عید خوب اندکی دلتنگ

عید فطر که می‌شود آدم دلش تنگ می‌شود برای نوعی از آرامش که اگر نبود آن همه دعوت و مهمانی افطار، بیشتر از اینها هم به جانمان می‌نشست.
آدم دلش تنگ می‌شد برای آن سفره‌های ساده و شاهانه در خانه، برای چایی نبات و نان و پنیر و سبزی، برای خرما و زولبیا بامیه.
آدم دلش تنگ می‌شود برای یک ماه در سال که استرس‌های روزمره شکمی تعطیل می‌شود و هر روز درگیر این سوالات نمی‌شوی که چایی دم کردی؟ صبحانه چی بخوریم؟  چایی دم کردی؟ میان‌وعده چی بخریم؟ ناهار چکار کنیم؟ ناهار میرسی یا نمی‌رسی؟ چایی دم کنم؟ میوه بخوریم؟ شام چه کار کنیم؟ بیرون یا خونه؟ چایی؟ و … الخ. آخ که چقدر ذهن و وقت و دل آزاد می‌شود وقتی رها می‌شوی از این پرسشها!
آدم دلش تنگ می‌شود برای روزهایی که نان و پنیر و چایی نبات خودت را گوشه خانه خودت و در جوار نوای رادیوی خودت، قلبا ترجیح می‌دهی به سفره‌های رنگین و مجلل مهمانی‌ها. روزهایی که سادگی بدون شعار و ادا به دلت می‌نشیند.
آدم دلش تنگ می‌شود برای آن سنت یک‌ماهه که کلی از زیور و زوائد الکی زندگی‌ات را حذف می‌کند و اندکی خالصش می‌کند تا بفهمی زندگی لایه‌های فراموش‌شده دیگری هم دارد و البته لذات دیگری.
و ما دوباره و به مدت یازده ماه به همان زندگی مضطربانه خود بازمی‌گردیم اما چه خوب که سالی یک‌ ماه باز یادمان می‌آید ارزش واقعی هر جزء از زندگی روزمره‌مان‌ را تا شاید اندکی کمتر دل به ببندیم به آنچه دل ندارد.

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده لقمه‌های راز شد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *