سینماتوگراف آدم می‌سازد

دربارهء هفته‌ام با مریلین (2011)
کارگردان: سیمون کرتیس
ماخذ: روزنامه اعتماد 6 خردادماه 1391

از قضا سینما موضوع محوری سه فیلم مهم امسال بود كه هريك كوشيدند وجهي از هنري كه اين همه خاطرخواه دارد را بازنمایند. اسکورسیزی در هوگو سراغ شعبده و جادوی سینما رفت. همان شعبده ای که خودش در کودکی گرفتارش شد كه حالا بخشي از جریان این شعبده باشد. هوگو راوی داستان ژرژ ملیس است که امروز بعنوان پدر سینمای علمی خیالی می‌شناسیمش و در آن دوران سرزمین رویاها را با کمترین امکانات و تنها بمدد عاشقیت خودش و شعبدهء سینما فتح میکرد تا اینکه مصائب جنگ جهانی او را از اين عيش جدا کرد. مهابت واقعیت آفت رویاست. گرچه رویا مدفون نمی‌ماند و باز روزی از دل انسان سربر می‌آورد و باز جهان‌گیر میشود مثل امروز که حدیث شیدایی ژرژ ملیس با فناوری سه بعدی روی پرده سینماهای عالم تابید.

آرتیست شکوه دوران طلایی صامت را به کمال بازسازی می‌کند تا باز همان سوال بنیادی را از خود بپرسیم که رنگ و کلام اصلا چرا به سینما آمد؟ مثل جورج والنتین که ستاره تثبیت شده سینمای صامت بود و سینمای ناطق را قبول نکرد حتی به بهای نگون‌بختی و سقوط. او ساده دلانه باور داشت مردم برای تماشای اوست که به سالن سینما می‌روند نه شنیدن کلامش یا تجربه هر پیشرفت فنی دیگری و اینگونه شد که بازی را به ستاره ای نوظهور و ناطق باخت. جرج سرانجام فهمید که باید دوشادوش سینما در زمان گام بردارد و دانست که چگونه توانایی‌های خود را در بازیگری صامت با جادوی تازه سینما یعنی کلام تلفیق کند و رقصان و شادان به آغوش سینما برگردد و باز همه را به تحسین وادارد.

هفته‌ام با مریلین براستی ضلع سوم این مثلث است که پس از موضوع شعبده و جادوی سینما سراغ افسون سینما می‌رود. حیف که مثل دو فیلم قبلی آنقدر که حقش بود قدر و منزلت نیافت و مهجور ماند. فیلم از یکی از شمایلهای جاودان سینما وام می‌گیرد و قصه افسون سینما را بازمیگوید، اسطوره ای که هنرنمایی و دلبری‌اش و آن زيبايي و جذابيت مرگبارش بر روی پرده سینما همه عالم را شیفته خود کرده بود. هم‌او که شایعه سر و سرش با همه مردان مشهور دنیا حتی آقای رئیس جمهور ایالات متحده، نقل زبانها بود. هم‌او که چندسالی همسر یکی از بزرگترین نمایشنامه‌نویسان معاصر یعنی آرتور میلر بود. هم‌او که مرگ ناگهانی و زود‌هنگامش آن هم در اوج محبوبیتش، همه جهانیان را در بهت و ماتم فرو برد: مریلین مونرو! هم‌او که هنوز بعد از چند دهه از نبودش دوران محبوبیتش سپری نشده! که البته فیلم قصه او نیست، بیشتر قصه پسرکی است به نام کالین که روزگاری مفتون و شیدای سینما می‌شود و همچون خواب زدگان دنبال اين نغمه سحرآمیز براه مي افتد تا به هشیاری برسد. فیلم قصه تماشاگران است.

پسرکی از خیل عاشقان سینما که می‌خواهد وارد سینما شود و به هر دری می‌زند تا سرانجام موفق میشود توی دفتر هنرپیشه معروفی چون لارنس اولیویه کاری برای خودش دست و پا کند و از بخت خوش، آن هم در زمانی که مریلین هم برای بازی در فیلمی به کارگردانی اولیویه عازم بریتانیاست. یعنی همه چیز مهیاست برای ملاقات عینی و رو در روی پسرک با ستاره رویایی و محبوبش که هماره در تاریکی سالن سینما دزدکی نگاهش کرده‌است. انگار با واقعه‌ای سوررئال مواجهیم: معلوم نیست این پسرک است که راه ورود به پرده سینما را جُسته یا مریلین سرانجام توانسته از پرده سینما به در جهد یا قدری از هر دو! از طرفی پسر قدری توانسته از مقام تماشاچی صرف فاصله بگیرد و بار یابد به تماشای دنیای پشت پرده و تماشای بی‌واسطه ستارگان، از آن سو مریلین هم تا فرصتی گیر می‌آورد از دنیای پرده و پشت پرده میگریزد تا برای لحظاتی هم که شده یک مریلین معمولی باشد نه آن مریلینی که هیچ جا از هجوم عکاسان و خبرنگاران در امان نیست. همان مریلینی که ملاقات با مردم معمولی را دوست دارد اما بدلایل امنیتی از آن منع می‌شود. فرق بسیار است میان رفتارهای تعریف شده مریلین میان هوادارانش وقتی مقابل عکاسان و خبرنگاران‌است و منش او وقتی که میان خویشتنش و مردم هیچ دوربین و رسانه‌ای نیست. او یک ستاره است و برای ستاره ماندن باید مو به مو به آنچه سیستم ستاره ساز برایش صلاح دیده عمل کند وگرنه به راحتی حذف می‌شود.

مریلین به اتفاق آرتور میلر وارد بریتانیا می‌شود. از پلکان هواپیما که فرود می‌آید نه تنها خیل حاضرین در فرودگاه و همه آدمهای اصلی قصه بلکه انگار تمام دنیا آن زن را زیر نگاه هرزه خود گرفته است. برق کور کننده فلاشها و عینک سیاه مریلین حکایت دنیایی است که او را مطابق با میل خود می‌خواهد و نه آن جور که در سویدای دلش هست. درون مریلین دخترکی رنجور و ساده‌دل زندگی‌ می‌کند که در اوج شهرتی که سودای هر دختری بلندپروازی است، رویایش خانه گرم و کوچکی است که یه گوشه اش مادری هست و یک گوشه پدری و جایی آن میان کودکی بازیگوش. خانواده‌ای که همه دنیا نگاهش نکند و خوشبخت باشد.

سر صحنه میان آن همه آدم مهم که مشتاق دیدار مریلین از نوع ستاره هستند پسرکی که پادویی صحنه را می‌کند شاید تنها کسی است که مریلین را بدون آرایش یا بهتر بگوییم بدور از نقاب مردم پسندش دیده است آن هم در اولین دیدار اتفاقی. كالين پشت چهره دلرباي مريلينِ ابرستاره زيبايي اثيري زني تنها را مي بيند يعني موفق می‌شود ذره ای از مریلین اصلی را رویت کند و از همینجاست که نگاه این دو جذب هم می‌شود مثل پلی میان عالم فریبنده و نورانی سینما و عالم ساده و بی تکلف زندگی، آنجا روياها به باور آدمي مي نشيند. کالین هرچه به او نزدیکتر میشود آن زاویه پنهان و آن زيبايي اثيري در سايه مانده مریلین برایش بیشتر آشکار میشود. او قطعا آن بت جنسی که توقع داشت نیست درست مثل آنچه لسترِ زیبایی آمریکایی در شب موعود ورای دختر رویاهایش می‌یابد. مریلین اتفاقا زنی نجیب و خوش‌قلب‌است که محبت و توجه صادقانه مردش را می‌طلبد به خود حقیقی‌اش. ملول است از همه آدمهایی که وقتی به او نزدیک میشوند و می‌بینند در دنیای شخصی او خبری از مریلین مشهور نیست، روح لطیف و کودکانه او را برنمی‌تابند و کنارش می‌گذارند. زنی که دوست دارد فرزندی داشته باشد که بی واسطه دوستش داشته باشد و دوست داشته شود، یکی باشد برای خودِ خودش. زنی است که خلاف تصورات و توهمات گناه‌آلود رسانه‌ها و مردم، از یک همراهی و همکلامی‌ صمیمانه و صادقانه با کالین فراتر نمیرود و کالین هم با اینکه هیجان زده است از این حادثه باورنکردنی و طبعا به او عاشق شده اما حالا که بي هيچ حائلي مخاطب نگاههاي شوخ و شنگ و كودكانه اما محجوب آن زن قرار گرفته هرگز به خود اجازه نمی‌دهد که چینی نازک تنهایی این دخترک معصوم را بشکند و اینجاست که آن ادیسه ناب انسانی شکل میگیرد. ادیسه ای از جنس عاطفه و مسئولیت که میشود پلکانی به سمت بلوغ پسرک و به آنجا كه هرگز نخواهد كسي جز خودش نباشد و حالا موقع آن است كه مريلين والدانه هدایتش کند سوی همان دخترک ساده ای که دوست می‌داشته و خود می‌رود که باز برای خانواده خودش بكوشد. وقت وداع از كالين ميخواهد كه فراموشش نكند و مگر ميشود فراموشش كرد. انگار رویای شيريني که دمی‌آمد و رفت. انگار همان تصویر رو پرده نقره اي که همچون رز ارغوانی قاهره يك چندي به میان آدمهای واقعی آمد و عشق ورزید و مهر افشاند و بازگشت به روي همان پرده افسانه. شايد همه اینها رویای کالین نبود در تاریکی رویاگون سینمایی که مریلین روی پرده‌اش راه می‌رود. يكي از كرور كرور روياهايي كه توي همان تاريكي‌ها توي سر ما تماشاگران شيفته سينما نقش مي بندد و تحمل بار زندگي را آسانتر مي گرداند.

سر لارنس اولیویه با آن همه افتخار و آن پیشنیه موفق در عرصه بازیگری، ته فیلم تنهایی توی ظلمات یک سالن کوچک نشسته و محصول کارش را تماشا میکند. فیلمی ‌که انگار تنها برای مریلین ساخت‌است تا آخر کار توی تنهایی خودبنشیند و شیفته وار توی تاریکی خیره شود به هنرنمایی آن زن. تا لحظاتی گذر بی‌رحم زمان و چین‌های صورت و دوران افول فراموشش شود آن هم در سیطره ستاره‌ای که اصلا سبکهای بازیگری که لارنس درآنها استاد است را نمیداند اما آنگاه که حالش خوب باشد از روی آن غریزه ناب جوری بازی میکند که آقای بازیگر به احساس بی‌حد و حصر او غبطه می‌خورد. مگر میشود عاشق او نبود؟ مگر میشود عاشق سینما نبود؟ کار آقای بازیگر به درستی انجام شده و غمگین اما سرمست از سالن تاریک بیرون می‌رود انگار که دیگر آرزویی ندارد. کالین اما توی تاریکی می‌ماند و به تماشای فرشته‌ای که دنیای او را عوض کرده ادامه می‌دهد تا همیشه. انگار که مریلین هم روی پرده همیشه حواسش به او هست و مراقب اوست، انگار می‌داند کالین فراموشش نکرده و همیشه میان تماشاگران هست و اصلا به او چشمک میزند که کالین! هماره همان پسرک مهربانی باش و بمان که در قلبت هست. کالین در سایه این عشق رویایی راه خود را می‌یابد و گامهایش در پیمودن آن راه استوار می‌گردد تا فیلم اخلاقی ترین رویکرد ممکن به سینما را نشانمان دهد. چه خوش گفت امیرکبیر در ناصرالدین شاه آکتور سینما که سینما توگراف آدم میسازد.

پیوند مرتبط:
صفحه 11 روزنامه اعتماد مربوط به این یادداشت در قالب فایل PDF

8 دیدگاه در “سینماتوگراف آدم می‌سازد”

  1. ندیدمش اما نوشته اتون عالی بود نگاهی عمیق و جزگرا بدون بیان جزئیات .موفق باشی. من یکی از خیر شیرینی هم گذشتم (خودم گفتم خودم هم بیخیال شم دیگه بهتره :دی)

  2. سلام

    من از طریق یکی از دوستام با وبلاگتون آشنا شدم.راستش من دارم روی موضوع بلاگ نویسی کار میکنم برای کار دانشگاهم و احتیاج دارم با چند تا از بلاگرهایی گه زود اپ می شوند و تقریبا بلد کار هستند صحبت کنم که شما رو بچه ها بهم معرفی کردند.اگه ممکن ادرس ایمیلتونو برا ایمیل من بفرستید تا فردا ، من 4 تا از سواالامو براتون بفرستم.
    واقعا وقت ندارم اگر باهام همکاری کنید یه دنیا ممنون میشم.الانم فقط دعا میکنم زود اپ شید.

  3. سلام گیدورایی جان!
    مرسی خیلی خوب بود.
    چقدر دلم برای مرلین سوخت!
    مشهور بودن و خوشگل بودن اصلا به این چیزاش نمی ارزه!
    همش یه مشت شایعه پشت سرآدم باشه حتی بعد مرگ!مطمئنم که همیشه زیر نگاه های سنگین یک مشت چشم مریض احساس خفگی و له شدن بهش دست میداده!
    راستی روز مرد هم مبارکتون باشه پیشاپیش.
    خدافظ

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *