بازمانده

(یادداشتی آزاد درباره آنچه از زندگی و مرگ مریم میرزاخانی می‌دانستم)
این نوابغ هم عجب زندگی و مرگ دراماتیکی دارند برعکس ما که نهایتا یک ابد و یک روز از کل حیاتمان دربیاید و نه ابدیت و یک روز! اینکه نوبل ریاضیات یعنی رفیع‌ترین قله علمی را فتح کرده‌باشی و اندکی بعد در آن اوج دست نیافتنی از دنیا رفته باشی، بدون اینکه پیر شوی، بدون اینکه زیبایی‌ات رنگ ببازد و بدون اینکه فراموشی ببلعدتت، ته سینمایی زیستن و سینمایی مردن‌است. توی وادی سینما جیمز دین را اینگونه سراغ داریم که پس از تنها سه فیلم در اوج جوانی و جمال در تصادف از بین رفت و محبوبیتی جاودانه یافت.
باز یادم می‌افتد که او هم از گروه آن نوابغ جوانی بود که در المپیاد‌های جهانی افتخار کسب کردند اما اندکی بعد اتوبوس‌شان به قعر دره رفت، این‌بار هم مرگهایی سینمایی پس از یک اوج افتخارآمیز اما توامان در ناکامی و ناشکوفایی. او عضو همان تیم بود و شایدتنها بازمانده آنها که از اتوبوس جاماند اما نه به مدت خیلی طولانی. عین فیلمهای مقصد نهایی که نفرین مرگ بدون اینکه حکمتش را بفهمیم گروهی جوان را نشانه‌‌گذاری می‌کند و سپس یکی یکی آنها را شکار می‌کند و همیشه تمام تلاشها برای گریز یا شکستن طلسم بی‌فایده‌است چون دیر یا زود دارد اما سوخت وسوز ندارد. اما تنها او بود که در بین آن تیم که این خوشبختی را یافت تا پایش روی زمین سفت بماند به اندازه بیست‌ و چند سال که در مقایسه با آن هم‌تیمی‌هایش که بیست سالگی را هم ندیدند عمری‌است که او هدرش نداد و نقشش را به کمال خاتمه بخشید.
توی این بیست و چند سال به اندازه همه آن هم‌تیمی‌هایش که دستشان از دنیا کوتاه شد کوشید و پرشتاب کوشید و مدارج را پیمود و پله‌‌ها را بالا رفت و خود را به سکوی نخست رساند و درخشید و دانشمند برتر شد و معلم شد و بسیار دوست داشته‌شد. توی این‌ سالها خانواده تشکیل داد و دختری زیبا به دنیا آورد و مادر شد و چند سالی اقبال یافت تا به آن چشمان کوچک و زیبا، عاشقانه چشم بدوزد. باز یاد فیلمی دیگر افتادم، فیلم ورود و آن موجود فضایی که به همه زمانها علم داشت و از آینده خبری به آن زن دانشمند زبان‌شناس داد تا انتخاب و اختیاری به او هدیه داده باشد. خبر داد که تو در آینده دختری زیبا خواهی‌داشت و تمام آن تصاویر خوشبخت با فرزند را نشانش داد اما غایت را هم نشانش داد که آن دخترک قبل از نوجوانی بیمار خواهد شد و خواهد مرد. زن انتخاب می‌کند که همه آن رنج غایی را به جان بخرد تا به خودش بخت مادر شدن و به دخترک بخت زیستن دهد و از همه مهمتر به جهان این خوشبختی را تقدیم‌کند تا اندک زمانی پذیرای گامهای چنین فرشته‌ زیبایی شود بلکه بقدر ذره‌ای زیباتر شود.
دوست دارم تصور کنم که آن موجود فضایی آینده را به نابغه ما هم نشان داد و چنین انتخابی به او داد که تو سوار اتوبوس نخواهی بود اما این هیچ آسانتر نخواهد بود چون تو مهلتی خواهی داشت که آرزوهای هم‌تیمی‌هایت را به جای آنها برآورده کنی! وظیفه‌ای سنگین بر دوش تو خواهد بود! پس تو خواهی کوشید و به سرعت به بالاترین مدارج علمی جهان خواهی رسید! تو همسری خواهی‌ داشت، مادر خواهی‌شد، تو فرزندی زیبا را به آغوش خواهی کشید و به چشمانش چشم خواهی دوخت اما فرصت به پایان خواهد رسید. خیلی زود آنچه به دست آوردی و فرزندت را در زمین باقی خواهی گذاشت و زمین‌ زیباتر خواهد ماند و تو همه را ترک خواهی گفت و دخترک را! و این بسیار درد خواهد داشت و تو بسیار درد خواهی کشید. عاقبت در لحظه موعود درد به پایان خواهد رسید. تو سوار اتوبوسی خواهی شد که منتظر توست. همان اتوبوس که می‌دانی با همان سرنشینان که می‌شناختی! همه هم‌تیمی‌های قدیمت که انگار از سقوط به دره رهیده باشند! همان نوابغ هفده هجده ساله پر از امید! آنگاه تو هم هفده ساله خواهی بود و پر از امید و آرمان و ایمان . شما خواهید رفت باز کنار هم عکسی زیبا و پرلبخند به یادگار خواهید گرفت و این بار نه دیگر عکسی رسمی و اتوکشیده و اخمو با آن لباس‌های فرم کذایی! و تو آنگاه خواهی فهمید که وظیفه به انجام رسیده‌است و دل خواهی سپرد به حرکت رهوار آن اتوبوس که سبک و رها از قید همه احتمالات و امکان‌ها ابدیت را درمی‌نوردد! البته نه از نوع زندگی ابد و یک روزی ماها!

2 دیدگاه برای «بازمانده»

    1. احتمالا همینطور باشه در واقعیت، به همین خاطر هم بالای این پست نوشتم یادداشت آزاد یعنی یه چیزایی رو دراماتیک‌تر کردم چون وجوه سینمایی زندگی ایشون مدنظرم بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *