قصه بزی

قصه ما، قصه همان بزک است که همه بهش می گفتند:
« بزک نمیر بهار میاد! کمبزه با خیار میاد»
که همواره بزک نمی میرد و بهار می شود و کمبزه و خیار سر سفره اش می گذارد و انقدر می خورد و می خورد تا زمستان نشده دلش را بزند. تازه هیچ علفی هم به دهان بزی ما شیرین نمی آید چراکه او همیشه در آرزوی خربزه و خیار ِ فصل بعد می ماند و ما هم.
هرگز ندیدیم چه در سفره مان هست و چه ها که نبود تا نگاهی می افکندیم. کمبزه و خیار، همه و همه اسباب زنده ماندن و زنده نگه داشتن ماست و بس، تا فرارسیدن آن زمستانی که به بهار رساندنش به هیچ وعده و امیدی شدنی نباشد.
کاش می شد به علفی که به دهانمان شیرین آید بسنده کنیم که دلم لک زده برای علف تازه…
کاش انقدر پی صیفی جات نمی دویدیم! تا ناچار نشویم پای لرزشان بشینیم. تازه آخرش هم چنگی به دل نزند و به جان کندنش نیارزد.
کاش می شد همه بگویند:
« بزک جان نمیر، علف تازه بزن!»
کاش قصه ما این قصه بود، کاش.
 

7 دیدگاه در “قصه بزی”

  1. سلام:قصه قشنگی بود . ولی نمیشه منکر تنوع طلبی ما ادما شد .ماها عادت کردیم به اینکه همیشه دنبال تنوع باشیم واز اون چه داریم راضی نباشیم,یا وقتی از دستش دادیم قدرشوبدونیم یا وقتی بهش رسیدیم می فهمیم که اون چیزی نبوده که ما همه عمر دنبالش بودیم.

    1. گیدورا: و این همون محرک بقاست. آدمی اگه حواسش به داشته هاش بود هرگز زیاده خواه نمی شد و کار دنیا پیش نمی رفت و بشریت بی تنازع زود نابود می شد. این حکمت ظالمانه ای است.

  2. کاش همراه کمبوزه و خیار کمی هم نمک پیدا میشداونوقت نوشته ی شما بیشتر میچسبید(به دل می نشست)مگه نه؟!!!!!!!!!!!!!!1

  3. عزیزان من علف افیون بزهاست … از قدیم هر وقت چیزی سفت حتی نرم در پاچه ما رفته گفته اند صبر علیه !!!‌ فلذا کان یکن این موضوع بلا موضوع است !!!مطلب دوم به پاچه خالی فکر نکنید …. پاچه گشادتری انتخاب کنید …. میگویند ایوب که سلام خدا بر او باد چون بدنش را کرم زد ، کرمهای افتاده را بر میداشت و بر بدنش میگذاشت …. تا شد ایوب … بز عزیز علف خالته بخوری پاته نخوری تو پاچته ….

    1. گیدورا: گفتن صبر کنین اما کی تونسته؟ همه عجله دارن سریع همه چیزو عوض کنن. تازه تو جایگاه جدید هم قرار نمی گیریم. دوره علف خواری گذشته.

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.