میشه یه قرص خورده بود تو تیمارستان

زمستانی بود. توی سالنی در مشهد بودیم و همه سرحال بودیم. عبدی بهروانفر یلی بود برای خودش. گروه ماد شاداب و پر قوت همه آهنگهایش را زده بود و صحنه را به آتش کشیده بود. ملت جملگی روی هوا بودند و من هم. محسن نامجو، ووکالیست و ستاریست گروه، گفت چون شب آخر کنسرت است می خواهند یک آهنگ اضافه بر بروشور هم اجرا کنند و اینگونه بود که برای اولین بار ترانهء «رفتم سر کوچه» به گوشمان خورد. ترانه ای که عبدی و نامجو سروده بودندش و بس سیاه بود. آنقدر که آن موقع نفهمیدمش و سر در نمی آوردم که آخر این همه تیرگی و یأس روی صحنه از برای چه جاری شده. هرچند کلمات و نوایش در ذهنم ماند و به زندگی خودش ادامه می داد. گاه زمزمه اش می کردم و گاه می شد که باز بشنومش اما حادثه ای نشد مرا.
اکنون هشت سال از آن شب جادویی گذشته. محسن دیگر اینجا نیست. عبدی هنوز می کوشد که بماند. باز جایی در مشهد گرد هم آمدیم برای یک شب جادویی دیگر تا شنونده آثارش باشیم. شبی که آن حادثه واقع شد. همه بزرگ شده بودیم و عبدی بی رحمانه پیر شده بود اما یک تنه و یک نفس هر چه در چنته داشت زد و خواند تا نرم نرمک جمع را همراه کرد. دم گرفتیم با حزن زخمه و صدایش. با غالب آهنگهایش بار اول بود که آشنا می شدم که ناگاه رسیدیم به آهنگی که از اولین زخمه گیتارش و از همان تم ابتدایی شناختمش و آه از نهادم برخواست…

رفتم سرکوچه یه پُک از سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا تا بمیرم
رفتم جیگرکی دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش زنت چی؟ سَگِت چی؟ بَچَت چی؟

بغض کرده بودم و دیگر آنجا نبودم انگار. نوای دردآلود سازدهنی اش توی مخم می پیچید و نفوذ می کرد و من سر تکان می دادم و دم می گرفتم. نمی دانم الباقی هم چنین می کردند یا نه اما اهمیتی نداشت که دلم به سماع برخواسته بود و من بیچاره بودم …

میشه یه مرده بود تو بیمارستان
میشه یه مادرمرده تو قبرستان
میشه یه قرص خورده بود تو تیمارستان
میشه یه از دست رفته بود تو قبرستان
میشه داد زد، آهای مردم، کلا به …

اندوه و یأس سهمگینش بدجور واقعی می نمود و دیگر بنظرم مبالغه آمیز نمی آمد چرا که راوی حالاتی است که هریک از ما یک زمانی و یک جوری چشیده ایم، خواه سالها و خواه ساعتی. تازه اینکه وسط اجرا و میان ترانه گفت یاد محسن بخیر بیشتر آتشمان زد…

حالا ببینا نمی ذارن مث سگ
کنار تو زندگی کنم
حالا ببینا نمی ذارن مث خوک
برای او بندگی کنم

رفتم سره كوچه يه پاکت سيگار بگيرم
رفتم اون دنيا تا بميرم
رفتم جيگرکي دو سه سيخ جيگر بگيرم
گفتش سگت چي؟ زنت چي ؟بچت چي؟
رفتم برم جنگ

ولي آتيش نسيمت نگذاشت

عبدی آهنگ را تمام کرد و ما بی اختیار، خیلی پر قوت تر ازآنچه که فکرش را می کردیم برایش کف زدیم. کاش می شد به افتخارش از جای برخیزم و کلاه از سر بردارم. به افتخار این نسل هنرمندان زیرزمینی که دردها و بغضهای فروخوردهء ما را با سختکوشی و تحمل مصائب و با هزار خون دل گوشه ای ثبت و ضبط کردند که روزگاری بشود شناسنامه نسل و روزگار ما. شناسنامه ای آکنده از محرومیت و یاس و ترس و رنج که شاید نسلهای بعد چندان معنایی نیابند در آن کوه  اندوه. این بار به خانه که باز می گشتم جز این آهنگ و اشعار تیره و تازش چیزی توی سرم نبود. توی شب شهر می راندم و می خواندم رفتم سرکوچه… شاید روزی بغضم بترکد.

لینک دانلود سه نسخه از این قطعه را در زیر آورده ام. لینکها مستقیما از سایت رسمی عبدی بهروانفر استخراج شده است مگر نسخه دوم که قدیمی تر است و با صدا و سه تار محسن نامجو نیز همراه است. می توانید دیگر آثارش را هم ازهمین  سایت دریافت کنید. نسخه اول را شخصا دوستت تر دارم مخصوصا که گیتارش را هم استاد عزیزم مسعود فیاض زاده از گروه minus1 زده که استادم به سلامت بادا. اما همه را آوردم تا ببینم شما کدامیک را دوست تر خواهید داشت گیرم که شاید خاطره ای با این همه سال قدمت از رفتم سرکوچه نداشته باشید که بر آنتان دارد که روزی بزرگداشتی برای یک آهنگ برگزار کنید.
با سپاس از عبدی که آثارش را برای دانلود روی سایت قرار داده است:

لینک دانلود رفتم سرکوچه – نسخه اول
4.8 مگابایت

لینک دانلود رفتم سرکوچه – نسخه دوم – همراه با محسن
8.3 مگابایت

لینک دانلود رفتم سرکوچه – نسخه سوم
2.6 مگابایت

37 دیدگاه در “میشه یه قرص خورده بود تو تیمارستان”

  1. اتفاقا با صداقت برنامه مصاحبه عبدی رو با من و تو 1 نگاه کردیم. یاد این آهنگ کرد صداقت … عبدی تو اون مصاحبه از سالهای سختش بعد از اصلاحات گفت … از کارگردی کردن ، از خوندن تو خیابون … و از چیزهایی نگفت مثل خوندن تو خیابونای ارمنستان …

    اینکه الان محسن نامجو کجاست و عبدی کجا کلی حرف توشه… اما اینکه هردوتاشون هومسیک بودن درد مشترک و خاطره ای شیرینه …

    1. دیدن مشهدی های اصیل در این حد و اندازه ها باعث مباهاته شاید به این دلیله که تو مشهد محدودیت بیش از کل کشور و لذا خلاقیت و استعداد بیشتر.
      به نظرم هیچکدوم به اونجا که باید نرسیدن. محسن اونور رو دست خودش مونده چرا که آبشخور ترانه هاش فضای زندگیش در داخل ایران بود و الان نمی دونه باید از چی بخونه. عبدی هم که داره کار می کنه و از همین آبشخور خلق می کنه نمی دونه چطور منتشر کنه. قصه قصهء چوب دو سر نجسه که ماییم برادر.

  2. آقا دمت گرم.”کاش می شد به افتخارش از جای برخیزم. به افتخار این نسل هنرمندان زیرزمینی که دردها و بغضهای فروخوردهء ما را با سختکوشی و تحمل مصائب جایی ثبت و ضبط کردند که روزگاری بشود شناسنامه نسل و روزگار ما. شناسنامه ای آکنده از محرومیت و یاس و ترس و رنج که شاید نسلهای بعد چندان معنایی نیابند در آن کوه اندوه. ” كاش مي شد…

  3. از تلخی و سیاهی بیزارم، بیزار!
    گرچه: راوی حالتی است که ماه ها و بلکه سالها چشیده ام.
    گر چه: دردها و بغضهای فروخورده ایست که در شناسنامه نسل ما جایی انکار ناپذیر دارد.
    گرچه: هنرمدانی بزرگ با قدرتی فراوان روایتش کرده باشند.

    کشیدنِ آثار هنری تاریک را (با معنی مانند کشیدن رنج یا خجالت) دوست ندارم. گرچه سرخوشی عجیب پیدا کردن حست در بیانی هنری دلنشین است؛ و گرچه زمانی که با واقعیت سهمگین یاس مواجه می شوی و آنرا میپذیری، مسئولیت سنگین دوری از آن از دوشت برداشته میشود؛ اما باور کن این همه به این نمی ارزد که روزی در خلوت خودت ناگهان کشف کنی: که سیاهی یک آهنگ، یک شعر و یا یک کتاب تا عمق قلبت نفوذ کرده است. تا اعماق روحت.

    1. تلخی و تیرگی شالوده این زندگی است. خدا هم میگه انسان رو در رنج و سختی آفریده. لذا این رنج رو نمیشه کتمان کرد و به فراموشی سپرد چون عیانه و در جریان. هنر هم راوی دردهای بشریه و طبیعی است که زیبایی در کنار درد تصویر بشه. راه فراری نیست. گاه همنوا شدن با این اندوه صفا و جلایی در دل ایجاد می کنه که قوی تر می کنه انسان رو. انگار خالی می شی. همدرد پیدا می کنی. هنر اصلا سرور و سرمستی است برای پالایش دل. گاهی برای غلبه بر سیاهی باید به دلش زد.

  4. من به شخصه در بين هنرمندان موسيقي زير زميني ايران احترام خاصي براي عبدي بهرانفر قايلم. استقامتش در كار كردن و كار كردن واقعن ستايش انگيزه.

    1. نمی دونم این هنرمندا چقدر دیگه می تونن دووم بیارن ولی امیدوارم حداقل وضعیتی پیش بیاد که انگیزه بیشتری بده بهشون برای موندن.

    1. مهجورترین و مرموزترین بند ترانه است. چندبار عقب جلو کردم و گوگل کردم تا بفهمم دقیقا چیه میگه اینو. رفتم برم جنگ…

  5. نقد “چشمان باز بسته” تو هم فیلم بینی دیدم .
    سئوالم این بود که چطوری میشه به یک درک عمیق از فیلم ها رسید ؟یعنی چطور میشه با یک فیلم رابطه برقرار کرد ؟
    مطالعات خاصی در زمینه فیلم داری ؟

    1. مطالعاتم که بیشتر نقد فیلم و رویو هاست و هنوز نقد یا تحلیل نمی تونم بنویسم چرا که دانش زیبایی شناسی و مطالعه منظم و عمیق درباب سینما نداشتم و فیلم بینی من بی نظم و پراکنده است. لذا وقتی می نویسم بیشتر حسم خودم رو نسبت به فیلم می نویسم. اون احساسی که با گذر زمان در وجود آدم نشست می کنه بعلاوه مطالعه نظر بزرگان درباره اون فیلم. و نه حسی که بلافاصله پس از تماشای فیلم داری که بیشتر اعتبار هیجانی داره. چون فیلم که تموم میشه ذهن تا مدتها بعد روش کار می کنه و گاه به نتایج و کشفهای جالبی می رسه که میشه تاویل و میشه نوشتش.

  6. اندوه و افسوس ناشی از درک واقعیت سیاه بخشهایی از زندگیمان آری؛ غرق شدن یک تنه یا دسته جمعی در نشئه ناشی از سیاهی افیون مانند نه.

  7. الیته یک پک از سیگار اشتباهه. اون با لهجه ی مشهدی میگه یه پوکت سیگار بگیرم. اولا کسی واسه یه پک سیگار که سرکوچه نمیره. دوما خود عبدی تو مستند میگه از خونه بیرون نمیرفتم مگر موقع خریدن سیگار

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *