وعده راستين آشوب

درباره سریال بازي تاج و تخت (2011)
کاری از ديويد بنيوف و دي بي وايس
بر اساس رمان جرج آر آر مارتين
ماخذ: روزنامه اعتماد سه شنبه 4 مهرماه ۱۳۹۱

براي اينكه بتواني وارد این بازی شوي باید قواعد بازی را بدانی. باید از دنيايي كه در آن زندگي ميكني و در حقيقت بدان معتادي كنده شوي تا وجودت پذيراي باور دنيايي دیگرگونه شود. پس در ابتداي هر قسمت براي ورود به حريم افسانه بايد از دالان عنوان بندي مفصل اثر عبور كني كه به سنت سينماي كلاسيك قصه را از لانگ شات ترين حالت ممكن آغاز ميكند يعني نمايش نقشه جغرافيايي جهان قصه كه چونان يك انيميشن توريستي اقليمها و سرزمين‌هاي مهم را به مسافران تازه آنجا كه ما باشيم معرفي می‌كند كه يكسر با نقشه جهان ما متفاوت است. انگار زمين باشد در دوراني ناشناخته و يا اصلا ارض ديگري باشد كه فرض دوم با حقيقت سازگارتر است چراكه ما با جهاني سر و كار داريم كه گردش فصولش ساليانه نيست و زمستاني سخت و تاريك می‌آيد و بقدر چند نسل طول می‌كشد تا باز بقدر چند سال تابستان حاكم شود. جهان خونيني كه انسانش هنوز قدرتهاي جادويي را در خاطر دارد. زخم آخرين اژدهايان ويرانگر را چشيده و براي مقابله با هجوم وايت واكرهاي هولناك ديواري عظيم ساخته و زماني نيست كه آرامش و صلح آنقدر حاكم باشد كه او دمی ‌از شمشيرش فارغ شود.

بگذاريد دمي بيشتر در آن دالان عنوانبندي بمانيم. جايي كه ما انگار نظاره گر آفرينش يكايك سرزمينها هستيم بي اينكه هنوز مردمي قدم بر آن نهاده باشد. قلعه‌هايي كه بنا می‌شود و راههايي كه بر زمين نقش می‌بنند و برجهايي بلند و مستحكم كه از دل سنگ سر به در می‌آورند و درختي مقدس كه از دل خاك می‌رويد و می‌بالد. موسيقي درخشاني كه رامين جوادي روي اين تيتراژ ساخته انگار چكيده كوچك اين افسانه ملتهب است. قطعه‌اي كه تماما بر ضرباهنگ طبل جنگ استوار است و روي اين ضرب برانگیزاننده ملودي‌هايي از جنس بيم و اميد همچون امواجي خروشان مدام در تبديل و تحولند به يكديگر. نغمه‌ای كه از بيم آغاز ميشود و به بيم ختم می‌گردد.

از آن دالان اساسي كه خارج شويم به صحن خونين افسانه وارد خواهيم شد و تازه آنجاست که بايد بگيريم يك گوشه ساكت بنشينيم و وحشت و حيرت خودمان را از سبوعيت اين دنيا آرام كنيم و چند قسمتي فقط تماشا كنيم ببينيم اين دنيا اصلا دست كيست، توي كله مردمانش چه خبر است، توي سر حاكمانش چه ميگذرد، رقباي قدرت كيانند و ارباب شرافت كدام و رنج و غربت سهم كيست. وقتي از همه اينها سر در آوردي تازه همه اين آدمها و اين مناسبات به چشمت آشنا ميرسد و اين لحظه كشف اين مطلب است كه اين دنيا در عين همه تفاوتهاي شكلي كه با دنياي ما دارد، در باطن و معنا، چيزي جز همين دنياي خودمان در همين عصر حاضر نيست. نويسنده بزرگي عمري گذاشته و قصه ما را براي خود ما به تحرير درآورده چرا كه بشر موجودي فراموش كار و اهل عادت است و آنچه اطرافش ميگذرد در حقيقت نميبيند. مثل خشونت و سبوعيتي كه در تصاوير اين سريال تحمل تماشايش آسان نيست اما چيزي نيست جز آنچه در امروز همين دنياي ما همچنان تن و جان آدميان را می‌آزارد و ما هر روز در تلويزيون شاهد اخبارش هستيم و خيلي كه توجه كنيم شبكه را عوض ميكنيم يا كلا خاموشش ميكنيم كه راحت تر باشيم.

داستان آينه جادويي اش را برابر ما ميگيرد كه در نظر اول خويشتن را در آن به جا نياوريم و بگوییم این ما نیستیم و وقتي هم كه خود را به جا آورديم ديگر آنقدر به آينه خيره شده ايم كه از آن تصوير كابوسناك رهايي نداشته باشيم و همچنان مسحورانه نسخه افسانه وار خود را پي بگيريم وقتي می‌بينيم دیگر با این آدمها در آن تمدن‌های غریب، غریبه نیستیم. مردمي كه پشت سر سرداران و سلحشوران خود در گذشته‌ای نه چندان دور برخاستند و شاه ديوانه و اژدهايانش را به زير كشيدند و سرداري از ميان خود را بر تخت آهنين نشاندند كه فتح باب دوران تازه‌ای در هفت اقليم باشد و اين البته جايي قبل از آغاز قصه است كه قصه ما از جايي آغاز ميشود كه سردار نامدار ديروز شاه ماليخوليايي و افسرده امروز است. يكپارچگي سرزمين و مردم دارد هرآينه سست تر می‌شود. فراموشي غليظي همه را در بر گرفته و توي ذهن مردمش خوش خيالي و امنيتي پوشالي حاكم شده كه آخرين اژدهايان هلاك شده اند و وايت واكرهاي سرزمين هميشه زمستان هم كه هشت هزار سال است كه انگار در خوابند و رويت نشده اند و نقلشان بيشتر شبيه داستانهاي ترسناك براي تنبيه كودكان است تا خاطره‌ای مسلم پس آن دیوار عظیم را هم بیهوده می‌دانند. اژدها هم وقتي از خاطره نسلها برود ميشود افسانه‌ای كه كسي ديگر اطمینانی به قطعیت وجودش ندارد. خدایان، دین و آن درخت هم دیگر اعتباری نزد خلایق ندارد و دم به دم پوزخندی است حواله هر آنچه با چشم سر دیده نمی‌شود می‌کنند. در دوران جديد انگار فقط آدمها مانده اند و آدمها. سرداران و سلحشوران فاتح هر يك به اقليم و به خلوت خويش و به سوی سرا و سوداي خويش بازگشته اند و فرومايگان تازه ميدان يافته وارد بازي خونين قدرت شده اند آن هم در دمادم غروب تابستاني بلند و پرفتوحات. آنگاه که نسيم سردي وزيدن گرفته و ترجيع بند خوفناكِ “زمستان در راه است!” صدر اخبار و اقوال است و شاه عاشق و غمگين قبل از پايان كارش گزاره ديگري به آن ترجيع بند افزود: جنگ در راه  است.

بازي تاج و تخت قصه انسان است وقتي می‌پندارد قدرت‌هاي فرا انساني را مغلوب ساخته و خود حاكم بي چون چراي جهان است و در چنين جهاني آن تخت آهنين مدعيان آشكار و نهان بسيار به خود خواهد ديد و خونها ريخته خواهد شد. مردم با مردم خواهند جنگيد، سرداران با سرداران، فرومايگان ظالمانه بر نيكان ظفر يابند. آنها بر این فتح غره خواهند شد غافل از آنكه قدرتهاي فرا انساني در حال خيزش و ظهور دوباره اند و نيك سيرتان چون ستونهاي نامرئي اين جهان پرآشوب دوام خواهند داشت گرچه ناديدني و خاموش. بقول آن فرمانده فرزانه و پير، جناب مورمونت كه گفت: وايت واكرها حمله كنند ديگر چه تفاوت دارد كدامين شاه بر تخت آهنين تكيه زده باشد! اين گرداب همه را غرق خواهد كرد.

زمستان و تاريكي در راه است، جنگ در راه است، طوفان شمشيرها در راه است. جادوی سیاه آزاد گشته‌است. جوجه اژدهايان دارند بزرگ و آتشين می‌شوند. وايت واكرهاي رعب آور و خيالي پنداشته شده، واقعا به سمت آدمها در حال قشون كشي اند. آشوب و تباهي در راه است. درد و مرگ و خونریزی در راه است. در اين افق تيره‌گون بهار رويايي بيش نخواهد بود مادامكه شومی این زمستان و این ظلمت و این جنگ جملگي از درون انسان جوشیده و هنوز می‌جوشد همچون تولد بدشگون آن هیولای سیاه.

زندگی چریکی

درباره سریال مردهء متحرک (2010)
کاری از فرانک دارابانت
ماخذ: روزنامه اعتماد چهارشنبه 17 خردادماه 1391

یک زامبی‌فیلم را یا باور می‌کنی و می‌ترسی و حظ تماشایش را می‌بری و یا به کل باورت نمی‌شود و هی بهشان می‌خندی حتی اگر یکی از خوبهایش باشد مثل وحشت سیاره رودریگز یا زامبی‌لند روبن فلیشر. توی زامبی‌فیلم‌ها اغلب اینجوری‌است که یک بیماری شیوع پیدا می‌کند که انسان مبتلا بعد از تحمل درد و رنج می‌میرد و اندکی بعدتر از خواب مرگ بیدار می‌شود و این موجودی که برخواسته موجودی کاملا غریزی و فاقد شعور و احساس است. همین است که به آنها مردگان متحرک نیز می‌گویند. اجسادی در حال متلاشی شدنند که این نابودی تدریجی را تنها با تغذیه از زنده‌ها می‌توانند به تاخیر اندازند و نزاع میان مردگان و زندگان از همینجا شروع می‌شود و بیماری نیز همینگونه همه دنیا را می‌گیرد. زامبی‌ها به شهرها حمله می‌کنند و زنده‌ها را می‌خورند و زنده‌هایی که گاز گرفته شوند آلوده ویروس می‌شوند و می‌روند در فهرست انتظار زامبی‌شدن و نرم نرمک ارتش هولناکی از مردگان آدمخوار پدید می‌آید که گله‌وار به پیش می‌تازد. یک تنازع بقای جدی و خونین. جنگ میان دو مفهوم ناهمساز مرگ و زندگی در عریان‌ترین شکل ممکن نمایشی می‌شود و جالب اینکه که مردگان غالبند و زندگان تنها به شیوه‌های چریکی و پنهانی می‌توانند ادامه بقا دهند به امید معجزه یا مددی که رفع و دفع بلا کند.

بعید می‌دانم ردپای زامبی‌ها در ادبیات ردپای عمیقی باشد به عکس خون‌آشامها و گرگ‌نماها که موجوداتی عاطفی و متفکرند و ریشه در ادبیات کهن دارند و همیشه نیرویی پنهان و مغلوبند و هرگز حقیقت غالب که زندگیست را مخدوش نمی‌سازند. هر یک از آنها را جایی در حاشیه زندگی و در کنجی خلوت می‌شود یافت که برای یک قربانی انسانی کمین کرده و در همین حال به عنوان یک شخصیت به ابعاد وجودی ایشان نزدیک می‌شویم بیش از انسانهای قصه که غالبا فرع ماجرا هستند. اما یک زامبی چیزی بیش از یک تیپ و یک مفهوم نیست و با این وجود مفهومی غالب و جمعی‌است. زامبی‌ها در ذهن ما نمی‌مانند مگر سبوعیت و بدویت رفتارشان که یکسان است و قطعی و فاقد هرگونه ظرافت و پیچیدگی شخصیتی. زامبی‌ها خرخرکنان و لنگ‌لنگان و دسته‌جمعی حمله می‌کند و زنده‌ها را می‌خورند تا عمر مردگی متحرک خود را افزایش دهند و هیچ طلسم و صلیب و وردی هم بر آنها کارگر نیست. همین و بس! شاید به همین خاطر است که طنزی ذاتی در دل این مفهوم هست که گاهی مي‌خندیم به این موجودات لاشعور و وحشی. البته در مقابل مفهوم زامبی‌است که حضور انسان مهم می‌شود که باید بکوشد و بجنگد تا در حاشیه این حقیقت مرگبار غالب ادامه زندگانی دهد. بیل و کلنگ و تفنگ و هرچیزی که بتواند سلاح باشد به دست گیرد و روزی چند جمجمه زامبی متلاشی کند و اجسادشان را بسوزاند، در هراس و نبردی بی‌وقفه و مدام. در مقابل مهابت حقیقت ناپایداری بقا و شکنندگی زندگی و شرایط بی‌رحم اضطرار و اضطراب است که دروغ و تزویر آدمی فرو می‌ریزد و می‌شود درونیاتش را آشکارا دید که چه در چنته دارد و چند مرده حلاج‌است. حالا ناچار است همه توانایی‌هایی خفته و بالقوه‌اش را به فعل بدل کند که در این نبرد بازنده نباشد. اینجاست که تازه قصه آدمها شکل می‌گیرد که چطور می‌توانند با معنایی چنین فانی از زیستن کنار بیایند و کنار هم بمانند و از خود و از یکدیگر حفاظت کنند و این است جوهری که در دل این گونه سینمایی می‌بینیم و دلخوشیم به آن و مسلم‌است وقتی سریالی با این مضمون ساخته شود تماشایش شوق‌انگیز و مغتنم‌است آن هم سریالی ساخته و پرداخته ذهن خلاق و افسانه‌پرداز فرانک دارابانت که کمی پیشتر درام درخشان مه را در همین گونه ترس ساخت.

سریال مرده متحرک شروعی طوفانی دارد با اپیزود شاهکاری که خود دارابانت کارگردانی کرده آن هم در فصلی که پنج شش قسمت بیشتر نبود و در همین چند قسمت قصه بی فوت وقت روایت شد و هیچ خبری از روده‌درازی و وقت کشی نبود. شاید بشود گفت حجم ماجرا و میزان پیشرفت داستان در این چند قسمت در بسیاری سریال‌ها خوراک چند ده اپیزود‌است که در مرده متحرک جسورانه خرج شد. آتلانتای زامبی‌زده بطرز خیره‌کننده‌ای بازسازی می‌شود. همه هنروران برای زامبی شدن با وسواس گریم شده‌اند. رهبری و طراحی کار خیل هنروان دقیق و هنرمندانه‌است در پرداخت تصویر رعب‌انگیز انبوده زامبی‌هایی که سرگردان و گرسنه‌اند و آماده برای حمله به هر جنبنده زنده‌ای. اجرای نبردها و تعقیب و گریزهای بی‌امان میان آدمها و زامبی‌ها نیز مستندوار و واقع‌گراست و همین تاثیرش را عمیق‌تر می کند. این میان روابط و پیشینه آدمهای اصلی قصه هم خوب چیده و شناسانده می‌شود و داستانک‌ها خوب شکل می‌گیرد و همه چیز خوب پیش می‌رود تا اینکه در یک نقطه اوج داستانی فصل نخست تمام می‌شود و مخاطب را سخت منتظر و مشتاق فصل بعدی نگه می‌دارد.

در عین توفیق فصل اول نزد تماشاگران، نارضایتی‌ دارابانت از نتیجه کارش و اقدام بظاهر کمال‌گرایانه‌اش در جهت تغییرات گسترده در تیم نویسندگان سریال برای رسیدن به ‌ایده‌الهایش، انتظارات هواداران سریال از فصل دوم را بالاتر هم برد اما فصل دوم خود مایه حیرت دیگری شد تا به این نتیجه برسیم شاید نارضایتی دارابانت از فصل اول از این جهت بوده که اگر داستان اینگونه پرضرب پیش رود زود تمام می‌شود و پروژه به سود اقتصادی قابل توجه و توجیهی نمی‌رسد، پس برمی‌گردد به سنت آب بستن سریالی. بسیاری از اپیزودهای فصل دوم چیزی بیش از یک هیچ بزرگ نیست. اجراهایی که سردستی‌تر می‌شود و قصه‌ای که پیش نمی‌رود و دیالوگهایی که مضحک می‌شوند و زامبی‌هایی که عنداللزوم پیدایشان می‌شود تا یا مغزشان متلاشی ‌شود و یا آن کاراکتری که بنا به ضرورتهای سست فیلمنامه‌ای اضافی‌است و قرار‌ست بمیرد خلاص کنند. دیگر چیزی از مضمون همزیستی و نزاع توامان مرگ و زندگی بر لبه تیغ باقی نمی‌ماند و شخصیت‌ها هم رشد چندانی ندارند که لااقل بشود به یکیشان چشم دوخت و دل‌بست. وقتی جلوی جریان طبیعی و اصیل یک قصه را بگیری که زود تمام نشود معلوم‌است که هرز می‌رود و سر از هیچستان در می‌آورد و نتیجه تماشای سیزده قسمت فصل دوم و فینال بی‌معنایش یک شکست کامل بود اگر نبود آن یکی دو اپیزود خوب و آن چند سکانس تاثیرگذار که نشان داد هنوز قلب سریال ضربان دارد گرچه ضربانی نامنظم و نگران‌کننده!

اینک نه آنگونه که بی‌تابانه و خوشخیالانه سالی را در انتظار فصل دوم گذراندیم بلکه دلواپس و آرزومند منتظر فصل سوم و احتمالا نهایی مرده متحرک هم می‌مانیم، هرچه باشد مرده متحرک باز هم زامبی‌فیلم است و محترم! و البته این هم دور از ذهن هم نیست و اصلا دعاگوییم که دارابانت بتواند فرجام سریال را خوب و درست رقم بزند و پایان هم که درست و موثر باشد، می‌شود آن میانه ضعیف را فراموش کرد که در همه چیز این نقطه پایان است که اهمیت دارد.

پیوند مرتبط:
صفحه ۱۱ روزنامه اعتماد مربوط به این یادداشت در قالب فایل PDF

سینماتوگراف آدم می‌سازد

دربارهء هفته‌ام با مریلین (2011)
کارگردان: سیمون کرتیس
ماخذ: روزنامه اعتماد 6 خردادماه 1391

از قضا سینما موضوع محوری سه فیلم مهم امسال بود كه هريك كوشيدند وجهي از هنري كه اين همه خاطرخواه دارد را بازنمایند. اسکورسیزی در هوگو سراغ شعبده و جادوی سینما رفت. همان شعبده ای که خودش در کودکی گرفتارش شد كه حالا بخشي از جریان این شعبده باشد. هوگو راوی داستان ژرژ ملیس است که امروز بعنوان پدر سینمای علمی خیالی می‌شناسیمش و در آن دوران سرزمین رویاها را با کمترین امکانات و تنها بمدد عاشقیت خودش و شعبدهء سینما فتح میکرد تا اینکه مصائب جنگ جهانی او را از اين عيش جدا کرد. مهابت واقعیت آفت رویاست. گرچه رویا مدفون نمی‌ماند و باز روزی از دل انسان سربر می‌آورد و باز جهان‌گیر میشود مثل امروز که حدیث شیدایی ژرژ ملیس با فناوری سه بعدی روی پرده سینماهای عالم تابید.

آرتیست شکوه دوران طلایی صامت را به کمال بازسازی می‌کند تا باز همان سوال بنیادی را از خود بپرسیم که رنگ و کلام اصلا چرا به سینما آمد؟ مثل جورج والنتین که ستاره تثبیت شده سینمای صامت بود و سینمای ناطق را قبول نکرد حتی به بهای نگون‌بختی و سقوط. او ساده دلانه باور داشت مردم برای تماشای اوست که به سالن سینما می‌روند نه شنیدن کلامش یا تجربه هر پیشرفت فنی دیگری و اینگونه شد که بازی را به ستاره ای نوظهور و ناطق باخت. جرج سرانجام فهمید که باید دوشادوش سینما در زمان گام بردارد و دانست که چگونه توانایی‌های خود را در بازیگری صامت با جادوی تازه سینما یعنی کلام تلفیق کند و رقصان و شادان به آغوش سینما برگردد و باز همه را به تحسین وادارد.

هفته‌ام با مریلین براستی ضلع سوم این مثلث است که پس از موضوع شعبده و جادوی سینما سراغ افسون سینما می‌رود. حیف که مثل دو فیلم قبلی آنقدر که حقش بود قدر و منزلت نیافت و مهجور ماند. فیلم از یکی از شمایلهای جاودان سینما وام می‌گیرد و قصه افسون سینما را بازمیگوید، اسطوره ای که هنرنمایی و دلبری‌اش و آن زيبايي و جذابيت مرگبارش بر روی پرده سینما همه عالم را شیفته خود کرده بود. هم‌او که شایعه سر و سرش با همه مردان مشهور دنیا حتی آقای رئیس جمهور ایالات متحده، نقل زبانها بود. هم‌او که چندسالی همسر یکی از بزرگترین نمایشنامه‌نویسان معاصر یعنی آرتور میلر بود. هم‌او که مرگ ناگهانی و زود‌هنگامش آن هم در اوج محبوبیتش، همه جهانیان را در بهت و ماتم فرو برد: مریلین مونرو! هم‌او که هنوز بعد از چند دهه از نبودش دوران محبوبیتش سپری نشده! که البته فیلم قصه او نیست، بیشتر قصه پسرکی است به نام کالین که روزگاری مفتون و شیدای سینما می‌شود و همچون خواب زدگان دنبال اين نغمه سحرآمیز براه مي افتد تا به هشیاری برسد. فیلم قصه تماشاگران است.

پسرکی از خیل عاشقان سینما که می‌خواهد وارد سینما شود و به هر دری می‌زند تا سرانجام موفق میشود توی دفتر هنرپیشه معروفی چون لارنس اولیویه کاری برای خودش دست و پا کند و از بخت خوش، آن هم در زمانی که مریلین هم برای بازی در فیلمی به کارگردانی اولیویه عازم بریتانیاست. یعنی همه چیز مهیاست برای ملاقات عینی و رو در روی پسرک با ستاره رویایی و محبوبش که هماره در تاریکی سالن سینما دزدکی نگاهش کرده‌است. انگار با واقعه‌ای سوررئال مواجهیم: معلوم نیست این پسرک است که راه ورود به پرده سینما را جُسته یا مریلین سرانجام توانسته از پرده سینما به در جهد یا قدری از هر دو! از طرفی پسر قدری توانسته از مقام تماشاچی صرف فاصله بگیرد و بار یابد به تماشای دنیای پشت پرده و تماشای بی‌واسطه ستارگان، از آن سو مریلین هم تا فرصتی گیر می‌آورد از دنیای پرده و پشت پرده میگریزد تا برای لحظاتی هم که شده یک مریلین معمولی باشد نه آن مریلینی که هیچ جا از هجوم عکاسان و خبرنگاران در امان نیست. همان مریلینی که ملاقات با مردم معمولی را دوست دارد اما بدلایل امنیتی از آن منع می‌شود. فرق بسیار است میان رفتارهای تعریف شده مریلین میان هوادارانش وقتی مقابل عکاسان و خبرنگاران‌است و منش او وقتی که میان خویشتنش و مردم هیچ دوربین و رسانه‌ای نیست. او یک ستاره است و برای ستاره ماندن باید مو به مو به آنچه سیستم ستاره ساز برایش صلاح دیده عمل کند وگرنه به راحتی حذف می‌شود.

مریلین به اتفاق آرتور میلر وارد بریتانیا می‌شود. از پلکان هواپیما که فرود می‌آید نه تنها خیل حاضرین در فرودگاه و همه آدمهای اصلی قصه بلکه انگار تمام دنیا آن زن را زیر نگاه هرزه خود گرفته است. برق کور کننده فلاشها و عینک سیاه مریلین حکایت دنیایی است که او را مطابق با میل خود می‌خواهد و نه آن جور که در سویدای دلش هست. درون مریلین دخترکی رنجور و ساده‌دل زندگی‌ می‌کند که در اوج شهرتی که سودای هر دختری بلندپروازی است، رویایش خانه گرم و کوچکی است که یه گوشه اش مادری هست و یک گوشه پدری و جایی آن میان کودکی بازیگوش. خانواده‌ای که همه دنیا نگاهش نکند و خوشبخت باشد.

سر صحنه میان آن همه آدم مهم که مشتاق دیدار مریلین از نوع ستاره هستند پسرکی که پادویی صحنه را می‌کند شاید تنها کسی است که مریلین را بدون آرایش یا بهتر بگوییم بدور از نقاب مردم پسندش دیده است آن هم در اولین دیدار اتفاقی. كالين پشت چهره دلرباي مريلينِ ابرستاره زيبايي اثيري زني تنها را مي بيند يعني موفق می‌شود ذره ای از مریلین اصلی را رویت کند و از همینجاست که نگاه این دو جذب هم می‌شود مثل پلی میان عالم فریبنده و نورانی سینما و عالم ساده و بی تکلف زندگی، آنجا روياها به باور آدمي مي نشيند. کالین هرچه به او نزدیکتر میشود آن زاویه پنهان و آن زيبايي اثيري در سايه مانده مریلین برایش بیشتر آشکار میشود. او قطعا آن بت جنسی که توقع داشت نیست درست مثل آنچه لسترِ زیبایی آمریکایی در شب موعود ورای دختر رویاهایش می‌یابد. مریلین اتفاقا زنی نجیب و خوش‌قلب‌است که محبت و توجه صادقانه مردش را می‌طلبد به خود حقیقی‌اش. ملول است از همه آدمهایی که وقتی به او نزدیک میشوند و می‌بینند در دنیای شخصی او خبری از مریلین مشهور نیست، روح لطیف و کودکانه او را برنمی‌تابند و کنارش می‌گذارند. زنی که دوست دارد فرزندی داشته باشد که بی واسطه دوستش داشته باشد و دوست داشته شود، یکی باشد برای خودِ خودش. زنی است که خلاف تصورات و توهمات گناه‌آلود رسانه‌ها و مردم، از یک همراهی و همکلامی‌ صمیمانه و صادقانه با کالین فراتر نمیرود و کالین هم با اینکه هیجان زده است از این حادثه باورنکردنی و طبعا به او عاشق شده اما حالا که بي هيچ حائلي مخاطب نگاههاي شوخ و شنگ و كودكانه اما محجوب آن زن قرار گرفته هرگز به خود اجازه نمی‌دهد که چینی نازک تنهایی این دخترک معصوم را بشکند و اینجاست که آن ادیسه ناب انسانی شکل میگیرد. ادیسه ای از جنس عاطفه و مسئولیت که میشود پلکانی به سمت بلوغ پسرک و به آنجا كه هرگز نخواهد كسي جز خودش نباشد و حالا موقع آن است كه مريلين والدانه هدایتش کند سوی همان دخترک ساده ای که دوست می‌داشته و خود می‌رود که باز برای خانواده خودش بكوشد. وقت وداع از كالين ميخواهد كه فراموشش نكند و مگر ميشود فراموشش كرد. انگار رویای شيريني که دمی‌آمد و رفت. انگار همان تصویر رو پرده نقره اي که همچون رز ارغوانی قاهره يك چندي به میان آدمهای واقعی آمد و عشق ورزید و مهر افشاند و بازگشت به روي همان پرده افسانه. شايد همه اینها رویای کالین نبود در تاریکی رویاگون سینمایی که مریلین روی پرده‌اش راه می‌رود. يكي از كرور كرور روياهايي كه توي همان تاريكي‌ها توي سر ما تماشاگران شيفته سينما نقش مي بندد و تحمل بار زندگي را آسانتر مي گرداند.

سر لارنس اولیویه با آن همه افتخار و آن پیشنیه موفق در عرصه بازیگری، ته فیلم تنهایی توی ظلمات یک سالن کوچک نشسته و محصول کارش را تماشا میکند. فیلمی ‌که انگار تنها برای مریلین ساخت‌است تا آخر کار توی تنهایی خودبنشیند و شیفته وار توی تاریکی خیره شود به هنرنمایی آن زن. تا لحظاتی گذر بی‌رحم زمان و چین‌های صورت و دوران افول فراموشش شود آن هم در سیطره ستاره‌ای که اصلا سبکهای بازیگری که لارنس درآنها استاد است را نمیداند اما آنگاه که حالش خوب باشد از روی آن غریزه ناب جوری بازی میکند که آقای بازیگر به احساس بی‌حد و حصر او غبطه می‌خورد. مگر میشود عاشق او نبود؟ مگر میشود عاشق سینما نبود؟ کار آقای بازیگر به درستی انجام شده و غمگین اما سرمست از سالن تاریک بیرون می‌رود انگار که دیگر آرزویی ندارد. کالین اما توی تاریکی می‌ماند و به تماشای فرشته‌ای که دنیای او را عوض کرده ادامه می‌دهد تا همیشه. انگار که مریلین هم روی پرده همیشه حواسش به او هست و مراقب اوست، انگار می‌داند کالین فراموشش نکرده و همیشه میان تماشاگران هست و اصلا به او چشمک میزند که کالین! هماره همان پسرک مهربانی باش و بمان که در قلبت هست. کالین در سایه این عشق رویایی راه خود را می‌یابد و گامهایش در پیمودن آن راه استوار می‌گردد تا فیلم اخلاقی ترین رویکرد ممکن به سینما را نشانمان دهد. چه خوش گفت امیرکبیر در ناصرالدین شاه آکتور سینما که سینما توگراف آدم میسازد.

پیوند مرتبط:
صفحه 11 روزنامه اعتماد مربوط به این یادداشت در قالب فایل PDF