آمدنم بهر چه بود؟

در مسیرم به خانه چندتا باطری نیم‌قلمی خریده‌بودم و توی خانه گذاشتمشان روی میز که اهل خانه به مرور متوجه باطریها شدند.
همسرم گفت: دستت درد نکنه بالاخره برای ریموت‌کنترلا باطری خریدی!
دخترکم گفت: بابا!!! برای پتیکو پتیکو (اسبش) باطی (باطری) خریدی!؟! آره!؟! [حداقل پنج‌بار تکرار بدون وقفه!]
و سرانجام خودم گفتم: نخیرم برای صفحه‌کلید بی‌سیم خودم باطری خریدم!
و اما باطریها هیچ نگفتند و ما نیز هیچ ازشان نپرسیدیم که اصلا خودتان دوست دارید کجا بروید و همه عمر هدفتان این بوده که کجا باشید؟ البته اگر می‌پرسیدیم هم آنها همچنان به سکوت انگار ازلی و ابدی‌شان ادامه می‌‌دادند که این باطریهای خاموش هماره، هر کسی از ظن خود شد یارشان وز درونشان نجست اسرارشان!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *