می‌دونی دنیا وفا نداره یا اگر داره بقا نداره؟

دیشب هم برف می‌بارید و هم آسمان غرق رعد و برق بود و هم برق محله قطع شد. دخترک ترسیده بود اما به روی خودش هم نمی‌آورد و با هیجان مشغول توصیف وضعیت بود که یعنی خیلی هم باحال‌است و من هم عین خیالم نیست! هی می‌رفت از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد که ببین همه جا تاریکه! ببین آسمون هی روشن میشه! بعد هم با هر صدای رعدی بدو بدو می‌آمد روی پای من می‌نشست با لبخند و خیلی طبیعی که ترس چیه همه‌ش هیجان و فانه اصلا! مدتی که گذشت نگرانتر شد که اگه برق نیست و تاریکی هست پس خورشیدخانوم کو؟ خیلی جدی به ذهنش رسید به خورشیدخانوم زنگ بزند و زنگ هم زد و توی گوشی گفت: سلام خورشید خانوم! خوابیدی؟ اینجا تاریک شده! ماه و ستاره‌ها خوابیدن! زود بیا! کار نداری خدافظ!!! طبعا خورشیدخانوم نیامد و ولی مدتی بعد برق و نور بازگشت به خانه ولی بچه‌م انقدر در دلش اضطراب کشیده بود که رمقش رفته‌بود و زود رفت گرفت خوابید! شاید هم وقتی دید این دنیا نه برق و نورش به آدم وفا می‌کند و نه به وقت نیاز خورشیدخانومش به دادت می‌رسد برای نخستین بار واقف شد بر بی‌اعتباری کار دنیا و لذا اندکی سرخورده و اندوهناک شد. آنقدر که شمع و سایه‌بازی هم گرچه خنداندش اما قلبا چندان تسکینش نداد آن هم وقتی دنیایی که این همه دوستش داشت اینگونه ناجوانمردانه احساس ناامنی در دلش کاشته بود. پس همین‌طور که خیلی جدی از جور دنیا توی فکر و توی خودش رفته بود، رفت تو تختش دراز کشید و خیلی جدی تقاضای قصه کدوی قلقله‌زن داد و من هم به این فکر می‌کردم حالا که انقدر فضا سنگین‌است بیایم مثلا پایان‌بندی قصه پیرزن را عوض کنم یا این بار از دیدگاه گرگ یا پسر پیرزن داستان هرشب را روایت کنم بلکه یک غافلگیری روایی، جدیت فضا را بشکند اما جرات نکردم گفتم نکند نومیدتر شود اگر خط داستانی آشنایش هم بهش خیانت کند. پس همان روایت کلاسیک قصه را خیلی جدی و دقیق گفتم و دخترک هم خیلی جدی و دقیق گوش داد و خیلی جدی و دقیق خوابش برد. خواستم توی دلم به دخترک بگویم که این تازه اول ماجراست و حالا کجایش را دیده‌ای!؟ توی دلم هم دلم نیامد. خوب هر آدمیزادی حق دارد روی خورشیدخانوم، روی نور، حساب کند و حالا هر چقدر هم که در محاصره تاریکی باشد. بالاخره خورشید‌خانوم اگرچه در دل ظلمت و سرمای شب، فریادرس نیست اما مادام که سر قول و قرارش هست و در انتهای هر شب، سر وعده‌اش، می‌آید سر پستش و نور و گرما می‌افشاند، دمش‌ گرم‌است. ولی امان از روزی که او هم بخواهد به عهدی کهنه بی‌وفایی کند که در آن صورت این دخترک‌است که باید مرا آرام کند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *