روزگار سپری‌شده شمعک و ته‌دیگ

روزگاری بود که ما بچه بودیم و اجاق‌های گاز، فر نداشتند، سه‌تا شعله بیشتر نداشتند و حتی قدیمتر گاز هم نداشتند ولی کپسول گاز داشتند! در عصر پیشاگازکشی عمومی شهر، دورانی که دو شرکت پرسی‌گاز و بوتان با کامیونهایشان به محلات، کپسول گاز می‌رساندند، حکم مرگ و زندگی بود اگر نبودی یا نمی‌رسیدی به ماشین و به تعویض کپسول خالی با پر و این حرفها نبود که باید مرد خانه باشد و این کپسول سنگین را به دوش بگیرد و ببرد عوض کند نه! اگر مردی در دسترس نبود، زنان و کودکان بار این وظیفه حیاتی و البته بار گران وزن کپسول را به دوش می‌گرفتند و کار خانواده را راه می‌انداختند. حالا هرجور که مقدور بود، یک نفره، دو نفره، روی شانه، غل‌خوران روی آسفالت، ک‍‍پسول پر از گاز را به خانه می‌رساندند که اجاق خانه و خانواده کور نماند و چه بسیار می‌شنیدیم که کپسول روی پای مردم می‌افتاد و انگشتها را قلم می‌کرد یا زن و مرد و کودک در اثر انفجار کپسول جان‌داده‌بودند، خود جنگی تمام‌عیار بود برای خودش در روزگار جنگ. اما همان اجاق‌ها گرچه هیچ نداشتند اما اتفاقا همیشه روشن و پربرکت و پررونق بودند و در وجودشان جادویی داشتند به نام شمعک‌! شعله‌هایی کوچک و آبی اما همیشه فروزان که بعدها منقرض شدند بخاطر نمی‌دانم خطرناک‌بودن یا اسراف گاز یا چی!

روزگاری بود که ما بچه بودیم و بس که زیاد بودیم همه مدارس دو شیفته بودند و این شیفتها هفته به هفته می‌چرخید. آن هفته‌ که شیفت صبح بودیم، ناهارها دور سفره خانواده، خوش بودیم و آن هفته‌ای که شیفت ظهر بودیم، عصرها بعد از برگشتن از مدرسه ناهارمان را تنهایی می‌خوردیم اما این تنهایی هم خوشی خاص خودش را داشت. به خانه می‌رسیدی و لباس می‌کندی و بعد می‌رفتی روی همان اجاق‌گاز لکنتی، ظرف فلزی غذایت را زیارت می‌کردی که مادر برایت با سلیقه و به‌زیبایی چیده و گذاشته روی یک شعله‌پخش‌کن، روی شعله آبی و کوچک همان شمعک جادویی که گرم بماند، پلو و خورش و یک ته‌دیگ، ماکارونی و یک ته‌دیک، آبگوشت و یک‌ سیب‌زمینی، اشکنه و کشک و دم‌پختک، کتلت و گوجه و سیب‌زمینی‌سرخ‌شده، آش و سوپ و شوربا و … الخ. غذا هرچه بود، وقتی می‌رسیدی، روی آن شمعک، حرارت دلبرانه‌ای داشت که اصلا دلت نمی‌خواست بیشتر از آن گرمش کنی. دمایی ایده‌آل که نه می‌شد گفت غذا یخ کرده و نه می‌شد گفت گرم‌است. اما شعبده شمعک این بود که تازگی غذا را برای چند ساعت در حد مطلوبی حفظ می‌کرد که نیازت به گرم کردن مجدد نیفتد که هر نوع حرارت‌دادن دوباره، اول کیفیت دلچسب و نخستین غذا را می‌کُشد بعد مثلا داغش می‌کند و غذای خنثی‌شده را تحویلت می‌دهد!

الان بحمدالله همه چیز هست! گاز لوله‌کشی هست و اجاق‌گازهای فردار که خودشان از خودشان شعور دارند و تا بوی گاز به مشامشان میرسد، رأسا فندک می‌زنند و خودشان را روشن می‌کنند و تایم معین‌شان هم که تمام شود خاموش می‌شوند و زنگ و آهنگ می‌زنند و فلان! مایکروفر هست که با متد اعتراف‌گیری، در اندک زمانی غذای یخ‌کرده را آنقدر می‌چرخاند و می‌چرخاند تا خودش کوتاه بیاید و گرم شود اما همچنان عاری از آن کیفیت اولیه! انواع آشپزخانه و فست‌فود هست که کافی‌است زنگ بزنی تا نیم‌ساعت بعد با موتور، درب منزلت غذا برسانند گرم و گیرا. سفره‌ هم که دارد به مرور منقرض می‌شود و به جایش میزهای چهار و شش و هشت و دوازده نفره داریم با صندلی‌های غالبا خالی که بندرت پیش می‌آید پذیرای کل خانواده‌ باشند. ساعات کاری مردم هم جوری نیست که به ناهار دور هم برسند تازه آن هم بدون احتساب ترافیک و مسافت‌های طویل شهری! پس وعده‌های تنها غذاخوردن آدمها رو به افزایش‌ گذاشت، وعده‌های پر کردن یک صندلی دور میز خالی خانواده، بی که احساس ناجوری ایجاد کند لابد. انگار هیچ کم نیست و ظاهرا همه چیز مرتب و مهیاست تا دوران مصرف و آسایش هنوز برجاست. دورانی که نه کپسول گاز روی پای کسی می‌افتد و نه چیزی در دل کسی منفجر می‌شود و نه مدرسه‌ها دیگر شیفت ظهر و عصر دارند. همه چیز امن و امان‌است و کسی لابد دلش تنگ نمی‌شود برای شیفت ظهر و آن اجاق‌گاز قراضه و مادری که با جادوی شمعک و ته‌دیگ، برای فرزند غایبش هم کنار سفره خانواده، حاضری می‌زد.

Winds of Winter

azor ahaiهر سال زمستان، رحمت می‌فرستم بر روح بلند مخترعان بخاری گازی. بر آن بزرگوارانی که این دستگاه مفید را جوری ساختند تا خلایق متصل با آن دست به یقه باشند و میان مردن از سرما و مردن از گازگرفتگی در تقلایی ابدی گرفتار بمانند. این گرفت و گیر از همان اتصال و روشن کردن بخاری شروع می‌شود تا همان روزی که زمستان، مغلوب بهار گردد و بخاری‌ها خاموش. همین حالا اگر در هر خانواری که سیستم گرمایشی منزلش بخاری‌است یک نفر که متخصص روشن کردن و مراقبت این آهن‌پاره باشد یافت نشود آن خانوار، شانس بقایش را در زمستان به کل از دست خواهد داد! یک نفر که بداند پیچ تنظیم را چقدر نگاه دارد و فندک را کی بزند که شمعک روشن شود و بعد شمعک را چه مدت با دست روشن نگاه دارد که با پیچش بعدی کل مشعل گر بگیرد و اگر هیچکدام درست رخ نداد، بتواند گرفت و گیر قضیه را در یک حدی رفع و رجوع کند و کار را راه بیندازد. یکی که انگشتانی مقاوم دارد در مقابل انواع فشردگی و در مقابل حرارت، یکی که توان چندین بار تکرار آن  عملیات جانکاه بخاری‌افروزی را داشته باشد و باز دستش قلم نشود، یکی که حواسش به گرمای لوله دودکش باشد و وقت و بی وقت و شب و نیمه‌شب سرانگشتانش را روی لوله دودکش بخاری بگذارد و وقتی انگشتانش سوخت اتفاقا خشنود شود که همه چیز مرتب‌است و همه زنده می‌مانیم و آنگاه که انگشتانش یخ کرد، مضطربانه بکوشد به ضرب پنجره گشودن و لوله درآوردن و باز وصل کردن، جریان هوای داغ را از بخاری به سمت دودکش بام برقرار کند مبادا یخ بماند و اهل خانه را قربانی و اگر نتوانست و نشد بخاری را خاموش کند و یک لحاف روی همه عزیزانش علاوه کند. یکی که دشمن وزش بادهای زمستانی باشد که در جهتی برعکس از بام و از طریق دودکش به سمت بخاری می‌وزند تا شعله‌های آبی و آرامش سرخ و خشمگین و تهدیدگر شوند. یکی که همه جوره بکوشد جهت این وزش شوم را عوض کند و به بیرون از خانه و به سوی بام هدایت کند با آزمودن انواع لوله و انواع کلاهک اچ و هزارجور گچکاری و الخ. یکی که حواسش باشد، شب به شب، ظرف آب روی بخاری را آب کند که هنگام خواب رطوبت هوا مناسب باشد مبادا خشکی گرم هوا، سبب آزردگی مجاری تنفس اهل خانه شود. یکی که هربار مصمم شود که اگر از این زمستان جان به در برد، در بهار آینده‌اش سیستم گرمایشی را به پکیجی چیزی ارتقا دهد و هر بهار و تابستان بفهمد که نه پولش را دارد و نه وقتش را و نه اصلا حوصله چنان عملیات عظیمی را! سلحشوری بی‌شمشیر و عاشق، یک تنه قد علم کرده در مقابل وحشت شب‌های طولانی زمستان، آنگاه که مرگ اطراف آدمیان می‌رقصد، تا خود ظهور بهار! یک آزور آهای خانگی!

تو حالا آزادی… آزاد…

img_15751
بچه که بودم نمایشنامه مرگ فروشنده برایم یک جور فوبیا بود. توی آن سن و سال نه خوانده بودم و نه درست و حسابی دیده بودمش ولی فهمیده‌بودم که داستان پیرمرد ورشکسته‌ای‌است که برای نجات زندگی و خانواده‌اش از ابتدا تا انتها مدام به در بسته می‌خورد و عاقبت هم می‌میرد و این درونمایه نومید حسابی می‌ترساندم. البته تله‌‌تئاترهای آن زمان تلویزیون غالبا چنین مضامینی داشت که مثلا تباهی زندگی غربی را نشانمان دهند اما کودکانی که ما بودیم حواسمان به غرب و شرق ماجرا نبود و توی سالهای جنگ و کمبود پی امید و آرزو می‌گشتیم و حق داشتیم فراری شویم از حجم یأس و تیرگی آن نمایش‌ها. گاهی اخبار علمی-فرهنگی-هنری میان معرفی نمایش‌های در حال اجرا در تهران، اجرایی از مرگ فروشنده را لحظاتی نشان می‌داد و ولی‌الله شیراندامی را در نقش پیرمرد داغان که می‌دیدم بند دلم پاره می‌شد یا وقتی می‌دیدم شبکه دو دارد در تله‌‌تئاتری این دفعه در هیئت حمید طاعتی نشانش می‌دهد کانال را عوض می‌کردم و می‌رفتم توی بهارخواب ستاره‌ها را نگاه می‌کردم که بهش فکر نکنم.
2
دوران دانشجویی هم هنوز چیزی بیش از آن جمله درباره آن نمایشنامه نمی‌دانستم اما دیگر ترسی هم نداشتم، در آستانه بزرگسالی و در متن تجربه افسردگی، دیگر پنجره پیش روی زندگی آنقدرها روشن و پرامید نبود که چنین داستانی بخواهد تاریکترش کند. البته دیگر کنجکاوی هم نداشتم و آن نمایشنامه به کل داشت فراموشم می‌شد که تا اینکه رفیق موزیک‌بازم فرزان روزی آمد گفت که فلان مؤسسه جشنواره نمایشنامه‌خوانی گذاشته و قرار است با بچه‌ها مرگ فروشنده را بخوانیم و تو هم بیا و بعدش کلی تعریف کرد که این نمایشنامه فضای دارک دهه پنجاهی دارد و در حاشیه‌اش کلی موزیک جاز و بلوز جریان دارد و حال می‌دهد و الخ. من که هرگز اعتماد به نفس و شجاعت اینجور کارها را نداشتم، طبعا داوطلب نشدم و بعدش هم پی ماجرا را هم نگرفتم و هرگز نفهمیدم که آن نمایشنامه خوانی اصلا به سرانجام رسید یا خیر. این بار هم نشد از اصل داستان نمایش سر در بیاورم اما چند کلمه به آن یک جمله اضافه شد. پیرمرد ورشکسته در فضای دارک دهه پنجاه هر چه می‌زند به در بسته می‌خورد و عاقبت میان نوای جاز و بلوز جان می‌دهد. آن جمله کمی جان گرفت و سینمایی شد.
3
افتاده بودم توی زندگی و متاهل و کارمند بودم و همزمان به یک دوره فیلمسازی هم می‌رفتم بلکه راهی باز شود به سمت هنرمندانه زیستن و کارمند نماندن. استاد کمال‌علوی پیشکسوت سینما و تئاتر مشهد، توی دوره‌های فیلمسازی اجمن سینمای جوان، فیلمنامه‌نویسی تدریس می‌کرد اما از قضا آن دوره‌ای که من در انجمن گذراندم ایشان به عکس دوره‌های قبل و بعدش تدریس نداشتند. گرچه توفیق تلمذش برایم میسر نشد اما توی پارک ملت و توی مسیر انجمن می‌دیدمش در حال عبور و مرور و سلامی‌ می‌کردم و او هم به گرمی جواب می‌داد تا اینکه روزی روی بورد انجمن، پوستری دیدم با تصویر آقای کمال‌علوی آن هم کراوات! پوستر نمایش مرگ فروشنده بود که در یکی از سالنهای تئاتر کوچک مشهد قرار بود اجرا شود و از همه جالبتر اینکه بازیگر نقش پیرمرد اصلی به عهده آقای کمال‌علوی بود گویا. قضیه برایم جالب شد اما نه در حدی که بخواهم بروم نمایش را ببینم. آن فوبیای دوران کودکی از این نمایش دیگر فراموشم شده بود و لذا تصمیمی نداشتم برای تماشایش و از طرفی تئاتر بعنوان یک سرگرمی عمومی در مشهد تازه داشت پا می‌گرفت. ما از قدیم عادت داشتیم پوستر نمایشی را ببینیم و بخاطر دوری سالن هاشمی‌نژاد قید رفتنش را بزنیم اما همه چیز داشت تغییر می‌کرد. مشهد صاحب مجموعه تئاتر شهر در پارک ملت شده بود علاوه چند سالن مجهز دیگر در سطح شهر و از همه مهمتر سایت اینترنتی فروش بلیط همراه با نقد نمایشهای روی صحنه که توی یکی از همین سایتها نقدی تحسین‌آمیز خواندم از همین نمایش مرگ فروشنده که تازه روی صحنه رفته بود و نگارنده توصیه کرده بود از دستش ندهید که از اجرایی شایسته از این نمایشنامه‌است و از خلسه‌اش پس از خروج از سالن نمایش گفته بود و پیاده‌روی طولانی در شب بارانی مشهد و گفته بود این است کاری که یک اجرای خوب با آدم می‌کند. ناگهان همه آن فوبیا و کنجکاوی تاریخی سراغم آمد که مگر به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز می‌تواند چنین کاری با آدم بکند؟ مصمم شدم طلسم را بشکنم تا از داستان این نمایش سر در بیاورم و سرانجام تماشایش کنم: مرگ فروشنده اثر آرتور میلر!
4
با همسرم و دوستم محمد وارد سالن کوچک و تاریک شدیم و در فکر بودم در چنین سالن کوچکی چگونه قرار است اجرایی بزرگ و جادویی رخ دهد؟ که بازی تاریکی و نور و آهن و فلوت و بازیگران شروع شد. تئاتر و روح تئاتری را در سینما همیشه دوست دارم در عین اینکه تئاتر خیلی کم دیده‌ام اما باز هم می‌توانستم تشخیص دهم که با اجرایی خلاقانه و بی‌نظیر از اثر میلر مواجهم و استاد کمال‌علوی در نقش ویلی لومان غوغا کرده بود آنچنانکه اواخر نمایش نگران سلامتش شده بودم بس که بیماری و فشار روانی بر پیرمرد تحقیر شده را واقعی نشانمان می‌داد، انگار خودش بود، او ویلی لومان بود و ویلی لومان او! حدود صد و چهل دقیقه نشستن روی سکوی به شدت ناراحت سالن نمایش اصلا حالی‌ام نشد بس که محو اثر بودم تا به پایانش. حالا سرانجام نمایش را دیده بودم و پرقوت کف زده بودم برای اثر و برای استادم. حالا دیگر می‌دانستم داستان خیلی خیلی فراتر از به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز! حالا دیگر می‌دانستم ترس کودکیهایم بیهوده نبوده و این نمایش از همان زمان پیش‌آگاهی دوران آینده من بود، دورانی که چشم به رویاها بستم و کارمند ‌شدم و دورانی که غره ‌شدم به خود کارمند ظاهرا معتبرم و به مهندس گفتن‌های دیگران و آن آب باریکه رودخانه‌نما و هیچ حواسم به دوران افول نبود، وقتی که آن آب‌باریکه جویی شود و دوستان هم‌دوره‌ات از تو پیشی بگیرند و تو بازی را باخته‌باشی میان انبوه قسط و قرض و غرور سرکوب‌شده و عاقبت سر بر زمین نهی که ترس هم رویایت را قربانی کرد و هم آینده خانواده‌ات را. آقای کمال‌علوی عرق می‌ریخت که همین‌ها را به من بگوید. آرتور میلر هم انگار سی سال بود می‌خواست همین‌ها را به من بگوید و من مدام در حال فرار بودم، چه می‌دانستند که هر چقدر هم که منقلبم کنند ترسوتر از آنم که گوشم شنوا شود به این هشدارها که بخواهم بفهمم یار مفروش به دنیا یعنی چه؟ اما از آن شب هر که را می‌شناختم توصیه کردم به تماشای آن نمایش و تماشای استادم و این میان گمانم فقط برادرم رفت و تماشا کرد. از فردایش به استاد کمال‌علوی گرمتر سلام کردم و او گرمتر جواب می‌ گفت و حتی یکبار دست هم دادم با ایشان! منتظر فرصتی بودم که بگویم آقا شما در نقش ویلی لومان چه کردی با دل ما! دمتان گرم!
5
توی سالهای بعد از آن شب مهم که کاش بارانی هم می‌بود، مرگ فروشنده دیگر حضور نزدیکی در ذهنم داشت و هرچه در روزمرگی‌ام فروتر می‌رفتم هشدارش پررنگتر می‌شد. کتابش را هم خریدم و باز همان اجرا را در صفحاتش تماشا کردم! فیلم هفته‌ام‌ با مریلین را دیدم که درباره مریلین مونرو بود در اوج شهرت و زمانی که همسر آرتور میلر بود و آرتور میلر را توی فیلم دیدم که انگار اصلا حواسش نبود به این به اصطلاح پیروزی بزرگش که با مشهورترین ستاره روزگار وصلت کرده و مدام سرش به نگارش بود و نمی‌دانم شاید مرگ فروشنده می‌نوشت و شاید می‌نوشت بزرگترین ظفر هم رویای آدم شاید نشود!  از آن سو خبر آمد که داستان فیلم جدید اصغر فرهادی در حاشیه اجرایی از این نمایشنامه می‌گذرد که مایه مسرت شد. دلم هوایش را کرده بود پس تا در شهر‌کتاب مشهد یک نسخه اجرای نمایش در تهران به چشمم خورد خریدمش و گذاشتم که ببینم. ویلی لومان حمیدرضا آذرنگ بود، نتوانستم تماشا را ادامه دهم، آخر ویلی لومان باید قدری چاق باشد، یکجور چاقی که در جوانی‌اش از اقتدار و عیش خبر دهد و در پیری‌اش از بیماری و کرختی حکایت کند، آذرنگ خیلی لاغراست! ویلی لومان باید کسی در تیپ استاد کمال علوی باشد، اصلا باید خود استاد باشد! دچار غیرت لومانی شده بودم. با همسرم از درسینما و از تماشای فروشنده فرهادی که بیرون آمدیم، حرف این پیش آمد که ویلی لومانش اصلا به دل نمی‌چسبید، استاد کمال علوی چیز دیگری بود! گرچه فهمیدم شهاب حسینی نباید هم ویلی لومان خوبی می‌شد چون قرار بود بعنوان بازیگری که بارها نقش ویلی لومان را انگار از سر وظیفه بازی کرده بود و انگار درک عمیقی ازش نداشت با ویلی لومانی در واقعیت که از قضا چاق هم بود مواجه شود و بجا نیاوردش و این بار خودش هم مایه تعجیل مرگ پیرمرد شود، مرگ فروشنده! یعنی کسی آن اجرای بی‌نظیر مشهد را ضبط نکرده؟ رفتم به یادش همان اجرای تهران را ببینم اما باز هم نشد، آذرنگ خوب است اما ویلی لومان نیست! دلم خواست استاد کمال علوی را سریع پیدا کنم و بگویم شما از نظر من بهترین ویلی لومان دنیایید! اما دوره فیلمسازی تمام شده بود و مدتها بود نه عبور و مروری در کار بود و نه سلام و علیک گرمی و نه مصافحه‌ای و این میان ندانستم که قاصدی و خبری در راه بود و مهلت رو به اتمام.
6
درست یک هفته پیش خبر روی نمایشگر تلفن همراه نقش بسته بود. سیدرضا کمال‌علوی در مشهد و در پنجاه و نه سالگی، وقتی که هنوز چند سالی مانده بود به سن و سال ویلی لومان برسد، پس از تحمل رنج بیماری دیده از جهان فروبست. برادرم پیام داد: مرگ فروشنده! چقدر بازی‌اش کامل بود! ولی استاد رفته بود بی که اجرایش در نقش ویلی بقدر کفایت دیده شود و قدر ببیند، بی که من فرصت کنم کلمه‌ای به او بگویم و به قدر ذره‌ای مسرورش کنم و باز شدم مرثیه‌سرای بعد از مرگ هنرمند که هیچ افتخاری ندارد و تنها شاید مایه آرامش شرمم شود اما خشنودم که فرصت تلمذ از محضر استاد برای من به شکل دیگری دست داد و دریافتم همه تلمذ‌ها سر کلاس و مکتب رخ نمی‌دهد و استاد اگر استاد باشد دنیایش محضر کلاسش است و با سلام‌ و علیک و تواضعش و با بازی‌ تاثیر‌گذارش روی صحنه نمایش هم به تو می‌آموزد آنچه در سینه دارد. استاد کمال‌علوی بی اغراق حق استادی به گردنم دارد و این را یقین کردم از حجم اندوهی که در لحظه مواجهه با خبر رفتنش قلبم را فشرد. او که به قدر لیاقتش و به قدر کوشش و عشقش و بقدر وفایش به شهرش، قدر و مهر ندید اما خوشنام زیست و خوشنام رفت.
7
مرگ فروشنده نمایشنامه بزرگی‌است و انگار لازم‌است هرکس در عمرش، اقلا یک بار تصویر خود را در آینه ویلی لومان ببیند بلکه بتواند راهش را در زندگی درست بجوید و بپیماید و اگر بتواند آن تصویر را در آینه ویلی لومان مشهد ببیند که چه بهتر حتی! کاش ایران و حتی دنیا ویلی لومان مشهد را می‌دید، صد حیف… حالا آن اجرای جادویی در آن شب جادویی داشت تبدیل به خیالی دور می‌شد، به ویلی لومانی که دیگر برنمی‌گشت روی صحنه. توی اینترنت جستجو کردم به این امید که شاید بشود ویدیویی از بازی‌اش در مرگ فروشنده را یافت، به دقیقه‌ای هم راضی بودم که چشمم افتاد به ویدیویی دیگر. مستند کوتاهی درباره وداع با استاد که شامل لحظاتی از آن اجرا هم بود و حالا در بازبینی نمایش بعد از چند سال دانستم که اشتباه نکرده‌بودم و استاد روی صحنه نمایش مرگ فروشنده در اوج می‌درخشید. آقای کارگردان گفت که آخرین آرزوی آقای کمال‌علوی این بوده که بار دیگر روی صحنه، ویلی‌ لومان شود که اجل مهلت نداده بود اما با همت همراهانش در آن نمایش این وصیت عملی شده بود و پیکرش در صحنه پایانی نمایشنامه، نقش پیکر ویلی لومان را بازی کرد تا لیندا همسر همیشه عاشق و همیشه باوفای ویلی به او بگوید:‌
ویلی من امروز آخرین قسط خونه رو دادم اما تو نیستی که دیگه توش زندگی کنی … ویلی تو دیگه بدهی نداری! تو دیگه آزاد شدی ویلی! آزاد آزاد!

پیوند مرتبط:
مستند کوتاه وداع با استاد کمال‌علوی شامل لحظاتی از بازی ایشان در نمایش مرگ فروشنده

قطارنواز

دخترک نشسته کنار من با جدیت کنسرت لئونارد کوهن نگاه می‌کند، هنوز دوسال و نیم‌ش هم نشده!
توی مونیتور پیرمرد دارد گیتار می‌نوازد، گفتم سر صحبت را باز کنم باهاش.
– دخترم این آقاهه داره چیکار می‌کنه؟
– داره قطار می‌زنه!
– داره چی‌ می‌زنه؟
– قطار می‌زنه!
– قطار!!؟
(نگاهم کرد به نگاهی عاقلانه و پریقین)
– آره! قطار!
(و دوباره رو برگرداند سوی مونیتور و با جدیت استماع و نظاره کنسرت را پی‌ گرفت!)

و آنگاه من پیرمردی را دیدم که قطار می‌نواخت و چه زیبا می‌زد . . .

سلام زنبور! خوبی؟

بچه‌ام با تمام هستی سلام و علیکی دارد پرشور و شاداب. هر هواپیمایی که رد می‌شود بالا و پایین می‌پرد و با شوق دست تکان می‌دهد و می‌گوید هواپیما سلام! خوبی؟ کجا می‌ری؟ بای‌بای هواپیما! خدافظ هواپیما! دم صبح می‌گوید ماه خوابیده خورشید بیدار شده، پس عینک دودی می‌زند تا با خورشید روبوسی ‌کند لابد! دم غروب می‌گوید خورشید خوابیده ماه بیدار شده، پس برای ماه دست تکان می‌دهد و بهش می‌گوید سلام ماه! خوبی؟ هوا که ابری باشد بعد از کلی حیرت و تعجب از اشکال عجیب ابرها به یکایکشان می‌گوید: سلام ابر! خوبی؟ با کلیه موجودات زنده نیز همین‌گونه چاق سلامتی می‌کند که مثلا زنبور! زنبور! سلام زنبور! خوبی؟ خدافظ! این دخترک آدمها را هم اگر شرم و خجالت مانعش نشوند به چنان سرعتی به رگبار سلام و احوالپرسی می‌بندد که هیچکس را یارای پیشی‌ گرفتن از او نباشد. یعنی همین بچه‌ها هستند مصداق بارز و عملی این بیت سعدی: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» و انگار انسان اساسا در اوج و از اوج آغاز می‌شود و بزرگ شدن او را از آن اوج ذره ذره به زیر می‌کشد و تا ته دره می‌برد و رها می‌کند تا اگر توانست این‌بار خودش به دست خودش، خودش را بالا ببرد بلکه دوباره اوج بگیرد که عموما ناکامیم و همان ته دره خوش می‌گذرانیم و کارمان همانجا تمام می‌شود.
داشتم فکر می‌کردم همه این سلوک والای کودکانه پیش چشم من و همه آنها که با کودکان روزگار می‌گذرانند هر روز در حال رخ‌ دادن است اما کمتر اهمیت می‌دهیم. اگر روزگاری مثلا فیلمی بسازم و همین‌ها را نشان دهم توی رفتار یک کودک، صدای همه درمی‌آید که ای امان از عرفان آبکی و سفارشی‌سازی! ای داد از نگاه شعاری و سهراب‌زدگی! حتی ممکن‌است خودم هم ببینم همین‌ها را بگویم و اصلا تماشای فیلم را هم ادامه ندهم حتی! نکته همین‌جاست گاردهای ذهنی ما بسته شده و کلا همه تصمیم‌ها را درباره همه چیز قبلا گرفته‌ایم و طبقه‌بندی کرده‌ایم در ذهن و به وقت نیاز، تصمیم مورد نظر را همچون آس برنده می‌کوبیم روی زمین و با خیال راحت و با تکلیف روشن به حیات درخشانمان ادامه می‌دهیم. با این اوصاف عمرا بتوانیم به کمال کودکانه احوالپرسی با یک زنبور حتی فکر کنیم چه رسد به اینکه بخواهیم به آن مقام بازگردیم! عجالتا جای درست ما همان ته دره است! سلام دره! خوبی؟

گاهی از شاخسار آرزو باید ترسید

یک بیانی میان ما مردم صاحب فرزند هست که نیک چو بکاویمش بیانی بس خطرناک و کافرانه‌است در عین اینکه ظاهر دلسوزانه‌ای هم دارد. مثلا می‌گوییم نعمت وجود این بچه را شاکریم اما خیلی خسته‌ایم! کاش چند سالی زودتر بدنیا می‌آوردیمش که انرژی و نشاط بیشتری نثارش می‌کردیم! یا می‌گوییم این بچه چراغ خانه‌مان شده اما حیف که سخت گرفتاریم! کاش چند سال دیرتر صاحبش می‌شدیم که طفل معصوم، در معرض این همه گرفتاری و دوندگی نباشد و در آرامش زندگی آغاز کند!

حالا می‌پرسید کجای این گفتمان‌های خشنود از فرزند کافرانه‌است و کجاش خطرناک؟ یک روز که من خسته و شاکی از روزگارم بودم، داشتم همین جنس حرفها را با خودم می‌گفتم و چهره فرزندم هم مدام جلوی چشمم بود که ناگهان وجه خطرناک این گفته‌های معمولی بر من رخ نمود. یادم آمد که کودک ما حاصل یگانه احتمالی یک در میلیون در لحظه‌ای خاص از تاریخ هستی‌ و کائنات‌است. در نتیجه آن سخنان و کاش‌ها که نا‌آگاهانه از دل و زبان ما برمی‌خیزد، مفهومی ندارد جز این که ما ناخواسته داریم کودک دیگری جای این کودک حاضر و فعلی‌مان آرزو می‌کنیم. یعنی اگر از قضا فرشته‌ای گوشش به آرزوها و حسرتهای ما باشد و از قضا بزند همین طلب ما را در همان لحظه ایکاش برآورده کند و ما را ببرد به تاریخ مطلوبمان، ناگهان خود را پدر و مادر کودک دیگری خواهیم یافت که اصلا نخواهیمش شناخت و از آن سو آن کودک دلبندی که می‌شناختیم را هم هرگز نخواهیم یافت. کودکی که بوضوح در ذهن ما هست ولی هیچ اثری از او نیست. همه خاطرات ثبت شده‌اش نظیر لباسها، اسباب‌بازی‌ها، عکسها، فیلمهایش جایشان را به متعلقات بچه جدید داده‌اند. تهش می‌شود این وضعیت ناهنجار و بیمار که سوگوار فرزندی هستیم که در ذهن و در قلب ما هست اما در دنیای واقعی دیگر هیچ ردی از اون نیست و هیچ‌کس هم نه به خاطر داردش و نه باورش دارد، انگار هرگز وجود نداشته در حالیکه این سو فرزندی در دنیای واقعی ما هست که هنوز به ذهن و دل ما راه نیافته، مثل یک غریبه کوچک بی‌گناه که می‌شناسدمان و نمی‌شناسیمش! و چه کابوسی ترسناکتر از این؟ آن زمان به خود بسیار نهیب خواهیم زد که آن کودک که می‌شناختیم را هیچکس نکشت مگر آرزویی سهل‌انگارانه که غایتش رنج ابدی خانواده‌ای کوچک‌است.

هستی تنها یک‌ بار و در یک حالت و دقیقا در همین حالتی که هست این فرزندی که داریم را به ما ارزانی داشته و رخداد هر حالت دیگری یعنی نبود این کودک و وجود کودکی دیگر. لذا بقول معروف مراقب باشیم چه آرزو می‌کنیم چون ممکن‌است برآورده شود. مخصوصا آرزوهایی که با جابجایی زمان سر و کار دارد که از همه خطرناکتر‌ است. هر تغییری که بشود در گذشته یا آینده زندگی خودمان اعمال کنیم به احتمال قوی آثار وخیمش بیشتر از آثار مثبتش خواهد بود لذا چه کاری‌است که دست به ترکیب زمان بزنید. خوب که دقت کنیم همین چیزهایی که داریم هم از سرمان زیادی‌است. آرزوهای روتین نظیر آرزوی سلامتی و پیروزی و شادی و الخ کنیم برای خودمان که پشت پرده آرزوهای ایکاش‌دار، دستکاری زمان‌است و در دل هر دستکاری زمانی قتلهای عمد و غیرعمدی مستتر‌ است. اگر با فرزندمان عشق می‌کنیم اما از زمانه و مشکلاتش شاکی‌ هستیم، چنین فرض کنیم که این کودک پیامبری‌‌است که مبعوث شده برای این روزگار خاکستری ما، شاید که قابل تحملش کند، که توان مبارزه ما را بالا ببرد برای برنده شدن. باید که قدرشناس رسول خانه و روزگارمان باشیم، آنکه شیرین و زیباست و می‌خنداندمان و هدایتمان می‌کند. که گویند شکر نعمت نعمتت افزون کند / کفر نعمت از کفت بیرون کند. هستی که با ما آدمها شوخی ندارد، دارد؟

طالع نحس طلسم شکن

این دوره حواسم به فوتبالها و ایتالیا نبود و اصلا تصمیمی نداشتم برای تماشای بازیها که اخبار رضایت‌بخش از گوشه و کنار به گوشم می‌رسید از اینکه ایتالیا زیبا و باانگیزه بازی می‌کند و دارد خوب نتیجه می‌گیرد. جلوی خودم را گرفتم که جو نگیردم. دو بازی را بردند دم نزدم، از گروه بعنوان تیم اول صعود کردند به روی خودم نیاوردم. اسپانیا را در یک‌هشتم نهایی شکست دادند و انتقام دوره قبل را گرفتند و شیرینی این انتقام بود که دیگر وسوسه‌شدم از بازی بعد تماشایشان کنم. رفتم گل‌هایشان به اسپانیا را نگاه کردم و دیدم باز حواس و دلم جلب ایتالیا شده. البته باز با خودم کلنجار رفتم که ایتالیا دارد بدون من خوب نتیجه می‌گیرد و تماشاگری من هم در اغلب اوقات چندان شگون نداشته برای تیم‌های محبوبم و لذا کوشیدم خود را مجاب کنم برای انصراف از تماشای بازی مهم یک‌چهارم نهایی با آلمان.
روز بازی هیجان اطرافیان برای این مسابقه را که دیدم جو گرفت مرا و دیدم مصمم به تماشا شده‌ام. تقدیر ایتالیا در برابر این که من تماشاگرش باشم مقاومت می‌کرد. تلویزیون‌ خانه هم فهمیده بود و بازی را نشانم نمی‌داد و جایش می‌خواست سرم را با جکی چان گرم کند! به هر دری زدم درست نشد و عاقبت دست به دامن اینترنت شدم که آن هم مقاومت کرد ولی انقدر پافشاری کردم که عاقبت تسلیم شد و تصویر متحرک بازی را نشانم داد و دیگر اواخر نیمه اول بود و دقیقا همین لحظات بود که سرنوشت ایتالیا چرخید! باقی‌اش را هم که می‌دانید لابد. ایتالیا را مفتخر به تماشا کردم و مفتخر به حذف! به همین راحتی! زیادی به طلسم پنجاه و چند ساله شکست‌ناپذیری از آلمان اعتماد کردم و البته خودم هم شدم از عوامل به خطر افتادن آن طلسم. گرچه طلسم به تمامی نشکست و این بازی در آمار مساوی محسوب خواهد شد اما ترک عمیقی برداشت که قابل چشم‌پوشی نیست و حالا حالاها باید پاسخگوی خوددار نبودنم باشم شاید ایتالیا مرا ببخشد.
نتیجه اخلاقی این که برخی هواداران خیلی بهتر است هواداری‌شان را در پیگیری اخبار تیم‌شان جستجو کنند و نه تماشای بازی‌هایشان که این به نفع طرفین است. که اگر نبود حضور تماشای من بر این مسابقه مهم، نه عاقبت بوفون این همه اشک می‌ریخت و نه من امروز این همه خمیازه می‌کشیدم! بوفون راضی و من راضی و … زده‌ام ایتالیای محبوبم را به تیر غیب ترکانده‌ام و آمده‌ام ملت را اینجا پند و اندرز هم می‌دهم! من بروم بخوابم، در ادامه مسابقات اگر تمایل به حذف تیمی داشتید در ازای وجه مناسبی حاضرم به سرعت طرفدارش شوم و بازی‌‌اش را فقط تماشا کنم و خلاص. البته با مدیر برنامه‌هایم هماهنگ فرمایید لطفا!

افسانه‌ای به اسارت

شب بیدار شانه‌های مجروح
صبح‌شدنی نیست
چونان افسانه‌ای به اسارت
چونان اسبی تک‌شاخ
که مزرعه‌داری مصمم شکارش کرده
بالهایش را از ریشه درآورده
گاوآهنی سنگین به دوشش بسته
تا همه روز، همه زمینهایش را شخم کند
و شب هنگام اسب تک‌شاخ دیگر نمی‌داند
که کدامش کاری‌تر است
داغ بال یا زخم بار؟
و دیگر کجا مهم‌است نزدش،
آن تک‌شاخ قیمتی روی سرش،
که صبح علی‌الطلوع مزرعه‌دار مصمم
اگر از خواب هفت پادشاهش برخیزد
خواهدش کند و خواهدش فروخت
بی‌آنکه بداند و حتی بخواهد بداند
که این اسب با بالها و تک‌شاخش
قدر همه زمینها و همه عمرش می‌ارزد برایش
اگر آزاد باشد، تنها اگر آزاد باشد.
اسب تک‌شاخ مجروح و بیدار
گاو‌آهن خونین و بیدار
اما صبح‌شدنی نیست این شب‌ بیدار

احیای سبیل پدرانه یا چالش سبیل نوروزی

خواهرزاد‌ه‌ام عکسی از کوچولویی‌هایش دارد که خیلی گرامی‌اش می‌دارد. عکسی که در آن پدرش بغلش کرده و همچون گنجشکی پروازش می‌دهد. البته علت این گرامی‌داری و محبوبیت در آن پرواز گنجشکی نی‌نی‌قلو نهفته نیست که در سبیل مرتب نقش بسته بر صورت پدر ریشه دارد. حالا چرا؟ چون سالها بعد، پدر در یک حرکت انقلابی بعد از سالیان دراز سبیل‌داری سبیل خود را زد و هرگز هم دیگر به سبیل بازنگشت! آن روز واقعه، بعنوان مبد‌‌أ تاریخی در خانواده ما ثبت شد که نقطه آغازی شد بر مناقشه‌ای بی‌پایان در تاریخ خانواده‌. روزی که در نوروز واقع بود و خانواده خواهرم به رسم هرسال، چند روزی بود از تهران مهمان ما بودند در خانه پدری. روز واقعه دامادمان ریش‌تراش برداشت از برای اصلاح ریش و اصلاح ریش که پایان گرفت لحظاتی درنگ کرد و نگاهی به من کرد و پرسید: بزنم سبیلو! من که باور نمی‌کردم دست از سبیلش بشوید گفتم: بزن ببینیم چطور میشه! الانم که تعطیلاته و پشیمون هم که بشی تا تعطیلات تموم بشه دراومده دوباره و … هنوز حرفم تمام نشده بود که ریش‌تراش خیلی کمباین‌طور از روی سبیل رد شده بود و نصفش را زده بود! تا بخواهم چیز دیگری بگویم بقیه‌ش هم دود شد رفت هوا! اول خواهرم حیرت کرد و بعد کل خانواده! تا که رسید نوبت به خواهرزاده‌ام که آن موقع دخترکی بیش نبود. دخترک تا پدر را در شمایل جدید دید زد زیر گریه و اساسا تا مدتی قهر بود. بزرگتر شدنش هم سبب فراموشی نشد و این داغ بر دلش مانده تا همین امروز و هرازگاهی پرونده آن روز واقعه را می‌گشاید و یک شوری می‌دهد و مرثیه‌ای می‌سراید بر سبیلی که رفت و دیگر برنگشت. پدرش برای اینکه بار این گناه را اندکی سبک کرده باشد، دست به دستکاری تاریخ زد و سعی کرد نقش مرا بیش از آنچه بود پررنگ نماید و پروپوگاندایی راه انداخت که همه این داستان زیر سر مکر و حیله و وسوسه‌های دایی‌رضا بوده و ایشان رأسا در این فقره مرا گول زده‌اند! بچه هم که نمی‌توانست روایت هیچیک از ما دو تن را باور کند این وسط مانده بود که محض احتیاط همه کسانی که به هر طریق و به هر مقدار احتمالا دست داشتند در دود دادن سبیل پدر را مجازات کند یا برود پی حقیقتی که فقط بصورت شفاهی باقی‌مانده و صد در صد قابل اتکا نیست. خلاصه از آن موقع روابط دیپلماتیک ما به وضعیت پیچیده‌ای رسید. در تمام این سالها هم هیچکس نپرسید، آن عزیز دل به فرض که یک‌بار هم گول خورده باشد پس چرا تا همین حالا که اقلا پانزده سال از آن لحظه تاریخی می‌گذرد هنوز سبیلش را پس نگرفته از روزگار؟ آیا ضرب آن مکر منتسب به بنده آنقدر شدید بوده که یک عمر را کفاف می‌دهد و خلاصی از آن همچون طلسمی باطل‌السحر می‌طلبد آیا؟ پس حقیقتا دمم گرم! کاش این نیروهای ماورائی را می‌زدم به کار پولدار شدنی چیزی، بجای آنکه بزنم به پروژه‌ای که منجر شود به شکستن دل کودکی!
حالا سالها گذشته و دیگر من هم یک پدر هستم و دخترکی دارم. تو همین عوالم دخترداری و توی یک روز که قصد اصلاح محاسن انبوهم را داشتم ابتکاری به ذهنم رسید که یک آشتی ملی ایجاد کنیم به منظور تقریب قلوب در جهت به فراموشی سپردن آن حادثه. البته به شرط آنکه خواهرزاده‌ حالا بیست ساله‌ام برندارد بگوید: We forgive but not forgotten*! ریش را تراشیدم و سبیل را که حقیقتا سبیلی هم شده بود برای خودش، باقی گذاشتم و رفتم که برای دخترکم رونمایی کنم نیوفیسم را. دخترک که هنوز زبان هم باز نکرده چندان، مدتی به من خیره شد و مات و مبهوت ماند. خیلی دخترانه دستش را روی لبش گذاشت، خنده‌ای پرشرم بر کل صورتش نشست و همانطور که چشم ازم برنمی‌داشت هی پشت سر هم بهم می‌گفت: بااااباااا … بااااباااا … بااااباااا … آنچنانکه قند در دلم آب شد و کلی غش و ضعف کردم. همانجا جا در جا ایمان آوردم به عاشقیت پرشور دخترکان بر سبیل پدر و تصمیم گرفتم پیشقدم شوم در جبران مافات. سریعا عکسی تهیه کردم از شمایل جدیدم و فرستادم در گروه مجازی خانواده. داماد گرامی بلافاصله پیامی داد بدین مضمون: سبیل ما رو تراشیدی، دخترمونو شاکی کردی، حالا خودت ورداشتی سبیل گذاشتی خودتو لوس کنی برای دخترت؟! از آن طرف خواهرزاده‌ام حمایت قاطع و کاملی کرد از چهره سبیلوی من و کلی تشویقم کرد که برسم به سبیلم و هماره مرتب نگاهش دارم. خلاصه کلی خندیدیم و بنده عرض کردم که این حرکتی آشتی‌جویانه‌است برای بازگرداندن آب رفته به جوی و برای به دست آوردن دل دخترانمان که بیاییم یکبار در سال سبیل بگذاریم که هم تنوعی شود و هم دل فرزندان شاد شود که این ایده ابدا ربطی ندارد به موومبر (!!!) و یک چیز پدر و دختری‌است. حتی تا جایی پیش رفتم که این کمپین را جهانی کنم و مثلا چهار نفر را به چالش سبیل و عکس سبیلو با فرزند دعوت کنم که بعد گرفتار شدم و یادم رفت. حالا دیدم که دم نوروز است و می‌شود این کمپین را کلید زد که پدران و دختران و اصلا خانواده‌ها عکسی به یادگار بگیرند به همراه سبیل طبیعی و مرتب و احتمالا جدیدشان. خیلی هم باحال‌است اصلا و از چالش آب سرد که لوس‌تر نیست که! حیف که من سلبریتی مجازی نیستم وگرنه خوب کمپینی می‌شد حیف! اما در حد همین دورهمی‌اش هم خوب‌است. لذا در پایان من در کمال احترام و علاقه، داماد گرانقدرمان جناب آقای دکتر حامدی را به این چالش دعوت می‌کنم که این نوروز برعکس آن نوروز مورد مناقشه عمل کنند و این‌بار هم به مکر بنده تن دهند و سبیل بگذارند و سپس عکسی با دخت گرامی‌شان ساراجان بگیرند، منتها گمانم آن پرواز گنجشکی را نتوانند کامل اجرا کنند، اما باید تلاششان را بکنند خب، چاره‌ای نیست! باشد که سبیل که زمانی نماد خشونت بود این بار مایه صلح و دوستی و مودت و شادی گردد میان آحاد مردم و خانواده‌ها. کاش می‌شد من هم عکس تازه‌ای با پدرم بگیرم که یک عمر به سبیلش وفادار ماند و مدام بهش رسید و رسید تا اینکه به مرور سالیان، دانه دانه تارهایش سفید می‌شد و یک روز با همان سبیل ترکمان کرد و رفت. سبیل پدرانه را احیا کنیم.

*ما می‌بخشیم اما فراموش نمی‌کنیم!
   کلام ماندلا بعد از پذیرش صلح