سین جیم

مصاحبه ای با خودم

س: دردت چیست؟
ج: من می خواهم بنویسم، اما نمی توانم.

س: آدم کاهل و تنبلی هستی؟
ج: ابدا، نخیر،… البته بعضی وقتها … خب نمی دانم، شاید باشم!

س: زمان و مکان و فضای مناسب در اختیار نداری؟
ج: اگر همه اینها مهیا بود که درد نوشتن به سراغم نمی آمد و آن شعله خواستن در من زبانه نمی گرفت. این هم یک تناقض جدی.

س: مانند استاد فیلم درخت گلابی سرچشمه خلاقیتت خشکیده؟
ج: آخر من چندان برداشتی از چشمه ام نداشته ام که بخواهد بخشکد، مگر اینکه اصلا چشمه ای در کار نبوده که اینطورها هم نباید باشد، اما میم ها و روزگاران قدیم که همیشه هست تا یادشان آدمی را به نوشتن ترغیب کند. همان استاد هم به خاطراتش که بازگشت قلمش به چرخش افتاد. این ها که بهانه نمی شود.

س: بی مخاطبی انگیزه ات را کور کرده؟
ج: تمام عمرم همه نازم را کشیده اند که بنویسم و تمام عمر ناز کرده ام. از این حیث بسیار لوس هستم.

س: سوژه های مناسب در چنته نداری؟
چیزی که بسیار است سوژه است، اما سوژه ای که سر و شکل مناسبی به خود گیرد، به درازا نکشد و به پایانی در خور بیانجامد، به راحتی پرورده نمی شود و با بی حوصلگی کنار گذاشته می شود. تعجیل و شتاب برای تمام کردن نوشته، بسیاری از سوژه های بالقوه مناسب و قوی را عقیم می گذارد و انگار هیچگاه به مرحله تولد نمی رسند و ناگزیر به سمت سوژه های موجزتر گرایش می یابم اما ایجاز هم که بسادگی بدست نمی آید. به این می گویند یک تناقض جدی تر!

س: اگر راست می گویی چند تا از این سوژه ها را بشمر؟
ج: یادداشتهایی در مورد فیلمهای بیدارشدگان، مشق شب، زندگی دیگران و شبان خوب و داستانهایی در مورد هفت تیر و چای اَنُخ و الخ.

س: اصلا میخواهی بنویسی؟ برایت مهم است؟
ج: البته، نوشتن تنها گریزگاه من است و تنها دریچه ای باز مانده در زندگی و رویا. لحظات نوشتن بسیار پر بار و پر اوج است.

س: خب پس چه مرگت است؟
ج: چه عرض کنم، هرچه می دانستم گفتم. شما بگویید من چه مرگم شده است.

 

10 دیدگاه در “سین جیم”

  1. سلامشعرم گرفته اما نمیدانم چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قلم در کاغذ نمیکشد مرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینو همیشه یکی از دوستای خدابیامرزم میگفتنراستی ی سوال:گیدورا یعنی چی؟وای داشت یادم میرفت_بنا به عادت مالوف _:وب قشنوبلاگ خوبی دارینموفق باشین

    1. گیدورا: سلام و ممنون. گیدورا هیولایی است در مایه های گودزیلا که در همان فیلمها علیه گودزیلا در جنگ بوده و نامی است که رفقا بر من نهادند، که اشاره دارد بر نوعی غول صفتی در رفتار و منش.

  2. سلام خوشحالم که بازم نوشتی شما هیچ مرگت نیست فقط تنبلی. همون مشکل قدیمیت!!!!!!!!! بازم میگم قدر استعداداتو بدون و مثل بچگیات هنراتو نشون بده.

  3. سلامکرخت بودن 2 تا حسن(به ضم ح) داره1 حسن خوبی و 1 حسن بدیحسن خوبی اش اینه که : اتفاقات به سراغ آدم می یان نه این که آدم به دنبال اتفاقات بره.حسن بدی اش هم اینه که : اتفاقاتی که به سراغ آدم می یان پدر آدم رو در میاره اما اتفاقاتی که خودت می ری دنبال اش به نظر حل شدنی میان (بگذریم که گاهی اوقات اونا هم پدر آدم رو در می یارن)

    1. گیدورا: حسنی که بهتر حسن خوبی و بدیشه غلبه بی تفاوتی بر آدمه طوری که به همون مشکلاتی که پدر آدمو می خواد در بیاره می گیم گور بابات!

  4. نمی دونم چرا جدیدا زده به سرم ایده های علمی تخیلی میاد سراغم ، اونم سیاه ! جدیدا دارم به یه داستان فک میکنم تو این مایه : آب همه دنیا تموم میشه دستگاههای پیشرفته تموم آب دریاها رو تبدیل به آب شیرین کردن و مصرف شده ! سالهاست بارون نیومده ! حالا برای تامین آب راهی نیست ! جز یه راه ! یک سوم بدن انسان از آب تشکیل شده !!! پس میشه دستگاهی ساخت که بدن انسان را بچلونه و آبشو در بیاره !!! تجزیه ش کنه و … فک کن … یه عده میشن منبع آب واسه بقیه ! بیشتر مردم مصرف میشن واسه حیات کمتر مردم … حالا اینکه قصه من کجای این بستر شکل میگیره رو نمیدونم … اما دارم فکر میکنم قصه سید کجای این بستره … حدس میزنم ماجرای مرد تنهایی رو مینویسی که واسه محبوبش یه شیشه پر از آب شیرین میفرسته و اون محبوب هیچ وقت نمی فهمه مردی که سالها عاشقش بود چی شد که وسط این قحطی آب غیبش زد … از تشنگی مرد ؟ یا از سیراب کردن .. راستی شما چه جوریه هم سیدی هم گیدورایی ؟!!! لا اله الا الله !

    1. گیدورا: فعلا دغدغه تو در قصه هات اینه که روزی انسانها از همدیگه تغذیه کنن چه گوشت چه آب بدن. این بدرده فیلم نمی خوره خیلی سیاهه برای سینما اما برای یه رمان مناسبه و اگه روی ارتباطات ادمها کار بشه چه عشق و چه رفاقت اثر انسانی تر و ملموس تر میشه. خودمونیم بجای ما خوب قصه می گی ها. من قصه هامو بدم تو بنویسی بهتر میشه ها.در مورد سیدی و گیدورایی عرض کنم که آن چه شیران را کند روبه مزاج …آقا خیلی مخلصیم

  5. سلام.سخت ترین قسمت هر کاری حس و حال داشتن واسه شروع اون کاره.نوشتن هم تو همین مایه هاست. حسش که باشه, درست مثل میوه رسیده س. برسه خودش میفته… یا چشمک می زنه که منو بچین….. شما که مطمئنم سرشار از حس نوشتنی.پس بینندگان وبلاگت رو بساز!!

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.