کابوس نامه


درست مثل خوابهای رازآمیزم از خوابهای پریشانم هم چیز زیادی یادم نمی ماند مگر آن لحظه ای که در جایی آرمیده ام و ناگهان متوجه نمی دانم چه جورخطری می شوم که دارد به سرعت به من نزدیک می شود، شاید حیوانی وحشی، شاید انسانی خشمگین، شاید هیولایی ناشناخته. لحظه هراس آوری که هنوز فرصت برای فرار و ترک مهلکه و نجات هست اما در همان لحظه پاها و بدنم لمس می شود و از جا نمی توانم جم بخورم و برخیزم و همانجا در تقلایی مذبوحانه گیر می افتم تا خطر سر برسد و در وحشتی کشنده می کوشم لااقل فریادی بزنم اما حنجره ام را نیز از ادای هر صدایی ناتوان می یابم مگر ناله هایی گنگ و بی معنا. لاجرم به تقلای جانکاهم سعی بیهوده و رقت انگیز فریاد هم علاوه می شود و می شوم یک صید آماده و بی دفاع و بی دردسر به انتظار حمله نهایی آن خطر که بیدارم کند و تازه هوشیار شوم و دریابم که همسرم نیز آن ضجه های عاجزانه را شنیده و به یاری شتافته و همیشه درست هم در همان لحظه حمله نهایی بیدارم کرده! انگار که کارگردان نخواهد آن صحنه شنیع آخر را بسازد و نمایش دهد و تنها تصویر در مرز آن واقعه مهیب، سیاه شود.
توی دیگر خوابهای پریشانم خبری از این خطرها نیست اما در موقعیت های معمول و روزمره اش مثلا زمانی که نیاز است مساله مهمی را به کسی گوشزد کنم یا یا به پرسشی که پاسخش را خوب می دانم پاسخ دهم یا خودم را از یک تهمت دروغین روزمره با توضیحی کوتاه برهانم باز حنجره ام قفل می کند و هیچ کلمه ای برای یاری به من خروجی نمی دهد مگر همان ناله های نامفهوم و مضحک. لذا مغلوب آن موقعیت ها و درماندهء آن ضجه های بی معنا می شوم مثل آن زمان که صید آن حمله ها می شدم که حس و حال این قسم درماندگی ها باجی به هم نمی دهند.
نمی دانم چه حکمتی در این است که درست در لحظه نیاز تمام توان و نیرو و امکاناتت از تو سلب شود و از اختیارت خارج؟ این قاصر و الکن شدن آنی چه تعبیری دارد؟ چه هشداری در این ذبح ناتمام و این فلج شدن بی وقت و تکرار مکرر این مضمون است؟ شاید تصویری از مرگ باشد یا از بازتابی از ترسهایم و شاید تصویری از زیستن بی مبارزه و حرکتم باشد. اصلا این همه هیولا و هجوم از کجا می آیند؟ در بی دفاعی و شکست محتوم من چه سری هست؟ نمی دانم! شاید شما تفسیری بدانید و بگویید مثل پست دیگری که باز وصف خوابی گفتم و رفیقی تعبیر جالبی در حاشیه نوشت. انگار من هم چون پادشاهان باید پی خوابگزاری فرزانه باشم برای خوابهای پریشانم که چقدر هم در خاطرم می مانند!

12 دیدگاه در “کابوس نامه”

      1. به نظر من خواب چیزی جز فکر نیست.
        فکر هم تقریبن از رفتارها و کارها و افکار روزانه‌ی تو نشات می‌گیره.

        ضمن این‌که، آدم خلاق اصولن بیش‌تر فکر می‌کنه، تو هم که دست به نوشتن نمی‌بری، این فکر در خواب از چش و چال‌ات می‌زنه بیرون.

        خلاصه این‌که، یکمی اون فکر رو با نوشتن/گفتن/… تخلیه کن تا شب آروم بخوابی :دی

  1. سلام..
    به نظرم خواب مرزی است بین واقعیت و رویا وبرگرفته از ذهنیات ما ادما که در روز یا شاید هفته برامون اتفاق افتاده

  2. من ترسناک ترین خواب دوران بچگی م که همیشه هم لحظه آخر بیدار می شدم ولی تا سرحد دست شستن از زندگی میرسیدم و مرگ رو ترجیح میدادم بمیرم این بود که وقتی سوار تاب می شدم داداشم که 1.5 سال از من بزرگتره میومد منو وحشیانه هل می داد و من تا آسمون می رفتم! اوایلش به روی خودم نمیاوردم ولی وقتی تا سرحد جنون می ترسیدم و جیغ می کشیدم و التماس می کردم تازه می فهمیدم پشت سرم داداشم نیست بلکه اجنه ای چیزیه که من اون موقع بیشتر می ترسیدم….
    تو اون وضعیت ترجیح میدادم طناب تاب رو ول کنم و بیفتم بمیرم که وقتی طناب رو ول می کردم از خواب مب پریدم!

    بنطرم این طور خواب دیدن ها شاید به خاطر فشار کاری و یا روحی باشه!
    بهتون پیشنهاد می کنم خودتونو از مسائلی که درگیرش هستین (خودآگاه یا ناخودآگاه) کنار بکشید (البته اگه بتونید) و اینکه کار نیکو کردن از پر کردن است! وقتی خودتون رو به کارهای دیگه مشغول کنید خستگی ناشی از اون مانع خواب دیدن میشه احتمالا!
    راستی ورزش یادتون نره× اینم فک کنم راه خوبی باشه!

    ممنون که به وبلاگم سر میزنید و پیگیر نوشتن ها و ننوشتن هام هستید:دی
    لطف دارید

    1. چه خواب ترسناکی بوده خداییش! دوران بچگی همش از این خوابای ترسناک می دیدیم بس که ما رو تو مدرسه و خونه از بچه دزدا می ترسوندن و والدین و معلما هی قصه های وحشتناک از بچه دزدی می گفتن که چقدر زیاد شده باید مواظب باشیم! من همش خواب یه مرد با پیرهن قهوه ای که رنگ پیرهنشو قشنگ یادمه رو می دیدم که میاد منو می دزده و منم طبق معمول هیچ فرار و مقاومتی نمی تونم بکنم!
      اون از ترسای بچگی و اینم از ترسای بزرگسالی. خدا ترسهای میانسالی و پیری رو بخیر کنه. آره بقول شما باید کاری کرد که کمتر فکر این ترسها بیاد تو سرت. یعنی میشه؟

  3. کلی اندر باب حس و حال این قسم کابوس ها که من هم دقیقا به همین کیفیت دچارش هستم قلم پرانی کردم و “فرستادن دیدگاه” را فشردم که ناگاه دیدم صفحه سفید شد و همه چی پاک که چی رایانشانی ات را نگذاشته ای
    خیلی هم بد نشد حالا می شود آن همه وراجی را خلاصه کرد :بی شک دلیل این ضجه ها و جان کندن ها و فریاد های بی صدا آزاری است که در عالم بیداری به روح بیچاره امان رسیده ناله ای که در بیداری و آگاهانه در نطفه خاموشش کردیم و حتی فراموش شبانه یقه امان را می چسبد خوب است تا قبل از این فکر می کردم در این تجربه تنهایم و خوب است که صدای شما به بیرون از خوابتان هم می رسد فریادهای من به گوش اهالی رویایم هم نمی رسد چه برسد به بیرونش و جالبش آن است که بعد آن همه تقلا و مردن و زنده شدن و دست و پا زدن برای فرار از موجودی یا گفتن یک کلمه بیدار که می شوی هیچ یادت نیست جز همان اشکی که نمی آمد و زبانی که صدا نداشت

    1. فریادهای بی صدای بیداری رو خوب اومدی. یقین یکی از عوامل همینه بس که می ریزیم تو خودمون. بس که ابراز احساسات و غلیظ و عینی کم داریم. بس که همه بهمون گفتن مرد که گریه نمی کنه. آدم متشخص که بالا پایین نمی پره و … همه چی دفن میشه تا توی خواب اینجوری از گور ذهن بزنه بیرون. روزگاری داریم ما!

  4. هرکس خود به تنهایی بهترین خوابگزار خود است.این جمله را از این جهت به یقین می گویم که نتایج کتاب تفسیر خواب (فروید) و انسان و سمبولهایش (یونگ)، در نهایت به همین نتیجه گیری ختم می شوند..فقط باید روشش را بدانی
    این دو کتاب را به هر طریق که شده تهیه کن و بخوان…پادشاه شهر رویاهایت خواهی شد،مطمئن باش!

    1. اگه بخوام این دو کتاب اطرافم هست دست دوست و آشنا ولی حقیقتش می ترسم حقایق ناجوری درباره ناخودآگاهم رو کنه که موجبات شرمندگی و سرافکندگی درونمو فراهم کنه. هرچند هرکس کمابیش آگاهه به این حقایق ناجور و شرم آور وجودش ولی همیشه از زبان دیگری مخصوصا روانشناسان بزرگ دردش بیشتر.
      به هر حال ممنون. شاید باید بر این ترسم هم غلبه کنم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *