Winds of Winter

azor ahaiهر سال زمستان، رحمت می‌فرستم بر روح بلند مخترعان بخاری گازی. بر آن بزرگوارانی که این دستگاه مفید را جوری ساختند تا خلایق متصل با آن دست به یقه باشند و میان مردن از سرما و مردن از گازگرفتگی در تقلایی ابدی گرفتار بمانند. این گرفت و گیر از همان اتصال و روشن کردن بخاری شروع می‌شود تا همان روزی که زمستان، مغلوب بهار گردد و بخاری‌ها خاموش. همین حالا اگر در هر خانواری که سیستم گرمایشی منزلش بخاری‌است یک نفر که متخصص روشن کردن و مراقبت این آهن‌پاره باشد یافت نشود آن خانوار، شانس بقایش را در زمستان به کل از دست خواهد داد! یک نفر که بداند پیچ تنظیم را چقدر نگاه دارد و فندک را کی بزند که شمعک روشن شود و بعد شمعک را چه مدت با دست روشن نگاه دارد که با پیچش بعدی کل مشعل گر بگیرد و اگر هیچکدام درست رخ نداد، بتواند گرفت و گیر قضیه را در یک حدی رفع و رجوع کند و کار را راه بیندازد. یکی که انگشتانی مقاوم دارد در مقابل انواع فشردگی و در مقابل حرارت، یکی که توان چندین بار تکرار آن  عملیات جانکاه بخاری‌افروزی را داشته باشد و باز دستش قلم نشود، یکی که حواسش به گرمای لوله دودکش باشد و وقت و بی وقت و شب و نیمه‌شب سرانگشتانش را روی لوله دودکش بخاری بگذارد و وقتی انگشتانش سوخت اتفاقا خشنود شود که همه چیز مرتب‌است و همه زنده می‌مانیم و آنگاه که انگشتانش یخ کرد، مضطربانه بکوشد به ضرب پنجره گشودن و لوله درآوردن و باز وصل کردن، جریان هوای داغ را از بخاری به سمت دودکش بام برقرار کند مبادا یخ بماند و اهل خانه را قربانی و اگر نتوانست و نشد بخاری را خاموش کند و یک لحاف روی همه عزیزانش علاوه کند. یکی که دشمن وزش بادهای زمستانی باشد که در جهتی برعکس از بام و از طریق دودکش به سمت بخاری می‌وزند تا شعله‌های آبی و آرامش سرخ و خشمگین و تهدیدگر شوند. یکی که همه جوره بکوشد جهت این وزش شوم را عوض کند و به بیرون از خانه و به سوی بام هدایت کند با آزمودن انواع لوله و انواع کلاهک اچ و هزارجور گچکاری و الخ. یکی که حواسش باشد، شب به شب، ظرف آب روی بخاری را آب کند که هنگام خواب رطوبت هوا مناسب باشد مبادا خشکی گرم هوا، سبب آزردگی مجاری تنفس اهل خانه شود. یکی که هربار مصمم شود که اگر از این زمستان جان به در برد، در بهار آینده‌اش سیستم گرمایشی را به پکیجی چیزی ارتقا دهد و هر بهار و تابستان بفهمد که نه پولش را دارد و نه وقتش را و نه اصلا حوصله چنان عملیات عظیمی را! سلحشوری بی‌شمشیر و عاشق، یک تنه قد علم کرده در مقابل وحشت شب‌های طولانی زمستان، آنگاه که مرگ اطراف آدمیان می‌رقصد، تا خود ظهور بهار! یک آزور آهای خانگی!

تو حالا آزادی… آزاد…

img_15751
بچه که بودم نمایشنامه مرگ فروشنده برایم یک جور فوبیا بود. توی آن سن و سال نه خوانده بودم و نه درست و حسابی دیده بودمش ولی فهمیده‌بودم که داستان پیرمرد ورشکسته‌ای‌است که برای نجات زندگی و خانواده‌اش از ابتدا تا انتها مدام به در بسته می‌خورد و عاقبت هم می‌میرد و این درونمایه نومید حسابی می‌ترساندم. البته تله‌‌تئاترهای آن زمان تلویزیون غالبا چنین مضامینی داشت که مثلا تباهی زندگی غربی را نشانمان دهند اما کودکانی که ما بودیم حواسمان به غرب و شرق ماجرا نبود و توی سالهای جنگ و کمبود پی امید و آرزو می‌گشتیم و حق داشتیم فراری شویم از حجم یأس و تیرگی آن نمایش‌ها. گاهی اخبار علمی-فرهنگی-هنری میان معرفی نمایش‌های در حال اجرا در تهران، اجرایی از مرگ فروشنده را لحظاتی نشان می‌داد و ولی‌الله شیراندامی را در نقش پیرمرد داغان که می‌دیدم بند دلم پاره می‌شد یا وقتی می‌دیدم شبکه دو دارد در تله‌‌تئاتری این دفعه در هیئت حمید طاعتی نشانش می‌دهد کانال را عوض می‌کردم و می‌رفتم توی بهارخواب ستاره‌ها را نگاه می‌کردم که بهش فکر نکنم.
2
دوران دانشجویی هم هنوز چیزی بیش از آن جمله درباره آن نمایشنامه نمی‌دانستم اما دیگر ترسی هم نداشتم، در آستانه بزرگسالی و در متن تجربه افسردگی، دیگر پنجره پیش روی زندگی آنقدرها روشن و پرامید نبود که چنین داستانی بخواهد تاریکترش کند. البته دیگر کنجکاوی هم نداشتم و آن نمایشنامه به کل داشت فراموشم می‌شد که تا اینکه رفیق موزیک‌بازم فرزان روزی آمد گفت که فلان مؤسسه جشنواره نمایشنامه‌خوانی گذاشته و قرار است با بچه‌ها مرگ فروشنده را بخوانیم و تو هم بیا و بعدش کلی تعریف کرد که این نمایشنامه فضای دارک دهه پنجاهی دارد و در حاشیه‌اش کلی موزیک جاز و بلوز جریان دارد و حال می‌دهد و الخ. من که هرگز اعتماد به نفس و شجاعت اینجور کارها را نداشتم، طبعا داوطلب نشدم و بعدش هم پی ماجرا را هم نگرفتم و هرگز نفهمیدم که آن نمایشنامه خوانی اصلا به سرانجام رسید یا خیر. این بار هم نشد از اصل داستان نمایش سر در بیاورم اما چند کلمه به آن یک جمله اضافه شد. پیرمرد ورشکسته در فضای دارک دهه پنجاه هر چه می‌زند به در بسته می‌خورد و عاقبت میان نوای جاز و بلوز جان می‌دهد. آن جمله کمی جان گرفت و سینمایی شد.
3
افتاده بودم توی زندگی و متاهل و کارمند بودم و همزمان به یک دوره فیلمسازی هم می‌رفتم بلکه راهی باز شود به سمت هنرمندانه زیستن و کارمند نماندن. استاد کمال‌علوی پیشکسوت سینما و تئاتر مشهد، توی دوره‌های فیلمسازی اجمن سینمای جوان، فیلمنامه‌نویسی تدریس می‌کرد اما از قضا آن دوره‌ای که من در انجمن گذراندم ایشان به عکس دوره‌های قبل و بعدش تدریس نداشتند. گرچه توفیق تلمذش برایم میسر نشد اما توی پارک ملت و توی مسیر انجمن می‌دیدمش در حال عبور و مرور و سلامی‌ می‌کردم و او هم به گرمی جواب می‌داد تا اینکه روزی روی بورد انجمن، پوستری دیدم با تصویر آقای کمال‌علوی آن هم کراوات! پوستر نمایش مرگ فروشنده بود که در یکی از سالنهای تئاتر کوچک مشهد قرار بود اجرا شود و از همه جالبتر اینکه بازیگر نقش پیرمرد اصلی به عهده آقای کمال‌علوی بود گویا. قضیه برایم جالب شد اما نه در حدی که بخواهم بروم نمایش را ببینم. آن فوبیای دوران کودکی از این نمایش دیگر فراموشم شده بود و لذا تصمیمی نداشتم برای تماشایش و از طرفی تئاتر بعنوان یک سرگرمی عمومی در مشهد تازه داشت پا می‌گرفت. ما از قدیم عادت داشتیم پوستر نمایشی را ببینیم و بخاطر دوری سالن هاشمی‌نژاد قید رفتنش را بزنیم اما همه چیز داشت تغییر می‌کرد. مشهد صاحب مجموعه تئاتر شهر در پارک ملت شده بود علاوه چند سالن مجهز دیگر در سطح شهر و از همه مهمتر سایت اینترنتی فروش بلیط همراه با نقد نمایشهای روی صحنه که توی یکی از همین سایتها نقدی تحسین‌آمیز خواندم از همین نمایش مرگ فروشنده که تازه روی صحنه رفته بود و نگارنده توصیه کرده بود از دستش ندهید که از اجرایی شایسته از این نمایشنامه‌است و از خلسه‌اش پس از خروج از سالن نمایش گفته بود و پیاده‌روی طولانی در شب بارانی مشهد و گفته بود این است کاری که یک اجرای خوب با آدم می‌کند. ناگهان همه آن فوبیا و کنجکاوی تاریخی سراغم آمد که مگر به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز می‌تواند چنین کاری با آدم بکند؟ مصمم شدم طلسم را بشکنم تا از داستان این نمایش سر در بیاورم و سرانجام تماشایش کنم: مرگ فروشنده اثر آرتور میلر!
4
با همسرم و دوستم محمد وارد سالن کوچک و تاریک شدیم و در فکر بودم در چنین سالن کوچکی چگونه قرار است اجرایی بزرگ و جادویی رخ دهد؟ که بازی تاریکی و نور و آهن و فلوت و بازیگران شروع شد. تئاتر و روح تئاتری را در سینما همیشه دوست دارم در عین اینکه تئاتر خیلی کم دیده‌ام اما باز هم می‌توانستم تشخیص دهم که با اجرایی خلاقانه و بی‌نظیر از اثر میلر مواجهم و استاد کمال‌علوی در نقش ویلی لومان غوغا کرده بود آنچنانکه اواخر نمایش نگران سلامتش شده بودم بس که بیماری و فشار روانی بر پیرمرد تحقیر شده را واقعی نشانمان می‌داد، انگار خودش بود، او ویلی لومان بود و ویلی لومان او! حدود صد و چهل دقیقه نشستن روی سکوی به شدت ناراحت سالن نمایش اصلا حالی‌ام نشد بس که محو اثر بودم تا به پایانش. حالا سرانجام نمایش را دیده بودم و پرقوت کف زده بودم برای اثر و برای استادم. حالا دیگر می‌دانستم داستان خیلی خیلی فراتر از به در بسته خوردن و مردن یک پیرمرد ورشکسته در جوار موسیقی جاز و بلوز! حالا دیگر می‌دانستم ترس کودکیهایم بیهوده نبوده و این نمایش از همان زمان پیش‌آگاهی دوران آینده من بود، دورانی که چشم به رویاها بستم و کارمند ‌شدم و دورانی که غره ‌شدم به خود کارمند ظاهرا معتبرم و به مهندس گفتن‌های دیگران و آن آب باریکه رودخانه‌نما و هیچ حواسم به دوران افول نبود، وقتی که آن آب‌باریکه جویی شود و دوستان هم‌دوره‌ات از تو پیشی بگیرند و تو بازی را باخته‌باشی میان انبوه قسط و قرض و غرور سرکوب‌شده و عاقبت سر بر زمین نهی که ترس هم رویایت را قربانی کرد و هم آینده خانواده‌ات را. آقای کمال‌علوی عرق می‌ریخت که همین‌ها را به من بگوید. آرتور میلر هم انگار سی سال بود می‌خواست همین‌ها را به من بگوید و من مدام در حال فرار بودم، چه می‌دانستند که هر چقدر هم که منقلبم کنند ترسوتر از آنم که گوشم شنوا شود به این هشدارها که بخواهم بفهمم یار مفروش به دنیا یعنی چه؟ اما از آن شب هر که را می‌شناختم توصیه کردم به تماشای آن نمایش و تماشای استادم و این میان گمانم فقط برادرم رفت و تماشا کرد. از فردایش به استاد کمال‌علوی گرمتر سلام کردم و او گرمتر جواب می‌ گفت و حتی یکبار دست هم دادم با ایشان! منتظر فرصتی بودم که بگویم آقا شما در نقش ویلی لومان چه کردی با دل ما! دمتان گرم!
5
توی سالهای بعد از آن شب مهم که کاش بارانی هم می‌بود، مرگ فروشنده دیگر حضور نزدیکی در ذهنم داشت و هرچه در روزمرگی‌ام فروتر می‌رفتم هشدارش پررنگتر می‌شد. کتابش را هم خریدم و باز همان اجرا را در صفحاتش تماشا کردم! فیلم هفته‌ام‌ با مریلین را دیدم که درباره مریلین مونرو بود در اوج شهرت و زمانی که همسر آرتور میلر بود و آرتور میلر را توی فیلم دیدم که انگار اصلا حواسش نبود به این به اصطلاح پیروزی بزرگش که با مشهورترین ستاره روزگار وصلت کرده و مدام سرش به نگارش بود و نمی‌دانم شاید مرگ فروشنده می‌نوشت و شاید می‌نوشت بزرگترین ظفر هم رویای آدم شاید نشود!  از آن سو خبر آمد که داستان فیلم جدید اصغر فرهادی در حاشیه اجرایی از این نمایشنامه می‌گذرد که مایه مسرت شد. دلم هوایش را کرده بود پس تا در شهر‌کتاب مشهد یک نسخه اجرای نمایش در تهران به چشمم خورد خریدمش و گذاشتم که ببینم. ویلی لومان حمیدرضا آذرنگ بود، نتوانستم تماشا را ادامه دهم، آخر ویلی لومان باید قدری چاق باشد، یکجور چاقی که در جوانی‌اش از اقتدار و عیش خبر دهد و در پیری‌اش از بیماری و کرختی حکایت کند، آذرنگ خیلی لاغراست! ویلی لومان باید کسی در تیپ استاد کمال علوی باشد، اصلا باید خود استاد باشد! دچار غیرت لومانی شده بودم. با همسرم از درسینما و از تماشای فروشنده فرهادی که بیرون آمدیم، حرف این پیش آمد که ویلی لومانش اصلا به دل نمی‌چسبید، استاد کمال علوی چیز دیگری بود! گرچه فهمیدم شهاب حسینی نباید هم ویلی لومان خوبی می‌شد چون قرار بود بعنوان بازیگری که بارها نقش ویلی لومان را انگار از سر وظیفه بازی کرده بود و انگار درک عمیقی ازش نداشت با ویلی لومانی در واقعیت که از قضا چاق هم بود مواجه شود و بجا نیاوردش و این بار خودش هم مایه تعجیل مرگ پیرمرد شود، مرگ فروشنده! یعنی کسی آن اجرای بی‌نظیر مشهد را ضبط نکرده؟ رفتم به یادش همان اجرای تهران را ببینم اما باز هم نشد، آذرنگ خوب است اما ویلی لومان نیست! دلم خواست استاد کمال علوی را سریع پیدا کنم و بگویم شما از نظر من بهترین ویلی لومان دنیایید! اما دوره فیلمسازی تمام شده بود و مدتها بود نه عبور و مروری در کار بود و نه سلام و علیک گرمی و نه مصافحه‌ای و این میان ندانستم که قاصدی و خبری در راه بود و مهلت رو به اتمام.
6
درست یک هفته پیش خبر روی نمایشگر تلفن همراه نقش بسته بود. سیدرضا کمال‌علوی در مشهد و در پنجاه و نه سالگی، وقتی که هنوز چند سالی مانده بود به سن و سال ویلی لومان برسد، پس از تحمل رنج بیماری دیده از جهان فروبست. برادرم پیام داد: مرگ فروشنده! چقدر بازی‌اش کامل بود! ولی استاد رفته بود بی که اجرایش در نقش ویلی بقدر کفایت دیده شود و قدر ببیند، بی که من فرصت کنم کلمه‌ای به او بگویم و به قدر ذره‌ای مسرورش کنم و باز شدم مرثیه‌سرای بعد از مرگ هنرمند که هیچ افتخاری ندارد و تنها شاید مایه آرامش شرمم شود اما خشنودم که فرصت تلمذ از محضر استاد برای من به شکل دیگری دست داد و دریافتم همه تلمذ‌ها سر کلاس و مکتب رخ نمی‌دهد و استاد اگر استاد باشد دنیایش محضر کلاسش است و با سلام‌ و علیک و تواضعش و با بازی‌ تاثیر‌گذارش روی صحنه نمایش هم به تو می‌آموزد آنچه در سینه دارد. استاد کمال‌علوی بی اغراق حق استادی به گردنم دارد و این را یقین کردم از حجم اندوهی که در لحظه مواجهه با خبر رفتنش قلبم را فشرد. او که به قدر لیاقتش و به قدر کوشش و عشقش و بقدر وفایش به شهرش، قدر و مهر ندید اما خوشنام زیست و خوشنام رفت.
7
مرگ فروشنده نمایشنامه بزرگی‌است و انگار لازم‌است هرکس در عمرش، اقلا یک بار تصویر خود را در آینه ویلی لومان ببیند بلکه بتواند راهش را در زندگی درست بجوید و بپیماید و اگر بتواند آن تصویر را در آینه ویلی لومان مشهد ببیند که چه بهتر حتی! کاش ایران و حتی دنیا ویلی لومان مشهد را می‌دید، صد حیف… حالا آن اجرای جادویی در آن شب جادویی داشت تبدیل به خیالی دور می‌شد، به ویلی لومانی که دیگر برنمی‌گشت روی صحنه. توی اینترنت جستجو کردم به این امید که شاید بشود ویدیویی از بازی‌اش در مرگ فروشنده را یافت، به دقیقه‌ای هم راضی بودم که چشمم افتاد به ویدیویی دیگر. مستند کوتاهی درباره وداع با استاد که شامل لحظاتی از آن اجرا هم بود و حالا در بازبینی نمایش بعد از چند سال دانستم که اشتباه نکرده‌بودم و استاد روی صحنه نمایش مرگ فروشنده در اوج می‌درخشید. آقای کارگردان گفت که آخرین آرزوی آقای کمال‌علوی این بوده که بار دیگر روی صحنه، ویلی‌ لومان شود که اجل مهلت نداده بود اما با همت همراهانش در آن نمایش این وصیت عملی شده بود و پیکرش در صحنه پایانی نمایشنامه، نقش پیکر ویلی لومان را بازی کرد تا لیندا همسر همیشه عاشق و همیشه باوفای ویلی به او بگوید:‌
ویلی من امروز آخرین قسط خونه رو دادم اما تو نیستی که دیگه توش زندگی کنی … ویلی تو دیگه بدهی نداری! تو دیگه آزاد شدی ویلی! آزاد آزاد!

پیوند مرتبط:
مستند کوتاه وداع با استاد کمال‌علوی شامل لحظاتی از بازی ایشان در نمایش مرگ فروشنده

آمدنم بهر چه بود؟

در مسیرم به خانه چندتا باطری نیم‌قلمی خریده‌بودم و توی خانه گذاشتمشان روی میز که اهل خانه به مرور متوجه باطریها شدند.
همسرم گفت: دستت درد نکنه بالاخره برای ریموت‌کنترلا باطری خریدی!
دخترکم گفت: بابا!!! برای پتیکو پتیکو (اسبش) باطی (باطری) خریدی!؟! آره!؟! [حداقل پنج‌بار تکرار بدون وقفه!]
و سرانجام خودم گفتم: نخیرم برای صفحه‌کلید بی‌سیم خودم باطری خریدم!
و اما باطریها هیچ نگفتند و ما نیز هیچ ازشان نپرسیدیم که اصلا خودتان دوست دارید کجا بروید و همه عمر هدفتان این بوده که کجا باشید؟ البته اگر می‌پرسیدیم هم آنها همچنان به سکوت انگار ازلی و ابدی‌شان ادامه می‌‌دادند که این باطریهای خاموش هماره، هر کسی از ظن خود شد یارشان وز درونشان نجست اسرارشان!

یا حسین آن که دل از غیر تو ببرید منم

غریبانه کویتی پور 1382تازه که به بازار آمده بود قطعاتش از تلویزیون بسیار پخش می‌شد، دلنشین بود اما هنوز اثر مرا اهلی‌ نکرده‌‌بود. اطرافیانم نوار کاستش را تهیه کرده‌بودند و گوش کرده بودم و لذت برده بودم اما باز هم اهلی نشدم. برخی دوستان کلیپ‌های فلشی یکی دو قطعه معروف‌تر را به من توصیه کرده‌بودند و دیدم و شنیدم فاز گرفتم اما هنوز مانده بود تا اهلی شدن. توی سال عاشقیت در کافه‌ای نشسته‌بودیم که همیشه موزیک راک و پاپ خارجی پخش می‌کرد از بیتلز تا کوهن، اما آن روز که روزی در دهه اول محرم بود از بلند‌گوهای کافه یعنی دقیقا جایی که انتظارش را نداشتم، قطعات این آلبوم پشت سر هم پخش می‌شد و همان روز بود که دیدم یکایک آهنگها به قلبم تیرخلاص زدند و دیدم که تا ابد اهلی آن آلبوم بی‌نظیر شدم و از آن سال تا حالا هر محرمم با آلبوم غریبانه با صدای حاج غلام کویتی‌پور می‌گذرد.
اولین نسخه‌ای از آلبوم که برای خودم گیر آوردم پر از خش و قطعی صدا بود گاه در بهترین لحظات آهنگها، اما خیالی نبود. دیگر جای خرابی و قطعی‌ها را هم از بر شدم و بعدها که نسخه خوبش را یافتم در همان لحظات منتظر آن اصوات بودم گاه حتی دلتنگشان و تا مدتها بدعادت بودم اما زندگی من با اثر ادامه داشت و ناگهان متوجه شدم بسیاری دیگر هم دچار غریبانه شده‌اند از همه طیفهای گوناگون، از مذهبی تا غیرمذهبی، از سنتی تا مدرن! بعدها غریبانه2 را هم شنیدم و فهمیدم که برخی چیزها دومی ندارد و اساسا غریبانه تا همیشه یکی‌است و شاهکارهای هنری انگار تکرارناپذیرند.
می‌شود برخی عوامل ماندگاری اثر را نام برد، آلبوم غریبانه آلبوم کاملی‌است که همه اجزائش در جای درست نشسته. اشعار بسیار زیبایی دارد که از شعار فاصله گرفته و وجه عرفانی واقعه عاشورا را صمیمانه بیان می‌کند. آهنگسازی و تنظیم درخشانی دارد که بر مبنای نوحه‌های قدیمی و با ملودی‌های دلنشین، تعادل حیرت‌انگیزی میان شور حماسی و اندوه برقرار کرده‌است و البته صدا و اجرای توانمند کویتی‌پور که از خوانندگی فراتر رفته و همچون شاهدی عینی واقعه را حماسه‌سرایی می‌کند و همه این‌ها موفق شده مخاطب را مهربانانه به دل واقعه شهادت سید‌الشهدا و یارانش ببرد و متأثر کند همچون یک مجلس تعزیه خوانی در اوج. اما اینکه چرا این تجربه کامل هرگز تکرار نشد را چه بگویم. شاید دوران آن شور و خلوص به سرعت گذشت یا اختلافات و دلخوری‌های معمول پس از موفقیت و اوج رخ داد که همان عوامل هم نتوانستند آن عشق را بار دیگر در اثری دیگر جاری کنند اما شخصا سپاسگزار یکایک افرادی هستم که در زمان درست در جای درستی جمع شدند تا غریبانه متولد شود و وسیله‌ای شود که دل من ایمان‌باخته را هر محرم از روزمرگی‌هایم پرواز دهد و ببرد صحرای کربلا و خط مقدم جبهه که گاهی چنگ دل آهنگ دلکش می‌زند، ناله عشق‌است و آتش می‌زند…

از انتشار این آلبوم تا الان سیزده سال می‌گذرد و سیزده سال طول کشید تا توفیق و جسارتش را بیابم که ادای دین کنم و چند خطی بنگارم درباره غریبانه که خوشحالم غریب نمانده و جایش را آن بالا بالاها ماندگار کرده. یکی از پنج آلبوم موسیقی ایرانی برتر به انتخاب من!

پی‌نوشت: لینک شنیدن، خرید و دانلود آلبوم غریبانه

قطارنواز

دخترک نشسته کنار من با جدیت کنسرت لئونارد کوهن نگاه می‌کند، هنوز دوسال و نیم‌ش هم نشده!
توی مونیتور پیرمرد دارد گیتار می‌نوازد، گفتم سر صحبت را باز کنم باهاش.
– دخترم این آقاهه داره چیکار می‌کنه؟
– داره قطار می‌زنه!
– داره چی‌ می‌زنه؟
– قطار می‌زنه!
– قطار!!؟
(نگاهم کرد به نگاهی عاقلانه و پریقین)
– آره! قطار!
(و دوباره رو برگرداند سوی مونیتور و با جدیت استماع و نظاره کنسرت را پی‌ گرفت!)

و آنگاه من پیرمردی را دیدم که قطار می‌نواخت و چه زیبا می‌زد . . .

سلام زنبور! خوبی؟

بچه‌ام با تمام هستی سلام و علیکی دارد پرشور و شاداب. هر هواپیمایی که رد می‌شود بالا و پایین می‌پرد و با شوق دست تکان می‌دهد و می‌گوید هواپیما سلام! خوبی؟ کجا می‌ری؟ بای‌بای هواپیما! خدافظ هواپیما! دم صبح می‌گوید ماه خوابیده خورشید بیدار شده، پس عینک دودی می‌زند تا با خورشید روبوسی ‌کند لابد! دم غروب می‌گوید خورشید خوابیده ماه بیدار شده، پس برای ماه دست تکان می‌دهد و بهش می‌گوید سلام ماه! خوبی؟ هوا که ابری باشد بعد از کلی حیرت و تعجب از اشکال عجیب ابرها به یکایکشان می‌گوید: سلام ابر! خوبی؟ با کلیه موجودات زنده نیز همین‌گونه چاق سلامتی می‌کند که مثلا زنبور! زنبور! سلام زنبور! خوبی؟ خدافظ! این دخترک آدمها را هم اگر شرم و خجالت مانعش نشوند به چنان سرعتی به رگبار سلام و احوالپرسی می‌بندد که هیچکس را یارای پیشی‌ گرفتن از او نباشد. یعنی همین بچه‌ها هستند مصداق بارز و عملی این بیت سعدی: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» و انگار انسان اساسا در اوج و از اوج آغاز می‌شود و بزرگ شدن او را از آن اوج ذره ذره به زیر می‌کشد و تا ته دره می‌برد و رها می‌کند تا اگر توانست این‌بار خودش به دست خودش، خودش را بالا ببرد بلکه دوباره اوج بگیرد که عموما ناکامیم و همان ته دره خوش می‌گذرانیم و کارمان همانجا تمام می‌شود.
داشتم فکر می‌کردم همه این سلوک والای کودکانه پیش چشم من و همه آنها که با کودکان روزگار می‌گذرانند هر روز در حال رخ‌ دادن است اما کمتر اهمیت می‌دهیم. اگر روزگاری مثلا فیلمی بسازم و همین‌ها را نشان دهم توی رفتار یک کودک، صدای همه درمی‌آید که ای امان از عرفان آبکی و سفارشی‌سازی! ای داد از نگاه شعاری و سهراب‌زدگی! حتی ممکن‌است خودم هم ببینم همین‌ها را بگویم و اصلا تماشای فیلم را هم ادامه ندهم حتی! نکته همین‌جاست گاردهای ذهنی ما بسته شده و کلا همه تصمیم‌ها را درباره همه چیز قبلا گرفته‌ایم و طبقه‌بندی کرده‌ایم در ذهن و به وقت نیاز، تصمیم مورد نظر را همچون آس برنده می‌کوبیم روی زمین و با خیال راحت و با تکلیف روشن به حیات درخشانمان ادامه می‌دهیم. با این اوصاف عمرا بتوانیم به کمال کودکانه احوالپرسی با یک زنبور حتی فکر کنیم چه رسد به اینکه بخواهیم به آن مقام بازگردیم! عجالتا جای درست ما همان ته دره است! سلام دره! خوبی؟

گاهی از شاخسار آرزو باید ترسید

یک بیانی میان ما مردم صاحب فرزند هست که نیک چو بکاویمش بیانی بس خطرناک و کافرانه‌است در عین اینکه ظاهر دلسوزانه‌ای هم دارد. مثلا می‌گوییم نعمت وجود این بچه را شاکریم اما خیلی خسته‌ایم! کاش چند سالی زودتر بدنیا می‌آوردیمش که انرژی و نشاط بیشتری نثارش می‌کردیم! یا می‌گوییم این بچه چراغ خانه‌مان شده اما حیف که سخت گرفتاریم! کاش چند سال دیرتر صاحبش می‌شدیم که طفل معصوم، در معرض این همه گرفتاری و دوندگی نباشد و در آرامش زندگی آغاز کند!

حالا می‌پرسید کجای این گفتمان‌های خشنود از فرزند کافرانه‌است و کجاش خطرناک؟ یک روز که من خسته و شاکی از روزگارم بودم، داشتم همین جنس حرفها را با خودم می‌گفتم و چهره فرزندم هم مدام جلوی چشمم بود که ناگهان وجه خطرناک این گفته‌های معمولی بر من رخ نمود. یادم آمد که کودک ما حاصل یگانه احتمالی یک در میلیون در لحظه‌ای خاص از تاریخ هستی‌ و کائنات‌است. در نتیجه آن سخنان و کاش‌ها که نا‌آگاهانه از دل و زبان ما برمی‌خیزد، مفهومی ندارد جز این که ما ناخواسته داریم کودک دیگری جای این کودک حاضر و فعلی‌مان آرزو می‌کنیم. یعنی اگر از قضا فرشته‌ای گوشش به آرزوها و حسرتهای ما باشد و از قضا بزند همین طلب ما را در همان لحظه ایکاش برآورده کند و ما را ببرد به تاریخ مطلوبمان، ناگهان خود را پدر و مادر کودک دیگری خواهیم یافت که اصلا نخواهیمش شناخت و از آن سو آن کودک دلبندی که می‌شناختیم را هم هرگز نخواهیم یافت. کودکی که بوضوح در ذهن ما هست ولی هیچ اثری از او نیست. همه خاطرات ثبت شده‌اش نظیر لباسها، اسباب‌بازی‌ها، عکسها، فیلمهایش جایشان را به متعلقات بچه جدید داده‌اند. تهش می‌شود این وضعیت ناهنجار و بیمار که سوگوار فرزندی هستیم که در ذهن و در قلب ما هست اما در دنیای واقعی دیگر هیچ ردی از اون نیست و هیچ‌کس هم نه به خاطر داردش و نه باورش دارد، انگار هرگز وجود نداشته در حالیکه این سو فرزندی در دنیای واقعی ما هست که هنوز به ذهن و دل ما راه نیافته، مثل یک غریبه کوچک بی‌گناه که می‌شناسدمان و نمی‌شناسیمش! و چه کابوسی ترسناکتر از این؟ آن زمان به خود بسیار نهیب خواهیم زد که آن کودک که می‌شناختیم را هیچکس نکشت مگر آرزویی سهل‌انگارانه که غایتش رنج ابدی خانواده‌ای کوچک‌است.

هستی تنها یک‌ بار و در یک حالت و دقیقا در همین حالتی که هست این فرزندی که داریم را به ما ارزانی داشته و رخداد هر حالت دیگری یعنی نبود این کودک و وجود کودکی دیگر. لذا بقول معروف مراقب باشیم چه آرزو می‌کنیم چون ممکن‌است برآورده شود. مخصوصا آرزوهایی که با جابجایی زمان سر و کار دارد که از همه خطرناکتر‌ است. هر تغییری که بشود در گذشته یا آینده زندگی خودمان اعمال کنیم به احتمال قوی آثار وخیمش بیشتر از آثار مثبتش خواهد بود لذا چه کاری‌است که دست به ترکیب زمان بزنید. خوب که دقت کنیم همین چیزهایی که داریم هم از سرمان زیادی‌است. آرزوهای روتین نظیر آرزوی سلامتی و پیروزی و شادی و الخ کنیم برای خودمان که پشت پرده آرزوهای ایکاش‌دار، دستکاری زمان‌است و در دل هر دستکاری زمانی قتلهای عمد و غیرعمدی مستتر‌ است. اگر با فرزندمان عشق می‌کنیم اما از زمانه و مشکلاتش شاکی‌ هستیم، چنین فرض کنیم که این کودک پیامبری‌‌است که مبعوث شده برای این روزگار خاکستری ما، شاید که قابل تحملش کند، که توان مبارزه ما را بالا ببرد برای برنده شدن. باید که قدرشناس رسول خانه و روزگارمان باشیم، آنکه شیرین و زیباست و می‌خنداندمان و هدایتمان می‌کند. که گویند شکر نعمت نعمتت افزون کند / کفر نعمت از کفت بیرون کند. هستی که با ما آدمها شوخی ندارد، دارد؟

از امروز تا هرگز

برنامه جامع یک کارگر-کارمند غمگین برای رسیدگی به امور مورد علاقه‌اش وقتی تمام وقت روزش تلف معاش می‌شود و امیدش به بعد‌ازظهرهاست که آنجا هم رسیدگی به تعهدات انسانی و خانوادگی، جایی برای دل نمی‌ گذارد:

>>>شنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش بدهی. اگر نشد برو به یکشنبه
یکشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به دوشنبه
دوشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بازگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به سه‌شنبه
سه‌شنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به چهارشنبه
چهارشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به پنجشنبه
پنجشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به جمعه تعطیل!
جمعه: بکوش تا اقلا در طول شبانه‌روز جمعه، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی و اگر باز هم نشد باز برو به شنبه>>>

شایان ذکر است که این سیکل معیوب و این دور باطل غالبا منتهی می‌شود به هرگز!

بام زندگی کجاست؟

غمگین که باشی تا یک جایی از عمرت با خودت می‌گویی: «من تو زندگیم هیچی نمی‌شم!» که یعنی اندوه و گلایه. اگر همچنان غمگین بمانی از یک جای عمرت به بعد با خودت خواهی گفت: «من توی زندگیم هیچی نشدم!» که یعنی حسرت و نومیدی. اینکه آن مرز باریک کجای زندگی آن غمگین است که فعل «هیچی نشدن» را ناگهان از مضارع به ماضی تبدیل می‌کند، متر و معیاری ندارد و به خود آن غمگین ارتباط دارد که غمگین داریم تا غمگین، یکی در همان اوان جوانی می‌پندارد آن مرز را گذرانده و یکی در اوج پیری. اما اشتراک همه غمگینان، تمنای مفهوم مبهم چیزی شدن‌ (و شاید اساسا چیزی نشدن) در زندگی ‌است که در واقع سراب غمگینان‌است و هیچ غمگینی نمی‌داند چه بشود چیزی شده برای خودش و چه نشود نشده! چه بسیار غمگینانی که از نظر دیگران برای خود کسی شده‌اند اما خودشان می‌گویند چیزی برایشان فرق نکرده و آن چیزی شدن لابد جای دیگری‌است که ما هنوز غمگینیم.
همین حالا اگر در مملکت خودمان ده نفر را بخواهیم نام ببریم که مردم متفق‌القول معتقدند اینها به جایی رسیده‌اند و چیزی شده‌اند در زندگی و در کشورشان، یقینا عباس کیارستمی جایی در صدر آن فهرست دارد. ولی همین استاد کیارستمی در مصاحبه‌ای که بعد از درگذشتش زیاد دست به دست شد، چیزی گفت که کلا این مفهوم را دچار چالش کرد! سخنی به این مضمون که اگر بخواهم بین‌ اینکه خودم بمانم و آثارم نماند و اینکه خودم نباشم و آثارم بماند، یکی را انتخاب کنم، ماندن و زندگی‌کردن خودم را انتخاب می‌کنم! که یعنی آن همه آوازه و سودای چیزی شدن به یک دم آسودگی این دنیا نیارزد! نیارزد واقعا؟ غمگینان سرکارند؟ یعنی بعد از اینکه بر بلندای آن قله رفیع ایستادیم، منظره‌ای که خواهیم دید و خواهیم‌دریافت در زندگی و هستی همین چیزی‌ خواهد بود که استاد گفته؟ اگر چنین باشد شاید سختی صعود به قله را باید به جان خرید تا در آن اوج به تکریم و نکوداشتی از زندگی نایل شد که همان صعود هم پیش پایش پوچ و بیهوده به نظر آید و این گزاره تنها در ظاهر متناقض نمی‌نماید. تردیدی نیست که این نگاه پخته بدون صعود هرگز در چشمان آدمی نخواهد نشست و لابد آدمی که فتح قله را بچشد و بفهمد و از آن بالا آنچه لازم‌ دارد بداند را ببیند دیگر غمگین نخواهد بود اگر چه تمام کوشش‌ها و دستاوردهایش آنجا به آنی نزدش بی‌اعتبار شود. اما لابد این پایین که بمانی، آن هم بی هیچ تلاشی برای صعود و با نگاهی پرحسرت به آن بالا، همیشه غمگین خواهی بود و فعل مضارع چیزی نشدنت زود ماضی می‌شود گرچه باید پذیرفت که مرزی در کار نیست و همیشه می‌شود قله‌ای را آزمود و راه پیمود و آموخت و اینگونه‌است که آدمی هر لحظه در مسیرش به جایی رسیده‌است و چیزی شده‌است به شرطی که هر آن حواسش باشد که اکنون کجا ایستاده و پیشتر کجا بوده و در آینده کجا خواهد بود.
توی یک قسمت از سریال خوب خانه سبز، یک جانباز ویلچرنشین به نام محمد که برای اولین بار حبیب رضایی را به سینما معرفی کرد، نقش اصلی بود. توی یک صبحی در بام تهران، اتفاقی با رضا صباحی، یعنی همان خسرو خودمان برخورد کرده بود، آن هم وقتی رضا خیلی خلقش از روزگار و از زندگی گرفته بود. با زبان مشترک زرگری سر شوخی باز شد و رفاقت مردانه شکل گرفت و بعدش به رضا گفت که چقدر دلش می‌خواهد برود بام تهران تا شهر را از آنجا تماشا کند. حساب کرده بود بام تهران برجی نیمه‌تمام در همان حوالی بود. ناگهان خیلی کودکانه یک دل شدند که بروند و فتحش کنند که فتح دشواری هم بود. رضا تا یک جایی محمد را با ویلچر بالا برد و از یه جایی کولش کرد و رساند به بام برج و بام تهران. لحظاتی مست فتح شدند و خندیدند تا اینکه محمد کمی جدی شد و به رضا گفت که میدونی اینجام بام تهران نیست! رضا پرسید پس کجاست؟ محمد با دست برج نیمه‌تمام دیگری را نشان داد که اونجاست! و بعد باز با هم خندیدند و خشنود پایین آمدند و به خانه رفتند. شهید که شد رضا از آن برج نیمه‌تمام باز بالا رفت و نام محمد را بغض‌آلود فریاد می‌زد و صدایش می‌زد که کجایی؟ این قسمت سریال که از قضا غم‌انگیزترین قسمت سریال هم بود وقتی تمام شد، من که نوجوانی بیش نبودم، مات و مبهوت و البته غمگین از برادر بزرگترم، محمد، پرسیدم: یعنی چی؟ محمد گفت: یعنی بالا رفتن مادی نیست! توی گوشم ماند.