زندگی شیرین می‌شود

ayene

چیزی نمونده که سی سال بشه از اون دوران، همه چی چه دور شد یهویی! دیگه سن و سال به جایی رسیده که سی سال پیش هم به یادمون هست که این یعنی انباشت خاطره و درد که یه روزی آدمو از پا درمیاره، همش گردن این آهنگ لاکردار شد که باز ما رو چارچنگولی پرتاب کرد تو قلمروی نوستول‌زدن و خاطره‌بازی. چطوره اول آهنگو یه دور با هم بشنویم بعد باقیش رو عرض کنم:

لینک دانلود آهنگ آینه

عرض می‌کردم، منم بگی نگی اهل نوستالژی هستم اما از وقتی خاطره‌بازی اونم از نوع دهه شصتیش شد یه مد و موج مسری دیگه اونم فاز نداد انگار ملت منتظر بودن یه 20 سالی از یه عمر یه چیزی بگذره تا فارغ از ارزش محتواییش هی قربون صدقش برن و احیاتا پول هم دربیارن ازش! اما گریزی از بعضی نشونها نیست. تو همون دوران اوج موج خاطره‌بازی میون اون هم یادگار و خاطراتی که تولید می‌شد و فروش می‌رفت آهنگ اوشین بود که قلبمو یهو لرزوند و فرستاد به خونه پدری تو همون دهه کذایی شصت و زمستونای سرد و سه‌شنبه‌های اوشین کنار همه خانواده دور یه تلویزیون سیاه و سفید برفکی. سالهایی که یکشنبه‌هاش اون کانال دیگه سریال ایرانی آینه نشون می‌داد و برای مام که اوشین و آینه نداشت و هرچی که پخش می‌شد حکم جواهر داشت و یه قطرش هم هدر نمی‌رفت.
سالهای جنگ بود و کمبود همه‌چی، دست اغلب خانواده‌ها تنگ بود اما عوضش در خانه ما رونق اگر نبود صفا بود. در خانه ما پنیرسفید و شیرپاستوریزه و گوشت و مرغ و تلویزیون رنگی و تلفن و خیلی چیزای دیگه اگه کم بود یا نبود اما صفا بود چون تنها مشکلمون همین نداری و تنگدستی بود و به جاش هنوز همه دور هم بودیم و تن همه سالم بود، هنوز نه بیماری و نه مرگ با اون  داسش سمت خانواده ما نیومده بودن، هنوز پدربزرگ و مادربزرگ داشتیم، هنوز هیچکدوم از برادر خواهرا بخاطر ازدواج و تحصیل و الخ خونه رو ترک نکرده بودن و هنوز جمعمون جمع بود و شبا پدر و مادر و بچه ها، دقایقی بیخیال اون همه صف و درد و محرومیت می‌شدیم و دور هم اون یکی دوتا سریال تلویزیون دو کاناله رو نگاه می‌کردیم که اون وسط این آینه از همه قدیمی‌تر بود گمونم و دیگه قاطی زندگی آدمای قصه‌هاش شده بودیم که همش قهر و آشتی و عروسی و طلاق بود. آره اینا رو گفتم که برسم به اون آهنگ دومی که قلبمو لرزوند و اصلا به دردش آورد. رفته بودم به مادرم سر بزنم دیدم تو تلویزیونِ از تنهایی همیشه روشنش، سریال آینه داره پخش میشه از یکی از این شبکه‌های دیجیتال که دیگه کل حواسم میخ آینه شد و اون بازیای تئاتری غلیظ توی اون استودیوهای داغون، همش می‌دیدی اسماعیل محرابی خیلی جوون یا رویا افشار خیلی جوون به یه گوشه خالی استودیو زل زدن و پشت به بازیگر مخاطبشون دارن با اون صدای پر تئاتری دیالوگ میگن (درست مث اون عکس بالایی) و خداییش بد هم نبود این همه غلو و اغراق در بازی و اصلا یه حالی بود! بعدش یا به آشتی می‌رسید و یا به جدایی و آخرش همه با صدای شاتر دوربین آنالوگ عکس میشدن و زندگی تلخ می‌شد و زندگی شیرین می‌شد و تهش اون آهنگ نابودگر تیتراژ روی عکس اون عینک و ساعت جیبی آغاز می‌شد که هیچوقت نفهمیدم کِی ساخته این قطعه‌ رو که در هیچ‌کجا غیر از این سریال نه شنیده شد و نه دیگه یافت هم شد اما حالا این آهنگ خودش به تنهایی شده یه ماشین زمان!
بخودم اومدم و دیدم آینه تو گذر زمان همون آینه مونده اما ما… پدربزرگ و مادربزرگ سالهاست از دنیا رفتن، پدری که اون سالا اون همه مشکل اقتصادی رو با یه حقوق معلمی نجیبانه به دوش می‌کشید به وقت آرامش و استراحتش که رسید فرصتش تموم شد و رفت و مادری که سنگ زیرین آسیاب اون دوران بود و یه دستش به بافتنی بود و یه دستش به پخت و پز و یه دستش به تولید به صرفه‌تر همه چیز خانگی از رب و ترشی و مربا گرفته تا کله پاچه و ماست و پنیر، حالا تو خونه تنها مونده و کی دیگه حریف اندوهش میشه!! ما بچه هام که حالا هرکدوم یه وری، دیگه بزرگ شدیم و صاب زندگی و صاب بچه و صاحب سن و سال و صاحب رفاه و رونق اما نه به اون صورت صاحب صفا! اون خانواده دیگه کجاست که دور هم یه بار دیگه سریال آینه ببینه اونم تا ته آهنگ آخرش و کی فکرشو می‌کرد تصویر خانواده کامل ما پای تلویزیونی که آینه پخش می‌کنه آخرین تصویر اسطوره‌ای و آرمانی یک فامیل باشه قبل از اینکه تونل زمان زیر و زبرش کنه. حالا هم شاید یه روزگاری که دیگه هیچکدوممون نباشیم، عینهو آینه، زندگی شیرین بشه و توی یه دنیای دیگه همه دور هم جمع بشیم و کامل بشیم و باز دسته‌جمعی آینه ببینیم و اوشین و هانیکو و … بی زحمت دوباره آن آهنگ را پلی کنید!

8 دیدگاه در “زندگی شیرین می‌شود”

  1. یادش بخیر! از دور هم بودنا که میگی همیشه اون شبی یادم میاد که چار تایی تو اتاق بچه ها مشغول شوخی و خنده و زدن تو سرو کله هم بودیم بابا اومد دم در و با خنده ای از ته دل گفت خوش باشین که سال دیگه معلوم نیست هر کدوم کجا باشین و سال بعد من تهران بودم بهناز بیرجند و شما مشهد,حالا هم که خودش رفته دیگه هیچ خبر خوشی آدمو خیلی خوشحال نمی کنه نه قبولی دانشگاه نه در راه بودن نوزادی عزیز و نه حتی امید آمدن به مشهد ,جاش خیلی خالیه

  2. سریال ها و فیلم های قدیمی پر رنگ ترین چیزی که بیادم می آورد پدر است که بخاطر مشغله ی فراوانش اصلا اهل دیدن سریال و غیره نبود مرتب در حال مطالعه بود سریال که شروع می شد ما محو تماشا بودیم و او در حالیکه عینک مطالعه به چشمش بود کنار در اتاق ایستاده بود که مثلا برود سراغ کتابهایش ، بعد می دیدم که عینک را داده بالا و دارد سریال را می بیند ، نمی نشست که مثلا نگیم آقاجون داره سریال می بینه تا آخر سریال ایستاده بود و همه ش در حال رفتن به اتاق مطالعه اش بود که یک دیوارش تا سقف قفسه داشت و مملو از کتاب بود کتابهایی که الان هم اگر بخواهم بخوانمشان چیزی حالی ام نمی شود بیشتر عربی بودند اوشین را هم به خیال خودش نگاه نمی کرد بعد به شوخی می گفت بابا اینا چیه نگاه می کنید و ما می دانستیم این جمله یعنی اینکه …خدای بیامرزدشان که البته آنان آمرزیده اند ما … واماندگانیم

    1. خدا رحمت كند تمام پدر و مادرهايي كه روزهاي سخت دهه شصت كنارمان بودند و حالا ديگر نيستند. چقدر قصه هاي نسل ما شبيه است به هم. تلخ است ولي اين همه هم تلخ نباشيم كه اميد هميشه هست.

  3. @مهناز
    مهناز جان من پس از گذشت 10 سال هنوز در حسرت یک دیدار کوتاه مامان هستم و یاد روزهای تلخ و شیرین بودن در کنار او را مزمزه می کنم، تو که هنوز جدایی از بابا به سال هم نرسیده، حق داری هر چی بگی.

  4. یادش بخیر- کامنتها رو که میخونم ناخداگاه از چشمام اشک میاد ما دهه ۶۰ی ها در وجودمون اشتراکات زیادی داریم انگار که هممون یه خانواده ایم – تلخ و شیرینهای بسیاری رو با هم دیدیم … یاد و خاطره کسانیکه اونوقتها بودند و الان نیستند گرامی و روحشون شاد ! دهه ۶۰ دوستت دارم! دهه ۶۰ی دوستت دارم! … واقعن یادش بخیر.. . . !

    1. دمتون گرم. کمتر افرادی رو می‌بینم که دهه شصت رو دوست داشته باشن. احساس تنهاییم کمتر شد. من عاشق اون دهه‌ام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *