گولیو پلاستو مولتیفور

جام جهانی هم تمام شد. بی تفاوت ترین فینال زندگیم بود. تا آخرش هم نتوانستم یک دل شوم و طرف یکی را بگیرم. بالاخره یک تیم باید قهرمان می شد که شد اما برای ما هیجانی در کار نبود که تیمهای من همه پیش از اینها از ادامه باز مانده بودند. جام بی ستاره ای بود اما هنوز چیزهای زیبا و دیدنی می شد در آن یافت مثل آن نیمه دوم مرگبار بازی ایتالیا و اسلواکی، مثل التهاب دقایق پایانی و پنالتی های بازی اروگوئه و غنا و همچنین بازی های بعدی اروگوئه که همینقدر لحظه هم غنیمت است. فکر نکنم حالا حالا ها به فوتبال برگردم مگر چه اتفاق مهیجی رخ دهد. بر میگردیم به عالم خودمان و به همان حرفهای قدیم.

***

توی همین روزها که گذشت یک روزش سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی بود. این بار به یاد آن قسمت از خانه سبزش افتادم که توی سر رضا صباحی سر و کلهء یک تومور خطرناک پیدا شده بود با نام عجیب و غریب گولیو پلاستو مولتیفور که قرار بود از پای درآوردش. اما اهالی خانه سبز به این تقدیر تن ندادند تا اینکه خود رضا صباحی هم قانع شد که وقت رفتنش نیست. برای عکسبرداری باز پیش آن پزشک شوخ طبع رفت که بهروز بقایی بازی اش می کرد. معلوم شد که دیگر خبری ازآن تومور منحوس نیست. رضا به خانه سبز برگشت و به فرزندش که منتظر بازگشتش بود با همان لحن جادویی خسرو، گفت که امروز فهمیده نام آن غده گولیو پـــلاستو مولتیفور نبوده بلکه گولیو بـــلاستو مولتیفور است. فرید پرسید: خطرناکه؟ و رضا گفت ابدا. پدر و پسر شوخ و شاد و خندان وارد آن خانه سبز شدند و این قسمت تمام شد و رضا صباحی زنده ماند. چه برزخی در این خانه بر اهالی اش گذشت تا این پ بدل به ب شود و مرگ بساطش را تا مدتی جمع کند و برود جای دیگر اما انگار خسروی ما برای خود اینگونه نخواست و با ما نماند و حالا برای ما شده یک خاطره شیرین و پر حسرت درست عین آن جد بزرگوار شوخ و شنگ.
وای که چقدر دلم برای جادوی صباحی ها و جد بزرگ تنگ شده است. جادویی که اینطور مرگ را می تاراند و زندگی را دعوت می کرد. کاش این جادو به واقعیت هم سرایت می کرد. اما حالا خسرو رفته، مسعود رسام هم رفته و اخیرا نادره هم رفت و خانه سبز دیگر دارد خانه ارواح می شود. خانه سبزی که حواسمان نبود وقتی تمام می شد واقعا دارد تمام می شود. می دانم بار دیگر که به تماشای خانه سبز بنشینم چه ضیافتی خواهد شد از اشکها و لبخندها و از دریغ ها. دوست داشتم همه خاطراتم از این سریال را اینجا برایتان تعریف کنم اما گمانم بهتر آن باشد که هر کس، آزادانه خاطرات خودش را ار آن خانه احضار کند و حظی ببرد. یاد همه اهالی آن خانه جادویی و پرصفا که حالا دیگر رنگش هم تابو شده بخیر.

20 دیدگاه در “گولیو پلاستو مولتیفور”

  1. حاجی یادش به خیر . خیلی باحال بود خانه سبز و البته همسران.
    به روزم . سر بزن ! از وقتی ورد پرسی شدی متوجه نمی شی به روز شدم . سر نمی زنی !

  2. سلام ، متن زیبایی بود ، اما اونچه یهو منو تکون داد نظر دوم این بنده خدا خظعبل نویص بود. اینکه سنش قد نمیده خانه سبزو …. اینکه ما هم به سنی رسیدیم که چیزایی رو یادمونه که عده دیگه ای سنشون قد نمیده …. !!!
    داره میاد از را پیری … بخوای نخوای اسیری …
    چیزی که جالبه اینه که مرگ نوبتی نیست اما پیری کاملا نوبتیه …. نمیدونم دوس دارم قبل از پیری منو از صف بکشن بیرون یا نه ! اما میدونم دوس دارم تو هر صفی هستم آروم باشم … آروووووووووم ….

  3. وای داریم میریم به دهه 4ام اوه خدای من! من پیرم! من پیر شدم!درسته هنوز چند صباحی مونده (به مدت چند سال) اوه اما بابک به نکته خوبی اشاره کرد، پیر شدیم و رفت و آنچه که ماند این غده است در راه بغض از دست رفته ها.

    چند وقته ویدئوی سحر گاه روی پشت بوم خانه سبز را میدیدم. زمانی که خانواده سبز داشتن آخرین طلوع خورشید خانه سبز را می دیدند.
    قرار بود خانه سبز خراب بشه. قرار بود یک اتوبان از روش رد بشه!
    نمی دونم اتوبان کشیده شد یا نه، اما اینو میدونم که دیگر این خانه، این خانه بزرگ، این خاک، دیگر سبز نیست.

    سبز سبزم، ریشه دارم
    اما ریشه ام خشکید
    خشک شدم
    رفت

    1. چه بگویم امیر جان که آنچه گفتی واقعیت تلخ نسل ماست. نسلی که دلخوشی اش خاطراتش است و نه لحظاتش. شاید ریشه ما هم روزی سبز شد می شود نومید نبود اما نمی دانم چطور!
      از اینجا شروع کنیم که ما حداقل خانه سبز را داریم در خاطرات و در دل. ببینیم دیگر چه ها داریم یا داشتیم.

  4. سلام…
    از عمر چه میتوان گفت که میگذره و ما هم جا مانده ایم …
    جایش خالی…
    به قول خودش
    جایش در لحظه های ناب زندگی خالیست …

    1. وقتی خسرو رو تو خانه سبز می بینی تصورشو نمیشه کرد که این آدم با این شور فانی باشه و یه روزی بره که رفت. لابد درباره همه ما همینجوره. چطور مرگ زندگی رو می بلعه!

  5. این روزها که می رسد حواس خودم را پرت می کنم که یادم برود چه دردی در قلب خانه ی هنر افتاد…
    خسرو شکیبایی تنها کسی بود که وقتی خبر پرواز روحش را شنیدم دو زانویم سست شد و بر زمین نشستم و گفتم ( آخ) !
    روزها بود حواسم را پرت کرده بودم..آمدم خانه ی تو دوست قدیمی و باز حواسم جمع شد…دست خالی نیامده ام ..دو قرص از سه قرص نانی که پخته ام آماده است
    تشریف بیاورید

  6. نه من خيلي چيزا واسم وجود داره كه به خاطرشون زندگي ميكنم! واسه اونا هيچوقت عشقم تموم نميشه!! فقط اين روزمرگيا……….S:

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *