رویای فلورسنت

هال خانه قدیم ما دو لامپ مهتابی داشت! نه یکی داشت! … اصلا بگذارید از اول تعریف کنم. هال مذکور چندان بزرگ نبود ولذا خیلی نمی‌شد بهش گفت هال! بیشتر نقش لابی و معبری را ایفا می‌کرد که کلی در داشت و کمی دیوار و وظیفه‌اش متصل کردن مهمانخانه و نشیمن و اتاقها و آشپزخانه و سرویس‌ بود لکن همجواری‌اش با آشپزخانه برای این هال مایه این توفیق بود که در فصول گرم، نقش نشیمن دوم را ایفا کند و پذیرای تجمع اعضای خانواده شود و عاقبت حتی موفق شد تلویزیون را هم در پیشانی خود جای دهد و اصلا بشود نشیمن اول. همین است که ما خیلی از عمر آن خانه را در همان هال گذراندیم با کلی خاطرات.
این به اصطلاح هال دو منبع نور داشت، یک تک لامپ فلورسنت یا همان مهتابی خودمان بر پیشانی دیوار و یه تک لامپ آویز در مرکز سقف که لامپش یا یک لامپ قدیمی گازی بود که دقایقی باید تمرکز می‌کرد و آبی و صورتی و بنفش می‌شد بلکه روشن شود و گاه اصلا بی‌خیال می‌شد و تو هم اصلا یادت می‌رفت که روشنش کرده‌ای و اصلا یادت می‌رفت چه کاری با نور داشتی و تازه روشن هم اگر می‌شد، بعد از مدتی به صلاحدید خودش یکهو خاموش می‌شد و خستگی در می‌کرد! اگر چراغ گازی دیگر محرز می‌شد که هرگز روشن نخواهد شد که تشخیصش هم به این آسانی‌ها نبود، بجایش یک لامپ رشته‌ای دویست می‌گذاشتند که آن هم چون مصرفش بالا بود، کلا مجوز روشن شدنش به این آسانی‌ها صادر نمی‌شد مگر روشن‌کردنهای یواشکی و دزدانه ما کودکان که خب قانونی نبود! لذا می‌ماند همان تک مهتابی که تا برق بود، بارِ روشن‌کردن هال را یک‌تنه به دوش می‌کشید و برق هم که می‌رفت، دو شعله چراغ گازسوز بر دیوار مقابلش نصب بودند، از آنها که یک توری سفید نسوز مثل جوراب پایشان می‌کردیم و همان توری بعد از چند بار سوزش و تابش می‌ریخت و نوبت به توری نوی بعدی می‌رسید! برق که می‌رفت همین عزیزان گازسوز، قبول زحمت می‌کردند و اندکی نور فراهم می‌کردند جهت درس و مشق ما البته در ازای تولید کلی سر و صدا و گُر و گُر و خُر و خُر! که یعنی قدر ما را بدانید که توی این بی‌برقی که دستتان به هیچ جا بند نیست، داریم می‌سوزیم و نور می‌دهیم به زندگی تان! ما هم لابد قدردانشان بودیم ولی توی دلمان هم می‌گفتیم گلی به گوشه جمال فانوس و گردسوز که نه این همه سر و صدا داشتند و نه این همه افاده!
خلاصه نشیمن شدن این هال پر از زیبایی بود، خاصه در تابستان که متصل بود به راهروی سرسبز و پر از گلدان که ما را می‌برد به بهارخوابی رویایی و به حیاطی که دیوار بلندش از فرط چسبک و تاک سبزِ سبز می‌شد. اما معایبی هم داشت مثلا وقتی مهمان داشتیم و مهمان‌ها می‌رفتند در مهمان‌خانه می‌نشستند که در این صورت دو حالت داشت: یا در مهمانخانه باز بود یا بسته بود، اگر باز بود که ما بچه‌های خجالتی چاره‌ای جز چپیدن در گوشه اتاقی که خانه بچه‌ها صدایش می‌زدیم، نداشتیم و انقدر قایم می‌شدیم تا مهمانها بروند تا بتوانیم بیاییم بیرون. از همه بدتر، بناچار قید تلویزیون مستقر در هال را هم باید می‌زدیم حالا هر برنامه حیاتی و مهمی که داشت. اما اگر در بسته بود که در مورد مهمان‌های مهم‌تر چنین بود، به شکل چریکی، تلویزیون را سینه‌خیز روشن می‌کردیم و صدایش را کم می‌کردیم و برمی‌گشتیم ته هال، دم ورودی خانه بچه‌ها، می‌نشستیم در حالت نیم‌خیز تلویزیون نگاه می‌کردیم و تا مادر در را باز می‌کرد که برود اسباب پذیرایی از آشپزخانه بیاورد با یک جست خودمان را به پناهگاه می‌رساندیم مبادا که دیده شویم! یک بار هم غافلگیر شدیم! در پناهگاهمان، خانه بچه‌ها، قایم شده بودیم با خیال راحت که ناگهان عموی بزرگ مادر، دم در اتاق ظاهر شد. خندید و صدایمان زد و بعد بغلمان کرد و بوسیدمان، خدا رحمتش کند، پیرمرد مهربان خودش آمده بود ما بچه‌ها را ببیند و چقدر شرمنده شدیم.
از یک زمانی اهمیت استراتژیک این هال نشیمن‌شده چنان رو به افزایش گذاشت که عاقبت پیشنهاد شد نورش را افزایش دهیم، البته همچنان مجوز روشن‌کردن لامپ دویست تغییری نکرد. پس از پیگیری‌های مداوم مادر قرار بر این شد که لامپ دویست، کمافی‌السابق، بماند برای اوقاتی که مهمان داریم و لاغیر! ولی تصویب شد یک مهتابی هم علاوه کنیم به هال برای خودمان که این‌همه اینجا دور هم می‌نشینیم دلمان نگیرد! پدر اجرای پروژه را برعهده گرفت و یک مهتابی روی دیوار مقابل مهتابی اولی، درست بالای سر چراغهای گازسوز، نصب کرد. لحظه‌ای که دوتا مهتابی روبروی هم روشن شدند لحظه‌ای شد تاریخی و عیشی شد بیان‌نشدنی برای ما بچه‌ها با کلی جیغ و ویغ که نگاه دیگه اینجوری سایه نداریم! نه الان باید دوتا سایه داشته باشیم، چون استادیومهای خارجی که از چهار سمت نورافکن دارن چارتا سایه داره هر بازیکن! مهتابی‌ها که تشبیه به نورافکن ورزشگاه شدند، دیگر جو گرفتمان و رفتیم توپ کوچکمان را آوردیم زیر نور و روی چمن فرش شروع کردیم به فوتبال و دریبل و شوت و گزارش و گل!!!!!! الان گمان نکنم در قرعه‌کشی بانک هم برنده شوم آن همه خوشحال شوم!
اصلا چی شد که یاد این مهتابی‌ها افتادم؟ ها داشتم با مهتابی اتاق دخترکم ور می‌رفتم که بدقلقی می‌کرد، سرصداهای عجیب و کلی پلک زدن بدون روشن‌شدن کامل و باز سر و صدا و باز پلک و باز هیچ. انقدر صداهای ناجور از خودش در می‌آورد که بچه را می‌ترساند. آستین بالا زدم به رفع اشکالش، استارتر عوض کردم، لامپ عوض کردم اما مهتابی پیر نمی‌خواست راه بیاید با ما و باز همان صداهای گوشخراش را درمیاورد! فریادی که صدای چراغهای گازسوز خانه قدیم، مقابلش نجوا بود! انگار که مهتابی پیر بهم بگوید: برو پسرجان! برو! من که می‌دانم آخرش می‌خواهی بروی از آن مهتابی‌های ترانس و استارت سرخود بخری و مرا بیندازی گوشه انبار یا قاطی زباله خشک بفروشی! پس برو و منِ پیرمرد را با این اداهای توخالی و امروزیِ ما تعمیر می‌کنیم تعویض نمی‌کنیم، مسخره نکن! برو کار آخرت را همین اول بکن! اینها را که گفت من هم خاطرات خوشم از مهتابی را برایش گفتم که بگویم من از اون خاطره دارم! من از اون خاطره دارم! ساکت و خاموش گوش داد و بیرون هم که آمدم از دالان خاطرات باز خاموش ماند. مهتابی پیر دیگر نه سر و صدا کرد و نه دیگر پلکی زد. الان چند روز است که بر دیوار اتاق دخترک هم هست و هم نیست. آخر پیرمرد! خاطراتم که این همه شاد بود، تو چرا رفتی توی خودت؟ چرا این همه روز بُغ کردی؟ حرفی بزن، پلکی بزن، نوری بریز! می‌شنوی صدایم را؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *