور بهار! یک آزور آهای خانگی!

تو حالا آزادی… آزاد…

img_15751
بچه که بودم نمایشنامه مرگ فروشنده برایم یک جور فوبیا بود. توی آن سن و سال نه خوانده بودم و نه درست و حسابی دیده بودمش ولی فهمیده‌بودم که داستان پیرمرد ورشکسته‌ای‌است که برای نجات زندگی و خانواده‌اش از ابتدا تا انتها مدام به در بسته می‌خورد و عاقبت هم می‌میرد و این درونمایه نومید حسابی می‌ترساندم. البته تله‌‌تئاترهای آن زمان تلویزیون غالبا چنین مضامینی داشت که مثلا تباهی زندگی غربی را نشانمان دهند اما کودکانی که ما بودیم حواسمان به غرب و شرق ماجرا نبود و توی سالهای جنگ و کمبود پی امید و آرزو می‌گشتیم و حق داشتیم فراری شویم از حجم یأس و تیرگی آن نمایش‌ها. گاهی اخبار علمی-فرهنگی-هنری میان معرفی نمایش‌های در حال اجرا در تهران، اجرایی از مرگ فروشنده را لحظاتی نشان می‌داد و ولی‌الله شیراندامی را در نقش پیرمرد داغان که می‌دیدم بند دلم پاره می‌شد یا وقتی می‌دیدم شبکه دو دارد در تله‌‌تئاتری این دفعه در هیئت حمید طاعتی نشانش می‌دهد کانال را عوض می‌کردم و می‌رفتم توی بهارخواب ستاره‌ها را نگاه می‌کردم که بهش فکر نکنم.
2
دوران دانشجویی هم هنوز چیزی بیش از آن جمله درباره آن نمایشنامه نمی‌دانستم اما دیگر ترسی هم نداشتم، در آستانه بزرگسالی و در متن تجربه افسردگی، دیگر پنجره پیش روی زندگی آنقدرها روشن و پرامید نبود که چنین داستانی بخواهد تاریکترش کند. البته دیگر کنجکاوی هم نداشتم و آن نمایشنامه به کل داشت فراموشم می‌شد که تا اینکه رفیق موزیک‌بازم فرزان روزی آمد گفت که فلان مؤسسه جشنواره نمایشنامه‌خوانی گذاشته و قرار است با بچه‌ها مرگ فروشنده را بخوانیم و تو هم بیا و بعدش کلی تعریف کرد که این نمایشنامه فضای دارک دهه پنجاهی دارد و در حاشیه‌اش کلی موزیک جاز و بلوز جریان دارد و حال می‌دهد و الخ. من که هرگز اعتماد به نفس و شجاعت اینجور کارها را نداشتم، طبعا داوطلب نشدم و بعدش هم پی ماجرا را هم نگرفتم و هرگز نفهمیدم که آن نمایشنامه خوانی اصلا به سرانجام رسید یا خیر. این بار هم نشد از اصل داستان نمایش سر در بیاورم اما چند کلمه به آن یک جمله اضافه شد. پیرمرد ورشکسته در فضای دارک دهه پنجاه هر چه می‌زند به در بسته می‌خورد و عاقبت میان نوای جاز و بلوز جان می‌دهد. آن جمله کمی جان گرفت و سینمایی شد.
3
افتاده بودم توی زندگی و متاهل و کارمند بودم و همزمان به یک دوره فیلمسازی هم می‌رفتم بلکه راهی باز شود به سمت هنرمندانه زیستن و کارمند نماندن. استاد کمال‌علوی پیشکسوت سینما و تئاتر مشهد، توی دوره‌های فیلمسازی اجمن سینمای جوان، فیلمنامه‌نویسی تدریس می‌کرد اما از قضا آن دوره‌ای که من در انجمن گذراندم ایشان به عکس دوره‌های قبل و بعدش تدریس نداشتند. گرچه توفیق تلمذش برایم میسر نشد اما توی پارک ملت و توی مسیر انجمن می‌دیدمش در حال عبور و مرور و سلامی‌ می‌کردم و او هم به گرمی جواب می‌داد تا اینکه روزی روی بورد انجمن، پوستری دیدم با تصویر آقای کمال‌علوی آن هم کراوات! پوستر نمایش مرگ فروشنده بود که در یکی از سالنهای تئاتر کوچک مشهد قرار بود اجرا شود و از همه جالبتر اینکه بازیگر نقش پیرمرد اصلی به عهده آقای کمال‌علوی بود گویا. قضیه برایم جالب شد اما نه در حدی که بخواهم بروم نمایش را ببینم. آن فوبیای دوران کودکی از این نمایش دیگر فراموشم شده بود و لذا تصمیمی نداشتم برای تماشایش و از طرفی تئاتر بعنوان یک سرگرمی عمومی در مشهد تازه داشت پا می‌گرفت. ما از قدیم عادت داشتیم پوستر نمایشی را ببینیم و بخاطر دوری سالن هاشمی‌نژاد قید رفتنش را بزنیم اما همه چیز داشت تغییر می‌کرد. مشهد صاحب مجموعه تئاتر شهر در پارک ملت شده بود علاوه چند سالن مجهز دیگر در سطح شهر و از همه مهمتر سایت اینترنتی فروش بلیط همراه با نقد نمایشهای روی صحنه که توی یکی از همین سایتها نقدی تحسین‌آمیز خواندم از همین نمایش مرگ فروشنده که تازه روی صحنه رفته بود و نگارنده توصیه کرده بود از دستش ندهید که از اجرایی شایسته از این نمایشنامه‌است و از خلسه‌اش پس از خروج از سالن نمایش گفته بود و پیاده‌روی طولانی در شب بارانی مشهد و گفته بود این است کاری که یک اجرای خوب با آدم می‌کند. ناگهان همه آن فوبیا و کنجکاوی تاریخی سراغم آمد که مگر به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز می‌تواند چنین کاری با آدم بکند؟ مصمم شدم طلسم را بشکنم تا از داستان این نمایش سر در بیاورم و سرانجام تماشایش کنم: مرگ فروشنده اثر آرتور میلر!
4
با همسرم و دوستم محمد وارد سالن کوچک و تاریک شدیم و در فکر بودم در چنین سالن کوچکی چگونه قرار است اجرایی بزرگ و جادویی رخ دهد؟ که بازی تاریکی و نور و آهن و فلوت و بازیگران شروع شد. تئاتر و روح تئاتری را در سینما همیشه دوست دارم در عین اینکه تئاتر خیلی کم دیده‌ام اما باز هم می‌توانستم تشخیص دهم که با اجرایی خلاقانه و بی‌نظیر از اثر میلر مواجهم و استاد کمال‌علوی در نقش ویلی لومان غوغا کرده بود آنچنانکه اواخر نمایش نگران سلامتش شده بودم بس که بیماری و فشار روانی بر پیرمرد تحقیر شده را واقعی نشانمان می‌داد، انگار خودش بود، او ویلی لومان بود و ویلی لومان او! حدود صد و چهل دقیقه نشستن روی سکوی به شدت ناراحت سالن نمایش اصلا حالی‌ام نشد بس که محو اثر بودم تا به پایانش. حالا سرانجام نمایش را دیده بودم و پرقوت کف زده بودم برای اثر و برای استادم. حالا دیگر می‌دانستم داستان خیلی خیلی فراتر از به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز! حالا دیگر می‌دانستم ترس کودکیهایم بیهوده نبوده و این نمایش از همان زمان پیش‌آگاهی دوران آینده من بود، دورانی که چشم به رویاها بستم و کارمند ‌شدم و دورانی که غره ‌شدم به خود کارمند ظاهرا معتبرم و به مهندس گفتن‌های دیگران و آن آب باریکه رودخانه‌نما و هیچ حواسم به دوران افول نبود، وقتی که آن آب‌باریکه جویی شود و دوستان هم‌دوره‌ات از تو پیشی بگیرند و تو بازی را باخته‌باشی میان انبوه قسط و قرض و غرور سرکوب‌شده و عاقبت سر بر زمین نهی که ترس هم رویایت را قربانی کرد و هم آینده خانواده‌ات را. آقای کمال‌علوی عرق می‌ریخت که همین‌ها را به من بگوید. آرتور میلر هم انگار سی سال بود می‌خواست همین‌ها را به من بگوید و من مدام در حال فرار بودم، چه می‌دانستند که هر چقدر هم که منقلبم کنند ترسوتر از آنم که گوشم شنوا شود به این هشدارها که بخواهم بفهمم یار مفروش به دنیا یعنی چه؟ اما از آن شب هر که را می‌شناختم توصیه کردم به تماشای آن نمایش و تماشای استادم و این میان گمانم فقط برادرم رفت و تماشا کرد. از فردایش به استاد کمال‌علوی گرمتر سلام کردم و او گرمتر جواب می‌ گفت و حتی یکبار دست هم دادم با ایشان! منتظر فرصتی بودم که بگویم آقا شما در نقش ویلی لومان چه کردی با دل ما! دمتان گرم!
5
توی سالهای بعد از آن شب مهم که کاش بارانی هم می‌بود، مرگ فروشنده دیگر حضور نزدیکی در ذهنم داشت و هرچه در روزمرگی‌ام فروتر می‌رفتم هشدارش پررنگتر می‌شد. کتابش را هم خریدم و باز همان اجرا را در صفحاتش تماشا کردم! فیلم هفته‌ام‌ با مریلین را دیدم که درباره مریلین مونرو بود در اوج شهرت و زمانی که همسر آرتور میلر بود و آرتور میلر را توی فیلم دیدم که انگار اصلا حواسش نبود به این به اصطلاح پیروزی بزرگش که با مشهورترین ستاره روزگار وصلت کرده و مدام سرش به نگارش بود و نمی‌دانم شاید مرگ فروشنده می‌نوشت و شاید می‌نوشت بزرگترین ظفر هم رویای آدم شاید نشود!  از آن سو خبر آمد که داستان فیلم جدید اصغر فرهادی در حاشیه اجرایی از این نمایشنامه می‌گذرد که مایه مسرت شد. دلم هوایش را کرده بود پس تا در شهر‌کتاب مشهد یک نسخه اجرای نمایش در تهران به چشمم خورد خریدمش و گذاشتم که ببینم. ویلی لومان حمیدرضا آذرنگ بود، نتوانستم تماشا را ادامه دهم، آخر ویلی لومان باید قدری چاق باشد، یکجور چاقی که در جوانی‌اش از اقتدار و عیش خبر دهد و در پیری‌اش از بیماری و کرختی حکایت کند، آذرنگ خیلی لاغراست! ویلی لومان باید کسی در تیپ استاد کمال علوی باشد، اصلا باید خود استاد باشد! دچار غیرت لومانی شده بودم. با همسرم از درسینما و از تماشای فروشنده فرهادی که بیرون آمدیم، حرف این پیش آمد که ویلی لومانش اصلا به دل نمی‌چسبید، استاد کمال علوی چیز دیگری بود! گرچه فهمیدم شهاب حسینی نباید هم ویلی لومان خوبی می‌شد چون قرار بود بعنوان بازیگری که بارها نقش ویلی لومان را انگار از سر وظیفه بازی کرده بود و انگار درک عمیقی ازش نداشت با ویلی لومانی در واقعیت که از قضا چاق هم بود مواجه شود و بجا نیاوردش و این بار خودش هم مایه تعجیل مرگ پیرمرد شود، مرگ فروشنده! یعنی کسی آن اجرای بی‌نظیر مشهد را ضبط نکرده؟ رفتم به یادش همان اجرای تهران را ببینم اما باز هم نشد، آذرنگ خوب است اما ویلی لومان نیست! دلم خواست استاد کمال علوی را سریع پیدا کنم و بگویم شما از نظر من بهترین ویلی لومان دنیایید! اما دوره فیلمسازی تمام شده بود و مدتها بود نه عبور و مروری در کار بود و نه سلام و علیک گرمی و نه مصافحه‌ای و این میان ندانستم که قاصدی و خبری در راه بود و مهلت رو به اتمام.
6
درست یک هفته پیش خبر روی نمایشگر تلفن همراه نقش بسته بود. سیدرضا کمال‌علوی در مشهد و در پنجاه و نه سالگی، وقتی که هنوز چند سالی مانده بود به سن و سال ویلی لومان برسد، پس از تحمل رنج بیماری دیده از جهان فروبست. برادرم پیام داد: مرگ فروشنده! چقدر بازی‌اش کامل بود! ولی استاد رفته بود بی که اجرایش در نقش ویلی بقدر کفایت دیده شود و قدر ببیند، بی که من فرصت کنم کلمه‌ای به او بگویم و به قدر ذره‌ای مسرورش کنم و باز شدم مرثیه‌سرای بعد از مرگ هنرمند که هیچ افتخاری ندارد و تنها شاید مایه آرامش شرمم شود اما خشنودم که فرصت تلمذ از محضر استاد برای من به شکل دیگری دست داد و دریافتم همه تلمذ‌ها سر کلاس و مکتب رخ نمی‌دهد و استاد اگر استاد باشد دنیایش محضر کلاسش است و با سلام‌ و علیک و تواضعش و با بازی‌ تاثیر‌گذارش روی صحنه نمایش هم به تو می‌آموزد آنچه در سینه دارد. استاد کمال‌علوی بی اغراق حق استادی به گردنم دارد و این را یقین کردم از حجم اندوهی که در لحظه مواجهه با خبر رفتنش قلبم را فشرد. او که به قدر لیاقتش و به قدر کوشش و عشقش و بقدر وفایش به شهرش، قدر و مهر ندید اما خوشنام زیست و خوشنام رفت.
7
مرگ فروشنده نمایشنامه بزرگی‌است و انگار لازم‌است هرکس در عمرش، اقلا یک بار تصویر خود را در آینه ویلی لومان ببیند بلکه بتواند راهش را در زندگی درست بجوید و بپیماید و اگر بتواند آن تصویر را در آینه ویلی لومان مشهد ببیند که چه بهتر حتی! کاش ایران و حتی دنیا ویلی لومان مشهد را می‌دید، صد حیف… حالا آن اجرای جادویی در آن شب جادویی داشت تبدیل به خیالی دور می‌شد، به ویلی لومانی که دیگر برنمی‌گشت روی صحنه. توی اینترنت جستجو کردم به این امید که شاید بشود ویدیویی از بازی‌اش در مرگ فروشنده را یافت، به دقیقه‌ای هم راضی بودم که چشمم افتاد به ویدیویی دیگر. مستند کوتاهی درباره وداع با استاد که شامل لحظاتی از آن اجرا هم بود و حالا در بازبینی نمایش بعد از چند سال دانستم که اشتباه نکرده‌بودم و استاد روی صحنه نمایش مرگ فروشنده در اوج می‌درخشید. آقای کارگردان گفت که آخرین آرزوی آقای کمال‌علوی این بوده که بار دیگر روی صحنه، ویلی‌ لومان شود که اجل مهلت نداده بود اما با همت همراهانش در آن نمایش این وصیت عملی شده بود و پیکرش در صحنه پایانی نمایشنامه، نقش پیکر ویلی لومان را بازی کرد تا لیندا همسر همیشه عاشق و همیشه باوفای ویلی به او بگوید:‌
ویلی من امروز آخرین قسط خونه رو دادم اما تو نیستی که دیگه توش زندگی کنی … ویلی تو دیگه بدهی نداری! تو دیگه آزاد شدی ویلی! آزاد آزاد!

پیوند مرتبط:
مستند کوتاه وداع با استاد کمال‌علوی شامل لحظاتی از بازی ایشان در نمایش مرگ فروشنده

آمدنم بهر چه بود؟

در مسیرم به خانه چندتا باطری نیم‌قلمی خریده‌بودم و توی خانه گذاشتمشان روی میز که اهل خانه به مرور متوجه باطریها شدند.
همسرم گفت: دستت درد نکنه بالاخره برای ریموت‌کنترلا باطری خریدی!
دخترکم گفت: بابا!!! برای پتیکو پتیکو (اسبش) باطی (باطری) خریدی!؟! آره!؟! [حداقل پنج‌بار تکرار بدون وقفه!]
و سرانجام خودم گفتم: نخیرم برای صفحه‌کلید بی‌سیم خودم باطری خریدم!
و اما باطریها هیچ نگفتند و ما نیز هیچ ازشان نپرسیدیم که اصلا خودتان دوست دارید کجا بروید و همه عمر هدفتان این بوده که کجا باشید؟ البته اگر می‌پرسیدیم هم آنها همچنان به سکوت انگار ازلی و ابدی‌شان ادامه می‌‌دادند که این باطریهای خاموش هماره، هر کسی از ظن خود شد یارشان وز درونشان نجست اسرارشان!

یا حسین آن که دل از غیر تو ببرید منم

غریبانه کویتی پور 1382تازه که به بازار آمده بود قطعاتش از تلویزیون بسیار پخش می‌شد، دلنشین بود اما هنوز اثر مرا اهلی‌ نکرده‌‌بود. اطرافیانم نوار کاستش را تهیه کرده‌بودند و گوش کرده بودم و لذت برده بودم اما باز هم اهلی نشدم. برخی دوستان کلیپ‌های فلشی یکی دو قطعه معروف‌تر را به من توصیه کرده‌بودند و دیدم و شنیدم فاز گرفتم اما هنوز مانده بود تا اهلی شدن. توی سال عاشقیت در کافه‌ای نشسته‌بودیم که همیشه موزیک راک و پاپ خارجی پخش می‌کرد از بیتلز تا کوهن، اما آن روز که روزی در دهه اول محرم بود از بلند‌گوهای کافه یعنی دقیقا جایی که انتظارش را نداشتم، قطعات این آلبوم پشت سر هم پخش می‌شد و همان روز بود که دیدم یکایک آهنگها به قلبم تیرخلاص زدند و دیدم که تا ابد اهلی آن آلبوم بی‌نظیر شدم و از آن سال تا حالا هر محرمم با آلبوم غریبانه با صدای حاج غلام کویتی‌پور می‌گذرد.
اولین نسخه‌ای از آلبوم که برای خودم گیر آوردم پر از خش و قطعی صدا بود گاه در بهترین لحظات آهنگها، اما خیالی نبود. دیگر جای خرابی و قطعی‌ها را هم از بر شدم و بعدها که نسخه خوبش را یافتم در همان لحظات منتظر آن اصوات بودم گاه حتی دلتنگشان و تا مدتها بدعادت بودم اما زندگی من با اثر ادامه داشت و ناگهان متوجه شدم بسیاری دیگر هم دچار غریبانه شده‌اند از همه طیفهای گوناگون، از مذهبی تا غیرمذهبی، از سنتی تا مدرن! بعدها غریبانه2 را هم شنیدم و فهمیدم که برخی چیزها دومی ندارد و اساسا غریبانه تا همیشه یکی‌است و شاهکارهای هنری انگار تکرارناپذیرند.
می‌شود برخی عوامل ماندگاری اثر را نام برد، آلبوم غریبانه آلبوم کاملی‌است که همه اجزائش در جای درست نشسته. اشعار بسیار زیبایی دارد که از شعار فاصله گرفته و وجه عرفانی واقعه عاشورا را صمیمانه بیان می‌کند. آهنگسازی و تنظیم درخشانی دارد که بر مبنای نوحه‌های قدیمی و با ملودی‌های دلنشین، تعادل حیرت‌انگیزی میان شور حماسی و اندوه برقرار کرده‌است و البته صدا و اجرای توانمند کویتی‌پور که از خوانندگی فراتر رفته و همچون شاهدی عینی واقعه را حماسه‌سرایی می‌کند و همه این‌ها موفق شده مخاطب را مهربانانه به دل واقعه شهادت سید‌الشهدا و یارانش ببرد و متأثر کند همچون یک مجلس تعزیه خوانی در اوج. اما اینکه چرا این تجربه کامل هرگز تکرار نشد را چه بگویم. شاید دوران آن شور و خلوص به سرعت گذشت یا اختلافات و دلخوری‌های معمول پس از موفقیت و اوج رخ داد که همان عوامل هم نتوانستند آن عشق را بار دیگر در اثری دیگر جاری کنند اما شخصا سپاسگزار یکایک افرادی هستم که در زمان درست در جای درستی جمع شدند تا غریبانه متولد شود و وسیله‌ای شود که دل من ایمان‌باخته را هر محرم از روزمرگی‌هایم پرواز دهد و ببرد صحرای کربلا و خط مقدم جبهه که گاهی چنگ دل آهنگ دلکش می‌زند، ناله عشق‌است و آتش می‌زند…

از انتشار این آلبوم تا الان سیزده سال می‌گذرد و سیزده سال طول کشید تا توفیق و جسارتش را بیابم که ادای دین کنم و چند خطی بنگارم درباره غریبانه که خوشحالم غریب نمانده و جایش را آن بالا بالاها ماندگار کرده. یکی از پنج آلبوم موسیقی ایرانی برتر به انتخاب من!

پی‌نوشت: لینک شنیدن، خرید و دانلود آلبوم غریبانه

قطارنواز

دخترک نشسته کنار من با جدیت کنسرت لئونارد کوهن نگاه می‌کند، هنوز دوسال و نیم‌ش هم نشده!
توی مونیتور پیرمرد دارد گیتار می‌نوازد، گفتم سر صحبت را باز کنم باهاش.
– دخترم این آقاهه داره چیکار می‌کنه؟
– داره قطار می‌زنه!
– داره چی‌ می‌زنه؟
– قطار می‌زنه!
– قطار!!؟
(نگاهم کرد به نگاهی عاقلانه و پریقین)
– آره! قطار!
(و دوباره رو برگرداند سوی مونیتور و با جدیت استماع و نظاره کنسرت را پی‌ گرفت!)

و آنگاه من پیرمردی را دیدم که قطار می‌نواخت و چه زیبا می‌زد . . .

سلام زنبور! خوبی؟

بچه‌ام با تمام هستی سلام و علیکی دارد پرشور و شاداب. هر هواپیمایی که رد می‌شود بالا و پایین می‌پرد و با شوق دست تکان می‌دهد و می‌گوید هواپیما سلام! خوبی؟ کجا می‌ری؟ بای‌بای هواپیما! خدافظ هواپیما! دم صبح می‌گوید ماه خوابیده خورشید بیدار شده، پس عینک دودی می‌زند تا با خورشید روبوسی ‌کند لابد! دم غروب می‌گوید خورشید خوابیده ماه بیدار شده، پس برای ماه دست تکان می‌دهد و بهش می‌گوید سلام ماه! خوبی؟ هوا که ابری باشد بعد از کلی حیرت و تعجب از اشکال عجیب ابرها به یکایکشان می‌گوید: سلام ابر! خوبی؟ با کلیه موجودات زنده نیز همین‌گونه چاق سلامتی می‌کند که مثلا زنبور! زنبور! سلام زنبور! خوبی؟ خدافظ! این دخترک آدمها را هم اگر شرم و خجالت مانعش نشوند به چنان سرعتی به رگبار سلام و احوالپرسی می‌بندد که هیچکس را یارای پیشی‌ گرفتن از او نباشد. یعنی همین بچه‌ها هستند مصداق بارز و عملی این بیت سعدی: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» و انگار انسان اساسا در اوج و از اوج آغاز می‌شود و بزرگ شدن او را از آن اوج ذره ذره به زیر می‌کشد و تا ته دره می‌برد و رها می‌کند تا اگر توانست این‌بار خودش به دست خودش، خودش را بالا ببرد بلکه دوباره اوج بگیرد که عموما ناکامیم و همان ته دره خوش می‌گذرانیم و کارمان همانجا تمام می‌شود.
داشتم فکر می‌کردم همه این سلوک والای کودکانه پیش چشم من و همه آنها که با کودکان روزگار می‌گذرانند هر روز در حال رخ‌ دادن است اما کمتر اهمیت می‌دهیم. اگر روزگاری مثلا فیلمی بسازم و همین‌ها را نشان دهم توی رفتار یک کودک، صدای همه درمی‌آید که ای امان از عرفان آبکی و سفارشی‌سازی! ای داد از نگاه شعاری و سهراب‌زدگی! حتی ممکن‌است خودم هم ببینم همین‌ها را بگویم و اصلا تماشای فیلم را هم ادامه ندهم حتی! نکته همین‌جاست گاردهای ذهنی ما بسته شده و کلا همه تصمیم‌ها را درباره همه چیز قبلا گرفته‌ایم و طبقه‌بندی کرده‌ایم در ذهن و به وقت نیاز، تصمیم مورد نظر را همچون آس برنده می‌کوبیم روی زمین و با خیال راحت و با تکلیف روشن به حیات درخشانمان ادامه می‌دهیم. با این اوصاف عمرا بتوانیم به کمال کودکانه احوالپرسی با یک زنبور حتی فکر کنیم چه رسد به اینکه بخواهیم به آن مقام بازگردیم! عجالتا جای درست ما همان ته دره است! سلام دره! خوبی؟