کاملا بدون شرح!

میگن اسبت رفیق روز جنگه
مو می گویُم از او بهتر تفنگه
سوار بی تفنگ قدرت نداره
سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقرم ر ِ فروختُم
برا یارُم قبای ترمه دوختُم
فرستادُم برایش، پس فرستاد
تفنگ دسته نقرم داد و بیداد!

(شاعر: احتمالا نوذر پرنگ)

ادامه خواندن کاملا بدون شرح!

فقدان بی فقدان

فقدانی بی فقدان
عبوری بی عبور
سفری بی سفر
هر آینه و هر دم
به کام خود می کشدم
وحشی و چالاک
به قصد بلع و
به قصد هضم و دفعم
هر آینه بیشتر و
هر دم تندتر
و هرگز
باز نایستد
و هرگز
نتوانش باز ایستاند

وحشی و چالاک
تیز چنگال و تیز دندان
در بر می گیرد و
در دم می درد و
در خود می کشد
و من
آرام و رخوتناک
تسلیمم، ناتوانم، ناگزیرم
من سر نهاده ام
به این فقدان بی فقدان
این عبور بی عبور
و به این سفر بی سفر
که عابر تباهیم و مسافر فنا
هر آینه بیشتر
هر دم تندتر
در خود می پیچم و هضم می شوم
بی هیچ گریزگاهی و
متلاشی می شوم
دور از هر دست ناجی
من مسافر فنام
من خود بدرودم

 

ادامه خواندن فقدان بی فقدان

قصهء پراید

داستان کوتاه

می گویند برای اینکه قصه ات شکل گیرد و آنگاه سر وشکل، به اطرافت بیشتر توجه کن که قصه ها توی همین هرج و مرج هر روزه نهانند که همگی بوی تکرار و دور باطل می دهد. چه نوشتن دارم من؟ چه نوشتن دارند این همه زنبور کارگر کم عمرِ بی زندگی و البته پر از ادراک رنج و دوری. هر روز که از خانه بیرون می زنم می نگرم دور و بر خودم را و باز پیش خود می گویم: چه نوشتن داریم ما؟
راننده ای داده بود روی شیشه عقبی پرایدش که خیلی خاک گرفته بود و معلوم بود مسافربر شخصی است، بنویسند:
«خیلی دلم گرفته از خیلی ها»
حالا تاثیر سنتوری بوده یا چاووشی نمی دانم اما هر چه هست خیلی دلش گرفته از خیلی ها!
راننده مینی بوسی داده بود روی شیشه عقب مینی بوسش شماره تلفن همراهش را به همراه نام کوچکش بنویسند، آن هم به انگلیسی. تبلیغات یود یا که تبلیغات بود یا که تنهایی؟ نمی دانم.

و لحظه ای اندیشه ای از سرم گذشت و گفتم خوب است بروم بغل دستش بنشینم و ازش بپرسم: چرا اینقدر دلت گرفته؟

او هم جواب بدهد: داداش حواست کجاست؟ پرایدیه دلش گرفته از خیلی ها نه من!

و من روی ترش کنم و بهش بگویم: اگه اینطوره پس چرا دادی شماره همراهتو با اسم کوچکت بزنن رو شیشه عقب مینی بوس؟

و لابد او هم تبسمی کند و بگوید: اولا چه ربطی داره آخه به دل گرفتگی؟ بعدش هم این شماره موبایل راننده قبلیه اس که خودش دیگه الان تو خط کار نمی کنه. صاب ماشینم یه مدته مینی بوسو سپرده به من براش کار کنم.

و من بگویم: بنابراین تو الان برای راننده قبلی کار می کنی. شمارشو تو شهر می چرخونی واسش!

و او مجابم کند به اینکه: نه بابا! همون وقتا واسه همین خط موبایلش یه قبض نجومی رو دستش گذاشتن که نتونست پرداخت کنه. شایدم نخواست. به هرحال خطه قطع شد و الانم قطعه. اونم رفت سراغ خطهای اعتباری که تا حالا گمونم چندتایی عوض کرده و هیچوقت خدام نمیشه فهمید شماره الانش چنده!

و من تاملی کنم و بگویم: پس به خاطر همین دیگر شماره روی شیشه عقبی مینی بوس را عوض نکرد.

و او هم آهی بکشد و بگوید: آره خب… دیگه اعتباری نداره خب.

و من باز بپرسم: حالا اون قبض نجومیش نتیجه کدوم صنمی بود؟ خودش الان در چه حاله؟

و او همینطور که گرفتگی غروب در چشمانش افتاده بگوید: حتما یکی بوده که شمارشو از رو ماشین برداشته. میگن مال و منال دار بوده و قول و قرارایی گذاشتن با هم. میگن دختره یهو غیبش می زنه و دیگه از اون موقع حرف زیاد میشه که یه یارو خرپوله که میگن خیلی پیر و بی ریخت بوده، گرفتش و بردش اون ور آب و حال و حولی به هم زدن الان و چپ و راست بهش خبر می دادن که عشقتو تو دوبی دیدن یا تو استانبول یا تو یه عالم جای دیگه با کلی اسمای عجیب غریب دیگه. آخه همه دختره رو قبلا تو مینی بوسش دیده بودن! می شناختن! این رفیق ما هم …

من هم بدوم میان کلامش و بگویم: رفیق شما هم دیگه زد به سیم آخر!

و او بگوید: به سیم آخر ِ آخر که نه اما گفت دیگه نه تحمل مینی بوسو داره نه تحمل راننده های خطو. بعدشم معلوم شد که رفته رو سواری یکی دیگه مثلا کار می کنه که اگه از من می شنوی فقط چرخ می زنه و اصلا تو قید مسافر و مسافرکشی نیست. گمونم فقط تو شهر چرخ می زنه و می گرده شاید یه روز اتفاقی دختره رو همینطور چشمی پیدا کنه.

و من مکثی کنم و بگویم: از کجا می دونی؟ مگه نمی گی حرف زیاد شده براش. کجا معلوم؟

و او هم خنده کمرنگی کند و بگوید: حرف زیاد شده درست، اما به چشمام که نمی تونم شک کنم. وقتی هر وقت تو شهر می بینمش سوار اون پراید سفید پر گرد و خاکه که هر روز خدا هم بیشتر خاک می گیره و هیچوقت هم محض رضای خدا هیچکی غیر خودش تو اون ماشین نیست و تازه هم داده رو شیشه عقبش با خط قرمز نوشتن خیلی دلم گرفته از خیلی ها و همینجورم تخته گاز می ره، دیگه چی میشه گفت؟ قبول نداری؟ اگه یه کم صبر کنی خودت می بینیش تا گوشی دستت بیاد که چه حال و روزی داره.

و من هم با حیرت  بگویم: مرتیکهء دیوانه! بدون هیچ نشونی!؟

و او محکم جوابم دهد:  میگن اصلا کار به نشونی دادن و این حرفا نکشیده بوده و از اون ور اونم سادگی کرده و اصلا پاپی گرفتن این نشونا نشده. شایدم عاشقی کرده و دلش زیادی قرص بوده! حالام قبول که خیلی کتره ای داره فقط تو یه شهر و تو چار تا خیابون شلوغ پی گم کرده اش می گرده اما خب ظرفیت و شعاع چرخ زنی هر کدوم از ما یه حدی داره دیگه. نداره؟ کاریش نمیشه کرد، گیرم واسه اون اصل اینه که تو اون شعاع خودش مدیون خودش نباشه. هر چی هست زیر سر این غروریته بدمصبه که نباس بشکنه. ملتفتی که؟

و من با جدیتی ابلهانه بگویم: آره اما غرور یه سر دیگم داره مثلا شاید دشنه ای، ساطوری چیزی همراش باشه. کسی چه می دونه، شاید اونجور که تو میگی تخته گاز می ره پی انتقام باشه، پی خون!

و او پوزخندی بزند و بگوید: گفتم حرف واسش زیاده. هرکی یه حرفی می زنه خوب و همه اصرار دارن که اونجوریه. من میگم اگه انتقام در کار بود باید پشت ماشینش اینا رو می نوشت…

و بلند بلند بخواند: «قانون تو تو عاشقی هوسه! می کشمت دستم بهت برسه!» یا «الهی بیل بخوره تو کمرت!» باحال تر نبود؟

و من زیر خنده بزنم و او باز پی کلامش را بگیرد که: غروریت مردونه اگه بشکنه بُرنده میشه. اونوقت میشه انتقام! میشه خون! حالیته؟ حالا خیلی اگه طالبی حرف خودشم بشنو. هرچند اونم یا حرف خودشو می زنه یا حرف خودش. تو باید زبل باشی! تو باید
قصه رو ازش بقاپی. ملتفتی یا نه؟

و من پیش خودم زمزمه کنم که: طالب! زبل! من این همه باشم؟

و رو بهش بگویم: قبوله، یکی دو ساعت به جایی بر نمی خوره اگه پیداش بشه. پس بریم پی قاپ زنی! شاید آخرش حالیمون شد که همه اون حرفا باد هوا بوده. شاید سرو کله دختره پیدا شده باشه و یا دست کم معلوم بشه پیرمرد بی ریخت و خرپولی اصلا در کار نبوده یا اگه بوده، پیر و بی ریخت نبوده و حداقل سرش به تنش می ارزیده! ته قصه اینجوری باحالتر نیست؟

و او رفیقانه ضربه ای پس گردنم بزند و دنده را سبک تر کند و به پیش بتازد و بگوید: خداکنه واسه همه باحالی بشه. گمونم بشه ردشو زد تو کمتر از 2 ساعت. هستم باهات. این قصه که سر و تهش هم اومد بعدش از منم بپرس چرا اون شماره رو از رو ماشین پاک نکردم. اینم یه قصه دیگه اس خب.

و آنگاه سکوتی طولانی آغاز می کنم و با خود می گویم: این همه قصهء یکجور!

و به پیش می نگرم تا هر دو از شیشه جلوی مینی بوس، تنها نگاه کنیم شب شهر را که فرا می رسد و  در خود می گیرد این لانه زنبور عظیم را و چشمانم تنها پی پراید سفید خاک گرفته ای می گردد که روی شیشه عقبی اش نوشته باشد: خیلی دلم گرفته از خیلی ها. تا بروم بغل دستش بنشینم و همنشینی آغاز کنم و همه چیز را از خودش جویا شوم. کسی چه می داند شاید قصه دیگری برایم گفت، داستانی تر و تازه که کمتر تکراری باشد و با خود می اندیشم کدام داستان است که هزار بار گفته نشده باشد که توقعم باشد از زبان او جاری شود و اگر داستانش این اندازه بکر باشد، چه نوشتن دارد؟ کاش قصه اش را حالا هر جور که هست زندگی کرده باشد که گمانم تنها آنگاه است که نوشتن دارد.

 

ادامه خواندن قصهء پراید

دریغا غباری

دختر کشتزار خوشه می چیند
سربازی در راه او را می بیند
دریغا مجالی
دریغا مجالی

سربازی در راه، تفنگی در دست
تخته ای کودن، آهنی سرمست
دریغا نهالی
دریغا نهالی

کسی نپرسید: سرباز جوان!
می خواهی برو می خواهی بمان
دریغا سوالی
دریغا سوالی

دختر کشتزار خوشه می چیند
ردی از سرباز کَس نمی بیند
دریغا غباری
دریغا غباری

توی پرانتز: شعر را چند سال پیش توی فیلم چند تار مو (ایرج کریمی) شنیدم که نگار جواهریان، در نمایی زیبا از فیلم به همراه نغمه سنتور زیبا، زیبا می خواندش و ابایی هم ندارم از بکار بردن این همه واژه زیبا در یک جمله.
شعر را نمیدانم از کیست اما هرکه گفته دمش گرم. کلی تجربه و زندگی و درد را میان سادگی و گذرایی کلماتش پنهان کرده. جوری که دلت نمی آید تفسیرش کنی و آن را به معنایی که در می یابی فرو بکاهی.
شعر را دوست دارم و چند تار مو را. خفقان جاری در فیلم را حالا می فهمم و حالا دریافته ام که چند تار مو را بهترین فیلم ایرج کریمی می دانم نه از کنار هم می گذریم را که زیبا بود اما چیزهایی کم داشت.

پی نوشت: کتاب خاطرات لوئیس بونوئل (با اخرین نفسهایم) را اگر کاغذی اش را گیر آوردید که چه بهتر و گرنه همین نسخه الکترونیکش را از اینجا دانلود کنید و از دست ندهید. شاید برای قانع شدنتان به مطالعه این کتاب سترگ، کرشمه هایی از آن را در پست های بعدی آوردم. کسی چه می داند! فعلا که رفته ام توی پرانتز!

 

ادامه خواندن دریغا غباری

سین جیم

مصاحبه ای با خودم

س: دردت چیست؟
ج: من می خواهم بنویسم، اما نمی توانم.

س: آدم کاهل و تنبلی هستی؟
ج: ابدا، نخیر،… البته بعضی وقتها … خب نمی دانم، شاید باشم!

س: زمان و مکان و فضای مناسب در اختیار نداری؟
ج: اگر همه اینها مهیا بود که درد نوشتن به سراغم نمی آمد و آن شعله خواستن در من زبانه نمی گرفت. این هم یک تناقض جدی.

س: مانند استاد فیلم درخت گلابی سرچشمه خلاقیتت خشکیده؟
ج: آخر من چندان برداشتی از چشمه ام نداشته ام که بخواهد بخشکد، مگر اینکه اصلا چشمه ای در کار نبوده که اینطورها هم نباید باشد، اما میم ها و روزگاران قدیم که همیشه هست تا یادشان آدمی را به نوشتن ترغیب کند. همان استاد هم به خاطراتش که بازگشت قلمش به چرخش افتاد. این ها که بهانه نمی شود.

س: بی مخاطبی انگیزه ات را کور کرده؟
ج: تمام عمرم همه نازم را کشیده اند که بنویسم و تمام عمر ناز کرده ام. از این حیث بسیار لوس هستم.

س: سوژه های مناسب در چنته نداری؟
چیزی که بسیار است سوژه است، اما سوژه ای که سر و شکل مناسبی به خود گیرد، به درازا نکشد و به پایانی در خور بیانجامد، به راحتی پرورده نمی شود و با بی حوصلگی کنار گذاشته می شود. تعجیل و شتاب برای تمام کردن نوشته، بسیاری از سوژه های بالقوه مناسب و قوی را عقیم می گذارد و انگار هیچگاه به مرحله تولد نمی رسند و ناگزیر به سمت سوژه های موجزتر گرایش می یابم اما ایجاز هم که بسادگی بدست نمی آید. به این می گویند یک تناقض جدی تر!

س: اگر راست می گویی چند تا از این سوژه ها را بشمر؟
ج: یادداشتهایی در مورد فیلمهای بیدارشدگان، مشق شب، زندگی دیگران و شبان خوب و داستانهایی در مورد هفت تیر و چای اَنُخ و الخ.

س: اصلا میخواهی بنویسی؟ برایت مهم است؟
ج: البته، نوشتن تنها گریزگاه من است و تنها دریچه ای باز مانده در زندگی و رویا. لحظات نوشتن بسیار پر بار و پر اوج است.

س: خب پس چه مرگت است؟
ج: چه عرض کنم، هرچه می دانستم گفتم. شما بگویید من چه مرگم شده است.

 

ادامه خواندن سین جیم

صبح به خیر! (+ یک پی نوشت)

داستان کوتاه

مرد دوست داشت، با چتر، با کلاه و بارانی سیاه و با عینکی که دمسازِ ِ دمکردِ بخار و قطره ریزان ِ آب است، این سوی خیابان، زیر باران بایستد. به انتظار که تا کی چراغ خانه ای آنسوتر نور گیرد و زندگی یابد. پنجره ای که اگر روشن شود و سایهء طرهء بر شانه افتاده زنی را باز نماید، تماشایی است و می توان به سویش، آهسته آهسته، قدم برداشت به دق البابِ در، که اگر گشوده گردد، شب دم گرفتنی است و چراغانی و البته گذرا به صبحی که اگر نباشد کسی به جان کندن و تُف و لعنتی جانکاه سر می زند که نفرین، ختم ِ شب ِ دیرپا و صبور و سنگین است.

مرد دوست داشت، با روزنامه ای که از تاریخش بسیار گذشته و حامل خبر هیچ فاجعه و هیچ نکبتی نیست، یک دسته گل ِ رز ِ سفید را که رگه هایی ناپیدا از سرخی دارد، لفاف پیچد. تا آن را اریب وار روی آن پادری که خوش آمد گو است، بگذارد، بی هیچ یادداشتی و اشاره ای. شاید آن زن که طره های بر شانه افتاده دارد بیاید و بردارد و به خانه بَرَد. شاید تماشای روزنامهء قدیمی نمناک از باران و رنگی از گلهای رز ِ سفید ِ تر وتازه ای که کمی به سرخی می زنند و رنگ و عطر ِ خود را به رنگ و بوی جوهر و کاغذ آمیخته اند، افسانه ای دور و فراموش شده از نگاه و از دیدار و از آشنایی را در او بیدار کند. شاید به سوی پنجره بدود و مرد را آنسوی خیابان زیر باران بنگرد و بشود که مهتاب و باران به هم سازند تا از مهتاب، نور و جلا گیرد و از باران روح و صفا، آنگاه که طره هایش بر شانه ریخته است.

مرد دوست داشت آن زمان که با آن زن چشم در چشم می شود و چشم در چشمانش می دوزد، همه رنگ ها را کنار بزند تا هرچه می بیند سیاه و سفید باشد، تا رنگ چشمان زن اگر روشن بود، مکتوم بماند و نامعلوم که سبز است یا آبی یا عسلی یا خاکستری؟ نه! همان خاکستری سیاه سفید باشد، تنها همان.

مرد دوست داشت که سماور ِ زن قل قل کند، که چایی اش به راه باشد، که تلویزیون نداشته باشد، که نغمه ای اگر به گوش می رسد خیلی قدیمی باشد، که هیچ چیز ِ جدیدی در خانه نداشته باشد، که خانه اش یک اتاق ساده بیشتر نباشد، که اتاقش یک تخت ساده و کوچک و یک صندلی لهستانی بیشتر نداشته باشد. که وسایل پانسمان داشته باشد، باند، پنسی که گلوله را از تن در می آورد و پیاله ای که گلوله را در آن رها می کنند و تق صدا می دهد.

مرد دوست داشت که یک گلدان ِ شمعدانی بر لب ِ پنجرهء آن اتاق ببیند، آنگاه که باران بر پنجره می کوبد و زن با پیراهن و دامن مقابل پنجره بایستد و مات ِ مات نگاهش کند. دوست داشت که او زیبا باشد، مهربان باشد، دوست داشت که آن زن با طره های ریخته بر شانه، تودار و تنها باشد و تا سپیده دم کنار او باشد و برای او، بی هیچ سخنی و بی هیچ فردایی.

مرد دوست داشت همچنان با چتر و کلاه و بارانی و عینک زیر بارانی که انگار خیال بازایستادن نداشت بایستد و رگهء خونی را تماشا کند که باران از زیر پاهایش می ربود و می شست که زخم ِ گلوگه، کاری است انگار و چراغ خانه، خاموش است هنوز و مهتاب ناپیدا.

مرد دوست داشت که آن زن بیاید، دوست داشت که زنی آنجا زندگی کند، دوست داشت که زنی باشد که پذیرایش باشد، که گلوله را تنش بیرون آورد و در آن پیاله اندازد تا بازیگوشی صدای تقه اش سکوت ِ سهمگین نیمه شب را بشکند. دوست داشت که زخمش را ببندد و بعد، روی آن تخت ِ ساده و کوچک آرام گیرد و زن نیز روی آن صندلی لهستانی کنار ِ تخت، بیدار بنشیند و دستش را در دستانش بگیرد و نگاهش کند و تنها نگاهش کند و اگر به سپیده دم نکشیده بمیرد آن دسته گل رزهای سفید را که به سرخی می زنند، پیچیده در همان روزنامهء قدیمی ِ نمناک، اریب وار بر تخت سینه اش بگذارد و آنگاه چشمانش را آرام و مهربان ببندد و با سکوتی چشم بستنی و نفسی و استشمام ِ شمیم ِ گل و روزنامه، وداعش گوید.

مرد دوست داشت رقص ِ چتر و پرواز ِ کلاهش را در باد و باران نظاره کند که دور و دورتر می شوند، آنگاه که بر سنگفرش ِ خیابان افتاده بود و عینک ِ شکسته از چشم می کَند و رگبار، تمام وجودش را سخاوتمندانه و بی دریغ می شست و مرد هنوز دوست داشت آن پنجرهء خاموش ِ آنسوی خیابان را باز و باز بنگرد به انتظار ِمهتاب، گیرم تار، گیرم مات. که شاید و تنها شاید، اگر کارش به سحرگاه کشید، آن زن، کنار ِ آن بستر ِ آسایش باشد و نشسته بر آن صندلی لهستانی با طره هایی ریخته بر شانه و با چشمانی به رنگ خاکستری سیاه و سفید، دست در دستان ِ گرمش، زمانی بس طولانی، در سایه روشن ِ سکوت ِ سحرگاه و طنین ِ بانگ ِ خروس در چشمانش خیره شود و آنگاه صبور و آرام لبخندی محو به لب آورد و آهسته و آرام، آنگونه که تنها او بشنود، زمزمه کند:
– «صبح به خیر!»

پی نوشت: هنوز چیزی از آغاز کار نگذشته اتفاقاتی در بخش نظرات افتاد که ناچار به تحدید آزادی این عرصه شدم و از این پس نظرات باید پیش از انتشار ملاحظه و تایید شوند. صد البته نباید تکدر خاطر رفیقان را سبب گردد که این تصمیم برای حفظ صفای این روزنوشت است و لاغیر. کاش برخی مراجعان حرمت عرصه های آزاد را نگه می داشتند و آلوده اش نمی کردند.
البته مطالب جدید در راه است و تاخیرها کمتر خواهد شد. مدیون و ممنون ِ معرفت و توجهتان هستم.
ادامه خواندن صبح به خیر! (+ یک پی نوشت)