يه ظهرِ احمقانهء ناب

صلاتِ ظهرِ تابستون، خوبه آدم بي خيالِ زندگيِ معمول و به قاعدش، راه بيفته تنها و بي هيچ مقصدي تو خيابونا قدم بزنه. از  كوچه هايي كه پر آوازِ دلكشِ كولراي آبيه عبور كنه و گاهي صاف بره زيرِ تيغِ آفتاب و خوب كه سرخ شد تو پياده روها دنبال سايه بگرده و پناه بگيره. گاهي بره سمت يه بقالي تو حاشيهء آفتابگيرِ خيابون و به زحمت از كنارِ كولرِ كوچيكي كه رو به در مغازش روشنه رد شه و بره تو و صبر كنه سياه تاريكيِ چشمايِ آفتاب زده اش خوب بشه تا بتونه او پشت مشتا، دنبال بقالِ پير بگرده و پيداش كنه و ازش يه شيشه نوشابهء تگريِِ يخ زده يا يه بستني نوني بي نام و نشون بگيره. نوشابه رو همونجا بزنه تو رگ و بستني رو ببره زيرِ آفتاب بخوره تا دلش خنك بشه و جگرش حال بياد تا بتونه به رفتن ادامه بده تا  شايد اون وَرترا يه بشكهء گوني پيچيدهء آب خنك پيدا كنه كه روش نوشته بنوش به ياد حسين و يه ليوانِ سبزِ پلاستيكيِِ نخ بسته ازش آويزونه. بره اول به بغلِ بشكه دست بكشه كه اگه سرد و نمناك بود  ليوانو از شيرِ مسيِ اون پايين پر كنه و سر بكشه و باز به راهش ادامه بده  شايد يه پارك كوچيك پيدا كنه و چند لحظه اي رو يه نيمكت خالي سايه دار بشينه و نگاه كنه عشاق جوان و جون سختو كه رو نيمكتاي دور و بر نشستن و تو اين ظهر داغِ داغ ديدار تازه مي كنن و باكشون هم نيست از اين گرماي مردافكن. نگاهش كه تموم شد ونفسش كه تازه شد از رو نيمكت پاشه و راهشو بگيره و بره تو يه راستهء ديگه تا شايد تو حاشيهء آفتابگيرِ خيابون يه اغذيه پيدا كنه و بره تو براي ناهار و باز سياه تاريكيِ چشماي آفتاب زدش كه خوب شد، خوب همه جاي مغازه رو برانداز كنه.  سقف بلند اغذيه رو كه پنكه سقفي با جديت داره روش مي چرخه و پنجره ها رو كه از زور آفتاب همه رو حصير زده اما آفتاب از هر جا كه شده خودشو جا مي كنه و مياد روي ميزا پهن مي شه، راه راه و طرح دار. ميشه تنها مشتري اون موقع و سر فرصت فريزر اغذيه رو  سير تماشا مي كنه. ويتريني مرتب پر از ديس مرغ و جگر و گوشت و قارچ و زبان و تخم مرغ و خوراك هندي و كلي نوشابه كه خبردار تو طبقه پايين ويترين منتظر فرمانن. سفارش مي ده، خوراك هندي سه نونه با نوشابه زرد و بعد ميره ميشينه و گوش ميده به صداي راديو كه داره از جنگ و تلفات گرماي بي سابقه حرف ميزنه. سفارش رو سيني پلاستيكي مياد و بعد يه نوشابهء زرد تپ باز ميشه و مياد رو ميز. آروم آورم و بي عجله ساندويچشو با سس تند دست ساز و فلفل مي خوره و آخرش مچاله كردن كاغذشو و نوشابه و بعد هم با رخصت صاب مغازه بساط سيگار دم ظهرو جور ميكنه و فقط لنگِ زيرسيگاريه كه خوشبختانه صاب مغازه لطفش زياده. اندرونش كه از تنديِ خورك هندي و سس فلفل و دود سيگار خوب گر گرفت، ديگه قدم زني سخت ميشه. باز هم كم نمياره و يه كم زيرِ تيغِ آفتاب جولون ميده اما بي خيال ميشه خودشو زود و نفس بريده ميرسونه خونه. لباساي خيس عرقشو زود مي كَنه از تنش و پارچ آب يخو سر مي كشه و بعد طاق باز ميفته جلوي پنكه پرّه سبز و كلّه چرخون و خوابش ميبره تا يكي دو ساعت بعد اگه پنكه خاموش شده باشه از شر شر عرق از خواب پاشه و اگه پنكه روشن مونده باشه تبديل به يه روبات بشه و چند لحظه اي اصلا نتونه تكون بخوره تا بعد كم كم راه بيفته و بره ادامه زندگي معموليشو پي بگيره بعد از يك ظهر احمقانهء ناب.

21 دیدگاه در “يه ظهرِ احمقانهء ناب”

      1. ولی یه صندلی سمت چپ تصویر هست اگر دقت هم نکنی میبینی، ضمن اینکه عکاس هم یه سمت دیگره پس سه نفره ست حداقل.

        1. آره من یه حس تنهایی ازش گرفتم یعنی چیزی رو دیدم که دوست داشتم ببینم اما خوب که نگاه می کنم این یه میز جمعیه که اونم حالیه برای خودش.

  1. سلام..
    فکر کنم همه یه جورایی حض این چیزایی رو که شما گفتین البته به غیر سیگار و بعضی غذاها بردیم ولی خداییش گرما خیلی داره اذیت میکنه …
    عکس خوشگلیست …

    1. دارم سعي م يكنم از همه چي لذت ببرم كه عمر داره تند و تند ميگذره. حالا يادم افتاده داغي تابستونم حالي داره براي خودش اگه به اندازه مصرف بشه و راه گريز هم باشه.

      1. ایول بابا، من که این روزا از چیزای لذت بخش به سختی لذت می برم چه برسه به این گرمای تابستونی که از اواسط بهار حمله کرده و معلوم نیست تاکی می خواد به گرمتر شدن ادامه بده.
        عمر داره تند و تند میگذره و من با غصه خوردن برای عمرم دارم هدرش می دم.
        این ظهری که گفتی بیش از احمقانه بودن نوستالوژیکه.اینقدر که عکس اون اغذیه فروش ها کمیابه و مجبوری عکس کافی شاپ بذاری. آخه مگه تو چند قرن عمر کردی که این قدر عاشق گذشته ای.

        1. لذت بردن يا اينكه بخواي لذت ببري از سخت ترين چيزاست و لازم نيست خيلي عمر كرده باشي تا خاطرات اين شكلي داشته باشي. هنوز هم از اين اغذيه ها هست هرچند نه اينقدر اوريجينال.
          در غصه خوردن براي هدر رفتن عمر شريكيم با اين تفاوت كه من 5 سالي ازت جلوترم!
          حقيقتش اول عكسو پيدا كردم و خوشم اومد و بعد براي عكس يه قصه نوشتم و عجيب اينكه قصه كه جلو رفت ديگه خبري از اين كافه نبود و اغذيه قديمي جاشو گرفت.

  2. خیلی جالب بود به غیر از قسمت مربوط به فعل ِ دوست نداشتنی و اجباری “خوردن”…اما تقریبن بقیه اش رو هستم…یک جور حس ِ غریب و مزخرفی رو بیدار میکنه که بهش انگار میگن نوستالژی!

    1. خوردن اجباری هست ولی دوست نداشتنی نیست که شاید تنها تفریحیه که تو این مملکت باقی مونده و یه جورایی به سلیقه آدم خیلی بستگی داره که خودش میشه یه نوستالژی بازی ناب. همون حس مزخرف و دوس داشتنی!

  3. حس کردمم پرسه زدنت تو پایین شهره .(بستنی سه رنگ و ساندویچ دور کاغذی و بشکه های آب دور کنفی همه بوی پایین شهر میده ،دست مریزاد )
    اگه درسته که یه وجه اشتراک خیلی بزرگ با هم داریم.

    1. پرسه زدن تو زمان گذشته است برادر. 10 الی 20 سال پیش همه جا همین شکلی بود و از این اشیا دوست داشتنی همه جا بود و هجوم زرق و برق هنوز نرسیده بود. الان هم تو شهرستان ها میشه این چیزا رو یافت ولی مشهد پایین شهرشم دیگه اینجوریا نیست چندان.

    2. پرسه زدن تو زمان گذشته است برادر. 10 الی 20 سال پیش همه جا همین شکلی بود و از این اشیا دوست داشتنی همه جا بود و هجوم زرق و برق هنوز نرسیده بود. الان هم تو شهرستان ها میشه این چیزا رو یافت ولی مشهد پایین شهرشم دیگه اینجوریا نیست چندان.

  4. الانم می تونی بری کوچه پس کوچه های پشت حرم . کوچه های طبرسی . محله های شهدا .هنوز تاریخ رو این کوچه ها کوچکترین خدشه یی وارد نکرده . خیابون ها رو ول کن برو تو پس کوچه ها

    1. زندگی ما که شده خیابونای اصلی و تاکسی خور و سرعت و سرعت. یه زمانی مجالی بود و همش به قدم زنی تو کوچه ها می گذشت. یعنی همش مدهوش حواشی زیبای زندگی بودیم و اما حالا اسیر محور بی خاصیتش شدیم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *