بعد از پایان مخمصه

اخیرا و برای چندمین بار مخمصه شاهکار استاد مایکل مان را دیدم. یک فیلم سه ساعته که در هر بار تماشا بطرز عجیبی کوتاهتر و روان تر می شود. خواستم و کوشیدم که چند خطی برای این فیلم کالت بزرگ بنویسم اما نتوانستم و همه را خط زدم. شاید هنوز به آن سن و سال نرسیدم که قابلیت نوشتنش را یافته باشم. فقط می توانم از لحظات فیلم بگویم و از اینکه این بار هم گرم تماشای این نمایش مهیج دزد و پلیسی شدم و باز لحظات نابش را زیستم. ماجرای دزدی که نابغه بود و نامش نیل مک کالی بود  و پلیسی که زیرک بود و نامش وینست هانا بود که بعد از کلی تعقیب و گریز بی امان، عاقبت دزد نابغه به ضرب گلوله های پلیس زیرک کشته شد و دست های آنها به هم رسید که اصلا مخمصه قصه همین دو دست مردانه است که از مهلکه های مختلف می گذرند تا تقابل تمام شود و در آن خلوت اسطوره ای فرودگاه به هم برسند.
مخمصه
اقیانوسی است که قصه آدمهای زیادی را در دل خود دارد حول آن ماجرای مرکزی تقابل دزد و پلیس اصلی. مثل قصه کریس که از یاران نیل مک کالی بود و از همسرش خیانت دیده بود ولی همان همسر در یکی از عاشقانه ترین سکانسهای تاریخ سینما او را از میان دام پلیس ها و از میان محاصره آن همه پلیس و تک تیرانداز فرار و نجات می دهد.
قصه مجرم آزاد شده ای که باید دوره ای آزمایشی را برای آدمی عوضی در رستورانی کار کند و ذلت و تحقیر پذیرد به امید یافتن کاری بهتر و روزهایی بهتر اما با اولین ندای نیل برای شرکت در سرقت بانک رئیس رستوران را با غرور به گوشه ای هل می دهد می رود و آزادگی را جای آزادی انتخاب می کند و عاقبت در آن سرقت بدشگون بانک کشته می شود.
قصه مرد پیر سپید گیس کار چاق کنی که فقط در کنار نیل دیده می شود همچون زال در کنار رستم. اطلاعات و دستورات لازم را راجع به ماموریت ها و آدمها به او می دهد و البته همیشه انتخاب را به عهده خودش می گذارد.
قصه دختر بچه ای که رگ هایش را در وان حمام خانه ناپدری اش که وینسنت باشد می زند و وینسنت که خسته از  آن همه تعقیب و گریز، لحظاتی برای استراحت و آرامش به خانه می آید حالا باید دختر را نجات دهد و تحویل مادرش دهد. آرامشی در کار نیست!
قصه سارقانی که مرگ را به اسارت در زندان ترجیح می دهند و تسویه حساب با خائن را به فرار.
قصه پلیسهایی که حتی یک نفر از دار و دسته نیل را هم نمی توانند زنده دستگیر کنند گو اینکه از آن مردان فوق حرفه ای در پایان فقط کریس زنده ماند که از پی آن فرار معجزه آسا راهی نامعلوم و ناکجا شد.
قصه وینست هانا که نیل را ستایش می کند اما جایگاه پلیس بودنش ناچارش می کند به کشتنش و قصه نیل مک کالی که اجازه می دهد وینسنت بزندش.
قصه آن 30 ثانیه معروف در مرام نیل که می گفت وقتی در مخمصه می افتی باید در حداکثر 30 ثانیه از همه چیز بگذری تا بتوانی فرار کنی و خودش هم آخرش در سکانس عاشقانه دیگری که اتفاقا 30 ثانیه بیشتر نیست از معشوق دل می کند و می گریزد.
قصه آدمهایی که به ناچار همه چیز را باید با زمان اندازه بگیرند و بسیار پیش می آید که باید ظرف چند ثانیه تصمیم مهمی بگیرند و پاسخ قطعی شان را با بله یا خیر بگویند و حتی گاهی در لحظه ای باید تصمیم بزرگتری بگیرند.
قصه آن لحظه ای که نیل و وینسنت مقابل هم قهوه می خورند و حرف می زنند و کم کم کار از خط و نشان کشیدن به درد دل کردن می رسد.
قصه آن نزاع خیابانی پس از سرقت بانک و سارقانی که با جان و دل با پلیس ها می جنگند و آن التهاب و دلشوره ای که این نبرد به دل تماشاچی می اندازد.
مخمصه قصه آدمهاست در بستر ابرشهر لوس انجلس. قصه آدمهایی که در محدوده قانون و عرف نمی گنجند و قیام می کنند برای آروزهاشان و قصه پلیسهایی که با تمام توان می کوشند آنها را به بند کشند و به محدوده های تعریف شده و رسمی برگردانند تا آن شهر را و آن جنگل انسانی را رام کنند. اما تسلیم در مرام آن مردان نیست و این تنازع ازلی تا ابد انگار باقی است. همین است که دوست دارم عالیجناب مایکل مان دنباله ای بر مخمصه بسازد که مثلا ببینیم حالا، 15 سال بعد از آن ماجراهای خونین، کریس، آخرین بازمانده آن مردان در چه حال است؟ تحت حمایت آن پیر سپید گیسو، دار و دستهء‌ خودش تشکیل داده؟ همسر و فرزندش را بازگردانده؟ وینسنت هانا بعد از کشتن نیل توانسته به پلیس بودن ادامه دهد؟ خانواده از هم پاشیده اش را توانسته سامان دهد؟ چه بر سر معشوقه نیل آمده؟
هرچند تصور مخمصه ای که نیل مک کالی با بازی رابرت دنیرو نداشته باشد سخت است در عین اینکه وینسنت هانا برای آل پاچینو هنوز باقی مانده باشد  اما مگر نه اینکه پدرخوانده2 هم مارلون براندو نداشت و ماندنی شد؟

7 دیدگاه در “بعد از پایان مخمصه”

  1. خیلی وسوسه می شوم که فیلمش کنم اگر این وسوسه مستدام بماند شاید کاری کردم…
    در مورد تریلوژی اشتباه نکرده ای . زن که شخصیت مشهودی دارد . پسر هم که عاشق زن است و قدرت و جرئت بروز ندارد . مردی هم در ماجرا وجود دارد که ده سال پیش در سانحه ی سقوط هواپیما مرده است و معشوق زن است. تقابل سه عشق روبروی هم….فکر نمی کنم گنگ باشد .به هر حال اگر خواندی و متوجه شدی که شاید مشکلی در درک داستان برای مخاطب بوجود می آید به من خبر بده تا تصحیحش کنم.ممنونت می شوم

  2. البته اینهایی که گفتی به نظرم خوب منتقل کردی و آن قضیه روح از یکی از کامنتهای وبلاگت به چشمم خورد که مرا به شک انداخت ولی حالا معلوم شد هنوز خیلی خنگ نشده ام و این قصه بی نامت را دوست دارم و منتظر قصه بعدی هستم.

  3. سلام
    “قصه آدمهایی که به ناچار همه چیز را باید با زمان اندازه بگیرند و بسیار پیش می آید که باید ظرف چند ثانیه تصمیم مهمی بگیرند و پاسخ قطعی شان را با بله یا خیر بگویند و حتی گاهی در لحظه ای باید تصمیم بزرگتری بگیرند.”

    متاسفانه تو زندگی بدترین لحظه اون موقعه است که تو باید تصمیمی بگیری سخت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *